آرزوهای نجیب

پیوندها

۶ مطلب با موضوع «به پسرم» ثبت شده است

به پسرم

جمعه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۱۲ ب.ظ

می‌دانی یحیی به یک جایی از زندگی که رسیدی، فکر و خیال برت می‌دارد که دیگر هیچ چیز در این دنیا نیست که زمینت بزند. خیال می‌کنی آنقدر قویی شده‌ای که دیگر دلت بابت چیزی نمی‌لرزد؛ ولی یک روز با دو چشم خودت می‌بینی که برای مسخره‌ترین اتفاق دنیا، روزها و ساعت‌ها گوشه‌ای نشسته‌ای و غصه می‌خوری و اشک می‌ریزی. 

روزها و شب‌هایت یکی می‌شود و فکری این توهماتی که به ته دنیا رسیده‌ای و دیگر امیدی به دنیا و آدم‌هایش نداری.

اما یحیی، تو از آن روزهای تاریک می‌گذری. دوباره بلند می‌شوی، می‌خندی و دلت به زندگی گرم می‌شود.

شاید مثل قبل به آدم‌ها و حرف‌هایشان اعتماد نکنی ولی بی‌اعتمادبی‌اعتماد هم نمی‌شوی. دوباره با کلمه‌ها آشتی می‌کنی و نور به قلبت می‌بارد. اکسیر فراموشی عجب چیزی است یحیی. 


می‌دانی یحیی، اگر من هم این چیزها را برایت ننویسم، روزگار یادت می‌دهد. من فقط نگران این هستم نکند دل کوچکت تاب و تحمل سرد و گرم روزگار را نداشته باشد و بشکند و ای کاش هیچ وقت نشکند.



قشنگ‌ترین یحیی دنیا، فقط کاش یاد بگیری که آدم‌ها را ببخشی. آدم‌ها را که ببخشی، سبک می‌شوی.

دلت را برای پلشتی‌های آدم‌ها سنگین نکن. سبک باش تا اوج بگیری و چقدر پرواز در اوج محشر است.

در اوج بمان یحیی مادر.

  • گلی

به پسرم

يكشنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۱۴ ب.ظ

یحییِ نازنینم، نمی‌دانم خدا را چه شکلی می‌بینی و تصورت از خدا دقیقا چه شکلی است. اما من همیشه خدا رو دو شکل بیشتر ندیدم و نمی‌بینم. خدایی که پیژامه راه راه آبی می‌پوشد، یک لبخند ریز روی لب‌هایش است و در حالیکه خیلی آرام به ریش‌های بلند سپیدش دست می‌کشد، تمام طول بهشت را با آن گام‌های محکم استوارش،قدم می‌زند و از آن بالا حواسش به همه‌مان هست. و خدایی که کت و شلوار مشکی اش را می‌پوشد روی تخت پادشاهیش می‌نشیند و اخم‌هایش را توی هم می‌کند.

وقتی بی‌بی و بابا محمد بار و بندیلشان را بستند و عازم بهشت شدند خدا برای من کت و شلوار مشکیش را پوشیده بود، وقتی من فقط ۱۵ سالم بود و امریکا به عراق حمله کرد و بعد از آن  تمام شب ها کابوس جنگ دیدم، خدا کت و شلوارش را پوشیده بود. در تمام روزهایی که خدا داشت حکمتش را نشانم می‌داد، کت وشلوارش را پوشیده بود و جدی و مصمم منتظر واکنش‌های من بود.

اما وقتی تو را برای اولین بار بغل می‌گیرم، وقتی اردی‌بهشت به شیراز می رسد، وقتی مامان می‌رود کربلا، خدا پیژامه راه راه آبیش را می‌پوشد.

اما می‌دانی یحیی،  خدا را در آخرت فقط یک شکل تصور می‌کنم با همان کت و شلوار مشکی، و یکجوری اخم‌هایش توی هم است که یعنی با احدی شوخی ندارد موقع حسابرسی. وقتی خدا می‌گفت: از حق خودم می‌گذرم و از حق بنده‌ام نه،  وقتی داشت می‌گفت ذره ذره اعمال و کارهایتان را حساب می‌کنم به نظرم همان کت و شلوار تنش بوده. اما مطمئنم وقتی که هر کدام از آدم‌ها عاشق می‌‌شوند باز خدا با پیژامه‌ راه راه دارد قدم می‌زند و نگاهش به زمین است.

بر خلاف خیلی‌ها که فکر می‌کنند، خدا حتما از عاشق شدن بنده‌اش دلخور می‌شود، من خیال می‌کنم وقتی آدم عاشق می‌شود خدا ته دلش قند آب می‌شود.

