آرزوهای نجیب

پیوندها

۶۷ مطلب با موضوع «مادام بوکتا» ثبت شده است

پس چرا هی فکر می‌کردم بیشتر خوندم؟

جمعه, ۶ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۳۳ ب.ظ

یه کاغذ آوردم جلوم و دارم حساب‌کتاب می‌کنم که امسال چه‌ کتاب‌هایی خوندم. با عرض تأسف تا الان فقط نوزده کتاب توی لیستم رفته، هی با خودم می‌گم فقط نوزده تا؟


پ ن: به‌نظرم اگر همون اول سالی یه لیست آماده می‌کردم که من امسال می‌خوام این کتاب‌ها رو بخونم، مطمئن هم شکل کتاب‌خونیم منسجم‌تر بود و هم کتاب‌های بیشتری می‌خوندم!


پ ن: شما امسال چه کتاب‌هایی خوندید؟ دوست داشتید اسم کتاب‌ها رو کامنت کنید و یه کوچولو هم درباره‌اش صحبت کنید که چه‌طور کتابی بوده؟

  • گلی

سعدی شاعر عشق و زندگی

يكشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۰۷ ب.ظ

معمولاً کتاب‌هایی که اینجا معرفی می‌کردم، رمان بود. علاقۀ خودم رمان و داستان است؛ اما بعضی کتاب‌های تخصصی رو هم پیشنهاد بدیم بقیه بخونند، به‌نظرم بد نباشه و اتفاقاً خیلی هم خوندنشون شیرین است. مثلاً همین کتاب سعدی شاعر عشق و زندگی. بیست  مقاله از دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان است که دربارۀ زندگی سعدی پژوهش کرده. مثلاً یکی از مقاله‌هاش اینه: "گلستان و افسردگی سعدی". به‌نظرتون جذاب نیست؟

اگر سعدی جزو شاعرهای مورد علاقه‌تون است حتماً پیشنهاد می‌دم بخونید این کتاب رو.







  • گلی

راست گفتم ها

شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۰۷ ب.ظ

اصلا بنظرم زندگی آدم‌ها همیشه همین پروسه را دارد اینکه یک روزی، یک چیزی برایت آنقدر بزرگ است که حتی گاهی کابوست می‌شود ولی به مرور همه چیز عادی می‌شود و  به همه آن چیزها عادت می‌کنی.

اگر من جای شهردار بودم هر وقت یک اتفاق عجیب و غریب توی شهر می‌افتاد و ممکن بود تحملش برای مردم سخت باشد، می‌آمدم روی یک بنر بزرگ و با یک خط درشت که توی چشم همه هم باشد، این جمله از کتاب رقص روی لبه را می‌نوشتم: باید این روزهای بد را تحمل کنیم. فقط صبر و بعد همه چیز رو به راه خواهد شد. یکی از چیزهای قشنگی که از کتاب"رقص روی لبه" یاد گرفتم همین جمله بالاست. که اگر واقعا توی زندگیم به کار ببرم مطمئنم دنیای جای قشنگی می‌شود، برای تا ابد زندگی کردن و لذت بردن از همه چیزش.


وُریا | سیده‌زهرا محمدی | نشر آرما

  • گلی

راهنمای مردن با گیاهان دارویی

چهارشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۶، ۰۵:۰۰ ب.ظ

تنهایی چیز پری است و همزمان خالی. سرخ نیست چون شور نیست. گاهی ارغوانی است یا آبی با طیف‌های گوناگون، از آبی دامن قدیمی مادر در خوی گرفته تا آبی آسمان. آدم را می‌گیرد و ناگهان پرش می‌کند. می‌ریزد پشت پلک‌ها، زیر گلو، روی شانه‌ها. پاها شروع می‌کنند به سنگین شدن و موجب می‌شود آدم به عمق برود. آن‌قدر سنگین می‌شود که نمی‌تواند از فرو رفتن سرباز بزند. در همین تنهایی است که من شروع می‌کنم به دیدن، دیدن چیزهایی که آدم معمولی به چشم‌شان نمی‌آید. آن‌ها به قدری به دیدن چیزها با دو چشم عادت کرده‌اند که توانایی حقیقی دیدن را از دست داده‌اند. در کتابی شنیده‌ام حس دیدن مانند حس جهت‌یابی به مرور زمان در نوع آدمیزاد از بین رفته است. قدیم‌ها که نه نقشه‌ای در کار بود و نه جاده و خیابانی، آدم‌ها مانند پرندگان چشم‌های‌شان را می‌بستند و مسیرشان را حدس می‌زدند؛ اما حالا ناچارند نام خیابان‌ها و کوچه‌ها را حفظ کنند و مدام توی نقشه‌ها بگردند تا خودشان را پیدا کنند. دیدن هم همین‌طور است، اگر از آن استفاده نکنی ذره‌ذره از دستش می‌دهی.




