آرزوهای نجیب

پیوندها

۱۱ مطلب با موضوع «خرده جنایت های خانوادگی» ثبت شده است

به قرآن

شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۰۹ ب.ظ

یوقتایی هم با خودم فکر می‌کنم، دقیقاً توی مغز مادر من چی می‌گذره که توی یه روز سرد زمستونی در تراس رو چارطاق باز می‌کنه و می‌ذاره و می‌ره؟

  • گلی

خرده جنایت های خانوادگی

يكشنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۱۲ ب.ظ

اگر دیدید روزی روزگاری ددی جان و مادر گرام بنده بعد از سی سال زندگی مشترک، طلاق گرفتند شک نکنید باعث و بانیش، من بودم. چون n میلیون بار به مادر گرام گفتم: مادر من، عسل خانم، چراغ و چشم خانه، در این اوضاع خشکسالی و کمبود آب، لطفا در مصرف آب صرفه جویی کن، ولی انگار که انگار. و حتی خیلی متواضعانه n+1 بار گفتم: مادر من، الان شما مادر یک نویسنده جویای نام هستی، باید الگوی بقیه مادرها باشی، ولی باز هم گوشش بدهکار این حرف ها نیست. خب تنها راه باقی مانده فقط طلاق است و بس. 

  • گلی

خرده جنایت های گوگلی و ایضا خانوادگی

جمعه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۰۸ ب.ظ

خواهرم عکس پایینی رو برام می‌فرسته می‌گه ببین زهرا خیلی معروف شدی توی گوگل سرچ کردم عکست اومد بالا، می‌گم خب حالا چی سرچ کردی، میگه: " انتظار داشتن شعور از بعضی‌ها مثل اینه بری ایستگاه اتوبوس منتظر هواپیما باشی"

یعنی آقای گوگل نهایت معرفت رو در حق من ادا کرد.



  • گلی

خرده جنایت های خانوادگی

دوشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۰۵:۱۰ ب.ظ

اصلا محبت از این خواهر من چکه می کنه ها. کشته مرده ادبیاتش هستم((:







حالا فکر می‌کنید برا یه آدم ذلیل و بی اعصاب و پیر شده در راه پایان نامه چی خریده؟




  • گلی

خرده جنایت های خانوادگی

جمعه, ۱۴ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۳۱ ب.ظ
جمعه خود را در منصب یک شاگرد بقال گذراندیم، باشد که رستگار شویم.
  • گلی

خرده جنایت های خانوادگی

سه شنبه, ۴ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۵۲ ب.ظ

::: خاطره بازی با پست‌های قدیمی

مسیج بازی های من و علی (علی توی اتوبوس تهران - شیراز )


علی : زهرا جان افسانه ها زیبا هستند چون واقعیت ندارند

من : علی عزیزم بعد از این هر اتوبوس تهران شیراز را که ببینم تو به یادم خواهی آمد

علی :پس تا بازگشت من ، با باد و باران دوباره آشتی کن چون با هر باران به دیدنت می آیم

من : آخه خر توی این گرما بارون کجا بود ؟

علی :داشتم فک می کردم چه خواهر برادر دراماتیکی هستیم ما ، ولی باز گند زدی :دی

من : پس فقط بخاطر اینکه چینش فکرت بهم نخوره : مرد مغرور شعرهای من ، تو اگر در کنار من بودی اینهمه غم نبود می فهمی ؟

علی :مثلا فکر کن تو آرژانتین ، مثلا فکر کن من ایران مثلا فکر کن خدا داور ، باخت حقم نبود می فهمی ؟

من : آی من تاب میار اینهمه دلتنگی را !

علی :قدر فراقت اکنون ، دانم که در فراقی

من :دوش سودای رخت گفتم ز سر بیرون کنم // گفت کو زنجیر ؟ تا تدبیر این مجنون کنم ؟

علی :ای خوب تر از لیلی ، بیم است که چون مجنون // عشق تو بگرداند در کوه و بیابانم

من :نوشتم و گفتم منتظرم بیا ، نوشتی و گفتی حالم نیارم باو !

