آرزوهای نجیب

پیوندها

۶ مطلب با موضوع «اندر احولات یک عدد نارنجیِ سرخوش» ثبت شده است

دعاهای یک عدد نارنجی

سه شنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۱۶ ق.ظ

ای خداوند بزرگ و رحمان و رحیم!

لطفا در دلِ  ناشران و مسوولین حوزه کتاب، بنداز تا قیمت کتاب را کاهش دهند.

اصلا این جماعت چطور قیمت یک کتاب نوجوان را ۱۷هزار تومن در نظر گرفتند؟

بعد خب یک دانشجوی بدبخت بی‌پول چطور با نود هزار تومن دارایی اش می‌تواند کتاب‌های: سبک های ادبی دکتر فتوحی(۳۹ هزار تومن)، عروس دریایی (۱۳ هزار تومن) سنجاب ماهی عزیز(۱۷ هزار تومن) ستاره ها را بشمار( ۷۵۰۰ تومن)  نظریه های ادبی ( خدا تومن ) و آنهمه کتابی که استاد کارگاه معرفی کردند و باید حتما خوانده شوند و نقد شوند را بخرد؟

حالا اگر ناشران کوتاه نیامدند، لطفا حداقل ما را پول‌دار کن.






  • گلی

تا این حد آدم نوستالژیک بازی هستم ((:

چهارشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۰۹ ب.ظ

کلا موقع جواب دادن به تلفن های ناشناس خشن هستم. دقیق نمی دونم چرا، ولی شاید دلیلش صدام باشه که ملت فکر می کنند خیلی توش ناز دارم برای همین برای اینکه ملت سوء برداشت نکنند مجبورم خشن جواب بدم که اگر طرف قصد مزاحمت داشت، با این صدای به قول ملت ناز دار، قصد مزاحمت بیشتر نداشته باشند. 

چند وقت پیش یه پسره زنگ زد و با همون لحن خشن جواب دادم، تلفن رو که قطع کرد مسیج داد، اینقدر توی مسیجش با شعور بود که خواستم بهش مسیج بدم غلط کردم اصلا بیا با هم دوست شیم، ولی خب اسلام دست و بالمون رو بسته بود. 

خلاصه اینکه اینقدر این پسر باشعور بود که مسیجش رو واسه یادگاری نگه داشتم((:

  • گلی

چرا زندگی من اینقدر بدون طنز هست واقعا؟

جمعه, ۱۹ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۳۹ ب.ظ

همین روزهاست که بیام اینجا بنویسم: خاطرات طنز شما را خریدارم! بعد به ازای هر خاطرۀ جذاب و سوتی که دادید، بهتون حق السوتی بدم!

  • گلی

چیزی که شما درواقعیت هستید، چیزی که ملت می بینند

چهارشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۳۷ ب.ظ

یکشنبه‌ها کارگاه شعر دارم، از بین آن جمع، ظاهرا من سوسول ترینشان هستم. و برعکس سه‌شنبه‌ها کلاس بیهقی دارم، بین آن جمعیت باز هم به ظاهر اما اینبار، مذهبی‌ترینشان من هستم. جوری که استادم دیروز معذرت خواهی کرد که اگر بحث مذهبی پیش می‌گیرد و گفت امیدوارم که بحث بچه‌ها و حرف‌هایشان باعث ناراحتی من نشود.

از یکشنبه تا سه شنبه فقط یک روز فاصله‌ است، اما انگار  ایمان من بین این یک روز هزار فرسنگ با آنچه مردم می‌بینند فرق دارد.

  • گلی

سه دیوانه

چهارشنبه, ۳ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۲۳ ب.ظ

::: یک

توی دورۀ کارشناسی یک گروه ده نفره بودیم. ظاهرمان از ساده ترین بچه‌های دانشگاه بود ولی شیطنت از چشمهایمان می‌بارید. بر عکس آن استاد زشتِ پایگاه داده که یک روز من و الی را جلوی چشم ۵۰ دانشجوی دختر و پسر از کلاسش انداخت بیرون، بقیۀ استادها هوایمان را داشتند و شیطنت‌هایمان را اصلا به رویمان نمی آوردند.

توی بوفۀ دانشگاه وقتی دختر و پسرهای دانشگاه خیلی شیک و مجلسی نشسته بودند و کافی‌هایشان را به با کلاس ترین شکل ممکن( حتی با کلاس تر از انچه توی تلویزیون این وری و آن وری نشان می دهند) نوش جان می کردند، اکیپ ما سر یک بستنی چوبی دعوا راه انداخته بودند، و کل بوفه دانشگاه از صدای جیغ جیغ ما پر شده بود که این بستنی چوبی آخری حق کیست؟ یا وقتی بچه‌های دانشگاه مثل همه مهندس ها می رفتند، نمایشگاه الکامپ آن هم تهران، اکیپ ما می رفت نمایشگاه کودک، شهرک گلستان و پشت میزهای کوچک بچه ها می نشستیم نقاشی می کشیدیم، و آخرش با بابا برقی عکس یادگاری می‌انداختیم. می خواهم بگویم وصله ناجور بچه های مهندسی نرم افزار و آی تی  ما ده یازده نفر بودیم که هیچ چیزمان به خانم و مهندس های اتو کشیده دانشگاه نمی خورد.