راهنمای مردن با گیاهان دارویی | عطیه عطارزاده | نشرچشمه

  • گلی

در یک نگاه

سه شنبه, ۵ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۴۶ ق.ظ

::: یک

دارم یه کتاب می‌خونم به اسم کلت ۴۵ نوشتۀ حسام‌الدین مطهری. این کتاب رو از توی یه کانال که خیلی ازش تعریف کرده بود، تحریک به خوندنش شدم. جالب اینجاست که قبل خوندن هم توی نت جست‌و‌جو کردم دیدم که آقای رضا امیرخانی در جلسۀ نقد کتاب شرکت کردند و بسیار بسیار هم از کتاب تعریف کردند و کلی هم در جلسۀ نقد، مثل همۀ جلسه‌های نقد کتاب ایرانی‌ها برای هم بره کشتند. الان صفحۀ دویست و خوردۀ کتابم و همش می‌گم چرا باید این کتاب رو توی ردۀ سنی بزرگسال چاپ کرد. کتاب از همون صفحات اولش داد می‌زنه مخاطبش نوجوان است (فرض کنیم بچه‌های ۱۵ تا ۱۸ سال نوجوان هستند).

یعنی اگر یه آدم با دید کتاب بزرگسال بره سراغ کتاب به شدت توی ذوقش می‌خوره. کتاب خوبیه ولی خب ادبیاتش نوجوانانه است.



::: دو

خیلی خوب می‌شد اگر انتشارات، رده سنی مخاطب‌ها رو ریز می کردند. مثلاً ادبیات کودک، ادبیات نوجوان، ادبیات جوان، ادبیات بزرگسال. ما توی ایران ادبیات کودک و نوجوان باهم داریم و یه دونه هم ادبیات بزرگسال. این وسط گوشت قربونی نوجوان‌ها و جوان‌ها هستند.

یادمه توی شرکت که بودم یه وقتایی برای نوشتن داستان‌ها کلی درگیر پیدا کردن نویسنده بودیم طرف یکی از نویسنده‌های قدر حوزه کودک و نوجوان بود مثلاً ما داستان نوجوان می‌خواستیم داستان کودک تحویل می‌گرفتیم و داستان کودک می‌خواستیم داستان نوجوان تحویل می‌گرفتیم. چرا چون طرف نویسندۀ قوی بود ولی مثلاً توی حوزه ادبیات کودک ولی چون ادبیات کودک و نوجوان باهم همیشه گفته می‌شه هم نویسنده و هم خود ما به اشتباه سراغ هم می‌رفتیم مثلاً اگر اینطوری جا بیفته که ایشون نویسندۀ نوجوان هستند خیلی بهتره تا بگیم کودک و نوجوان.



::: سه

رفتم کتاب بن‌بست خانم آشتیانی رو بگیرم، کتاب بن‌بست نورولت خانم آشتیانی رو خریدم، یعنی تا دم در خونه همش با خودم می‌گفتم این کتاب چقدر طرح جلدش آشناست و  خانم آشتیانی گفتند تازه از زیر چاپ اومده بیرون پس چرا توی این کتاب سال نشر رو زده ۹۱. اومدم خونه توی نت جست‌وجو کردم بعله این دوتا کتاب بوده. جالب اینجاست بن‌بست نورولت رو پارسال با کتاب‌های دیگه خرید اینترنتی کرده بودم ولی هنوز نخوندمش برای همین طرح جلدش برام آشنا بوده. خسته نباشم واقعاً.



:::چهار

چی می‌شه یه نفر می‌ره خواستگاری یه نفر ولی هیچ شباهتی بهش نداره. یعنی دقیقاً با چه الگوریتمی به این نتیجه رسیده که این آدم به دردش می خوره؟

خیلی دلم می‌خواد مغز همچین آدم‌هایی رو بشکافم تا به نتیجۀ دلخواه برسم.


:::پنج

کاش به مدت ده روز پشت سرهم شیراز بارون بیاد.


:::شش

الان شمارۀ شش داره به شمارۀ پنج می‌گه یه قرون بده آش به همین خیال باش.



  • گلی

نمایشگاه کتاب استانی

يكشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۱۹ ب.ظ

از من می‌شنوید اعتبار هر نمایشگاه کتابی به سالن کودک و نوجوانش است.
شما می‌تونید برید سالن کودک و نوجوان و هی لذت ببرید از اونهمه انرژی و حالِ خوب.
دیروز رفتم نمایشگاه کتاب؛ اعتراف می‌کنم همون چند دقیقه‌ایی که تا اومدن دوستم رفتم سالن کودک و نوجوان بیشترین انرژی رو گرفتم. مخصوصاً اون دختر خانمی که توی غرفه کانون پرورش فکری بود. تنها فروشنده‌ای بود که به همۀ کتاب‌ها اشراف داشت و حتی اونقدر خوب کتاب معرفی می‌کرد که آدم دلش می‌خواست توی اون غرفه وایسته تا این خانم فقط حرف بزنه و کتاب بخونه.
بنظرم فروشندۀ هر غرفه توی جذب مخاطب خیلی مهمه چیزی که انتشاراتی‌ها اصلاً بهش توجه نمی‌کنند. خیلی از غرفه‌ها که می‌ری یا فروشنده‌اش اصلاً کتاب نمی‌شناسه یا دل به کار نمی‌ده و براش مهم نیست این آدمی که اومده کتاب بخره حداقل دو کلام باهاش حرف بزنه که شاید تونست یه کتاب خوب بخره.
چقدر خوب می شد اگه انتشارات آرما توی سالن کودک و نوجوان غرفۀ جدا داشت، که وُریا هم توی اون سالن بین همسن و سال‌های خودش بود نه توی سالن حافظ و بین اونهمه آدم بزرگ.