مثل وقتی، الهه دوستم عاشق پسر عمویش شد. نه از این مدل عشق‌های معمولی نه! از این مدل عشق‌هایی که توی آسمان نوشته می‌شوند. علی هم البته دست کمی از الهه نداشت.

وقتی علی، زنگ آخر مدرسه، موهایش را هول هولکی ژل می‌زد و بدو بدو می‌آمد دنبال الهه. علی از دیدن آنهمه دختر دبیرستانی، لپ‌هایش از خجالت سرخ می‌شد و ما دخترهای دبیرستانی از دیدن علی با آنهمه ژل اضافه‌ایی که همیشه خدا توی سرش جا می‌ماند ریز ریز می خندیدیم و از خندۀ ما علی بیشتر سرخ و سفید می شد. آن روزها حتی با آن فاصله‌ایی که بین زمین و آسمان بود، قشنگ می‌شد لبخند شیرین خدا را دید.

اما آخرش چی شد، که دو تا برادر برای دو سه وجب زمین، شمشیرشان را از رو بستند برای هم. علی وقت زن گرفتنش نبود آن موقع‌ها که پدرش مجبورش کرد همان تابستان ازدواج کند آن‌هم برای لج با برادرش.

الهه اما دیگر آن الهه قدیم نشد. مثل همۀ دخترها اولش نشست یک دل سیر گریه کرد، شیون کرد حتی. زرد شد، مریض شد. از گریه‌ها که کاری برنیامد، الهه نشست به نامه نوشتن برای علی. حتما فکر می کرد هنوز هم دیر نشده برای به دست آوردن علی. ولی تمام شده بود همه‌چیز، علی زودتر از تصور همه رفت خانۀ خودش. علی نامه‌ها را می‌خواند یا نمی‌خواند را نمی‌دانم.

به الهه با همان عقل بچگیم گفتم بی‌خیال شو دختر، بگذار زندگیش را کند، مگر دوستش نداری بگذار به داغ خودش بسوزد. بهش نگفتم علی هر روز مثل همان قدیم‌ها راس ساعت می‌آید دم در دبیرستان و ته کوچه بدون اینکه الهه بداند، می‌ایستد و الهه را تماشا می‌کند. الهه هیچکدام از این‌ها را نمی‌دانست ولی باز هم دلش پیش علی گیر بود. حتی وقتی ازدواج کرد. اصلا از همان وقت بود که خدا لبخندش محو شد. می دانی یحیی ازدواج مثل الله اکبر نماز است، الله اکبر نمازت را که گفتی دیگر نباید حواست پرت اطراف شود. ولی این را نه الهه می دانست و نه علی.

یا حتی وقتی آقای شین عاشق مریم شد، خدا باز هم به پهنای صورتش خندید.

اما مریم از آن دخترهایی بود که همیشه عاشق‌هایش را با دست پس می‌زد با پا پیش. برایم مهم نبود که مریم با آن پسرهای لوس و خودشیرین دانشگاه چه برخوردی می‌کند راستش یک وقت‌هایی هم ته دلم خوشحال بودم که سر به سرشان می‌گذارد و هیچکدامشان را حتی به کفشش هم حساب نمی‌کند ولی خب آقای شین فرق داشت، ساده ترین و مظلوم ترین آدم دانشگاه بود، اگر بقیه مریم را برای خوش‌گذرانی می‌خواستند آقای شین واقعا دلش رفته بود.

چقدر به مریم گفتم حق الناس است، اگر دوستش نداری دست از سر این پسر ساده شهرستانی بردار تا برود پی زندگیش. ولی خب مریم لذت می‌برد از این بازی‌ها. آخرش هم آقای شین انتقالی گرفت رفت شهرش تا حداقل کمتر دلش بلرزد بعد هربار دیدن مریم.

اصلا همان وقتی که آقای شین از کارهای مریم، با بغض کوله‌اش را روی دوشش انداخت و از کلاس زد بیرون، و دیگر هیچ وقت کسی ندیدش، خدا هم پیژامه‌اش را تا کرد و انداخت ته صندوقچه مخصوصش و کت و شلوارش را پوشید.

می‌دانی یحیی خدا توی دل‌های عاشق است نه دل‌های هرجایی.

عشق و عاشقی راه و رسم دارد یحیی مادر. وقتی عاشق شدی، وقتی دلت لرزید، وقتی خیال دخترک، تمام وجودت را پر کرد یادت باشد نه در عشق کم بگذاری و نه زیاده روی کنی. و یادت نرود که کاری نکنی که لبخند خدا محو شد و نا امیدش کنی.




