آرزوهای نجیب

پیوندها

۸۴ مطلب با موضوع «مادام بوکتا» ثبت شده است

کتاب بخوانیم (:

چهارشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۴، ۰۸:۰۹ ب.ظ

یک روزهایی توی زندگی هست، که تو را مجبور می کند، یک گوشه بنشینی و خودت را ریز کنی. روزهایی که گذشت را پلان به پلانش را جلوی چشمت بیاوری، و با هر پلانش از خودت بپرسی، چرا آخرش این شد؟

می دانم آخر جوابی برای این سوال کوچک پیدا نمی کنم و برای همین پیدا نکردن می توانم ساعت ها بنشینم یک جا زانوی غم بغل بگیرم و گریه کنم و اشک بریزم، فقط به این دلیل که جوابی برای قانون های زندگی پیدا نکردم. ولی راستش را بخواهید در تمام این روزهای زندگی همیشه ، دور روز تمام گنگ و منگ بودم، در تمام این سالها در چنین روزهایی همیشه ترجیح می دادم راه بروم و فکر کنم. اما جدیدا جور دیگری خودم را آرام می کنم، راه رفتن دیگر آرامم نمی کند، گریه کردن فقط زیر چشمهایم را گود می اندازد. این روزها در چنین موقعیت هایی از خودم می پرسم، اینهمه کتاب خوندی که چی؟ مگه قرار نبود کتاب، راه زندگی رو بهت نشون بده پس کو؟

بعد دقیقا مثل یک داروی شفا بخش یک جمله از یک کتاب یا حتی بخشی از یک کتاب یادم می آید که آرامم می کند. آرامم که کرد، بلند می شوم و دوباره ادامه زندگی ...!



پ ن: توی این چند روز قد ِ تمام این بیست و چند سالگی با آدم های دور و برم بحث سیاسی و عقیدتی و فرهنگی و دینی کردم. با بعضی از این آدمهای مثلا با سواد که صحبت می کنم از خودم می پرسم این آدم با این طرز تفکر و با  این حجم بی سوادی و حماقت چطور تا الان زنده مانده؟

  • گلی

سیرکی که می گذرد !

چهارشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۴۰ ق.ظ

دیروز ، پریروز بود که بالاخره تصمیم گرفتم کتاب " سیرکی که می گذرد " را تمام کنم . توی پرانتز باید عرض کنم که از اواخر تابستان شروع کردم به خواندنش ولی با اینکه اصلا حجمی نداشت ولی تمام نمی شد ، یعنی آنقدر کشش نداشت که بهم انگیزه دهد تمامش کنم . خلاصه نمی دانم یکهو چطور شد که گفتم بیا و خانمی کن و تمامش کن . شاید هم بخاطر دوستی باشد که این کتاب را بهم هدیه داده بود تصمیم گرفتم تمامش کنم . آخر می دانید چطور شده ؟ این رفیق شفیق ما زیادی اهل کتاب خواندن است ، همین چند روز پیش داشتم درباره موضوع پایان نامه ام ازش مشورت می گرفتم ، او هم موضوع "شخصیت زن در آثار دولت آبادی "  را پیشنهاد داد . خب من ساده ی بدبخت هم خیلی رک بهش گفتم از دولت آبادی خوشم نمی آید و خب چشم شیطان کور و از بخت بد من این رفیق شفیق ما  عاشق دولت آبادی بد ترکیب بود . خلاصه این موضوع توی دلش سنگینی کرد تا اینکه بعد از چند روز ، ناراحتیش فوران کرد و یکهو بدون هیچ مقدمه ایی PM داد که تو خجالت نمی کشی؟؟؟؟؟ اصلا به تو هم می گویند دانشجوی ارشد ادبیات ؟؟؟تو همون بهتر که ادبیات دفاع مقدس بخونی !!!!! این حجم از فحش را برای این بهم داد که به نویسنده ی مورد علاقه اش مثلا بی احترامی کردم . چرا که او معتقد بود دولت آبادی ستون داستان نویسی ایران است و ال و بل . خلاصه هر چقدر برایش توضیح دادم که این چیزهایی که می گویی اصلا ربطی بهم ندارد و  بالاخره سلیقه ی من این مدلیاست که از این بابا خوشم نمی آید .ولی او زیر بار نرفت که نرفت اخر سر هم گفت : گمشو از جلو چشام که حوصله ی بحث کردن با تو بی سواد را ندارم .

