آرزوهای نجیب

پیوندها

۱۸ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

پایان تکرار

چهارشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۴، ۰۶:۳۵ ب.ظ

خیلی فکر کردم که اگر برادر جان جانانمان وارد مجلس شد اولین کاری که باید انجام  دهم ،دقیقا چه حرکتی باشد که از قافله آقازاده ها عقب نیفتم؟

امروز بالاخره فهمیدم . اولین حرکتی که می زنم این است که یک جلسه دیدار رهبری بسیار خصوصی خصوصی ترتیب می دهیم ، بعد از جلسه هم با آقای خامنه ایی یک عکس سلفی می گیریم و برای همه بچه های عضو بسیج و انجمن اسلامی می فرستم تا چشماشون از حسادت در بیاید! بعله این چنین آدمهایی عغده ایی هستیم:D



::: ساعت 00:00 بامداد امشب ، تبلیغات آزاد می شود تا صبح قرار است شیراز را رنگی رنگی کنیم از ورودمان، هر جا که شعار پایان تکرار را شنیدید، هرجا رنگ زرد را دیدید بدانید ما هستیم برای ساختن حماسه جدید .

دعا فراموش نشود لطفا(:

  • گلی

اینا همش نتیجه دیپلماسی قویمون هستا

سه شنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۳۹ ب.ظ

شما یادتون نمیاد، زمان احمدی نژاد ما یک کتاب مثل ریشه ها رو با ترجمه خوب علیرضا فرهمند  می خریدیدم شش تومن، بعد کلی فحش و بدو بیراه می دادیم به این طفل معصوم احمدی نژاد که فلان فلان شده آخه کتاب شش تومن !!!!!! الان می ریم کتابفروشی همون کتاب رو با یه ترجمه مسخره زدن، بیست تومن !

مسلمونا چرا ما قدیما قدر خوشبختی هامون رو نمی دونستیم ؟

  • گلی

زنان سرزمین من بعد رفتن عاشق می شوند

دوشنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۴، ۱۱:۰۸ ق.ظ

معبودا من قول میدهم تمام برنامه های کانال یک را نگاه کنم و جای تمام گوسفندهای یتیم بچرم ، فقط تو از پشت پشم ها بیرون بیا و بگو الکل چشمهایش چند درصد صنعتی بود که من اینگونه رو به دوربین لبخند می زدم !


::: شاعرش "خسته" است. خودتون بدون گفتن بفهمید دیگه !


  • گلی

" او "

يكشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۴، ۱۲:۰۰ ق.ظ

تو هم می شنوی یحیی؟ این صدای اذان از اورشلیم چشمهای اوست. حی علی به سمتی که نیست؟ دست بکشم به موهایی که نیست؟


::: شاعرش مشخصه که "خسته "است !



و اما در آخر حس های خوب  یکشنبه یی

من از عکس این دختر بچه همیشه حس خوبی گرفتم، همیشه یکی از آرزوهام این بود که یک دختر محجوبی شبیه این داشته باشم! یک کوچولو شبیه بچگی های خودم هست البته !

روزهایی که نیستم با دخترم مهربون باشیدها ، آقایون هم چشاشون رو درویش کنن :D





  • گلی

کتاب بخوانیم (:

چهارشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۴، ۰۸:۰۹ ب.ظ

یک روزهایی توی زندگی هست، که تو را مجبور می کند، یک گوشه بنشینی و خودت را ریز کنی. روزهایی که گذشت را پلان به پلانش را جلوی چشمت بیاوری، و با هر پلانش از خودت بپرسی، چرا آخرش این شد؟

می دانم آخر جوابی برای این سوال کوچک پیدا نمی کنم و برای همین پیدا نکردن می توانم ساعت ها بنشینم یک جا زانوی غم بغل بگیرم و گریه کنم و اشک بریزم، فقط به این دلیل که جوابی برای قانون های زندگی پیدا نکردم. ولی راستش را بخواهید در تمام این روزهای زندگی همیشه ، دور روز تمام گنگ و منگ بودم، در تمام این سالها در چنین روزهایی همیشه ترجیح می دادم راه بروم و فکر کنم. اما جدیدا جور دیگری خودم را آرام می کنم، راه رفتن دیگر آرامم نمی کند، گریه کردن فقط زیر چشمهایم را گود می اندازد. این روزها در چنین موقعیت هایی از خودم می پرسم، اینهمه کتاب خوندی که چی؟ مگه قرار نبود کتاب، راه زندگی رو بهت نشون بده پس کو؟

بعد دقیقا مثل یک داروی شفا بخش یک جمله از یک کتاب یا حتی بخشی از یک کتاب یادم می آید که آرامم می کند. آرامم که کرد، بلند می شوم و دوباره ادامه زندگی ...!



پ ن: توی این چند روز قد ِ تمام این بیست و چند سالگی با آدم های دور و برم بحث سیاسی و عقیدتی و فرهنگی و دینی کردم. با بعضی از این آدمهای مثلا با سواد که صحبت می کنم از خودم می پرسم این آدم با این طرز تفکر و با  این حجم بی سوادی و حماقت چطور تا الان زنده مانده؟

  • گلی

او

سه شنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۴، ۱۲:۱۵ ق.ظ

وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ..  هر دوتاشو میدم به تو، فقط برگرد !



شاعرش  "خسته " است .




::: معنی آیه : هر کس از مقام پروردگارش بترسد ، دو بهشت برای اوست .



