آرزوهای نجیب

پیوندها

۲۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

به نظرم بهشت یک جایی است شبیه خیابان ارم شیراز ، یک جایی که می توانی راه بروی و فکر کنی ، راه بروی و فکر کنی ، راه بروی و حتی فکر نکنی ......




+ عنوان از کتاب  "اتاق پرو " مهدی اشرفی البته با کمی تغییر


رفته ای

و تنها خاطره ای

که به جا مانده

دست های من هستند !

  • گلی

کاش عادت کنیم به بی عادتی !

شنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۴، ۰۸:۰۲ ب.ظ

بیژن  نجدی یک کتابی دارد به اسم "  یوزپلگانی که با من دویده اند  " این کتاب را خیلی سال پیش خواندم ، راستش را بخواهید زیاد بیژن نجدی را دوست ندارم ولی توی این کتابش یک داستانی که دارد که عجیب من دوستش دارم .

داستان درباره یک اسب وحشی است ، اسب وحشی از خدا چه می خواهد ؟ یک زمین وسیع که فقط بتازد ، اما مزرعه دار دلش یک اسب آرام سوار می خواهد . ولی اسب توی سرش تازیدن است ، به دختر مزرعه دار سواری نمی دهد ، مزرعه دار عصبانی می شود و به اسب یک گاری می بندد که از او یک اسب بارکش بسازد ، ولی اسب در خیالش می تازد مثل هر اسب آزاد و وحشی .

روزی که همه چیز برای فرار اسب مهیاست ، روزی که اسب می تواند به آرزویش برسد - ولی دیگر اسب میلی به فرار ندارد ، اسب با گاری کنار آمده و گاری را جزیی از خودش می داند :


من دیگر نمی توانستم بدون گاری راه بروم و یا بایستم . اسب دیگر نمی توانست بدون گاری بایستد یا راه برود .... من دیگر نمی توانستم ....

اسب ....

من ....

اسب


حکایت ما آدمها همین است ، سالها برای  یک چیز می جنگیم ، روزها و ساعت ها برایش تلاش می کنیم ، ولی روزی که در یک قدمی آرزویمان هستیم ، به خودمان می آییم  و می بینیم  که به وضعیت فعلیمان عادت کردیم و دیگر میلی به چیزی که در آروزیش بودیم - نداریم !

  • گلی

ذکر امروزمون هست (:

شنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۴، ۰۱:۰۶ ب.ظ

در زندگی ، جایی بایست که همیشه ببینمت !

  • گلی

شما این ها را یادتان هست ؟

جمعه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۴، ۰۹:۰۳ ب.ظ

از وقتی یادم هست که وارد دنیای مجازی شدم یادم می آید عاشق وبلاگ خواندن بودم ، به یک شکل عجیب غریبی از هر نوع وبلاگی را می خواندم و چقدر از بعضی هایشان لذت می بردم و از بعضی هایشان چیز یاد گرفتم ، آن موقع ها خودم وبلاگ نداشتم ولی بیشتر وقت نت گردیم را به وب خوانی می گذراندم ، روزهای خوبی بود روزهای دانشگاه . مهندسی نرم افزار می خواندیم آن روزها ، استاد مثلا داشت درس می داد من نت می خواندم ولی عجیب همان موقع ها ادبیات و نوشتن را دوست داشتم .

الان که دارم نگاه می کنم خیلی از اطلاعات عمومیم را از همین وب خواندن داشتم . برایم هم فرقی نداشت که طرف از چی می نویسد ، همین که می نوشت برایم لذت داشت !

امروز داشتم دنبال اسم یک خانم وبلاگ نویس می گشتم و اسمش را مدام سرچ می کردم که اگر بشود کمکم کند توی نوشتن یک مسئله ی پژوهشی . با سرچ کردن اسمش به این صفحه رسیدم ، اسم وبلاگ نویس های قدیم را که دیدم دلم یاد حال و هوای آن روزها را کرد ! بعضی هایشان را به کل یادم رفته بود من از میلاد احرام پوش چقدر مطالب کامپیوتری یاد گرفتم ، زهرا اچ پی را هنوز یادم هست ، هنوز که هنوز هست دست به قالب وبلاگش نزده ، کیبرد آزاد ،یادم هست وبلاگش سال ۸۸ ، اگر اشتباه نکنم فیلتر شد . وب نوشت ابطحی که هر وقت آنرا می خواندم ، عصبی می شدم دو تا فحش می دادم و از صفحه ش خارج می شدم . بعضی هایشان را اینجا نام نبردند مثل شاهوار ، نارنجی ، زنگوله و خیلی های دیگر که الان بکل فراموششان کردم .

هیچ وقت برای خیلی هایشان  حتی یک کامنت ندادم ولی الان که اسمشان را دیدم ، انگار مثلا یکی از آشناهای زمان دورم را دیدم .

قبلا فضازی مجازی برای خودش برو بیایی داشت ها !


