آرزوهای نجیب

پیوندها

می‌شود برایم یک بابا بخری؟

سه شنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۵، ۰۶:۱۲ ب.ظ
 

خواب دیدم آمده ای . مثل همان موقع ها،  لباس چهارخانه آبی- سفیدت را پوشیده بودی و پیراهنت را به بدترین شکلی که توی دنیا ممکن است وجود داشته باشد، زیر شلوارت زده بودی. و تو انگار  تخصص اینکار را از معتبرترین دانشگاه جهان گرفته ای.  بوی عطر تنت تمام خانه را برداشته بود. دستی به موهایم کشیدی که از گرمای دست هایت از خواب پریدم با تعجب نگاهت کردم و اگر به موقع دست هایت را روی دهانم نمی گذاشتی حتما از صدای جیغم مامان را که با فاصله ی کمی از من خواب بود، بیدار می کردم.

با ایما و اشاره بهم فهماندی که از جایم بلند شوم و من مات و مبهوت، آمدنت را تماشا می کردم . بعد خودت در حالیکه تمام سعیت را می کردی که پایت را روی دست  مامان نگذاری، نشستی کنارش، دست بردی توی موهایش . نمی دانم چرا آه کشیدی؟ شاید داشتی با خودت فکر می کردی وقتی بودی مامان اینقدر موهای سفید نداشت . یا شاید هم فکر می کردی مامان کی وقت کرد، اینهمه موهایش را سفید کند؟

درد دل هایت که با مامان تمام شد ،  رفتی طرف آیینه قدی سمت چپ اتاق. و من هنوز داشتم گیج کارهایت را نگاهت می‌کردم . از جایم بلند شدم  لباس پوشیدم بعد آمدم کنارت ایستادم . داشتی مثلا خودت را راست و ریست می‌کردی. ولی اینها همش ادای راست و ریست کردن بود وگرنه نه دستی به پیراهن زیر شلوار کرده ات زدی و نه هیچ کاری که بشود ، حداقل اسمش را مرتب کردن گذاشت، انجام دادی.  فقط نمی دانم چرا رفتی سمت آیینه ؟ حتما می خواستی یاد  قدیم کنی که مامان کلی سر مرتب شدن لباس هایت حرص می خورد. هربار که همین مدلی لباس می پوشیدی مامان کلی داد و فریاد راه می انداخت که آخر مرد این چه مدل لباس پوشیدن است و کلی ایراد های ریز و درشت ازت می گرفت که آخرش هم نفهمیدم اینهمه ایراد را از کجا پیدا می کرد.  اما تو بی خیال حرف های مامان فقط می خندی و چشم و ابرو می آمدی که :

-        چشه مگه ؟ شوهر بی این خوشگلی داری قدرش رو بدون خانم .

مامان ولی گوشش به این حرفها بدهکار نبود و هر بار بیشتر نق می زد به جانت . مخصوصا وقت هایی که می خواستیم برویم خانه ی خاله حوری و دایی فرهاد . تو به مامان می گفتی بابا راننده کامیون بودن دیگه این همه ادا و اطوار ندارد .

اما مامان هر بار بیشتر به اینکار اصرار می کرد. تا بالاخره می‌توانست با همه ی ترفندهای زنانه راضیت کند که به میل او لباس بپوشی . حتما چشم مامان را دور دیدی که باز هوس کردی مثل خودِ  واقعیت لباس بپوشی. توی آیینه ی قدی داشتم به ریز کارهای نکرده ات نگاه می کردم که نگاهم کردی و چشمکی زدی  . حتما می خواستی تیپت را ندید بگیرم که آمارت را به مامان ندهم .  خواستم  بگویم که  مامان سالهاست دیگر کاری به تیپ و قیافت ندارد و حتی یک وقت هایی دلش برای همین مدلی بودنت تنگ می شود. دست گذاشتی روی دماغم که یعنی هیس . بعد دست هایم را توی دست های بزرگ مردانه‌ات گذاشتی و من خودم را مثل همان روزها بهت چسباندم. چه بالا بلند بودی مرد . روی نوک پایم ایستادم تا خودم را برسانم به سمت چپ سینه‌ات . صدای قلبت را که می شنوم دلم آرام می شود و نمی دانم چرا قطره اشکی از روی گونه هایم می چکد روی پیراهنت . زیر لب و ریز، یکجوری که انگار خودم با خودم حرف می زنم یا شاید دارم به خودم دلداری می دهم و یا حتی افسوس می خورم،می گویم: کاش این قلب تا ابد می تپید .  بجای اینکه این حرف ها را به خودت بگویم ، نگاهت می کنم  ، زل می زنم ، توی چشمهایت و می گویم : قول بده اینبار دیگر نمی روی !

بین انگشتهایت دنبال کوچکترین انگشتت  می گردم که ازت قول بگیرم. تو اما باز شوخیت گرفته و هی دست هایت را از توی دست هایم می کشی بیرون .

می دانم که نمی مانی ، مثل همه ی دفعه های قبل که نماندی . که قرار بود بمانی ولی نماندی .مثل هفت سالگی و حتی ده سالگیم . بچه تر که بودم ،قول می دادی که بمانی . سرم را می گذاشتم روی پاهایت تو برایم قصه  می بافتی ، وسط آن خیال ها و قصه ها، جایی که زال داشت از موهای رودابه  بالا می رفت تا خودش را به قصر رودابه برساند، یکهو می پریدم وسط قصه یی که به جاهای هیجان انگیزش رسیده بود و ازت می خواستم که اینبار دیگر نروی بهت می گفتم : از خدا اجازه بگیر که نروی . تو می خندیدی و  من خیال می کردم خدا دیگر کاری با ماندنت ندارد .

یکبار وقتی تو همین مدلی خندیدی و من خیال کردم که برای همیشه دارمت اما صبح شده و نشده  با دو چشم خودم دیدم که  باز مثل همه ی روزهای گذشته من را با خاطره ات جا گذاشتی و رفته‌ای. آن روز حسابی از دست خدا شاکی شدم که چرا نمی گذارد تو بیشتر و اصلا حتی برای همیشه پیشم بمانی. مگر توی بهشت چه کار مهمی بود که حتما باید آنجا می بودی و تو انجامش می دادی ؟ همان کله ی سحر که مامان داشت توی آشپزخانه نهار را درست می کرد تا بعدش برود سر کار همان طور که داشت ماکارونی های شکل دار را توی قابلمه آبجوش می ریخت ازش پرسیدم خانه خدا کجاست ؟

مامان که تا آن موقع اصلا متوجه من نشده بود گیج و منگ نگاهم کرد و گفت : تو اینجا چیکار می کنی ؟ بدون اینکه به سوالش جواب بدهم ، سوالم را دوباره پرسیدم ؟ مامان دست از سرماکارونی ها برداشت کنارم زانو زد و نشست. دستش را برد سمت موهام ، آن ها را پشت گوشم پس زد و گفت : همممم خونه خدا ؟ انگار داشت دنبال جواب سوالم می گشت که صدای اذان بلند شد چشمان مامان برق زد و گفت :خونه  ی خدا مسجده. مسجد را یکجوری گفت که انگار بزرگترین کشف جهان را کرده باشد .

باید صبر می کردم، که مامان از خانه برود بیرون چون به هیچ عنوانی اجازه نمی داد که تنهایی بروم سمت مسجد . رفتم زیر پتویم و سرم را از زیر پتو بیرون آوردم و نگاهم را از زیر پرده دادم بیرون . مامان که از در بزرگ آهنی زد بیرون . بدو رفتم سمت کمد لباسی و کلی بین لباس هایم گشتم تا  چادر سفیدی که تا دلت بخواهد  گل های ریز آبی تویش بود و کارخانه سازنده ش اصلا توی تعداد گل ها خساست به خرج نداده بود و تو از اولین سفرت به قم برایم سوغاتی آوردی پیدا کنم . چادر را جلوی همین آیینه قدی سرم کردم و رفتم سمت مسجد .

به مامان قول داده بودم که هر وقت خانه نیست ، بدون او بیرون نروم حالا که زیر قولم زده بودم برای اینکه خیال مامان را راحت کرده باشم از توی پیاده رو رفتم سمت مسجد. توی پیاده رو کلی برگ های زرد و نارنجی ریخته شده بود. اولش از خش خش کردن برگ ها زیر پایم کلی ذوق زده شده بودم و با برگ  ها بازی بازی می کردم.  نمی دانم چقدر طول کشید تا یادم آمد برای کارهای مهم تری آمده بودم بیرون و حتی زیر قولم زده بودم. درخت های افرا را که رد کردم رسیدم به ته کوچه که مسجد همان جا بود.

همیشه تصورم از خانه ی خدا این بود که باید درش همیشه باز باشد . بالاخره ممکن بود هر ساعت از روز کسی با خدا کار داشته باشد و باید خدا هم به اوضاع و احوال بنده هایش رسیدگی می کرد . اما در مسجد بسته بود . پشت در ایستادم و شروع کردم به در زدن . قدم به بلندی زنگ مسجد نمی رسید و دست هایم شاید آنقدر جان نداشت که بتواند محکم تر در بزند ، برای همین کسی در را باز نکرد . اما من تصممیم خودم را گرفته بودم که حتما باید همین امروز خدا را می دیدم . پس هرباری که در می زدم سعی می کردم در را آنقدر محکم تر از دفعه ی قبل بکوبم تا بالاخره صدای در را بشنود . نمی دانم چقدر طول کشید که بالاخره صدای خش خش پای کسی را که سعی می کرد محکم قدم بردارد را پشت در شنیدم . در که باز شد، پیرمردی با ریش های سفید توی قاب درب جا خوش کرد . به نظرم انتظار هر کسی را داشت جز من ، چون اول کمی به چپ و راست نگاه کرد و وقتی کسی را ندید مجبور شد کمی هم به پایین نگاه کند . پیرمرد وقتی من را دید دستی به سرم کشید و گفت:

-        چه خبره خانوم کوچولو ؟ خبری شده  که منو اینطوری زا به راه کردی بابا ؟

بهش گفتم: نه فقط با خدا کار دارم می شود به خدا بگی بیاد دم در ، آخه کارش دارم ؟

پیرمرد وقتی حرفهایم را شنید ، خندید . یک مدلی هم خندید که کل صورتش را لبخند پوشاند .

کنارم نشست ازم پرسید :  با خدا کار داری؟

-        آره مامانم گفت خونه ش همین جاست مگه نیست ؟

-        چرا همین جاست ولی چکارش داری ، بگو من بهش میگم !

اولش کلی اصرار کردم که حتما حتما باید خودِ خدا را ببینم ، ولی هرچقدر من اصرار می کردم ، پیرمرد بیشتر طفره می رفت . آخرش که دیدم راه به جایی نمی برم گفتم :

-        میشه به خدا بگی ، بابای منو پس بده ، آخه دلم براش تنگ شده !

پیرمرد پاهایش سست شد کنارم نشست و گفت : یا سه ساله امام حسین ! بعد بغلم کرد دستی روی سرم کشید و موهایم را بوسید و بوسید . پیرمرد مهربان نتوانست خدا را قانع کند ، که تو را به من پس بدهد ، عوضش هر روز صبح دست توی دست نوه اش " ریحانه "  می آمد خانه مان و با من بازی می کردند .  یک وقت هایی هم می بردمان پارک و باغ وحش و شهر بازی و کتابخانه و کلی جاهای دیگر که من آن روزها کلی بابتشان خوشحال بودم و راستش را بخواهی دیگر کمتر دلتنگت می شدم .

امروز باز هم تولدم است ، دوست هایم دارند آن وسط برای خودشان می رقصند و می خندد ، ریحانه هم آمده و دارد توی آشپزخانه بساط کیک را آمده می کند و من هم مثل همیشه در تمام روزهایی که شادم یاد تو و خاطراتت می افتادم . صدای ریحانه توی گوشم می پیچد که : یالا خانم آرزوی پانزده ساله‌ات هنوز مانده ؟ زود باش خانوم خانوما همه منتظر تو هستند که شمع ها را فوت کنی ؟ بچه ها را می بینم که دورم جمع شدند و صدایشان  را می شنوم که هماهنگ و یک صدا مثل گروه ارکستر می خوانند happy birth day…..  مامان هم دارد از بالای سرم برف شادی می زند ، یکی از برف های کوچولو روی دماغم می نشیند دست می کشم روی دماغم و چقدر زود برف زیر انگشت هایم آب می شود : دلم می خواهد چشمهایم را ببندم و کودکانه آرزو کنم : کاش یکی برایم بابایم را هدیه خریده باشد !

  

 

 

 

  • گلی

نظرات (۶)

  • تبارک منصوری
  • :'((

    پاسخ:
    ):
  • دخترِ انـــــــــــار
  • لعنت بهت !
    پاسخ:
    ):
    حیف که بغض و اشک و بغلو نمیشه نوشت اینجا
    پاسخ:
    ):
    یا سه ساله امام حسین...
    پاسخ:
    ):
  • kaivan abidi ashtiani
  • خوب می نویسی آرزوهای نجیب😚😚
    پاسخ:
    وقتی شما می گید خوب می نویسی، یعنی وقتشه که به خودم امیدوار شم:*
    ممنون از قوت قلبت کیوان عزیز و دوست داشتنی (:
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • گریه ...
    خیلی عالی بود. 
    چه قدر خوب نوشتی. 
    پاسخ:
    فدای گریه تو، بانوی قلب شیشه ایی(:
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">