آرزوهای نجیب

پیوندها

۱۷ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

اینجا ایران است، کشوری با شگفتی های عجیب و غریب

يكشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۲۶ ق.ظ

یک بندۀ خدایی هم تعریف می کرد، خیلی از نویسنده های ایرانی بجز کتابهای خودشان معمولا کتاب‌های دیگری را نمی شناسند. خب راستش را بخواهید ما آن موقع‌ها حرفشان را باور نکردیم. تا اینکه نمایشگاه کتاب امسال، یکی از روزنامه ها یک پرونده ایی برای معرفی کتاب کار کرده بود که از نویسنده‌ها و بازیگرها خواسته بود چند کتاب خوب معرفی کنند. در حوزۀ کتاب کودک و نوجوان هم از یکی از نویسنده های مطرح این حوزه خواسته بودند که کتابهایی را معرفی  کند. آقای نویسنده به چهار کتاب اکتفا کردند. که یکی از این کتاب‌ها "بابای پرندۀ من" بود.

فکر می کنید آقای نویسنده در توضیح کتاب چی نوشته بود؟ آقای نویسنده گفته بود: این کتاب یکی از شاهکارهای دیوید آلموند است. نویسنده در این کتاب پدری را به تصویر می کشد که بر خلاف بیشتر والدین نه فقط جلوی تخیل و کارهای عجیب دخترش را نمی گیرد، بلکه اجازه می دهد آزادانه با وقایع زندگی روبه رو شود و با همۀ تلخی ها در مسابقه پرواز شرکت کند.

و موضوع وقتی جالب می شود که شما این کتاب را خوانده باشید و ببینید آقای نویسنده بکل داستان کتاب را تحریف کرده . خلاصه اینکه خوشحال به حال آقای نویسنده که صد و خورده ایی کتاب چاپ شده دارند و سمینارها و کارگاه های داستان نویسی شان  در کل کشور به راه است و این مدلی و به این شیوه  هم کتاب می خوانند!

  • گلی

همۀ فرزندان من

جمعه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۰۰ ب.ظ

به سراغ من اگر می آیید گل هدیه بیارید. با تشکر از حسن سلیقه تون (:


  • گلی

او

پنجشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۳۵ ق.ظ

یکجوری هم دارم یک نفس، سریال گیم اف ترونز رو می بینم، انگار قراره توی یکی از قسمت هاش یکی پیدا بشه و جادوی برگشتن آدمها رو بلد باشه؛ تا تو رو برگردونه!

  • گلی

چون دید مرا فتاده، گفتا چه کسی است؟

کز وی اثری نمانده الا نفسی است

گفتم که منم! کشتۀ دیرینۀ تو

گفتا: تو کدامی؟ که مرا کُشته بسی است!


::: مجد همگر شیرازی

از کانال چهار خطی، جناب سید علی میرافضلی


  • گلی

چله

دوشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۲۱ ق.ظ

یه زمانی هم چله می گرفتیم و بعد توی وبلاگمون پست می زدیم، چله نشین حضرت عشقیم. ولی حالا نمی دونم، چرا چهل روز پشت سر هم زیارت عاشورا خوندم و صد تا صلوات فرستادم و هر روز دو فراز از جوشن کبیر؟ اصلا از وقتی رفتی نظم آرزوهام هم بهم ریخته. 

  • گلی

وریا

يكشنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۴۵ ق.ظ
چیزی که این مدت یاد گرفتم این هست که همیشه برای خودم افعال مثبت بکار ببرم و مثلا هر چیزی رو خواستم حتما توی ذهنم برای خودم تصورش کنم. وقتی شما چیزی رو توی ذهنتون برای خودتون تصور کنید، مطمئن باشید و یک ذره شک نکنید که بهش خواهید رسید.
من وقتی خواستم بیوی اینستام رو بنویسم از سر تفنن و فان یک متن ( عکس پایینی ) رو نوشتم. درست هست بیشترش جنبه شوخی داشت ولی یک شوخی بود که واقعا برام جدی جدی بود. چند بار زد به سرم بیو رو تغییر بدم ولی هربار می گفتم: این نزدیک ترین چیزی هست که توی ذهن من، دربارۀ خودم وجود داره و با همین حرف ها دست بهش نزدم.
جمعه ایی که گذشت من اولین داستان بلند نوجوانم رو تموم کردم اونم بعد از یکسال سر و کله زدن باهاش.
از جمعه وقتی زیر داستانم نوشتم "پایان"یکجوری خوشحالم که انگار مهم ترین کار بشری رو انجام دادم. امیدوارم اتفاقات خوب این بیو ادامه دار باشه برام.