:::به مناسبت پنج اسفند، روز سپندارمذگان البته چند روز پیشواز رفتیم(:



  • گلی

به پسرم

شنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۵، ۱۲:۴۹ ق.ظ

یحیی ِ مادر! دنیا هیچ‌وقت مطابق میل من و تو کاری را انجام نمی‌دهد. اصلا روزگار همیشه انگار با ما سر ِ ناسازگاری دارد.

شاید یک روز خیال کنی که می‌توانی دنیا و قانون‌هایش را تغییر بدهی، مثل مادرت که وقتی یک دختر ۱۳- ۱۴ ساله بود، لباس رزم تنش کرد که به خیال خودش به جنگ دنیا برود، که آدم‌ها و قانون‌های نوشته شدۀ عهد بوقیش را تغییر دهد. مادرت به جنگ دنیا رفت، ولی خسته و کوفته مثل یک جنگجوی شکست خورده از میدان نبرد برگشت.

دنیا به مادرت، به این جنگجوی خسته یاد داد که نمی‌تواند آدم‌ها و رسم و رسومات اشتباه، و آن چیزی که پس ذهن جامعه می‌گذرد را تغییر دهد.

این را یک گوشۀ دفترت بنویس؛ اصلا نه روزی صد صفحه بنویس که: هیچ چیز این دنیا تغییر نمی‌کند، بیهوده تقلا نکن.

بیهوده تقلا نکن را درشت‌تر بنویس که خوب به چشم بیاید، که برایت جا بیفتد، که آویزۀ گوشت شود، که همیشه به یادش بیاوری. که وقتی توی یک گرفتاری افتادی یادت به این جملۀ مادرت بیفتد که زیاد برایت سخت نباشد آن روزها.

می‌فهمی یحیی؟ می‌فهمی که دارم از چی برایت حرف می‌زنم؟ از روزهای نوجوانی دارم برایت می‌گویم از روزهایی که هیچ چیز این دنیا مطابق میل تو نیست. آدم بزرگ‌ها یک چیزهایی می‌گویند که به خیال تو پرت و پلاست، تو برای خودت آرمان و آرزوهایی داری که اصلا شبیه آن چیزی نیست که توی اجتماع می‌بینی. اصلا رنگ و روی شهر آن چیزی نیست که باب میل تو باشد. ولی یحیی باور کن، ما هم همین روزهایی که تو داری درکش می‌کنی خیلی خیلی وقت پیش درکش کردیم و آن روزها را گذراندیم ؛ بدتر از تو هم گذراندیم.

بازی دنیا یک قاعده بیشتر ندارد و آن صبوری توست عزیزم.
قاعدۀ بازی دنیا را یاد بگیر یحییِ مادر. صبور باش و به خدای خودت ایمان داشته باش.
  • گلی

به پسرم

يكشنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۴۶ ق.ظ

ما توی یک نظام اشتباهی آموزشی گیر کردیم یحیی!

اینکه پشت آن میز و صندلی‌های سرد و بی‌روح  نشستیم، و زل زدیم به معلممان تا از جهالت علم نجاتتمان دهد. معلم‌ها هر روز سر یک ساعت مشخص می‌آمدند و درس هایشان را می‌دادند؛ ولی یک چیز یادشان رفته‌بود. یادشان رفته‌بود روند طبیعی زندگی کردن را بهمان یاد بدهند، یادشان رفته‌بود که توی اوج نوجوانی و جوانی‌ یک چیزهایی از درونت سبز می‌شود و تو نمی‌دانی اینها جز کدام قانون فیزیک و شیمی است، که بجای گوش دادن به قانون‌های علمی، گوشه کتابت شعر می‌نویسی و از یاد یک چیزهایی توی دلت قند آب می‌شود.

پانزده سالم که بود. دبیرستانمان این مدلی بود که سه روز اول هفته صبح می‌رفتیم مدرسه و سه روز آخر هفته بعد از ظهر. توی این سه روزهای صبح، وقتی سوز و سرمای پاییز نوک دماغم را سرخ می‌کرد، وقتی نوک دست‌هایم از سرما مور مور می‌شد، وقتی هی بدو بدو می‌کردم که از خیابان رد شوم و برسم آنطرف و بعد راهم را کج کنم سمت دبیرستان ته ته خیابان، خیال می‌کردم شاید همۀ این سرماها از پاییز باشد. ولی نبود یحیی! از سرمای پاییز بود ولی همه‌اش نبود. بخشی از سرما برای آن پسر کاپشن قرمزی بود که از آنطرف خیابان، می‌آمد سمت من. همان پسر کاپشن قرمزی که همیشه به رد شدن از خیابانش نگاه می‌کردم تا می‌رسید به من. هر چقدر نزدیک‌تر می‌شد، سوز و باد پاییزی بیشتر می‌شد؛ آنقدر زیاد که پاهایم می‌لرزید. پسرک وقتی می‌رسید به نزدیکی‌هایم پاهایم آنقدر می‌لرزید که بجای نگاه کردن به صورت پسرک، زل می‌زدم به کفش‌هایم. شاید برای همین است که فقط رنگ کاپشنش را یادم هست. رنگ کاپشنش قرمز بود با یک شلوار جین آبی و یک وقت‌هایی هم شلوار پارچه‌ایی مشکی. موهایش از حد معمول یک پسر دبیرستانی بیشتر بود. و حتی بیشتر از حد معمول یک پسر دبیرستانی موهایش را ژل و کتیرا می‌زد. شاید برای همین ژل و کتیراها بود که موهایش آن‌همه مشکی به نظر می‌رسید، دقیقا مثل پر کلاغ. اما از صورتش هیچ چیز یادم نمی‌آید.

