آرزوهای نجیب

پیوندها

۱۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

کاش دنیامون رو بزرگ می کردیم

سه شنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۵۲ ب.ظ

یکی از چیزهایی عجیب غریبی که بین ما ایرانی‌ها وجود داره، خسیس بودنمون در نشر علم و اطلاعاتمون هست.

توی کانال یکی از انتشارات عضو هستم. چند روز پیش یه فایل صوتی توی کانال گذاشتن که درباره "نسبت تاریخی بیهقی و رمان" بود. خب از اونجایی که این روزها قرار بود با بچه ها تاریخ بیهقی بخونیم، کنجکاو شدم گوشش بدم که اگر به دردخور بود اینجا آپلودش کنم. بعد گوش دادن فهمیدم، صوت جلسه ناقص هست. به ادمین کانال پیام دادم که این فایل ناقصه، کاملش رو نمی‌ذارید که گفت این جلسه برای هترجویان فلان مدرسه‌مون هست و اجازه نداریم.

شاخم در اومد از این استدلال، بهش گفتم که بلاد کفر سیستم عامل تولید می کنند اونم اپن سورس بعد شما لنگ یه فایل صوتی هستید.

خلاصه اینکه، ادعاشون گوش فلک رو کر می‌کنه، و چه سیمنارها و سخنرانی‌هایی که ایراد نمی‌کنند در باب فضیلت علم و دانش و علی‌الخصوص ادبیات و البته گسترش همین علم، بعد موقع عمل یه فایل صوتی رو توی مشتشون سفت می‌گیرند و عین بچه‌ها پاشون رو می‌کوبونند به زمین که مال خودمونه بهت نمیدمش.

گند بزننتون که هر وقت خواستم، کمی بهتون دلخوش کنم گند زدید به همه چیز.




 


  • گلی

هی دلم می‌خواست برم زیر پستش بنویسم، شما که اینقدر 28 مرداد رو درک کردید و بعد بغض پشت بغض، میشه دو خط درباره دکتر مصدق و دکتر فاطمی بیشتر از اون چیزی که از سریال شهرزاد شنیدی، برای من بگید، هی گفتم بی‌خیال! 



  • گلی

پیدا کنید پرتقال فروش را

شنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۲۴ ب.ظ

:::یک

امروز هم، از اپراتور ایرانسل مسیج دادند، که سیم‌کارت فلان با کدملی شما ثبت شده اگر بدون اجازه شماست به اپراتور مذکور مراجعه کنید و فلان و بهمان. خب بین اونهمه کار پایان‌نامه رفتم دفتر پیشخوان سر کوچه و گفتم که همچین اتفاقی افتاده. دختره هم سرخوشانه گفت: امروز بالای دویست نفر اومدن و همچین مشکلی داشتند. گفتم خب، الان من چکار کنم؟ پرو پرو زل زده توی چشم من میگه: خب پنج تومن باید پرداخت کنی تا سیم‌کارت رو بسوزونیم. بهش می‌گم خانم خوشحال من بابت چی باید این پول رو پرداخت کنم؟ وقتی مشکل از ایرانسل بوده، خب خودش مشکل رو حل کنه چرا من؟ خولاصه دختره نهایتش گفت: خب هفت تومن پول بدین تا سیم کارت برای خودتون بشه. بهش می گم نابغه من مگه می‌خوام مغازه سیم‌کارت فروشی باز کنم. سیم‌کارت اضافه می‌خوام چکار؟

هیچی دیدم سروکله زدن باهاش بی فایده است اومدم بیرون.


::: دو

قبلا داداش من دفتر خدمات ارتباطی داشت، بعد من قشنگ در جریان ثبت یه سیم کارت ایرانسل هستم. شما برای اینکه سیم کارت ثبت کنی که فعال بشه، حتما باید یه نسخه از کارت ملی شخص با مشخصات کامل و یک نسخه از فرم دیگه رو با امضا و اثر انگشت، اسکن کنی برای سایت ایرانسل، تا سیم کارت فعال بشه.  اگر طرف اشتباهی دوتا مدرک رو یه کوچولو با اختلاف پر می کرد و ما اسکن می کردیم اپراتور ایرانسل، مدارک رو قبول نمی کرد و سیم کارت فعال نمی‌شد. الان دارم فکر می‌کنم، چطوری توی یه دفتر پیشخوان بالغ بر دویست نفر، مراجعه کردند که یه سیم کارت براشون فعال شده بدون دریافت هیچ کدوم از این مدارک، جز اینکه پای خود ایرانسل درمیان و یک سهمی از این ماجرا می بره؟؟

شاید توی نگاه اولی فکر کنید خب ۵ تومن که چیزی نمیشه، ولی توی کلان می تونی به این نتیجه برسی که واقعا یک ترفندی هست هم برای فروش دفاتر خدمات و هم برای فروش سیم کارت هایی که روی دست ایرانسل باد کرده. وقتی که مردم رو می ترسونند که اگر این سیم کارت رو نسوزونی ممکنه به اسم شما کلاهبرداری کنند، خب طرف بخاطر تر س از همین کلاه بردداری سوری مجبوره این هزینه رو پرداخت کنه.