حالا این کتاب "سیرکی که می گذرد " ربطی به دولت آبادی نداشت ولی گفتم حالا که این رفیق ما خودش این کتاب را هدیه داده بخوانمش که فردا اگر گفت : آثار پاتریک مودیانو رو خوندی و نظرت چی بود ! یک جوابی توی آستین داشته باشیم .

خلاصه به هر مکافاتی که بود کتاب را خواندم ، راستش کتاب بدی نبود ولی خوب هم نبود یعنی این مدلی بود که آخرش از خودم پرسیدم که چی ؟ صد صفحه ی بی زبان را چاپ کردی که آخرش چی ؟ البته به وسط های کتاب که رسیدم به کتاب امیدوار شدم ، یعنی اینقدر امید داشتم که نویسنده قرار است یک سوپرایز نشانم دهد در انتهای کتاب ،ولی زهی خیال باطل . جالب اینجاست که این کتاب برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۲۰۱۴ است .

فکر کنم اگر به دوستم بگویم از این کتاب هم خوشم نیامد ، دیگر با فحش های مخصوص به خودش مورد لطفم قرار می دهد . ولی خداییش اگر من بودم ، جایزه نوبل ادبیات را می دانم به این کتاب . یعنی اینقدری که این کتاب به من مطلب یاد داد این کتاب جایزه برده نوبل نه !

  • گلی

گریه بر هر درد بی خنده ، خطاست !

جمعه, ۱۷ مهر ۱۳۹۴، ۰۱:۰۱ ب.ظ

از بین کتابهایی که سفارش دادم ، کتاب "  تاجیک هیولایی که بی صدا گریه کرد بلند خندید "  هم بود . کتاب را به دو دلیل خریدم یکی تبلیغ کتاب توسط دوست های نویسنده و دومی فقط بخاطر اینکه دلم می خواست ، رمان نوجوان ایرانی بیشتر بخوانم . اولش خیال می کردم ، اینهمه تعریف اینجا و آنجایی که راه انداخته اند طبق معمول بیشتر برای دوستی با آقای نویسنده است و مثل همیشه ما ایرانی ها چون دوستمان یک کتابی چاپ کرده عزممان را جزم می کنیم ، که کتاب بفروشد حالا مهم نیست این کتاب خوب است یا نه و صرفا چون دوستمان است پس باید فروش برود و این مهمترین هدف ما ایرانی ها در تبلیغ هایمان است ولی با کمال تعجب دیدم که این کتاب ، کتاب خیلی خیلی جالبی بود .

کلمات و ترکیبات کتاب خیلی نو  است و خیلی زمخت و بی ریخت مثل خیلی از کتاب های دیگر نیست و این برگ برنده ی کتاب است حداقل برای منی که دلم ترکیبات جدید می خواهد این کتاب خیلی خوب بود .

کتاب یک کوچولو تم فلسفی دارد و این هم از جذابیت های کتاب است خب شاید این هم بخاطر فلسفه خواندن جناب نویسنده است .

خب این هم بخش های از کتاب که من دوست داشتم :


::: خورشید هر لحظه از روز ، داستانی برای گفتن دارد ، اما دردناک ترین و سنگین ترین قصه ها را دم غروب تعریف می کند . ماجرای زیباترین روز عالم . چند لحظه بیشتر طول نمی کشد فقط چند دقیقه . اگر طولانی بود کسی طاقت نمی آورد و دل آدم مچاله می شد .

.....

اما خدا مهربان است . خدا هوای دل ما را دارد و نمی گذارد مچاله شود ، همین که شرمنده می شویم و هنوز حتی گریه مان هم نگرفته ، همه ی گناهان ما را می بخشد و همه جا را خنک و سبک می کند و شب را با ماه و ستاره هایش می فرستد تا قلب ها امیدوار و آرام شوند .


::: من یک چیزی درباره ی چشم ها فهمیده ام . اگر به آن ها بگویید فلان چیز را نبین ، حتما می بینید . هیچ وقت با چشم هایتان درباره ندیدن چیزی صحبت  نکنید اگر خواستید چیزی را نبینید بدون اینکه با چشم هایتان صحبت خاصی داشته باشید فقط پلک هایتان را روی هم بگذارید و ببندیشان .