دورۀ کارشناسی که تمام شد، آن اکیپ ده یازده  نفری هم انگار عمرش تمام شد. یکی ازدواج کرد، یکی رفت ولایتشان، یکی رفت شرق، یکی رفت شمال غربی ترین استان ایران، یکی کارمند شد، یکی قیافه گرفت، یکی درگیر شد و از این یکی ها انقدر اتفاق افتاد که آن ده یازده نفر شد سه نفر. من پری و نرجس جون.


::: دو

پری از هفته قبل هماهنگ کرده بود که بعد از کلاس ِمن برویم همان سینما با کلاس که جدیدا معالی آباد راه افتاده. پری قبلش اصرار کرد زهرا، لطفا راس ساعت ۶:۲۰ دقیقه نمازی باش، چون سابقه ات توی قول و قرار خراب است.

 با پری تصمیم گرفتیم برای تجربه هم که شده با مترو برویم معالی آباد. متروی شیراز، بعد از پنجاه سال آنهم به لطف دولت قبل افتتاح شد و برای ما شیرازی‌ها مثل یک رویاست هنوز. با پری مثل دوره دانشجویی توی مترو مسخره بازی در اوردیم. دوره کارشناسی زیاد با هم مچ نبودیم، پری یکبار گفت دلیلش سیاست بود، زهرا آدم سیاسی بود، و شاید هم متعصب نرجس ان موقع ها گفت: پس زهرا را نشناختی، اصلا متعصب نیست ولی پری همچنان روی سیاسی بودن من پافشاری می‌کند. اما خیلی وقت است با پری می‌خندم و مسخره بازی در می‌آورم. انقدر که کل واگن خانم ها چپ چپ نگاهمان می ‌کنند ولی با پری بی خیال ادا و اصول دخترانه کلی با مترو سلفی می‌گیریم.


::: سه

موقع بلیت گرفتن، پسرک گفت: تمام بلیت ها تمام شده الا ردیف اول، ردیف اول هم مناسب نیست، چون هم گردنتان درد می‌گیرد هم چشم‌هایتان. به نرجس که حرف های پسرک را انتقال دادم، پسرک وسط حرف هایم پرید که من نگفتم شاید گردنتان درد بگیرد قطعا گردن درد می‌گیرید. از اینهمه وسواس پسرک در کلمه ها خنده ام می گیرد ولی با همۀ اینها بلیت را گرفتیم. وقتی وارد سالن سینما شدیم و ردیف اول نشستیم تازه معنی حرف های پسرک را فهمیدیم. هر چی خودمان را کج و کوله کردیم ولی فایده نداشت. به نرجس گفتم: کاش با خودمان پتو آورده بودیم تا حداقل کف زمین دراز می کشیدیم و فیلم می دیدیم. پری بعد سه ثانیه پایش را کشید سمت دهن من، بهش می گویم چرا پات توی دهن من هست الان، می خندد می گوید: خب چکار کنم باید چپری شوم تا پرده را ببینم خب! بعد پیشنهاد داد که من هم پام را سمت دهن نرجس بکشم تا بتوانم فیلم ببینم. ربع ساعت داشتیم حرف می زذیم و می خندیدیم تا بتوانیم بهترین پوزیشن را پیدا کنیم برای دیدن فیلم، نرجس بی خیال فیلم شد و گفت حداقل بیاید یک سلفی بگیریم برای اینستاگراممان نرجس دوربین را روشن کرد که عکس بگیریم که مسوول سالن امد سمت نرجس و گفت شما سه نفر از وقتی آمدید یا دارید حرف می زنید یا می خندید الان هم که دارید فیلم می گیرید رعایت کنید خانم ها سالن سینماست ها.


::: چهار

پری دوست داشت پفک بخرد برای سینما رفتن، من و نرجس گفتیم نه  ساندویچ. نگاه قیمت ها که کریدم دیدیم هات داگ آمریکایی را زده اند ۹ تومن. به نرجس گفتم قیمتش زیاد است بیا شریکی بخوریم، پری قبول کرد ولی نرجس نه! آخرش سه تا هات داگ خریدیم، موقعی که هات داگ ها را نرجس توی سالن آورد، به پری گفتم با این پولی که دادیم به این هات داگی که قد یک ساندویچ سوسیس هم نیست می شد ۹ تا فلافل خرید، و تا یک هفته هم ازش خورد. نرجس موافق حرف های من بود ولی پری روی تعداد فلافل ها بحث داشت.