از عصر تا حالا هر چی هم زنگ می زنم ایرانسل مدام میگه ۲۰۰ نفر در صف انتظاره هست، یعنی کمترین صف انتظارم ۱۵۰ نفر بوده، یعنی فکر کنید صدای ملت بلند شده و اصلا اپراتورهاشون آزاد نمیشن، خرای زشت.


::: سه

یعنی توی این مملکت چیزی که داره عادی میشه، همین دزدی هاست. یادمه برای آزمون دکتری، وقتی خواستم هزینه انتخاب رشته رو پرداخت کنم، گفتن مثلا ۵۰ تومن برای هزینه انتخاب رشته و ۶۰۰ تومن هم کارمزد. هر چی با خودم فکر کردم خب این کارمزد رو از کجا آوردن رو نفهمیدم. دانشگاه آزاد موقع ثبت نام اولیه بامبول در آورد که من هزینه رو جدا از دانشجو می گیرم بعد که سروصداها بالا گرفت، گفتن چون آزمون با دولتی ها ادغام نیازی به پول نیست دانشگاه آزاد به ناچار قبول کرد ولی بعد دقیقا همون پول رو موقع انتخاب رشته گرفت و تازه یه ۶۰۰ تومن هم اضافه گرفت برای مثلا کارمزد. اصلا با پرداخت ۵۰ تومن مشکلی نداشتم فقط هر چی به اون ۶۰۰ تومن فکر می کردم بیشتر احساس می کردم خر فرضم کردن و در نهایت گفتم جهنم و ضرر نهایتش یک سال می خونم برای دکتری اونم دولتی. بهتره که از همین اولش این مدلی توی کاسه مون بذارن.


::: چهار

حاالا با اینهمه دزدی یه نفر هم بخواد از حق شهروندیش توی این مسائل دفاع کنه، اصلا نمی دونه باید به کدوم خراب شده ای مراجعه کنه. چون همشون دستشون توی یه کاسه است.




  • گلی

بی جنبه ام خب

پنجشنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۴۲ ب.ظ
یکی از خواننده‌های وب، لطف کردن و وقت گذاشتن، این دو سه روز دارند آرشیو اینجا رو می‌خونند. طبق آمار بیان الان سال ۹۴ هستند. ازخدا که پنهون نیست از شما چه پنهون استرس گرفتم. کاش حداقل کامنتی چیزی می ذاشتند ببینم تا الان نظرشون چی بوده؟ اصلا اگر دنبال چیز خاصی هستند، بگند تا کمکشون کنم.


  • گلی

چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم

دوشنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۰۹ ب.ظ

آشپزخانه با آن‌همه کار و ریخت و پاش پناهگاه امنی برای تنها ماندن است. حریمی برای عشق‌ها و وسوسه‌ها و تردیدها. کسی از لابه‌لای آن همه ظرف و بوی غذا و پخت و پز عشق کوچک و ترس‌خورده را نمی‌بیند. آشپزخانه مخفی‌گاه خوبی است هم برای زن هم برای رازهای زنانه.

گفته‌اند بهترین محل برای پنهان کردن چیزی، در دسترس‌ترین نقطه ممکن است. برای همین تا پایان رمان هیچ‌کس از اطرافیان کلاریس، گمان نمی‌برد کدبانوی پاکیزه و غمگین ما که بیشتر اوقاتش را در آشپزخانه می‌گذرد عاشق شده است. هیچ‌کس گمان نمی‌برد، حتی امیل که معشوق است.


چراغ‌ها را من روشن می‌کنم | شهلا زرلکی |  نقد و بررسی آثار زویا پیرزاد


پ ن: خانم زرلکی کتاب نوشته، که مثلا آثار خانم پیرزاد رو نقد کنه، نقدشون دقیقا شبیه گعده‌های دوستانه است که همه‌چیز رو تعریف می‌کنند الا موضوع اصلی. اگر همین جملۀ بالا رو نمی‌خوندم، کتابش رو پس می‌فرستادم با یه نامۀ بلند بالا با این موضوع که خان زرلکی، خواهشمندیم از این به بعد آثار هیچ بدبختی را نقد نکنید با تشکر.


پ ن: اگر روزی، روزگاری استاد دانشگاه شدم و از اون طرف، استاد راهنما پایان‌نامه، اولین کاری که می‌کنم اینه که دانشجو  رو تشویق می‌کنم که با موضوع پایان‌نامه‌اش زندگی کنه، نه ولش می‌کنم به امون خدا تا بیست روز قبل دفاع.