::: پس کی آن اول مهری می آید که در آن همه ی بچه ها وسایل شان نو نو است ؟


::: بغض راه گلویم را بسته بود یاد تو افتادم یاد لبخندها و مهربانی های تو یادم آمد چطور با همین چادر ، فصل ها را برایم عوض کردی هر وقت هوا سرد بود و برف بود و زمستان چادرت را روی سرم می کشیدی و برایم همه جا تابستان می شد . هر وقت آفتاب روی سرم می تابید و توی ایستگاه اتوبوس کله ام داشت می پخت ، سایه چادر تو برایم بهار بود .

مامان جان تو از همه قشنگ تری من را ببخش به امید آنکه با همان چادر خاکم کنند .



تاجیک هیولایی که بی صدا گریه کرد بلند خندید | حمید حاجی میرزایی |  نشر چکه



  • گلی

اول می خواستم یک گل به تو هدیه بدهم

چهارشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۴، ۱۰:۳۰ ق.ظ

 اگه کسی رو دوست دارید ولی نمی تونید بهش بگید ، اگه از این آقایون هستید که باید کلمه ها رو با منقاش از توی دهنتون بکشن بیرون مخصوصا اگه در مورد عشق و عاشقی باشه ، اگه از این دخترهای با حجب و حیا هستید ، که دلتون می خواد خیلی غیر مستقیم و زیر پوستی به یکی بگید دوسش دارید ولی امان از همون حجب و حیا ، و کلی اما و اگرهای دیگه که مانع ابراز علاقه تون به یکی میشه . این یکی حتی می تونه پدر و مادر یا حتی دوستون هم باشه ، بهتون پیشنهاد می دم فقط کتاب " اول می خواستم یک گل به تو هدیه بدهم "را بهش هدیه بدید . این مدلی  خیلی شیک و مجلسی حرفتون رو زدید ، تازه اگه دیدید طرف اصلا علاقه ی به این دوست داشتن نداشت ، بازم خیلی شیک و مجلسی می تونید بزنید زیرش  چرا ؟ چون شما فقط یه کتاب اونم برای ترویج کتاب خوانی هدیه دادید اون خودش ذهنش معیوب بود و به خودش گرفت بعله ...



پ ن : فقط حیف که دیر این کتاب رو کشف کردم !


  اول می خواستم یک گل به تو هدیه بدهم  | ترجمه طوبی سادات جزایری | نشر بدون

  • گلی

خدا خانه دارد (:

دوشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۴، ۰۷:۵۴ ب.ظ

دایی خدابیامرزم همیشه می گفت : اگه خدا بهمون یه عمر طولانی بده همه چیزی رو با همین دو چشم می بینیم .

دایی راست می گفت هر چقدر از خدا عمر گرفتم ، خیلی چیزها دیدم که بعضی هایشان عجیب غم انگیز بود  . اینکه توی این زمانه هر چقدر بی چیز تر باشی ، قدر و منزلتت بیشتر است .  اینکه آدم ها آن چیزی نیستند که نشان می دهند . آدم ها حتی آن چیزی نیستند که بقیه می گویند ، آدم ها چیزی هستند که بقیه نمی گویند .

شما هر روز کلی آدم می بینید که زندگی بعضی هایشان برایتان حسرت است ، توی ذهنتان عجیب دست نیافتنی هستند ولی همین آدم ها برعکس هیچ چیز نیستند . چرا ؟ چون این آدمها انگار گره خوردند به یک رانت که دلشان می خواهد دیده شوند و چقدر خوب هم دیده شدند ، بسکه هی پول مفت بیت مال (که البته بیت الحال برایش کلمه ی  قشنگتری است ) را صرفشان کردند و انقدر پول صرف آدم های بی چیز شد که آنقدر بزرگ شدند که چشم هممان را گرفت و برعکس یکسری آدم نجیب و سر به زیر بودند که آن طوری که باید دیده نشدند چرا ؟ چون اجیر پول و رانت و رفیق بازی نبودند .  آرام آمدند ، نجیب رسالتشان را انجام دادند  و متین کفش هایشان در آوردند و از ذهن خیلی هایمان رفتند .