علی : احوال پریشانی دل با که توان گفت // سوگند به زلف تو که این قصه دراز است

من : همین امروز حکم وجوب ندیدنت را توی رساله خواندم من از دیدنت لذت می برم ( علی عزیزم ببخش که هر وقت کم میارم از نوشته های خودت استفاده می کنم :پی

علی :با خود چرا قسمت کنم درد تو را وقتی // معنای تقسیم برابر نمی فهمی

من : قبول کن اینو بی ربط گفتی ها

علی : بنده مخلص شما هم هستم

من : فدایی داری :دی الان کجایی ؟

علی : تو اتوبوس

من : منظورم کدوم شهر یا روستا ؟

علی : نمی دونم راننده و کمکش هم عصبانی ن ، روم نمیشه ازشون بپرسم

من : کنار دستت کی نشسته ؟

علی : دو تا افغانی

من : غریب افتادی پس ؟

علی : آره باور کن صندلی جلوییم هم یه افغانیه تک افتادم

من : نکنه اشتباهی بلیت کابل گرفتی ؟

علی :نه ، حواسم بود بافت جمعیتیمون تغییر کرده

من : :دی خیلیم تغییر کرده گویا

علی : الان هم دارن تخمه می شکونن همه ی ایرانی ها ی اتوبوس هم خودشونو زدن به خواب

من :سوغاتی برام چی خریدی ؟

علی : پولم کجا بود آبجی ؟ به خنسی خوردم ، در به دری کشیدم این نوبه شرمنده ام

من : نوبه های پیشم هیچ غلطی نکرده بودی  ، کوفت بشه اونهمه رستورانی که رفتی ، گمشو از جلو چشام

علی : یه مرد وقتی پول نداره ، میره رستوران ، همش سر کوفت ، همیشه تحقیر

من :  سفسطه نباف چقد بهت خوش گذشته از بیست بگو ؟

علی : 19:5

من : پس خوشا  ! شبت بلبلی محبوب من !

علی : در پناه حضرت روح الله آبجی خوشگله

من : ولی من یادم نرفته که سوغاتی برام نخریدی ها ! بای

علی : ای وای سوغاتی ، سوغاتی ای وای ( به سبک نوشته های بنیامین بهادری )


پ ن: همچین خواهر و برادرهای خل وضعی هستیم‌ها

  • گلی

قبل خواب داشتم فکر می‌کردم، چقدر دلم یک‌سری یکهویی‌هایی را می خواد. مثلا یکهو یکی خیلی غیرمنتظرانه بهم مسیج بده، هی فلانی، امروز چقدر یادت هستم، یا مثلا حتی پستچی در رو بزنه و بگه با فلانی کار دارم و من وقتی منتظر هیچ بسته‌ای نیستم یه بسته بده دستم و بگه این برای تو. یا حتی در بی ربط ترین جای ممکن به من، یکی یادم باشه که بگه فلانی اینجا که رفتم یاد تو افتم. یا کلی از این مدل یکهویی ها که بعضی هاش هم فعلا به ذهنم خطور نکرده.

بعد الان اومدم تلگرامم رو چک کردم با همچین مسیجی روبه رو شدم، و البته با یه فایل صوتی که کلی نصیحت‌های برادرانه کردند و ایضا اینکه معتقد بودند برای خواهر هنرمندش نوبل ادبیات، چیزی  کمی هست ( تا این حد برای آبجیش پپسی باز کرده:D





  • گلی

خرده جنایت های خانوادگی

يكشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۵، ۰۵:۰۴ ب.ظ

دیالوگ های من و پدرم: 

من: ددی ، قراره از دانشگاه به مدت چهارده روز بریم اردوی جهادی، میشه من برم؟ 

پدر خانواده: نه ! آدم ِ عاقل چهارده روز گاوش رو نمی ذاره تنها بیرون باشه، چه برسه به دخترش! لازم نکرده بری اردوی جهادی! 

