آرزوهای نجیب

پیوندها

۷۷ مطلب با موضوع «مادام بوکتا» ثبت شده است

کآشوب

دوشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۱۶ ب.ظ

به‌نظرم قانون اول نویسندهٔ محشر و درجه‌۱شدن هم «داشتن تجربه‌های زیستی» است.

هرچقدر تجربه‌ها و خاطره‌های ناب داشته باشیم، نویسندهٔ بهتری می‌شیم. 

مثلاً همین یاسر مالی و محمدحسین محمدی که روایت‌هاشون توی کتاب کآشوب درجه یک شده بیشتر برای تجربه‌های درجه‌۱شون است.


پ ن: کتاب کآشوب رو اگر نخوندید، بخونید اونم قبل محرمی. 

   


  • گلی

اسکار و خانم صورتی

سه شنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۱۳ ق.ظ

:::یک

سال ۹۷ کتاب زیادی نخوندم؛ ولی محشرترین کتابی که تا الان خوندم کتاب اسکار و خانم صورتی است. فوق‌العاده است این کتاب. بی‌نظیر و حال خوب کن.


:::دو

وریا که چاپ شد تصمیم گرفتم هرکتاب دیگه‌ای که نوشتم قبل از اینکه به دست ناشر بدمش حتماً به سه‌نفر (۱: کسی که ادبیات داستانی رو خوب می‌شناسه ۲: یه کودک یا نوجوان ۳: یه ویراستار کتاب کودک و نوجوان) بدم بخوننش و وقتی تأیید این سه‌نفر رو گرفتم بدمش دست ناشر.

خیلی وقت بود که کتاب دوم رو شروع کردم؛ ولی همین اول کاری دلم می‌خواست یکی بخونش؛ پس دادمش به یکی از بهترین دوستان کتاب‌خونم که من همیشه به کتاب‌هایی که خونده و قلمی که داره حسودی می‌کنم.

داستان رو خوند و نظراتش رو داد. شبش بهم پیام داد که زهرا‌سادات (هزاربار بهش گفتم بهم بگه سیده‌زهرا به خرجش نرفت که نرفت؛ ولی الان که فکر می‌کنم زهراسادات هم خوشگله) که یه کتاب برات پیدا کردم که خیلی به‌دردت می‌خوره و حتماً بخونش.

کتاب رو خودش زحمت کشید بهم هدیه داد و قرار شد باهم بخونیمش که البته فرصت نشد باهم بخونیم پس تک‌تکی خوندیم و نگم که چقدر خوب بود و پر از حس‌های خوب.

این رفیقم خیلی امید داره که من آیندۀ نویسندگیم روشنه و فلان و بهمان (خودش می‌گه؛ راست و دروغش با خودش) ولی باور کنید من هرچقدر نویسندۀ خوبی هم بشم نمی‌تونم کتابی به این محشری بنویسم.



:::سه

کتاب قصۀ اسکار رو روایت می‌کنه که سرطان داره و دوازده روز بیشتر برای زندگی وقت نداره. پرستارش بهش می‌گه توی این دوازده روز تو می‌تونی یکی از سال‌های زندگیت رو تصور کنی و با اون رؤیا زندگی کنی. اسکار همین کار رو می‌کنه و هرروز یکی از دوره‌های زندگیش رو به صورت یک نامه به خدا روایت می‌کنه. کتاب برخلاف موضوع غم‌انگیزی که داره، شاد و سرزنده است.



:::چهار

هشت روز بیشتر فرصت زندگی کردن ندارم. دلم می خواد مثل اسکار بشینم هشت دوره از زندگیم رو رؤیا ببافم و زندگی کنم.

بیا فردا بریم یه سفر نکرده رو باهم تجربه کنیم و توی رؤیاهامون زندگی کنیم.



::::پنج

یه جایی مامی صورتی (پرستار اسکار) می‌نویسه: من سرشار از عشق هستم. عشقی که داره منو می‌سوزونه. اون اونقدر بهم داده که برای بقیۀ زندگی هم دارمش.

