او
پ ن :وب قشنگی است دیشب تا دیر موقع داشتم ، صفحاتش را ورق می زدم و کیف می کردم از همه چیزش . فقط حیف که جایی پیدا نشد برای کامنت گذاشتن و تشکر کردن !
- ۳ نظر
- ۲۳ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۲۳
پنل مدیریت بیان یک ابزار جالب دارد که تو می توانی آن متن هایی که از وبت کپی می کنند را ببینی ( خیلی چیز جالبی است نه ) یک روز که داشتم بیان را بالا پایین می کردم کشفش کردم ، و کشف کردم که یک کاربر این پست را دقیقا کپی کرده ، توی آن روز اولین سوالی که به ذهنم رسید این بود : که واقعا کل متن به چه دردش می خورد که کپی کرده ؟ تا اینکه امروز یک نفر از طریق این آدرس وارد صفحه بلاگم شد ، رضا امیرخانی آمده بود و پست هایی که بهش حتی یک کوچولو ربط داشته را توی وبش گذاشته . کار با نمکی است ، چون معمولا نویسنده هایی که سایت دارند فقط نوشته های کله گنده ها را توی وب سایتشان می گذارند ! بعد رسیدم به این پست که رضا امیرخانی این را هم توی وبش گذاشته بعد یکهو ذهن خیال پردازم شروع کرد به خیال بافی که ....
کتاب نوجوان چارلی و کارخانه شکلات سازی را خوانده اید داستان جالبی دارد صاحب کارخانه شکلات سازی معروف شهر یک روز بعد از کلی بی خبری در تمام روزنامه کثیرالانتشار خبر می زند که قرار است درب کارخانه را به روی پنج بچه خوش شانس شهر باز کند تا کیف دنیا را ببرند به شرط اینکه بچه ها بلیط ورودشان را از درون شکلات ها بیایند و هر کس بلیط های ورود را تا یک تاریخ خاص پیدا کردند می تواند وارد کارخانه شکلات سازی شوند !
بعد یکهو ذهن خیال پردازم شروع کرد به خیال بافی که رضا امیرخانی توی یک سال این کار را انجام بدهد یعنی بیاید یکسری از نوشته ها را توی وبش بگذارد ، بعد مثلا یک روز توی یکی از خبرگزاری ها بگوید که هرکس توی وب سایت امیرخانی نوشته اش قرار داده شده ، قرار است رضا امیرخانی این ها را شاگرد خودش کند و برایشان کلاس نویسندگی بگذارد !
فانتزی جالبی است نه ؟ دقیقا عین خارجکی ها (:
آقای غرضی را که یادتان هست ؟ همان پیرمرد دوست داشتنی که کاندیدای ریاست جمهوری دور قبل بود . ایشان یک حرف خیلی جالب زد در همان روزها که :
اصلاح طلب ها کشور داری بلد نیستند و اصولگراها درد مردم را نمی فهمند !
پ ن : امیدوارم منظورم را فهمیده باشید (:
وقتی در سفر کتابی با خودت همراه می بری ، یک چیز
عجیبی اتفاق می افتد ، کتاب شروع می کند به جمع آوری خاطراتت . بعدها کافی است که
تو آن کتاب را باز کنی تا دوباره به همان جایی برگردی که کتاب را اولین بار خوانده
ای . یعنی با خواندن اولین کلمات ، همه چیز را به یاد می آوری : عکس ها ، بوها ،
همان بستنی ای که موقع خواندن می خوردی . کتاب ها درست مثل نوارهای چسبناک مخصوص
گیر انداختن مگس هستند . خاطرات به هیچ چیزی مثل صفحات چاپی نمی چسبند ! ***
خاطراتت ، یادت ، خنده هایت چسبیده به تمام کتاب های روی میز و به تمام دیروزها و امروزها و یا شاید هم فرداها !
* بخشی از کتاب " سیاه قلب " رمان نوجوان - کورنلیا فونکه - نشر افق - کتایون سلطانی
من از تو بس که نوشتم تمام مردم شهر
بدون اینکه بدانند می شناسندت !
حسین زحمت کش
داشتم فکر می کردم ، دیگر سن خیلی از ماها از خیلی چیزها گذشته ، دیگر شخصیت خیلی از ما ها شکل گرفته و تقریبا هر چقدر توی گوشمان بخوانند که فلان کار درست است و فلان کار نیست ، گوش هیچکداممان بهشان بدهکار نیست . و برعکس شاید خیلی هم حالت تهاجمی پیدا کنیم درباره شان ! ولی اگر مسولین این مملکت دلشان برای مردم سرزمینشان می سوزد باید قید ما را بزنند و تمام تمرکزشان را بگذارند روی بچه های هشتادی و کوچکتر از آن ها ! پس بهتر است به جای دست و پازدن توی منجلابی که خیلی هایشان تویش دست و پا می زنند ، بشیند به بررسی کتاب ها و انیمیشن ها و چیزهایی که برای این نسل مهم است و دقیقا یک برنامه بلند مدت بچینند برای این نسل !
+ فیلمی که امروز دیدم short term 12 بود ، جالب بود . شاید یک فرصت درست و حسابی درباره ش نوشتم !
امروز می توانست یک شنبه بی نظیر باشد ، یک شنبه که عجیب توی ذهنم بماند ولی نشد ، این شنبه قرار بود برای من شود یک سکوی پرتاب ولی دقیقا برعکسش شد و آنقدر در این شنبه سرخورده شدم که همان اول صبحی گوشیم را خاموش کردم ، سر کار نرفتم و خزیدم زیر پتو ! تا یادم برود این شنبه مسخره را ! ساعت دوازده و نیم صبحانه خوردم و الان قرار است از آن هارد ۱۰۰ گیگی فیلمی که پنجشنبه به لطف یکی از دوستایم به دستم رسید ، بنشینم فیلم " قبل از غروب " را ببینم ! و هر لحظه هی قلبم مچاله می شود که چرا اینقدر همه چیز با من سر ناسازگاری دارد ؟
+ در ضمن بعد از چهار سال یا شاید سه سال ، یا حتی پنج سال (اصلا چه فرقی دارد که بعد از چند سال ، مهم این است که قرار بود یک پست اختصاص بدهم به این فیلم ولی این شنبه مسخره زد همه چیز را خراب کرد ) بالاخره فیلم "بوی خوش یک زن " را دیدم فیلم جالبی بود دوست داشتید ببینیدش !
چند شب پیش نشستم و انیمیشن 5 Centimeters Per Second را نگاه کردم ، به نظرم خیلی جالبناک آمد ، ارزش نگاه کردن را واقعا دارد ! اصلا کشورهای دیگر از لحاظ فرم و شخصیت انیماتوری در انیمیشن کجا رسیدند ما کجا ؟ به نظرم تصویر سازیش حرف ندارد !
فقط من نفهمیدم آخر انیمیشن چی شد ؟ دخترک و پسرک بهم رسیدند یا چی دقیقا ؟ هر کس فهمید به من هم بگوید تا ملتی را از نگرانی در بیاورند (: