آرزوهای نجیب

پیوندها

کاش حال دلش خوب شود.

سه شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۷ ب.ظ

امروز از طرف شرکت برای کارشناسی، بخشی از داستان‌های نوشته شده باید با یک نویسنده کودک و نوجوان تماس می‌گرفتم . نویسنده‌ای که من عاشق نوشته‌های وبلاگش بودم و هر وقت دلم می‌گرفت وبش را باز می‌کردم و قصۀ اسطوره‌هایش را می‌خواندم، نویسنده‌ای که سردبیر یکی از مجله‌های مشهور بود و الان دیگر نیست.

زنگ که زدم، برخلاف انتظارم صدایش شبیه دخترهای ۱۵ ساله‌ بود. توی صدایش غم موج می‌زد. وقتی خودم را معرفی کردم که از فلان مؤسسه زنگ می‌زنم، با همان صدای غم‌دارش گفت: این روزها مدعی نویسندگی و کارشناس ادبی که زیاد است بدهید همان‌ها بنویسند.

خانم نویسنده از بی‌مهری‌ها ناراحت بود و من بهش حق می‌دادم در روزهایی که نویسنده‌های درجه صدم را روی سر حلوا حلوایشان می‌کنند مطمئنا حق ایشان خانه‌نشینی نبود.

کارمان را قبول نکرد حتی با اصرارهای زیاد، آخر صحبتم بهش گفتم: دیگر توی هیچ نشریه‌ای نیستید؟ گفت: با خودم عهد کردم که هیچ‌جا نباشم.

این را که گفت: بغضم گرفت. دلم گرفت از  اینکه این روزها هیچ‌کس در جای واقعیش نیست. دلم گرفت از نویسنده‌های زپرتی که خوب تحویلشان می‌گیرند و هیچ جشنواره‌ای نیست که به عنوان داور و دبیر دعوت نشوند ولی آنهایی که کاربلدند خانه‌نشین هستند.

یادم افتاد به دو سه سال پیش، وقتی که خسته بودم از خیلی چیزها، یادم افتاد به خیلی چیزها...

چرا هیچ چیز سرجای خودش نیست یحیی؟



  • گلی

نظرات (۳)

سلام
والا غم انگیز که هست کلا. اما من یه نکته ی مزاحم بگم که به عنوان یه غیر هنری برام آزار دهندس یخورده؛ اینکه بین تمام افراد و اصناف و اقشار و اغیار حتی، فقط صنف هنر هست که به این قدر بدبختی هاشو اعلام میکنه و محکوم میکنه و حسرت میخوره و مدام به گوش همه میرسونه!
آقا من قصد هجمه به مطلب شخص شما رو نداشتما اصلا، محتوای شما رو که ما با شوق میخونیم؛ ولی خداییش اینطوری نیست؟:))
یا من بدجا فرود اومدم؟
**یبار مارو بردن پارک هنرمندان، آقا یکی شلوارش مثل سندباد بود یکی دامن گل گلی داشت یکی صورتشو باید لای ریشاش جست و جو میکردی، یکی پشت یه عینک سه متری غایم شده بود، چند نفر هم لُنگ پوشیده بودن که جدا لنگ بود، یعنی سوای نقش و رنگش که لنگ بود، پارچه هم از جنس لنگ بود؛ مام ندید پدید و متعجب و حیرون کاری هم جز مسخره کردن از دستمون بر نمی اومد که رفیقمون گفت "بابا اینا اینجا درستن، تو اشتباه اومدی بینشون" :)
خلاصه مام اینجا یخورده میترسیم اظهار نظر کنیم که نکنه اشتباهی اومده باشیم:)

پاسخ:
سلام(:
((:
البته من واقعا نویسنده ها و شاعرها رو سوای این جماعتی که شرح حالشو گفتید می دونم
این چیزایی که شما گفتید برا قشر مرفه بی درد بازیگرها و فوتبالیست هاست. 
حرفتون رو تا حدی قبول دارم( در مورد همون دو قشر مرفه بی درد حرف هاتون رو قبول دارن)
البته من نویسنده ها رو فقط مثال زدم، ولی اگر خوب نگاه کنیم، همه جا همینطوره، بعنی اصلا شایسته سالاری نیست و کلا هرکی هرکیه ):
نه شما حرفهاتون همیشه به حق بوده، پس اظهار نظر کنید(:
بعدا نوشت: البته حق با شماست، من خودم به شخصه خیلی زود ناراحت میشم از این مدل رفتارها و تنها راه آروم کردن خودم رو همین غرزدن ها و درد دل کردن می دونم، خلاصه بابت این مدل پست ها معذرت(:
مقصر یقینن مدار کج زمین است همین بیست و چند درجه کجی مدار باعث شده ملت هم کجمدار بشند. و وضعیت ما شده این. 

گرگ چوپان است چوپان ای خدای گرگ ها. ربطی هم نداشت ولی یاد این مصرع افتادم. 
پاسخ:
مدار کج زمین...
  • میرزا محمّد مُهاجِر
  • خانم مرشدزاده که نبودن احیانا؟
    پاسخ:
    نه 
    قسمت ادبیات کودک و نوجوان بودند
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">