خانم مرشدزاده از آن آدم های دسته دوم هستند .  همان قدر نجیب و همان قدر متین . از آدم های نجیب چه انتظاری دارید ؟همان قدر که  کلماتشان و کارهایشان نجیب هستند ، خودشان هم نجیب هستند و  خودشان را توی چشم بقیه نمی کنند که دیده شوند .

اصلا مگر می شود کتاب "خدا خانه دارد " و " به پسرم " را خواند و به نویسنده ش ایمان نیاورد .

چند تا نویسنده می شناسید که کلماتش ادا و اطوار نباشد ، چند تا نویسنده می شناسید که صاحب این کلمات باشد و خودش هم قد کلماتش نجیب باشند و متین .

برعکسش را زیاد دیدم اینکه نویسنده هایی دیدم که هیچی نیستند ولی تا دلتان بخواهد ،  برایش بلند شدند چون وصل بودند به فلانی ها و بهمانی ها .

اصلا خودتان  برشی از کتاب "خدا خانه دارد " را بخوانید و قضاوت کنید .



  • گلی

سیمین جان

يكشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۴، ۰۹:۴۷ ب.ظ

روح خانم سیمین دانشور قرین رحمت . این نویسنده ی نازنین یک جای کتاب سووشون می گوید :


  آدم باید در این دنیا یک کار بزرگتری از زندگی روزمره کند . باید بتواند چیزی را تغییر بدهد . حالا که کاری نمانده بکنم ، پس عشق می ورزم .



پ ن : کتاب سووشون را که می خوانم ، به خودم نهیب می زنم که حیف آنهمه وقتی که صرف ادبیات خارجکی ها کردم. اصلا شان نزول ضرب المثل آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم ، همین حکایت کتاب خارجکی ها و کتاب سووشون هست !


سووشون | سیمین دانشور | انتشارات خوارزمی

  • گلی

سووشون

يكشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۴، ۱۱:۱۷ ق.ظ
دوست داشتن دل آدم را روشن می کند . اما کینه و نفرت دل آدم را سیاه می کند . اگر از حالا دلت به محبت انس گرفت ، بزرگ هم که شدی آماده ی دوست داشتن چیزهای خوب و زیبای این دنیا هستی . دل آدم عین یک باغچه ی پر از غنچه است . اگر با محبت غنچه ها را آب دادی باز می شوند ، اگر نفرت ورزیدی غنچه های پلاسیده می شوند . آدم باید بداند که نفرت و کینه برای خوبی و زیبایی نیست ، برای زشتی و بی شرفی و بی انصافی است . *


پ ن : یه سری چیزهایی بدیهی توی زندگی هست ، مثل همین متن بالا ، که مدام باید با خودت تکرارش کنی ، و  هربار با خودت تکرارش کردی ، هنوز می تونی چیزهایی نو و بکری از تویش پیدا کنی !





* سووشون | سیمین دانشور | انتشارات خوارزمی
  • گلی

هفت روایت خصوصی

سه شنبه, ۷ مهر ۱۳۹۴، ۰۶:۲۶ ب.ظ

بالاخره کتاب هایم از تهران رسید ، با کلی تاخیر و معطلی و چشم انتطاری ولی خوبیش این بود که بالاخره رسید .

بیشترشان رمان های نوجوان هست ولی وقتی خواستم کتاب ها را سفارش بدهم گفتم برای خالی نبودن عریضه چند کتاب بزرگسال هم سفارش بدهم . یکی از آن کتاب ها ی بزرگسال " هفت روایت خصوصی " بود . اولین بار اسم کتاب را از محمد حسین جعفریان شنیدم سال ۹۲ به گمانم ، وقتی آمده بود شیراز .  یکهو وسط حرف هایش گفت :بزارید یکم تبلیغ خواهرمو هم کنم ، حبیبه واسه این کتاب خیلی زحمت کشیده ، حتما بگیرید و بخونید کتاب هفت روایت خصوصیش رو .

وقتی کتاب ها را خوب بالا و پایین کردم تصمیم گرفتم اول کتاب حبیبه جعفریان را بخوانم ، راستش اصلا فکر نمی کردم کتاب اینقدر فسقلی باشد تصورم از کتاب یک کتاب حجیم بود .