من: :| 




پ ن: اصلا موندم پدرها اینهمه مثال های ریز زندگی چطوری  به ذهنشون می رسه :|

  • گلی

خرده جنایت های خانوادگی

دوشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۵، ۰۳:۰۴ ق.ظ

یک فقره آبجی کوچکه هم دارم، که پارسال پزشکی قبول شدند.  از وقتی فاطمه خانم پزشکی قبول شدند، کلا عیار طلای اینجانب با کاهش چشمگیری در خانواده روبرو شده است. مثلا این مدلی  است که هر وقت جایی می رویم که نیاز به معرفی بچه ها هست. ددی جان بنده، قشنگ بین بچه هایش دنبال فاطمه خانم می گردند و از همان جایی که ایشان نشستند، معرفی بچه ها را شروع می کند. این شیوۀ معرفی که از پزشک خانواده شروع می شود و به بقیه اولادها ختم می شود فقط مختص ددی جان نیست و به مادر خانواده و بقیه اعضای خانواده هم سرایت کرده است. مثلا همین چند وقت پیش رفته بودیم مهمانی، همسر خانواده رو کرد به مامان و گفت: به به چه دخترای دسته گلی، چه سری چه دمی عجب پایی، نمی خواید دخترهاتون رو معرفی کنید به ما. مادر شیر پاک خوردۀ ما، بنده که کنارش نشسته بودم  را کنار زد و رو کرد آن طرف خانه، که فاطمه خانم نشسته بود و گفت:

- فاطمه خانم هستند دختر کوچکم، پزشکی می خونند! بعد رو کرد به من و گفت:

- زهرا خانم هستند، دختر بزرگم و ...

دقیقا مامان من پنج ثانیه سکوت اختیار کرد و هیچی نگفت انگار مثلا توی ذهن خودش داشت بالا و پایین می کردکه  مثلا ارزش داره بگم ادبیات می خونه، یه وقت ادبیات کلاس پزشک خانواده رو نیاره پایین و کلی از این فکرها؛ که آقا طاها از آنطرف مجلس گفت: عمه زهرا نویسنده است.

یعنی قیافۀ من توی آن پنج ثانیۀ که مامان داشت فکرهایش را می کرد، عین قورباغه پرس شده بود. اصلا جا داشت همان لحظه یک  سفارت انگلیسی توی آن بر و بیابان پیدا می کردم و به نشانه کودک آزاری آن‌هم از نوع روحی روانیش خودم را آتش می زدم.

حالا فکر نکنید فقط همین یکبار از این مدل اتفاق ها می افتد، یعنی ما هر جا که می رویم همین بساط را داریم. کلا انگار رشتۀ ادبیات جز آدمها نیست که این مدلی خانوادۀ بنده باهاش برخورد می کنند والا


پ ن : جا داره، از همین تریبون از آقای طاهای هفت ساله تشکر کنم، بابت اینهمه آبروداری، بوس بهش اصلا 

  • گلی

خرده جنایت های خانوادگی

جمعه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۲۳ ق.ظ
ما یه خونواده خیلی بزرگ هستیم. یعنی من خودم به تنهایی کلی خواهر برادر دارم بعلاوه دو تا عروس و سه تا نوه و جدیدا هم یک فقره داماد به خانواده اضافه شده.
بخاطر همین شلوغ بودن خانواده، ما هیچ وقت احساس تنهایی نکردیم. یعنی همیشه یکی دو جین آدم دوربرمون بوده واسه رفع تنهایی و دلتنگی.
این پست رو که ان شالله یادتون هست. آبجی کوچکه ما بعد از ازدواج اهواز تشریف بردند. و از وقتی رفتند اهواز هر کدوم از اعضای خانواده برای اینکه ایشون  احساس دلتنگی نکنند حداقل ۴۵ دقیقه موظف به حرف زدن با ایشون هستند ولی خب یک وقت هایی دلتنگی به اوج خودش می رسه. امشب آقای داماد شیفت شب بود و خواهر من تنها توی خونه.
 امشب که با imo باهاش حرف می زدم، گفتم بیا دکور خونه رو تغییر دادم ببین، ما که دوربین رو چرخوندیم توی خونه، هیچی دیگه این خواهر من زد زیر گریه، آبجی کوچکه که گریه کرد مامان از این ور گریه کرد، اون یکی آبجی دیگه رفت ته پذیرایی گریه کرد طاها (برادر زاده ام) وسط پذیرایی پخش شد، منم که دوربین به دست اشک می ریختم. خلاصه تا نیم ساعت یه خونواده فقط اشک ریختند و بغض پشت بغض. حالا ملت داشتن زار می زدند، مادر من رو کرده به من و اون آبجی که:
حالا هی بگید می خوایم به غریبه شوهر کنیم، بیا ببین عاقبت خواهرتون رو! دخترم توی شهر غریب دق کرد و فلان و بهمان.
 هیچی خواستم این نصف شبی بهتون پیشنهاد بدم عاقا با غریبه ازدواج نکنید، خواستید ازدواج کنید، ته ته اش با بچه های محله بالایی تون ازدواج کنید.
  • گلی