آرزوهای نجیب

پیوندها

۲۲ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

اصلاً هم بدبین نیستم!

شنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۲۰ ب.ظ

نمی‌دونم چرا توی ایران هروقت این سلبریتی‌ها و مثلاً هنرمندها و این آقازاده‌ها و کلاً از مابهترون‌ها به خنسی می‌خورند، یادشون می‌یاد یه سری از کارهاشون رو باید برای خیریه انجام بدن.

خب آدم شک می‌کنه دیگه.

  • گلی

یکی از خصوصیات جالبی که در خودم کشف کردم اینه که در مواقعی که همه دارند از استرس میمیرن من خیلی ریلکسم و انگارنه‌انگار؛ مثلاً یادمه برای دفاع پایان‌نامه‌ام استاد راهنمام از قبلش می‌گفت: اصلاً استرس نداشته باش. خیلی جلسه راحته. بعد من خیلی ریلکس بودم و می‌گفتم اینا چیه که دکتر می‌گن. برای چی باید استرس داشته باشم اصلاً. روز دفاع همه رنگ‌ها زرد و سفید شده بود من تازه ساعت ۹ صبح اون روز داشتم پاورپوینتی که آماده می‌کردم رو می‌خوندم و یه اپسیلون استرس نداشتم.

همین چند روز رفته بودم مصاحبۀ دکتری اول صبحی همه با استرس داشتند پایان‌نامه‌ها و مقاله‌هاشون رو می‌خوندند بعد من تازه یادم اومد باید مثلاً پایان‌نامه‌ام رو می‌آوردم. هرکسی هم که از اتاق مصاحبه می‌اومد ترس‌ولرز داشت. بعد من رفتم توی جلسه روبه‌روی اون دکتر خشنه نشستم و با خنده بهش می‌گم: از من سؤال‌های آسون بپرسید بچه‌ها. دکتر بداخلاقه همچین نگاهم کرد که یعنی گورت رو با دست‌های خودت کندی.

آخر مصاحبه دکتر بهم می‌گه: توی این چند روز که مصاحبه کردم، تو هم اعتمادبه‌نفس خوبی داری و هم شجاعت بی‌نظیری داری؛ ولی یادت باشه توی مصاحبه‌های این مدلی این قدر شجاع  نباش چون بعضی‌ها باهات لج می افتند و در آخر هم کلی از فن‌بیانم تعریف کرد.


داشتم این مرحلۀ حذفی خندوانه رو نگاه می‌کردم دختره همچین استرس داشت که همش می‌گفتم واقعاً اینهمه استرس ارزشش رو داره. باورکن من اونجا بودم هرهروکرکر راه می‌انداختم تا این حد رله خدا آفریدم. خلاصه انگار یه چیزی رو خدا یادش رفته توی وجود من بذاره، که همه‌چیزا برام شبیه یه جکه.

  • گلی

راست گفته خب

پنجشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۱۶ ب.ظ

وبلاگ شب بی‌سحر هم توی وبلاگش زده: برای احوال دل‌های بی‌قرار هم دعا کنیم.



  • گلی

تا این حد مهربون.

پنجشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۱۴ ق.ظ

راننده اسنپی که برای خودش کولر روشن نکرده؛ ولی وقتی می‌بینه تو گرمته کولرش رو روشن می‌کنه و کولر رو تمام روی تو تنظیم می‌کنه، گلی است از گل‌های بهشتی.

  • گلی

ما هیچ ما فقط نگاه نگاه

چهارشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۷، ۱۰:۳۸ ق.ظ
الرِّجالُ قَوّامُونَ عَلَی النِّساءِ (سوره مبارکه نساء آیه ۳۴) . می‌فرماید: مردت که مرد باشد، می‌ایستاندت!



بانو عطیه میرزایی هم آیۀ بالایی رو با همین ترجمه کانالش گذاشته.  آدم آیه و ترجمه‌اش رو  که می‌خونه، دود از مخش می‌زنه بیرون. باورکنید حتی امریکا و اسرائیل دشمنان این‌وری و اون‌وری نتونسته بودند همچین تحریفی رو در قرآن به‌وجود بیارن که الحمدالله ایشون تونستند.




  • گلی

اسکار و خانم صورتی

سه شنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۱۳ ق.ظ

:::یک

سال ۹۷ کتاب زیادی نخوندم؛ ولی محشرترین کتابی که تا الان خوندم کتاب اسکار و خانم صورتی است. فوق‌العاده است این کتاب. بی‌نظیر و حال خوب کن.


:::دو

وریا که چاپ شد تصمیم گرفتم هرکتاب دیگه‌ای که نوشتم قبل از اینکه به دست ناشر بدمش حتماً به سه‌نفر (۱: کسی که ادبیات داستانی رو خوب می‌شناسه ۲: یه کودک یا نوجوان ۳: یه ویراستار کتاب کودک و نوجوان) بدم بخوننش و وقتی تأیید این سه‌نفر رو گرفتم بدمش دست ناشر.

خیلی وقت بود که کتاب دوم رو شروع کردم؛ ولی همین اول کاری دلم می‌خواست یکی بخونش؛ پس دادمش به یکی از بهترین دوستان کتاب‌خونم که من همیشه به کتاب‌هایی که خونده و قلمی که داره حسودی می‌کنم.

داستان رو خوند و نظراتش رو داد. شبش بهم پیام داد که زهرا‌سادات (هزاربار بهش گفتم بهم بگه سیده‌زهرا به خرجش نرفت که نرفت؛ ولی الان که فکر می‌کنم زهراسادات هم خوشگله) که یه کتاب برات پیدا کردم که خیلی به‌دردت می‌خوره و حتماً بخونش.

کتاب رو خودش زحمت کشید بهم هدیه داد و قرار شد باهم بخونیمش که البته فرصت نشد باهم بخونیم پس تک‌تکی خوندیم و نگم که چقدر خوب بود و پر از حس‌های خوب.

این رفیقم خیلی امید داره که من آیندۀ نویسندگیم روشنه و فلان و بهمان (خودش می‌گه؛ راست و دروغش با خودش) ولی باور کنید من هرچقدر نویسندۀ خوبی هم بشم نمی‌تونم کتابی به این محشری بنویسم.



:::سه

کتاب قصۀ اسکار رو روایت می‌کنه که سرطان داره و دوازده روز بیشتر برای زندگی وقت نداره. پرستارش بهش می‌گه توی این دوازده روز تو می‌تونی یکی از سال‌های زندگیت رو تصور کنی و با اون رؤیا زندگی کنی. اسکار همین کار رو می‌کنه و هرروز یکی از دوره‌های زندگیش رو به صورت یک نامه به خدا روایت می‌کنه. کتاب برخلاف موضوع غم‌انگیزی که داره، شاد و سرزنده است.



:::چهار

هشت روز بیشتر فرصت زندگی کردن ندارم. دلم می خواد مثل اسکار بشینم هشت دوره از زندگیم رو رؤیا ببافم و زندگی کنم.

بیا فردا بریم یه سفر نکرده رو باهم تجربه کنیم و توی رؤیاهامون زندگی کنیم.



::::پنج

یه جایی مامی صورتی (پرستار اسکار) می‌نویسه: من سرشار از عشق هستم. عشقی که داره منو می‌سوزونه. اون اونقدر بهم داده که برای بقیۀ زندگی هم دارمش.

آیا همین جمله دلیل کافی نیست که بلند شید برید اولین کتابفروشی و کتاب رو بخرید و بخونید.



:::شش

کلی از انتشارات این کتاب رو ترجمه کردند؛ ولی با برش‌هایی که من از کتاب‌های ترجمه خوندم بهترین ترجمه برای انتشارات کتابستان و ترجمۀ خانم معصومه صفایی راد است.



  • گلی

روز دختر خیلی هم مبارکه

يكشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۳۸ ق.ظ

مردم کشورهای دیگه، از کوچک‌ترین فرصت‌ها استفاده می‌کنند برای فستیوال برگزارکردن و جشن‌گرفتن و ما ایرانی‌ها هرچی جشن و شادی هست رو برای خودمون زهرمار می‌کنیم؛ چون از بچگی یادگرفتیم بدترین قسمت ماجرا رو ببینیم.

نمونه‌اش همین روز دختر. اینقدر برای خودتون سفسطه نبافید که آره چون ممکنه فلان برداشت رو کنند پس من تبریک نمی‌گم و اصلاً از این نگاه جنسیتی بدم میاد. بعد پست‌های فمنیستی بزنیم و آه سرد بکشیم و توی کانال‌هامون پست‌های غمگین صدمن یه غاز بزنیم که آه ای دریا و ای کوه مرا در آغوش بکشید که دیگر ایران جای زیست نیست و آه و صدافسوس که زنی غمگین بیش نیستم و کوفت و زهرمار.