آیا همین جمله دلیل کافی نیست که بلند شید برید اولین کتابفروشی و کتاب رو بخرید و بخونید.



:::شش

کلی از انتشارات این کتاب رو ترجمه کردند؛ ولی با برش‌هایی که من از کتاب‌های ترجمه خوندم بهترین ترجمه برای انتشارات کتابستان و ترجمۀ خانم معصومه صفایی راد است.



  • گلی

:::یک

در داستان لیلی و مجنون نظامی، یک جایی مجنون رو می‌بینی که بر روی خاک بیابون نشسته و با نوک انگشتانش نام لیلی رو بر روی زمین می‌نویسه و پاک می‌کنه. باز می‌نویسه و باز پاک می‌کنه. وقتی از مجنون می‌پرسند که درحال انجام چه کاری هستی؟ و این چه کار بیهوده‌ای هست که می‌کنی؟ نظامی از زبان مجنون میگه:
گفت مشق نام لیلی می‌کنم
خاطر خود را تسلی می‌کنم
چون میسر نیست من را کام او
عشق بازی می‌کنم با نام او
خواجه عبدالله انصاری هم در مجموعۀ مناجات‌هاش دقیقاً درحال عشق بازی با نام خداست. مشق نام خدا می‌کنه و با خدا عشق می‌کنه.
به این فکر می‌کنم که در این بیست و چندسالی که از عمرم گذشته کِی و کجا با خدا این شکلی عشق بازی کردم؟ اعتراف می‌کنم هیچوقت! اگر رازونیازی هم بوده فقط برای رسیدن به خواسته‌های دنیایی و آخر آخرش سلامتی نزدیکان بوده. بدون اینکه هیچ لذّتی از رازونیازهام برده باشم. بدون هیچ عشق‌بازی‌ای.


از صفحۀ گودریدز آقاگل



:::دو

دکتر سین برای ایام ماه مبارک توی وبش ختم قرآن گذاشت. توی ختم قرآنی که برگزار کردند گفتند: مهم نیست که شما سوره‌ها و آیه‌ها رو معنیش رو می‌خونید یا عربی.  برای همین تصمیم گرفتم امسال هرسوره‌ای که قراره بخونم فقط فارسیش رو بخونم. بدون شک بهترین حال رو امسال از قرآن خوندن بردم چون می‌فهمیدم چی می‌خونم. سال‌های پیش فقط عربی رو می‌خوندم و خب من عربیم خیلی ضعیفه و اصلاً ازش چیزی متوجه نمی‌شدم؛ ولی امسال معرکه بود.

شاید یکی از دلایلی که نمی‌تونیم با مناجات‌هامون با خدا عشق‌بازی کنیم برای این باشه که اصلاً ذات خدا رو نمی‌شناسیم. بد نیست از امروز یه جوردیگه به خدا و حرف‌ها و کتابش نگاه کنیم.



:::سه

از اونجایی که من تبلیغاتچی مؤسسۀ ویراستارانم (:D) می‌خوام یکی از کالاهای فرهنگی، تولیدی این مؤسسه رو اینجا تبلیغ کنم.

چند وقت پیش جناب آقای علی ملکی با همکاری ویراستاران قرآن رو ترجمه کردند. از محشر بودن و فوق‌العاده بودن این ترجمه هرچی بگم کم گفتم. بهتون پیشنهاد می‌دم حتماً این ترجمه رو تهیه کنید و بخونید تا بفهمید در تمام این سال‌هایی که قرآن خوندیم و ازش چیزی نفهمیدیم و حتی یه وقت‌هایی از بعضی آیه‌هاش به خاطر بدترجمه کردن لجمون می‌گرفت،  چه ظلمی در حق خومون کردیم.

جالب اینجاست این قرآن خیلی با روحیۀ رنگی‌رنگی امروزی‌ها هم هم‌خوانی داره. خودتون جلدهاشون رو ببیند.