پ ن: "وریا" اسمی هست که برای این داستان بلند انتخاب کردم، که به معنی آگاه و باهوش هست.

  • گلی

گیم اف ترونز

شنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۵، ۰۷:۰۸ ب.ظ

توی این سریال game of thrones هم یک خانواده سلطنتی به نام استارک ها هست، که ویژگی اصلیشون، اصالت و معتقد به اخلاقیات و  خانواده و  از همه مهم تر بسیار آدم‌ های مهربان و رئوفی هستند؛ و جالب اینجاست بخاطر همین انسانیت و مهربان بودن، خیلی ها بهشان خیانت می کنند، به جز ۵ توله گرگ که با بچه های ند استارک بزرگ شدند و معمولا در تمام شرایط سخت این خانواده این توله گرگ ها ناجی استارک ها هستند.

یعنی یکجوری این توله گرگ ها به خانواده استارک ها وفادار هستند که دلم می خواهد همین الان بروم و یک توله گرگ بیاورم ور دل خودم، که برای همیشه بهم وفادار بماند.




  • گلی

او

پنجشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۰۶ ب.ظ

روزی هزاربار بنویسم، این قبری که روش گریه می کنی، مرده ایی توش نخوابیده!

  • گلی

ایمان بیاوریم به کتاب های نوجوان (:

يكشنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۳۲ ب.ظ

مامان معتقد است هر کدام از ما یک حجاب داریم که بین خودمان و بقیه دنیا کشیده شده، مثل توری که عروس ها روی سرشان می اندازند، با این فرق که این تور نامرئی است. با این حجاب های نامرئی با خوشحالی همه جا می رویم. دنیا با این حجاب ها مثل منظره ای مه آلود است و ما این طوری دوستش داریم.

ولی بعضی وقت ها حجاب های مان برای چند لحظه کنار می روند، انگار باد آن ها را از روی صورت هایمان بر می دارد و وقتی کنار می روند، دنیای واقعی را می بینیم، فقط برای چند لحظه، قبل از این که دوباره در جای شان مستقر شوند. زیبایی ها، ظلم، غم و عشق را می بینیم. ولی بیش تر به خاطر ندیدن این چیزها احساس خوشبختی می کنیم. بعضی ها یاد می گیرند حجاب هایشان را خودشان کنار بزنند، آن ها دیگر نیازی به باد ندارند.

مامان نمی گوید این حجاب واقعیت دارد، نمی گوید جادوست، آن را به باورهای مذهبی، حرف هایی مثل این که خدا دارد صاف به تو نگاه می کند، یا فرشته ای در کنارت نشسته و از این جور چیزها هم ارتباط نمی دهد. اصلا با این باورها کاری ندارد. این فقط روش حرف زدنش است برای این که بگوید، بیش تر وقت ها آدم ها سرشان را به چیزهای کوچک گرم می کنند و چیزهای بزرگ را نادیده می گیرند.


وقتی به من می رسی | ربکا استید | کیوان عبیدی آشتیانی | انتشارات افق


پ ن: همۀ کتاب های بزرگسالی که توی ایران چاپ میشه، و به چاپ n ام هم رسیده و کلی از خبرگزرای ها و تلویزیون و  رسانه براشون مانور میدهند و احتمالا شما هم خیلی دوستشون دارید رو توی ذهنتون بیارید، بعد با این چند جملۀ کتاب مقایسه اش کنید. مقایسه کردید؟ می بینید که چه کتابهایی توی این مملکت چاپ میشه ولی مظلوم  واقع شدند؟

  • گلی

امروز این انیمیشن رو دیدم، کلی هم ذوقش کردم و توصیه می کنم حتما ببینید. اونی هم که قرار هست شهریور دفاع کنه از پایان نامه اش، عمۀ جان ِ جانان بنده هست.







  • گلی