پ ن :فال حافظ زدم میگه:دوش می آمد و رخساره برافروخته بود     باز کجا دل غمزده ای سوخته بود ! بعد میگه و میگه تا می رسه به اینجا که :

گرچه می گفت زارت بکشم، می دیدم     که نهانش نظری با من دلسوخته بود ! بعد با خودم میگم یعنی چی؟ نهانش رو می خوام چکار؟ وقتی ظاهرش اینه! بعد یکی از توی سرم داد می زنه : دلت رو به این چیزا خوش نکن. حافظم دروغ گفتن و یاد گرفته و تو رو گذاشته سر کار!

هی روزگار ....

  • گلی

بی تفاوت بودنت هر لحظه آبم می کند ..

شنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۴، ۰۸:۲۲ ب.ظ
خیلی ها حسن فتحی را با سریال شهرزاد می شناسند، ولی راستش را بخواهید شاهکار حسن فتحی شهرزاد نیست بلکه سریال مدار صفر درجه است. شاید خیلی هایتان اصلا ندیده باشید سریال را ولی عجیب سریالی بود. سال ۸۶ بود که سریال مدار صفر درجه را نشان می داد، من کنکوری بودم. آن موقع ها اینقدر وبلاگ و اینستا و این جور چیزها نبود که ملت هی برای سریال مدار صفر درجه بنویسند مثلا : با اینها زمستون سر می کنیم . برای همین چیزها بود شاید، که سریال خوب دیده نشد. اما برای من و علی فرق داشت. من و علی مثل چی می نشستیم پای سریال. حتی وقتی تمام شد، رفتیم کافی نت سر کوچه و یک کپی ش را خریدیم بعد هر تابستان و هر زمستان می نشستیم پایش و مثل دو تا دیوانه گریه می کردیم. این سریال شهرزاد فقط رنگ و لعاب دارد وگرنه سریال عاشقانه فقط همان مدار صفر درجه.
راستش را بخواهید من اسم وبلاگم را از همین سریال گرفتم از یکی از سکانس های شاهکار زینت الملوک. هر وقت این سریال رو دیدید یاد من بیفتید، مخصوصا این سکانسش را  اینجا رو ببینید


پ ن : می دونم یکشنبه نیست، ولی چیزی نمونده تا یکشنبه ! پس این پست رو بذارید به حساب پیشنهاد یکشنبه ایی مون . وقتی سکانس بالا رو دیدید ، این دو لینک رو هم ببینید این و این یکی

  • گلی

مرد به ضم میم

پنجشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۴، ۱۲:۰۰ ق.ظ
آدمها شهرت و معروفیت را دوست دارند، حالا نوعش فرق ندارد، فوتبالیست باشی یا بازیگر ؟ شاعر باشی یا نویسنده ؟
من اما دلم می خواهد شهرتم این مدلی باشد " کسی که از نبودنش مُرد " .
مثلا یک روز آدمها بهم برسند و بگویند :
+ فلانی رو می شناسید ؟ - کی ؟همون که از نبودنش مرد ؟ +آره همونی که از نبودنش مرد..
  • گلی

و گناه کنیم عشق را

دوشنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۴، ۰۸:۴۳ ب.ظ

ساعت ها می توانم برایش  ، کلمه ردیف کنم و زار بزنم، کلی پست های عاشقانه ی غمگین بنویسم، تا دسته جمعی با هم گریه کنیم و  حتی روضه برپا کنیم . ولی نه وقت این کارها را نداریم، نشستن و گریه کردن که روزها را بهمان  بر نمی گردانند ، بر می گرداند ؟

انتخابات که تمام شد، پروپوزالم را که نوشتم، اصلا وقتی پایان نامه ام را دفاع کردم. یک روز دست تمام کلمه هایت را می گیرم، می برم قبرستان چال می کنم. بعد از آن، هر پنجشنبه ، هر روز صبح قبل از اینکه آفتاب طلوع کند، می آیم دارالرحمه ،می نشینم کنار خاطره هایت، روی قبری از کلماتی که عاشقی کردند، زار زار گریه می کنم.

بعد از آن سیاه می پوشم و من می شوم بیوه ی کلمه های تو.



بعدا نوشت : کامنت ها رو بستم، می تونید از این بغل "تماس با من  "رو بزنید کامنت بذارید (:



  • گلی

خدا نکنه من بیفتم رو دور حرف زدن ها :D

يكشنبه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۴، ۰۵:۲۸ ب.ظ

تصور کنید اینقدر این روزها قاراش میش شده که روزها از دستم در رفته. اگر اشتباه نکنم باید امروز یکشنبه باشه و تا اونجایی که یادم هست قرار بود یکشنبه ها هر چیزی که حس خوبی بهمون میده رو با هم به اشتراک بذاریم ، که خورد به امتحانات آخر ترم و کلا فراموشش کردیم . خب با این مقدمه امروز قراره باهاتون یه آهنگ محلی شریک شم، یه آهنگی که به طور اتفاقی از یکی از دوستام تو خوابگاه گرفتم بعد اینقد شیفته اش شدم که هر روز یه صد هزارباری گوشش می دادم. جالب اینجاست که اصلا نمی فهمیدم چی می گه ولی عجیب به دلم می نشست . بعد امروز که خواستم دنبال لینکش بگردم دیدم این آهنگه چه تاریخچه با مزه یی داره !


تاریخچه و لینک دانلود 

  • گلی