هر روز صبح، دقیقا راس یک ساعت مشخص بدون حتی یک دقیقه کم یا زیاد من می‌رسیدم این طرف خیابان و پسرک آن طرف خیابان. اینکه پسرک داشت خودش را با من تنظیم می‌کرد یا من خودم را با پسرک، را یادم نیست.

سه روز اول هفته خیال نرم پسرک کاپشن‌پوش، روی کلاس‌های ادبیات بیشتر خودش را نشان می‌داد. آنجایی که رستم داشت خنجرش را توی سینه سهراب می‌کرد، انگار خنجرش را توی سینه پسرک کاپشن قرمز فرو می‌کرد که دیگر راس ساعت نیایید، اصلا شاید برای همین بود که از رستم با آنهمه یال و کوپال متنفر بودم!

یا وقت‌هایی که رسیده بودیم به بخش‌های هیجان‌انگیز ادبیات غنایی کتاب. آنهمه شعر عاشقانه را اصلا شاعر انگار رفته باشد و برای پسرک کاپشن قرمز سروده‌باشد.

یحییِ من ! یک‌ روزهایی هست که برای یک چیزهایی هیچ دلیلی علمی پیدا نمی‌کنی. هیچ دلیل علمی و منطقی و عقلی که برای چه باید یک آدم که فقط کاپشنش را دیدی اینقدر برایت مهم باشد.

این خاصیت روزهای نوجوانی و جوانی است یحیی. اینکه دل ببندی به بعضی چیزها که اصلا هیچ دلیل علمی پشتش نباشد. شاید یک روز وقتی داری وبت را مثل هر روز بروز می‌کنی یا عکس جدیدت را برای صفحه اینستاگرامت می‌گذاری خیال صفر و یکی دخترانه از سر انگشت‌هایت بالا رود و همۀ معادلات علمی ذهنت را بهم بریزد. یادت باشد این چیزها هیچ ربطی نه به  حیا دارد و نه هیچ‌چیزی که توی مدرسه یادت داده‌اند.

وقتی به آن روزها رسیدی، نه خجالت بکش و نه هر چیزی که مُد آن روزهاست. کمی و فقط کمی صبر داشته‌باش. درباره روزهایت با کسی حرف بزن، برایش بنویس، گوشه تمام دفترهایت شعرهای قیصر را بنویس، نت‌های گوشیت را پر کن از حرف‌های سر به مهرت، تا طعم گس آن روزها از یادت برود.

بعد یک روز با چشمهای خودت می‌بینی که روزهایت  که خیال می‌کردی انگار به ته رسیده اند، شده‌اند مثل همان روزهای قبل از دخترک و فقط ردی از دخترک توی روزهای مثلا بیست و پنج سالگییت آن‌هم وقتی که داری کتاب‌ها یا دفترهایت را ورق می‌زنی هست و خودت می‌فهمی همۀ این‌ها خاصیت جوانی و نوجوانی بود که توی مدرسه‌های ما تابو بود و هیچ‌کس درباره‌اش حرفی نزد برایمان، که اگر حرف میزدند شاید روزها آنقدرها برایمان تلخ نمی‌شدند.


::: به جناب مجید: صفحه شما هم به‌روز شد(:




  • موافقین ۲ مخالفین ۰
  • ۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۴۶
  • گلی

به پسرم

شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۵، ۰۱:۳۷ ب.ظ

یحیی جان! در زندگی هیچ وقت نت برداری را فراموش نکن. یک روز معجزه، نت برداری از چیزهایی که دوستش داری را به عینه می بینی؛ ولی فعلا تا آن روز، بی کم و کاستی به حرف های مادرت فقط عمل کن. 

  • گلی

به پسرم!

سه شنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۵، ۰۴:۳۲ ب.ظ

یحیی پسرم! در زندگی برنامه ریزی داشته باش. مادرت از بی برنامگی مُرد! 

  • گلی