پ ن: نتیجۀ اخلاقی پست هم اینه که نمایشگاه کتاب شهرتون رو که می‌رید حتماً سالن کودک و نوجوان رو فراموش نکنید و از همه مهم‌تر غرفه انتشارات آرما هم تشریف ببرید و وریا یِ جان رو هم با تخفیف ویژه بخرید و از خوندنش لذت ببرید. (آیکون همون مامان سوسکه که می‌گه الهی قربون دست و پای بلوری بچه‌ام برم:joy:)

  • گلی

چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم

دوشنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۰۹ ب.ظ

آشپزخانه با آن‌همه کار و ریخت و پاش پناهگاه امنی برای تنها ماندن است. حریمی برای عشق‌ها و وسوسه‌ها و تردیدها. کسی از لابه‌لای آن همه ظرف و بوی غذا و پخت و پز عشق کوچک و ترس‌خورده را نمی‌بیند. آشپزخانه مخفی‌گاه خوبی است هم برای زن هم برای رازهای زنانه.

گفته‌اند بهترین محل برای پنهان کردن چیزی، در دسترس‌ترین نقطه ممکن است. برای همین تا پایان رمان هیچ‌کس از اطرافیان کلاریس، گمان نمی‌برد کدبانوی پاکیزه و غمگین ما که بیشتر اوقاتش را در آشپزخانه می‌گذرد عاشق شده است. هیچ‌کس گمان نمی‌برد، حتی امیل که معشوق است.


چراغ‌ها را من روشن می‌کنم | شهلا زرلکی |  نقد و بررسی آثار زویا پیرزاد


پ ن: خانم زرلکی کتاب نوشته، که مثلا آثار خانم پیرزاد رو نقد کنه، نقدشون دقیقا شبیه گعده‌های دوستانه است که همه‌چیز رو تعریف می‌کنند الا موضوع اصلی. اگر همین جملۀ بالا رو نمی‌خوندم، کتابش رو پس می‌فرستادم با یه نامۀ بلند بالا با این موضوع که خان زرلکی، خواهشمندیم از این به بعد آثار هیچ بدبختی را نقد نکنید با تشکر.


پ ن: اگر روزی، روزگاری استاد دانشگاه شدم و از اون طرف، استاد راهنما پایان‌نامه، اولین کاری که می‌کنم اینه که دانشجو  رو تشویق می‌کنم که با موضوع پایان‌نامه‌اش زندگی کنه، نه ولش می‌کنم به امون خدا تا بیست روز قبل دفاع.

  • گلی

عصر جمعه به وقت مستند

جمعه, ۳۰ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۱۳ ب.ظ
اول صبحی، نشستم این مستند رو نگاه کردم، عالی بود. به همه دوستداران ادبیات به‌ویژه دوستداران سلینجر توصیه می کنم، حتما ببینند.
بعد دیدن این مستند دو نکته برام خیلی جذاب و جالب اومد: اول اینکه چقدر نویسنده‌ها تو کشورهای خارجی بروو بیا دارند و می‌تونند افراد جامعه رو تحت نفوذ خودشون در بیارند دوم ویراستاران هستند، توی ایران هرکی دوتا کتاب داستان خوند رو به عنوان ویراستار توی انتشارات استخدام می‌کنند ولی اونجا ویراستارها منزلتشون و برووبیاشون بیشتر از نویسنده است.

(کلیک کنید)
  • گلی

این روزها

پنجشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۳ ق.ظ
دو تا کتابی که این روزها خوندم، ولی با اونهمه تبلیغ  برای هر کدومشون، اصلا دوستشون نداشتم. دلم خوش بود کتاب "عروس دریایی" رو بالاخره پیدا می‌کنم و یک کتاب خوب می‌خونم ولی خب همچنان شیراز این کتاب رو نیورده. 

سنجاب ماهی عزیز | فریبا دیندار | نشر هوپا
ستاره‌ها رو بشمار | لوئیس لوری | پروین علی پور | نشر افق





  • گلی

کاش...

دوشنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۰۹ ب.ظ

(کاش) ما هم از آن دسته آدم‌هایی بودیم که بی‌آنکه حرفی بزنیم، می‌توانستیم احساسات خودمان را نشان بدهیم و لازم نبود همه چیز را به زبان بیاوریم.



عروسک پدر | پاتریشیا کالورت | شقایق قندهاری | انتشارات امیرکبیر 

  • گلی