اگر کسی برای روز دختر جک می‌سازه و مسخره‌بازی درمیاره مهم نیست تو قشنگ اجراش کن و از این روز استفاده کنید برای شادبودن تا کی غم‌وغصه‌خوردن اونم به‌خاطر حماقت بعضی‌ها. خوش باشید چون دنیا همین دو روز بیش‌تر نیست.



پ ن: دیشب سیدعلی توی گروه خانوادگیمون گفت: دخترا سریع شماره حسابتون رو بدید کادو روز دختر رو براتون واریز کنم، حسین داداش کوچکم شماره‌حساب نامزدش رو فرستاد و گفت: مهساگلی از ۸اسفند دختر این خانواده شده. اینو گفتم که بهتون بگم اون چیزای مسخره‌ای که برای روز دختر فمنیست‌ها از خودشون درمیارن یه جک بیشتر نیست وقتی که خودتون باور نداشته باشید.



  • گلی

کفش‌هایش

جمعه, ۲۲ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۳۵ ب.ظ

به دلم موند اگر چالشی برگزار شد. توی دنیای مجازی به این بزرگی یه جوانمرد  برای رضای خدا منو دعوت کنه به اون چالش؛ یعنی یه جوری کم کاری کردید که برای من شد فانتزی.

یه چالش برگزار شده به اسم نویسندگی کتاب، یا یه چیزی توی همین مایه‌ها. از اونجایی که هیچ‌کس منو دعوت نکرد خودم به‌صورت خودجوش شرکت می‌کنم.


اگر روزی روزگاری یه نویسندۀ خیلی خفن شدم. از همین مدل نویسنده‌ها که ملت بی‌کار برای داشتن امضاشون صف می‌بندند. یه کتاب می‌نویسم که راویش کفش‌ها هستند. این کفش‌ها قراره قصۀ زندگی دوتا آدم رو بگند، که سه شب رو توی خیابون‌های شیراز باهم گز می‌کنند و از همه‌چیز حرف می‌زنند و حرف می‌زنند.

.

.

.

خب قرار نیست همۀ داستانم رو لو بدم که؛ ولی یکی از فانتزی‌هام نوشتن همچین داستانی شده. خیلی هم خارجی و خفن.



پ ن: چون هیچ‌کس منو دعوت نکرده به این چالش، خیلی عقده‌ای طور منم هیچ‌کس رو دعوت نمی‌کنم؛ ولی دروغ چرا دلم می‌خواد بدونم دو تا وبلاگ‌نویس اگر بخوان داستانی رو بنویسند چی می‌نویسند. اون دوتا وبلاگ‌نویس می‌تونند خودشون حس ششمون کار کنه و حدس بزنند خودشونند و توی این چالش شرکت کنند: آیکون خانم مارپل‌ مثلاً

  • گلی

برای صاحب وبلاگ کویریات

چهارشنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۵۱ ق.ظ
رفیق شفیقم همیشه یه حرف خوبی می‌زد. می‌گفت هروقت دیدی یه نفر، اکانت‌های فضازی مجازیش رو حذف کرد؛ یعنی خودکشی کرده. یعنی دنیا اونقدر براش تنگ و سخت شده که دلش نمی‌خواد حداقل اون تکه از خودش رو که توی فضای مجازی ساخته رو ببینه دیگه.
من هیچ‌وقت هیچ‌کدوم از اکانت‌های فضای مجازیم رو حذف نکردم، رهاش کردم ولی حذف نه؛ ولی هفتۀ پیش زدم و خیلی از من‌هایی که اینجا و اونجا بود رو حذف کردم. کانالم، بلاگفام و حتی اینجا رو هم حذف کردم. خیلی خسته بودم و از من‌هایی مجاریم بدم می اومد برای همین پاکشون کردم که جلوی چشمم نباشند.

از اونجایی که بیان ۴۸ ساعت فرصت می‌ده برای حذف که اگر پشیمون شدی، راه برگشت داشته باشی، دقیقۀ نود اینجا رو از حذفی درآوردم.
می‌خوام بگم حال آدم‌هایی که وب‌هاشون رو حذف می‌کنند می‌فهمم. خستگی‌هاشون رو، استیصالشون رو، اینکه دیگه حتی کلمه‌ها هم نمی‌تونند حالشون رو خوب کنه.