  • گلی

پنجشنبه خود را چگونه می گذارنید ؟

پنجشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۴، ۰۹:۵۴ ق.ظ

همان اول کار که دفتر آمدم از طرف یکی از مراجعه کننده ها ، یک کتاب جلال آل احمد هدیه گرفتم ، هدیه هدیه هم که نبود ولی وقتی خانم مراجعه کننده دید ، زیاد دارم ازش درباره کتاب می پرسم گفت :  واسه تو !


بعد از آن ، البته قبلتر از آن هم داشتم یک تست خودشناسی انجام می دادم ، جالب بود ،  خواستید شما هم انجامش بدهید اینجا کلیک کنید . کهن الگوی من شد ، معصوم و عاشق  و اما کهن الگوی شما چی بود ؟ 

و در آخر دارم این وبلاگ را می خوانم ، وبلاگ آرامی است بهتان پیشنهاد می دهم حتما مطالبش را بخوانید

  • گلی

امروز داشتم فکر می کردم ، که خیلی از اتفاقاتی که پیش آمد شاید بخاطر این بود که من  با خودم ، با دلم رو راست نبودم .  یعنی می دانم یک جاهایی را اشتباه کردم ولی آنقدر ها هم شجاعت نداشتم  ، که این اشتباهات را بپذیرم . نه اینکه حالا همه ی اشتباهات از سمت من بود نه ، ولی می توانستم خیلی از اتفاقات بعدیش را مدیریت کنم .

یا حتی  مثلا اینکه می توانستم  خیلی راحت زل بزنم توی چشمهای کسی و بگویم : من اشتباه کردم . حالا درست که می توانستم حرفم را  به همین جا ختم نکنم و در ادامه ش بگویم : حالا من اشتباه کردم ولی تو هم آنقدر شعور نداشتی که این  اشتباه را هی بزرگ و بزرگتر نکنی تا یک خطای  کوچک شبیه یک کلاف سردرگم نشود و حتی  کلی سرش غر بزنم و توپ را توی زمین آن بندازم و بقیه ماجراها . ولی خب می دانید ما ایرانی ها یک اخلاق بدی داریم اینکه هیچ وقت یاد نگرفتیم و یادمان ندادند که معذرت بخواهیم و همیشه ترسیدیم از اینکه اگر از کسی معذرت بخواهیم طرف مثلا گستاخ و افسار گسیخته می شود .

خب این یک اشتباه محض است و برای همین است که همه مان یک وقت هایی بدجوریی مثل خر توی گل گیر می کنیم .

  • گلی

:|

يكشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۴، ۰۸:۳۷ ب.ظ

من قبل از اینکه سیستم را روشن کنم ، کلی ایده توی ذهنم دارم که بنویسم ولی بعد از اینکه صفحه ی ورد را باز می کنم ، دو ساعت تمام زل می زنم به صفحه ی خالی  ولی یادم نمی آید قرار بود چی بنویسم .  تازه از سر بیکاری   هر صفحه ی نت را N بار رفرش می زنم . خب نتیجه ی دوساعت پیش با کلمه ها ور رفتن  تا همین  الان که در خدمت شما هستم می شود ، یک صفحه ی ورد که آن هم نه سر دارد نه ته .



  • گلی

بدون شرح

شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۴، ۱۰:۱۳ ق.ظ

به قول مرحوم مارکز ، زندگی همان چیزیست که در خاطرمان می ماند تا بعدها به یادش بیاوریم و روایتش کنیم’. و من خاطره هایم دارد ته می کشد. درست شده ام مثل اینهایی که در کل زندگی چندتایی خاطره بیشتر ندارند و الان حدود نیم قرن است در هر محفلی که می نشینند همانها را نقل می کنند که مثلا سی سال پیش که سرباز بوده دو نخ سیگار را از دژبانی پادگان رد کرده. دلم نمی خواهد مثل پیرمردهای بی خاطره تمام بشوم. حتی اگر شده امشب را در بازداشتگاه پلیس صبح کنم.


متن کپی شده از اینجا

  • گلی

بی عنوان

چهارشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۴، ۱۰:۲۵ ب.ظ

برسه روزی که دیگه ، دل آدم بی خود و بی جهت نگیره !

  • گلی

او

چهارشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۴، ۱۲:۰۱ ب.ظ


مین لی پرسید : ازش سوال نکردی ؟ فکر نمی کنی عجیب است که فقط گاه گاهی او را می بینی ؟ تازه ... تو هرگز به دیدنش نمی روی و فقط او به دیدن تو می آید ؟ و چه طور از چیزهای مهمی مثل اینکه شاه فردا کجا می رود  خبر دارد ؟ اون دختر واقعا کیه ؟


پسر به سادگی جواب داد : دوستم است همین  و همین برایم بس است ! **




 **رمان نوجوان : جایی که کوه بوسه می زند بر ماه / گریس لین / پروین علی پور / انتشارات افق

  • گلی