::: پنج

نکته اخلاقی فیلم فروشنده هم این بود که اگر روزی روزگاری بهتان تجاوز شد، تا آن موقع در روشنفکری به مرحله ای از ایمان رسیده باشید که برای رو شدن دست شخص متجاوز زار زار گریه کنید توی خیابان.


::: شش

برای اینکه نرجس را از حس خوشایند مترو محروم نکرده باشیم برگشت باز هم  سوار مترو شدیم. توی مسیر، همان مترو ندیده های دو ساعت قبل بودیم، با این تفاوت که اینبار نرجس اینقدر ذوق داشت که موقع حرکت مترو در هر ایستگاه، حرکت واگن را به حرکت هواپیما توی باند تشبیه می‌کرد. و پری از خنده نزدیک بود کف واگن غش کند. و برای همه مسجل شد که ما برای اولین بار است که از مترو استفاده می کنیم.


::: هفت

هنوز هم بعد از  اینهمه وقت خیلی چیزها را یاد نگرفتیم. یاد نگرفتیم، حداقل ادای با کلاس بودن را دربیاوریم، ادای آدمهای باسواد، ادای آدمهای  پولدار، حتی ادای خیلی چیزها که همیشه و همیشه برای دخترها مهم بود و بین ما بیشتر شبیه یک جوک مسخره است. دخترهای به سن و سال ما تمام سعیشان را می کنند که چهر‌ه های موجهی از خودشان توی دنیای مجازی علی الخصوص اینستاگرام به جای بگذارند. دخترهای خیلی معقول و روشنفکر اهل کتاب و هنر و سینما که تمام دغدغه اشان مسایل فرهنگی کشور است ولی خب ما هنوز همان دخترهایی هستیم که  مسخره ترین عکسمان از مترو را در صفحه هایمان شیر می کنیم، که خودمان با دیدن قیافه مان از حجم اینهمه مسخره بودن، غش می کنیم از خنده، حتی اگر آن ده نفر حالا شده باشند فقط سه نفر.










  • گلی

::: اندر احولات یک عدد نارنجیِ سرخوش

چهارشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۲۱ ب.ظ

دیروز کلاس بیهقی داشتیم. و طبق برنامه قبلی متن خوانی بر عهدۀ این حقیر سرپا تقصیر بود. بعد از خوانش بنده که اتفاقا با اتمام کلاس همزمان بود. هم کلاسی‌های عزیز به بنده لطف بی‌شمار داشتن و گفتن، وای خانم فلانی چقدر خوب خوندید، ممنون و اینها. و کلی از این مدل تعارفات برای بنده تکه پاره کردند. و خوب من هم قاعدتا ته دلم قند آب می‌شد و خیلی متواضعانه می‌گفتم: خواهش می کنم، ببخشید بد خوندم و از این خزعبلات. بعد مجددا دوستان می‌گفتند نفرمایید این چه حرفیه خانم بهمانی، شما خیلی شیوا خوندید، کاش ما هم یکم یاد بگیریم و از این مدل حرف‌ها. بعد مجددا من سرخ  سفید شدم و دقیقا این جاها هم مقدار بیشتری قند توی دلم آب شد، طوریکه اگر دو دقیقه بیشتر این فرایند قند اب شدن طول می‌کشید حتما و حتما مرض قند می‌گرفتم و حتی یک آقایی از همکلاسی‌ها به صورت ویژه تشکرات خودش را ابلاغ کرد. خلاصه من خیلی احساس، پرفکت بودم کردم و اصلا این احساس در کلمه و جمله عبارات و پاراگراف نمی گنجد دوستان.

بیشتر از این وقت دوستان عزیز را نگیرم، کار به جایی رسید که بعد از کلاس من با اعتماد به نفسی چسبیده به سقف  رو به استاد گرام کردم و با دماغ بالاگرفته عرض کردم: برای دفعات بد حتما با من هماهنگ باشید و متن‌ها را از همین امشب برام بفرستید تا برای سه شنبه مشکلی پیش نیاید.

اما .. اما دوستان این همۀ ماجرا نبود، ماجرا از این جا به بعدش جالب می‌شود که امروز وقتی که  جناب استاد فایل صوتی جلسه قبل را توی کانال گذاشت، کل قسمت متن خوانی بنده را کات کرده بود. یعنی به حدی بد بود که طفلی اصلا روش نشد توی کانال به این فرهیختگی قرارش بدهد.

الان با این حرکت استادِ جان ِ جانان، یک دماغ سوخته و اویزان روی دست بنده جا مانده است.

  • گلی