مرد دوست داشتنی ٍ من راست می گفت : حبیبه مشخص است برای کتاب خیلی زحمت کشیده ، خیلی خیلی زحمت . این کتاب را که می خوانم می گویم در حقش اجحاف شده که برایش رسانه ها زیاد تبلیغ نکردند و چرا حزب الههی ها طبق معمول برای کتابی  به این بکری خفه خون گرفتند ؟ و برای کتابهای سخیف مذهبی هی کنگره و متینگ و کوفت و زهرمار گرفتند .

یادم نمی آید آخرین بار با کدام کتاب گریه کردم ؟ ولی با روایت صدرالدین پسر ارشد امام موسی صدر گریه کردم ، خیلی خوب بود آنجاهایی که مدام می گفت اگر الان بیایی با تو دعوایم می شود ولی بعد که انگار بخواهد از دل پدر در بیاورد شروع می کرد به خوبی های پدر گفتن ولی باز چند خط بعد می گفت : تو برای من کم گذاشتی اگر الان بیایی با تو دعوایم می شود .
اینها را یک مرد پنجاه ساله برای پدرش می گوید ، این چیزها واقعا اشک مرا در آورد  مثلا یک جایش می گوید :


اصلا الان چه شکلی شده ای ؟ قدت چقدر آب رفته است ؟ چشمهایت چقدر کمتر می درخشند ؟ و آیا هنوز همان قدر سبزند ؟ سبز بودند ؟ یا خاکستری ؟ تو با آن صورت عجیب ، الان به یک پیرمرد ۸۲ ساله عجیب تبدیل شده ای که از در می آیی و من پسری که ۵۰ را رد کرده ام و پیرمردی شده ام برای خودم ، توی بغلت خودم را جا می کنم . چانه ام را به شانه ات فشار می دهم و می پرسم چرا اینقدر کم بودی ؟ چرا من آنی نیستم که باید باشم ؟ چرا تو آنقدر در آن ناکجا آباد ماندی که من هم برای خودم پیرمردی شدم ... در حالیکه می شد که نمانی ؟ در حالیکه من "باید" می توانستم کاری برایت بکنم و نکردم !


::: هفت روایت خصوصی ( برش هایی از زندگی امام موسی صدر ) | حبیبه جعفریان | انتشارات سپیده باوران

  • گلی

به نظرم بهشت یک جایی است شبیه خیابان ارم شیراز ، یک جایی که می توانی راه بروی و فکر کنی ، راه بروی و فکر کنی ، راه بروی و حتی فکر نکنی ......




+ عنوان از کتاب  "اتاق پرو " مهدی اشرفی البته با کمی تغییر


رفته ای

و تنها خاطره ای

که به جا مانده

دست های من هستند !

  • گلی

کاش عادت کنیم به بی عادتی !

شنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۴، ۰۸:۰۲ ب.ظ

بیژن  نجدی یک کتابی دارد به اسم "  یوزپلگانی که با من دویده اند  " این کتاب را خیلی سال پیش خواندم ، راستش را بخواهید زیاد بیژن نجدی را دوست ندارم ولی توی این کتابش یک داستانی که دارد که عجیب من دوستش دارم .

داستان درباره یک اسب وحشی است ، اسب وحشی از خدا چه می خواهد ؟ یک زمین وسیع که فقط بتازد ، اما مزرعه دار دلش یک اسب آرام سوار می خواهد . ولی اسب توی سرش تازیدن است ، به دختر مزرعه دار سواری نمی دهد ، مزرعه دار عصبانی می شود و به اسب یک گاری می بندد که از او یک اسب بارکش بسازد ، ولی اسب در خیالش می تازد مثل هر اسب آزاد و وحشی .

روزی که همه چیز برای فرار اسب مهیاست ، روزی که اسب می تواند به آرزویش برسد - ولی دیگر اسب میلی به فرار ندارد ، اسب با گاری کنار آمده و گاری را جزیی از خودش می داند :


من دیگر نمی توانستم بدون گاری راه بروم و یا بایستم . اسب دیگر نمی توانست بدون گاری بایستد یا راه برود .... من دیگر نمی توانستم ....

اسب ....

من ....

اسب


حکایت ما آدمها همین است ، سالها برای  یک چیز می جنگیم ، روزها و ساعت ها برایش تلاش می کنیم ، ولی روزی که در یک قدمی آرزویمان هستیم ، به خودمان می آییم  و می بینیم  که به وضعیت فعلیمان عادت کردیم و دیگر میلی به چیزی که در آروزیش بودیم - نداریم !

  • گلی