  • گلی

پشت پات آب می ریزم

شنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۰۳ ب.ظ

سلاممان را به خدا برسان و بگو، کاش نگاهش را از ما برندارد. 




مدت زمان: 27 ثانیه 


  • گلی

این روزها

چهارشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۵۵ ب.ظ

بچه که بودم دلم می‌خواست زودتر بزرگ شوم. حتما خیال می‌کردم دنیای آدم بزرگ‌ها باید خیلی هیجان‌انگیز باشد. دلم می‌خواست بزرگ شوم و کفش و لباس‌های آدم بزرگ‌ها را بپوشم. خانم دکتر یا خانم معلم شوم و بعد در دنیای آدم بزرگ‌ها غرق شوم. دلم می‌خواست هرروز صبح رأس ساعت مشخصی از خواب بیدار شوم، کفش سه‌سانتی‌ام را بپوشم و خوشحال خوشحال توی دنیای بزرگترها نفس بکشم و زندگی کنم. حالا خیلی وقت است که بزرگ شده‌ام. آنقدر بزرگ که هر روز صبح کاری که هیچ حتی روزهای تعطیل بیدار می‌شوم، کفش اسپورت می‌پوشم و در روزمرگی‌های دنیا غرق می‌شوم. ازکفش سه‌سانتی و از دنیای هیجان‌انگیز خبری نیست.
این روزها دلم لک زده برای همان کودکی‌های بی‌برنامه. همان روزهایی که تمام دغدغه‌هایمان بازی بود و بس. حالا بعد از اینهمه سال بزرگ بودن دلم می‌خواهد برگردم توی قاب عکس بچگی‌هایم و در هیاهوی شب تولد علی، تمام حواسم را بدهم به کیک تولد، و هی نگاهم را این طرف و آن طرف بچرخانم که بالاخره کی کیک را می‌برند. اصلا بی‌خیال از همۀ آدم‌های دعوت شده به تولد بی‌ادا و اطوار زل بزنم به دوربین و از  ته‌دل بخندم.
  • گلی

مجبوره

شنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۰۷ ق.ظ

آدم‌ یک وقت‌هایی از سرناچاری تن به یک‌سری کارها میده، که شاید اصلا با بودن و انجام دادنش حتی حال خودشم خوب نشه چه برسه به بقیه و اطرافیانش. 

  • گلی

کاش حال دلش خوب شود.

سه شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۷ ب.ظ

امروز از طرف شرکت برای کارشناسی، بخشی از داستان‌های نوشته شده باید با یک نویسنده کودک و نوجوان تماس می‌گرفتم . نویسنده‌ای که من عاشق نوشته‌های وبلاگش بودم و هر وقت دلم می‌گرفت وبش را باز می‌کردم و قصۀ اسطوره‌هایش را می‌خواندم، نویسنده‌ای که سردبیر یکی از مجله‌های مشهور بود و الان دیگر نیست.

زنگ که زدم، برخلاف انتظارم صدایش شبیه دخترهای ۱۵ ساله‌ بود. توی صدایش غم موج می‌زد. وقتی خودم را معرفی کردم که از فلان مؤسسه زنگ می‌زنم، با همان صدای غم‌دارش گفت: این روزها مدعی نویسندگی و کارشناس ادبی که زیاد است بدهید همان‌ها بنویسند.

خانم نویسنده از بی‌مهری‌ها ناراحت بود و من بهش حق می‌دادم در روزهایی که نویسنده‌های درجه صدم را روی سر حلوا حلوایشان می‌کنند مطمئنا حق ایشان خانه‌نشینی نبود.

کارمان را قبول نکرد حتی با اصرارهای زیاد، آخر صحبتم بهش گفتم: دیگر توی هیچ نشریه‌ای نیستید؟ گفت: با خودم عهد کردم که هیچ‌جا نباشم.

این را که گفت: بغضم گرفت. دلم گرفت از  اینکه این روزها هیچ‌کس در جای واقعیش نیست. دلم گرفت از نویسنده‌های زپرتی که خوب تحویلشان می‌گیرند و هیچ جشنواره‌ای نیست که به عنوان داور و دبیر دعوت نشوند ولی آنهایی که کاربلدند خانه‌نشین هستند.

یادم افتاد به دو سه سال پیش، وقتی که خسته بودم از خیلی چیزها، یادم افتاد به خیلی چیزها...

چرا هیچ چیز سرجای خودش نیست یحیی؟



  • گلی

حرف راستو از بچه بشنو

يكشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۰۳ ق.ظ
 یکی بود یکی نبود. در زمان های جدید، غیر از خدا، همه چیز بود!

(علی 5ساله)

  • گلی