از اینجا می‌تونید این قرآن رو سفارش بدید. (کلیک کنید)


:::چهار

مشهد که رفتم از اونجایی که قرآن خوندن فارسی خیلی به دلم نشسته بود، از اذن دخول تا تک‌تک دعاها رو هم فارسی خوندم و چقدر چسبید. بهتون پیشنهاد می‌دم از این به بعد همۀ دعاها رو فارسی بخونید تا حداقل بفهمید داریم به اون خدای بالای سرمون چی می‌گیم.



:::پنج

برگشتیم شیراز. ترسناک‌ترین پروازی بود که تجربه کردم. اولین بار بود که مرگ رو اینقدر نزدیک به خودم حس کردم. فکر کنم خدا بخاطر پست دیشبی می خواست ازم زهر چشم بگیره.


:::شش
من هربار سفر میرم، اینقدر دلم برای شیراز تنگ میشه که دوست دارم، سریع‌تر برگردیم. این اولین بار بود که دلم می خواست تا ابد مشهد بمونم و شیراز نیام هیچ‌وقت.
این سفر از اون سفر خوب‌های ابدی بود که هیچ‌وقت از یادم نمیره.


  • گلی

خدایا آنجایی؟ منم مارگارت.

جمعه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۵۹ ب.ظ

کتاب خدایا آنجایی؟ منم مارگارت اسم شورانگیزی داره. اونقدر اسمش هیجان‌انگیز است که محاله توی قفسۀ کتابفروشی چشمت بهش بخوره و دست نبری به سمتش.

اصلاً بعد از دیدن این اسم دلم می‌خواد بعد از هر اتفاق ریز و درشتی سرم رو ببرم سمت آسمون و بگم: خدایا اونجایی منم زهرا.

ایدۀ داستان هم خیلی منحصربه‌فرد است. نویسنده خیلی باید شجاع باشه که بره سراغ بعضی موضوع‌ها. مثلاً همین مسائل بلوغ و حتی دست گذاشتن روی اعتقادات دینی نوجوانان.

تا اینجا برگ برنده، دست خانم جودی بلوم، نویسندۀ کتاب، است؛ اما کتاب یه مشکل اساسی داره، قلمش به دل نمی‌شینه و سرسری از موضوع‌ها می‌گذره.

اگر خیلی راحت به رابطۀ دخترها و پسرها اشاره نمی‌کرد شاید با قاطعیت تمام می‌گفتم برای دخترهای نوجوان خانواده‌تون هدیه بگیریدش. البته اگر این موضوع‌ها براتون اهمیت نداره، می‌تونید همچنان به عنوان هدیه دادن روش حساب باز کنید. (البته نمی‌تونم منکر این بشم که همین عشق‌ها و احساسات ریز هم خاصیت دوران نوجوانیه؛ ولی چیزی که ذهن منو همیشه درگیر می‌کنه اینه آیا همۀ نوجوان‌ها علی‌الخصوص پسرهای کشورمون آموزش‌های لازم رو دیدن که به طرف مقابلشون آسیب نزنند؟ برای همین من همیشه با احتیاط یه سری کتاب‌ها رو معرفی می‌کنم. یادمون هم نره کتاب‌ها، انیمیشن‌ها و فیلم‌ها می‌تونه بیشترین تأثیر رو روی اخلاق و رفتار و انتخاب سبک زندگی نوجوان‌ها داشته باشه).




  • گلی

دیوید آلموند

چهارشنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۵۶ ق.ظ

توی این چند روزه داشتم کتابی به اسم گِل می‌خوندم. نویسندۀ این کتاب دیوید آلموند است و بیشتر کتاب‌هاش تم مذهبی و فلسفی داره. ایشون دوبار نامزد جایزۀ هانس کریستین اندرسون شده و در نهایت سال ۲۰۱۰ جایزۀ هانس کریستین رو از آن خودش کرد.

مشهورترین کتابش هم اسکلیگ هست که توی ایران به اسم اسکلیگ و بچه‌ها ترجمه شده. از اونجایی که وقتی که یه کتابی می‌خونم معمولاً چندتا نقد هم کنارش می‌خونم ببینم بقیه چی‌ها گفتند. خانم شهلا انتظاریان (مترجم کتاب) در یکی از جلسه‌های نقدوبررسی این کتاب صحبت جالب دربارۀ آموند گفتند:

آلموند کسی است که اگر چه موضوع رعایت نکردن کپی‌رایت در ایران باعث مناقشات زیادی در سطح جهانی در ارتباط با مترجمان کشورمان شده است پیوسته ارتباط خوبی با مترجمان ایرانی داشته و دارد و معتقد است همین که بچه‌های ایرانی می‌توانند کتابش را بخوانند خوشحال کننده است.


حالا اگر آلموند می‌خواست مثل شاعرهای ایرانی برخورد کنند، چی الم شنگه‌ایی می شد. جالب اینجاست که  گویا آلموند پارسال می‌خواست برای نمایشگاه کتاب بیاد تهران و کارگاه نویسندگی هم برگزار کنه.


پ ن: یکی از قسمت‌های خواندنی کتاب گل این است:

ما باید در مدتی که روی خاک هستیم، هوای هم را داشته باشیم. این ساده‌ترین چیزها و سخت‌ترین چیزهاست.


گل |  دیوید آلموند |  شهلا انتظاریان | نشر آفرینگان

  • گلی

.

دوشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۵۸ ق.ظ

یه جایی از کتاب جز از کل هست که میگه: 

_

احساس می‌کنم یه جای زندگیم راه رو غلط رفتم؛ ولی اینقدر جلو رفتم که دیگه انرژی برای برگشت ندارم. خواهش می‌کنم این یادت بمونه مارتین. اگه فهمیدی مسیر رو اشتباه رفته‌ای هیچ وقت برای برگشت دیر نیست. حتی اگه برگشتن ده سال هم طول بکشه باید برگردی. نگو راه برگشت طولانی و تاریکه. نترس از این که هیچی به دست نیاری! 



پ ن: حرف‌هاش رو باور نکن مارتین، به امروز ما خوب نگاه کن، ما یه سال پیش یه راه رو اشتباه رفتیم؛ ولی از همون ماه‌های اول که فهمیدیم گند زدیم با انتخابمون، هرچی داریم برمی‌گردیم، به اون نقطه نمی‌رسیم که درستش کنیم. 

می‌بینی مارتین بعضی اشتباه‌ها رو هیچ‌وقت نمیشه راست و ریست کرد!




  • گلی

هوووف

جمعه, ۳ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۴۱ ق.ظ

گیلبرت بالاخره به حرف آمد و پرسید: «پای کس دیگری در میان است؟»

آنی فوری گفت: «نه... نه...، من هیچ‌کس را به این منظور دوست ندارم. در تمام دنیا تو را بیشتر از همه دوست دارم، گیلبرت! پس باید... باید به همین دوستی‌مان ادامه بدهیم، گیلبرت!»

گیلبرت خندهٔ تلخی کرد.

دوستی!  تا چند سال دوست، آنی! من زندگی با تو را می‌خواهم... و تو به من می‌گویی هرگز به آرزویم نمی‌رسم.

آنی فقط توانست بگوید: «متأسفم. مرا ببخش، گیلبرت!»


:::آن شرلی | ال. ام. مونتگمری | سارا قدیانی | انتشارات قدیانی | جلد سوم

  • گلی

و اما طنز

يكشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۲۸ ب.ظ

به‌نظرم یکی از موضوعاتی که توی ادبیات کودک و نوجوان ایران به‌شدت جای خالیش احساس می‌شه طنزه. حالا نه اینکه همۀ حفره‌های ادبیات کودک و نوجوان ایران پر شده فقط این مونده نه! چرا که ادبیات کودک و نوجوان ایران حالا حالا‌ها کار داره که به استاندارد‌های جهانی برسه؛ ولی عجیب طنز جاش خالیه!

امروز داشتم به نویسنده‌های کودک و نوجوانمون فکر می‌کردم که کدوم‌هاشون طنز کار می‌کنند، یاد دو نفر افتادم یکی احمداکبرپور، که من کتاب‌های جدیش رو خوندم و طنز ازش نخوندم ببینم که طنزهاش چه مدلیه و شهرام شفیعی که معمولاً نوجوان کار می‌کنه. من یکی از کتاب‌های طنزش رو خوندم  که خیلی به دل من نشست.

هرچی فکر می‌کنم یادم نمیاد که نویسنده‌ دیگه‌ای باشه که تخصصی طنز کار کنه توی این حوزه!

نویسنده‌های ما معمولاً تخصصشون تلخ نوشتنه، هرچقدر سوز و گداز نوشته‌ها بیشتر باشه به‌نظرشون خیلی کار خارق‌العاده‌ای کردند!

یادمه تابستون یه کتاب از تازه‌های نشر خوندم که نویسنده‌اش دهه شصتیه.

کتاب خیلی تلخی بود. کلاً جالب اینجاست که نویسنده تمام خاطرات دردناکی که توی مدرسه داشته و این تجربه‌ها فقط مختص دهه شصتی‌ها و اون موقعیت خاص بوده رو توی این کتاب آورده. خب اولین سؤالی که اینجا پیش میاد اینه که چه اصراری است که نویسنده‌ها هرچی تلخی رو تحمل کردن رو به نسل جدید انتقال بدن؟

دوم اینکه چه ما بخوایم و چه نخوایم بچه‌های ما تلخی رو درک می‌کنند حالا چرا همه باید تلخ و جدی بنویسند تا این تلخی رو بیشتر کنند؟

یکی از تفاوت‌های فاحش ادبیات کودک ما با خارجی‌ها اینه که خارجی‌ها تلخ‌ترین موضوعات رو به زبان طنز برای بچه‌هاشون می‌نویسند. فکر کنم شاید یکی از تلخ‌ترین اتفاق‌هایی که ممکنه برای بچه توی سن کم بیفته، طلاق پدر و مادرش باشه. می‌دونید من چند کتاب کودک و نوجوان خوندم که موضوعش جدایی مادر و پدر بوده ولی طنز نوشته شده بود؟ اینقدر طنز که واقعاً اون تلخی دیده نمی‌شد؛ اما ادبیات ما چی، اول اینکه من دربارۀ طلاق پدر و مادر کتابی از نویسنده‌های ایرانی ندیدم که حالا بخواد طنز باشه یا جدی! حالا اگر خدای ناکرده گوش شیطون کر اگر نویسنده‌ای بخواد هم بنویسه، با توجه به شناختی که من از ادبیات کودکمون دارم اینقدر این رو تلخ می‌نویسند که همون بهتر که ننویسند درباره‌اش.

خلاصه اینکه حالا که این روزها همه توی بوق و کرنا کردند که کتاب عیدی بدهید، اگر تصمیم دارید برای بچه‌های فامیل کتاب هدیه بگیرید، امسال کتاب طنز بخرید براشون لطفاً. بذارید حداقل نسل‌های شادتری داشته باشیم نه اینکه هر روز آمار خودکشی‌های نوجوان‌هامون زیادتر بشه.



  • گلی

شب ‌های روشن از نوع کتابیش

سه شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۲۶ ب.ظ

بالاخره دیشب نشستم کتاب «شب‌های روشن» رو خوندم. برای منی که عاشق فیلم «شب‌های روشن»*ام شاید الان یکم دیر باشه  برای خوندن این کتاب.
مخصوصاً وقتی به یکی این فیلم رو معرفی می‌کردم و با کلی شور و شوق دربارۀ فیلم حرف می‌زدم و چه‌ها که در وصف این فیلم نمی‌گفتم؛ یعنی یکجوری تعریف می کردم انگار مثلاً خورۀ سینمام. ماجرا وقتی جذاب می‌شد که از شانس کج من طرف کتاب شب‌های روشن رو خونده بود و ازم می‌پرسید: راستی کتابش رو خوندی؟ و من لبخند ملیح  ولی تلخی تحویلش می‌دادم که نه!
خیلی صحنۀ  ضایع و ایضاً دردناکی بود، طوریکه آدم می‌تونه ازش یه فیلم تراژدیک بسازه.
خلاصه اینکه دیشب این کتاب رو توی دو سه ساعت تموم کردم و با ابراز تأسف از وقتی که پاش گذاشتم، باید بگم کتابش چنگی به دل نمی‌زد. اصلاً  موندم چطور سعید دقیقی (نویسندۀ فیلم شب‌های روشن) تونست از همچین کتابی، فیلم‌نامه‌ای به این شاهکاری دربیاره.  
شاید دلیل اصلی که کتاب به دلم ننشست ترجمۀ کتاب بود؛ البته ناگفته نماند که کتاب رو سروش حبیبی ترجمه کرده؛ کسی که اسمش یه برند است توی حوزۀ ترجمه.
کتاب یک داستان عاشقانه رو روایت می‌کنه، پس برای همین کلمه‌هایی که مترجم استفاده می‌کنه باید خیلی روح و احساس داشته باشه که خواننده بتونه باهاش ارتباط برقرار کنه. نه اینکه جمله‌ها رو ترجمۀ لفظ به لفظ کنه و یه مشت کلمۀ بی‌احساس رو بپاشه تو صفحه و به صرف اسم نویسنده‌ای که پشت جلد است کتاب فروش بره و تو خیال کنی وای پسر عجب ترجمه‌ای.
به‌نظرم مترجم‌های کتاب‌های کودک و نوجوان ما خیلی قوی‌تر از کتاب‌های بزرگسال هستند. مثلاً خانم کیوان عبیدی آشتیانی ترجمه‌هاش عالیه، تو اصلاً احساس نمی‌کنی که داری یه کتاب ترجمه شده می‌خونی، بسکه کلمه‌هاش احساس توش موج می‌زنه و تو می‌تونی خیلی زیاد با شخصیت‌های داستان همذات‌پنداری کنی، چون کلمه‌هاش رو درک می‌کنی؛ ولی در ادبیات بزرگسال ما کتاب‌ها ترجمه می‌شوند فقط به صرف اینکه بازار خالی از ترجمه نباشه. مثلاً یکی از مترجم‌های پرآوازۀ این روزها پیمان خاکسار است. یه وقتایی دلم می‌خواد برم به آقای خاکسار بگم، بی‌خیال رفیق واقعاً وحی نشده که همۀ کتاب‌های روز دنیا و جایزه برده رو تو ترجمه کنی، کیفیت رو فدای کمیت نکن رفیق، بسکه گند زدی به تصورات من با اون ترجمه‌هات.



*(البته نسخهٔ ایرانی فیلم، نه ایتالیایی‌اش، البته نسخهٔ ایتالیایی رو دیشب کشف کردم و هنوز ندیدمش)



پ ن: به دوستی که دیشب یه کامنت خصوصی گذاشت اینجا

سلام (:

راستش رو بخواید من خیلی وقته دیگه از کسی دلگیر نمی‌شم و نیستم. البته تا اونجایی که من یادم میاد دلیل ناراحتیم از شما چیز دیگه‌ای بود نه این دو موردی که گفتید (:

ممنون از ابراز محبتت به وریا.  

و امیدوارم که سال نود و هفت سال رسیدن به آرزوهای قشنگ و نجیبت باشه و اینکه سال نوت پیش پیش مبارک (:

  • گلی

اولش قرار نبود اینطوری بشه

پنجشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۳۲ ب.ظ



این خانمی هم که در تصویر  می‌بینید، خانم ال ام مونتگمری، خالق آنشرلی است.

خانم نویسنده، رمان آنشرلی رو تقریباً ۱۰۹ سال پیش نوشت. ۱۰۹ سال پیش در ایران تقریباً یعنی زمان احمدشاه قاجار.

کتاب در یکی از جزیره‌های کانادا می‌گذره که الان یکی از مناطق توریستی کاناداست و برای ورود به این جزیره کلی دنگ‌و‌فنگ وجود داره.

کتاب آنشرلی رو که آدم می‌خونه تازه معنی جهان سومی بودن رو درک می‌کنیم. زمانی که شاه‌های قاجار ما توی حرم‌سراها لم داده بودند، جزیرۀ کوچک آنشرلی خط راه‌آهن داشت، کانادا مجلس داشت، حزب داشت، زن‌ها وارد دانشگاه می‌شدند، زن نویسنده وجود داشت، مردمشون کتاب می‌خوندند و دغدغۀ کتابخوانی داشتند، جوانان اون جزیره درگیر تشکیل شورا برای نوسازی جزیره‌ بودند.

و اما ایران در سال ۲۰۱۷-۲۰۱۶ :

مردم توی اردیبهشت به امید و تدبیر رأی میدن، یه شعار خوشگل و توی دل برو با یه رنگ انتخاباتی دلبرتر

هنرمندهای ما، مردمی که شبیه اونا فکر نمی‌کنند، رعیت می‌خونند و دنبال یه کیسه برنج و از اینکه هواپمای اسقاطی خریدیم و اونا می‌تونند باهاش جشنواره برند خوشحال هستند و دلیل رأیشون رو همین هواپیمایی از آسمون نازل شده میدونند.

و اما در مهر و آبان و آذر و دی و بهمن و اسفند مردم کشور در دریا غرق می‌شوند، دیپلماسی قویی نداریم که از دولت چین بازخواست کنیم که چرا؟ چرا کم‌کاری؟  بر اساس تصادفات جاده‌ای، بر اثر سانحۀ هوایی، بر اثر از ریل خارج شدن قطار میمیریم.
روشنفکرهای و هنرمندهای ما یادشون میره که چه شعار‌هایی دادند و با چه شعارهایی مردم رو تشویق به رأی کردند، یادشون میره حرف‌هاشون رو. بعد یه پست اینستاگرامی می‌‌زنند و یه چس ناله می‌کنند و تا حادثۀ بعدی ما رو با بدبختی هامون تنها می‌ذارن.
بعد با مدرک زیر دیپلم برای ما نقش مصلح اجتماعی رو در میارند، نزدیک‌هاشون صدها بچه و طفل معصوم تا مرگ پیش می‌برند بعد ادای حمایت از حقوق کودکان و زنان بی‌سرپرست رو در میارند.
با پارتی محصولات چینی رو وارد کشور می‌کنند و کارآفرینان داخلی رو به خاک سیاه می‌شونند و دم از بیکاری از جوانان می‌زنند و برامون گلریزان و صدقه جمع می‌کنند و جوانی که از سر بیکاری، جرمی رو انجام داده از زندان آزاد می‌کنه، کلی دوربین با خودش می‌بره و توی دوربین زل میزنه و اشک توی چشمهاش جمع میشه و نقش زرو رو بازی می‌کنه ما بدبخت بیچاره‌ها هم براشون دست می‌زنیم و بهشون لقب هنرمند مردمی می‌دیم.
بچه‌هاشون دو تابعه‌ایی هستند و دم از کشور و ایران و خون آریایی می‌زنند.
نویسنده‌هامون کتاب‌هاشون پر میشه از مسائل جنسی و فکر می‌کنند مدرن بودن به این خزعبلات است.
سیاست‌مدارهای ما دغدغه‌هاشون تعداد فالورهاشون است و برای یه فالور بیشتر و کمتر جشن می‌گیرند و بچه‌هاشون توی کشورهای خارجی مشخص نیست برای چه کشوری تعلیمات جاسوسی می‌بینند.
ما اونقدر بدبختیم اونقدر بدبخت، که از بیرون میان برای ما مثلاً مشکلات محیط زیستی‌مون رو حل کنند کاشف به عمل میاد طرف جاسوسه بعد ما مثل احمق‌ها توی صفحه‌های اینستامون براش شیون و زاری راه می‌اندازیم.
سال‌هاست روی مدار صفردرجه داریم می‌چرخیم و مثل بشر زندگی کردن یادمون رفته.







  • گلی