وقتی آبان توی وبش نوشت وبلاگش تا اطلاع‌ثانوی تعطیله دلم شکست حتی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو می‌کنه ناراحت شدم؛ ولی می‌دونستم باید به حالش احترام بذارم. می‌دونم آبان روزهای سختی داشت توی این دوسال. دوسال، آبان خودش رو با چنگ و دندون روی پا نگه داشت.
همیشه می‌گم آدم‌ها چقدر باید بی‌رحم باشند که دل کسی مثل آبان رو بشکنند و آیا این آدم‌ها واقعاً به آخرت اعتقادی دارند؟

اما دیشب فهمیدم  که وب کویریات کلاً تعطیل شده. واقعاً و از صمیم قلب ناراحت شدم. وبلاگ کویریات رو دوست داشتم. دغدغه‌های صاحبش رو، اون استیصالی که بین کلمه‌هاش بود رو می‌فهمیدم، از اون وب‌هایی بود که من حتی اسم صاحبش رو نمی‌دونستم؛ ولی قد یه دنیا براش احترام قائل بودم. کامنت‌هایی که اینجا گذاشتند همشون روی هم رفته قد انگشت‌های یه دست نمی‌شد؛ ولی حساب شده بود و برای من یه تلنگر بود.

چند روز پیش به یکی از دوستام می‌گفتم وبلاگ کویریات انگار ذهن‌خوانی می‌کنه و هروقت من و تو دربارۀ یه موضوعی حرف می‌زنیم اونم توی وبش حتی در حد یه خط دربارۀ اون موضوع می‌گه.

پست‌هاش بلند و بود پر از غم؛ ولی شادی و حال خوب هم کم توش نبود؛ مثلاً همین دو سه روز پیش توی وبش زده بود، سرراهت می‌نشینم تا تو برگردی به شیراز و من از ته دل از همین یه تکۀ پستش خندیدم.
توی وبش زده بودند که شاید از یأس و ناامیدی نوشتن گناه باشه و اصلاً شاید برای همین وبش رو پاک کردند و من میگم اگر از یأس و ناامیدی نوشتن گناهه، بذار تا ته دنیا گناهکار بمونیم؛ ولی بنویسیم. 
بسکه همه‌چیز برامون گناه بود یادموون رفت زندگی کنیم.
همۀ این‌ها را گفتم که بگم، این روزها می‌دونم حال خیلی‌ها خوب نیست هرکسی هم به یه دلیلی؛ ولی این روزهای بد هم می‌گذره. مثل همۀ روزهایی بدی که گذشت. فقط سرجدتون برای خوب شدن حالتون اولین کار حذف‌کردن وبلاگ‌هاتون نباشه. مثل بیان باشید ۴۸ساعت به خودتون فرصت بدید و نفس عمیق بکشید و اصلاً چند روز سراغ وب‌هاتون نیاید و وقتی حالتون خوب شد دوباره شروع کنید به نوشتن.
اصلاً مگه همین وب کویریات برای من کامنت نذاشت که از توی خود رفتن چیزی درنمیاد و آدمیزاد باید از خودش دربیاد تا حالش خوب بشه. برای ما وبلاگ‌نویس‌ها ننوشتن یعنی توی خود رفتن، پس از خودتون بیرون بیاید و بنویسید دوباره.



پ ن: و ای کاش دوباره بنویسید، صاحب وبلاگ کویریات.
  • گلی

مثل همون شوروحال بچگی‌هام

چهارشنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۲۶ ق.ظ
بچگی‌هام یه سری از کارتون‌ها رو خیلی دوست داشتم و دلم می‌خواست دنبالشون کنم؛ ولی از اون‌جا که صداوسیمای محترم برای پخش کارتون‌ها از هیچ الگوریتم مشخصی پیروی نمی‌کرد من مجبور می‌شدم کل هفته و کل روز رو جلو تلویزیون بشینم، ببینم آخرش کی کارتون دوست‌داشتنیم پخش می‌شه. حالا شده حکایت این روزهام که زل می‌زنم به صفحۀ بروز شده‌های وبلاگ ببینم کی اون وبلاگه به‌روز می‌شه و قراره صاحبش چی بنویسه  و مطلب بعدیش چیه، دربارۀ چیه و از این حرف‌ها.
دقیقاُ شبیه این سریال‌های نود قسمتی که هرشب پخش می‌شه و تو در تمام طول روز به قسمت بعدیش فکر می‌کنی که شخصیت‌های قصه امشب قراره چکار کنند و چه بلایی سرشون میاد.


  • گلی