آرزوهای نجیب

پیوندها

یه رمان بنویسم از خاطراتم با رانندگان اسنپی؟

پنجشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۳۹ ب.ظ
پیاده که شدم، راننده اسنپی گفت: ممنون از هم‌صحبتی‌تون خانم.


پ ن: بهم اعتماد کنیم و یه وقتایی فقط گوش‌شنوا باشیم برای هم.  


  • گلی

نظرات (۶)

از اینایی که هی از تو آینه نگاه میکنن اصلا خوشم نمیاد :|
پاسخ:
اصلاً تو آینه نگاه نمی‌کرد؛ فقط انگار دلش می‌خواست یه سری حرف‌ها رو برای یکی بگه همین.
یه‌جوریایی دلش می‌خواست از بی‌پولی و بی‌شغلی و از خستگی‌هاش بگه و یکی بهش بگه آره می‌فهممت.


  • آسـوکـآ آآ
  • حتتتتما بنویس
    پاسخ:
    شوخی بود البته (:
  • آسـوکـآ آآ
  • تو طبقه بندیات هم اضافه کنی خوبه:-)
    پاسخ:
    چشم چشم.
    توی شخصیت‌های داستانیم ازشون استفاده کنم مثلاً (:
    ‎(:‎
    یه استاد داشتیم هرخاطره ای میخواست تعریف کنه میگفت یه بار تو آژانس بودم راننده گفت فلان تاااا کلی بحثای جالب
    میگفت میخوام کتابمو چاپ کنم اسمشم بذارم من و آژانس
    شما هم من و اسنپ رو بنویسین!
    پاسخ:
    ماجراهای اسنپی حتی؛ می‌تونم از اسنپ برای اینهمه تبلیغ پولم بگیریم :D
  • میرزا محمّد مُهاجِر
  • آها. شما هم مثل این نویسنده های معروف، یک جعبه دارین که دیالوگ های با حالی که به ذهنتون میاد رو می گذارین داخلش، برای رمانِ جدیدتون استفاده کنین؟!
    طبقه بندی؟!
    پاسخ:
    تا اون حد حرفه‌ای که نه؛ ولی خب آدم‌های واقعی خیلی توی داستان‌های من نقش دارند. مثلاً کتاب وریا ۸۰درصدش واقعی بود (:
  • میرزا محمّد مُهاجِر
  • چه جالب. بر اساس یک فردی که دیده بودینش یا بر اساس تجربیات خودتون؟
    پاسخ:
    تجربیات خودم (:
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">