آرزوهای نجیب

پیوندها

۱۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

زمستان

شنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۴، ۱۲:۰۱ ق.ظ

یکی به زمستان بگوید نرود ... زمستان همیشه ، من را یاد او می اندازد !

  • گلی

هر کاری هم که کنم آخرش می رسم به تو !

چهارشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۴، ۰۳:۲۷ ب.ظ

اوضاع خانه روی هواست. هر چیزی توی پذیرایی بوده جمع شده توی اتاق ها یا آشپزخانه. دو مبل را به ناچار توی راه پله جا داده ایم و انگار تنها مشکل خانه گلدان های من باشد آن ها را توی راه پله گذاشته اند. پذیرایی لخت لخت شده و صداهایمان تویش به شکل عجیبی می پیچد. همۀ این شلوغی ها و روی هوا بودن خانه  به یک خندۀ جنوبی آقای داماد می ارزد. قرار است برای کم کردن هزینه ها، عروسی را توی خانه بگیریم. آن هم با حداکثر ۱۰۰میهمان. مامان می گوید عروسی یعنی خوش بودن، وقتی این مدلی خوش حال هستند چرا که نه؟

خیلی وقت است کتاب نخواندم، هر کتابی را که دست می گیرم، آنقدر برایم جذاب نیست که بکشاندم تا صفحۀ آخرش. فاطمه می گوید پارچه های جینی که برش داده ای پیدایش کن تا کارمان را شروع کنیم. هر چی بیشتر می گردم توی این بلبشوی خانه کمتر به نتیجه می رسم. آخر سر می روم سر وقت کتابخانه. از آدم شلخته ایی مثل من هیچ چیزی بعید نیست که تکه های پارچه را توی کتابخانه جا گذاشته باشم. می رسم به کتابهای کودک و نوجوان. دلم می رود که بی خیال پارچه و نظافت شوم و شروع کنم به خواندن حداقل یکیشان. کتاب " مقررات "  را بر می دارم. برایم آنقدر جذاب است که شروع می کنم به خواندنش. هر چقدر جلوتر می روم، حسادتم به این خارجی ها بیشتر می شود: د لامصب یک کتاب نوجوان نباید اینقدر خوب باشد که؟ یعنی به  ما این مدلی یاد داده اند یا این مدلی یاد گرفتیم که از کتاب نوجوان هایمان نباید اینقدر انتظار خوب بودن داشته باشیم. پس چرا این خارجی ها اینقدر خوب می نویسند؟ کتاب را تا ساعت ۱۲ شب تمام می کنم. فردا دوباره یک کتاب نوجوان دیگر دست می گیرم "وقتی به من می رسی ". این یکی هم برای خودش نمونه است. باید بروم آرایشگاه، اما بی خیالش می شوم و می نشینم به خواندن کتاب نوجوانم، بالاخره ساعت چهار هم که بروم یک وقتی خانم آرایشگر برایم جفت و جور می کند. دلم می خواهد وقتی که کتاب نوجوان می خوانم و هی ذوقش می کنم، تو هم از این لذت سهمی داشته باشی. دلم می خواهد تمام کتاب های نوجوان را به آدرس خانه تان پست کنم. راستی آدرس خانه تان عوض که نشده؟

  • گلی

او

دوشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۴، ۰۸:۴۱ ب.ظ
 تو که رفتی من از تمام سوراخهای نی بیرون آمدم ، برگرد تا پاییز باله برقصد...


::: مثل همیشه شاعرش " خسته " است.
  • گلی

خرده جنایت های خانوادگی

يكشنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۴، ۰۸:۵۴ ب.ظ

یک فقره آبجی کوچکه هم دارم، که این بشر از ۵۰ کیلو وزن ۴۹.۹۹ کیلوگرمش فقط زبان است و بس. در ضمن علاوه بر زبان این بشر به شدت موجود پررو و بی ادبی است. گوش شیطان کر پنجشنبه آخر هفته ازدواج همین آبجی کوچکه است. شما فرض کن از همین الان لحظه شماری می کنم برای جمعۀ که ایشان دیگر در جمع ما نیستند. با پدر و علی هم هماهنگ کردیم که پنجشنبه که عروسی تمام شد بزنیم به جاده تا اگر داماد خدایی ناکرده پشیمان شد فرصتی برای برگرداندنش نداشته باشد. تازه پشت درب منزل هم می زنیم عروس داده شده به هیچ عنوان و تحت هیچ شرایطی پس گرفته نمی شود.

خدا شاهد است من قبل از ازدواج به داماد عزیزمان که قرار است این ابلیس کوچک را با خودش ببرد، به عنوان خواهر زنی مهربان و دلسوز گوش زد کردم ، که الان داغی و عاشق ولی این عروس برای تو عروس بشو نمی شود که نمی شود ولی خب متاسفانه داماد گرانقدر آنقدر داغ بود و عاشق که حرف خواهر زن عزیزش را به کفشش هم حساب نکرد و تن به این ازدواج میمون داد. فقط از خداوند متعال در این شب  برایش صبری جمیل آرزومندم و از آن مقام والا خواستارم که از سر تقصیرات آقای داماد بگذرد. و از شما خوانندگان وب تقاضا دارم تا روز پنجشنبه فقط دعا کنید داماد عزیزمان نظرش عوض نشود. با تشکر یک عدد خواهر عروس درد کشیده

  • گلی

اینم از سال ۹۴ (:

چهارشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۴، ۰۹:۵۵ ب.ظ

سال نود و چهار را سال "رسیدن " نامگذاری کردم، یادت هست؟ ولی در اصل  کلا سال نرسیدن بود. سال نود و چهار حسن الختام یک انتظار دو ساله بود. یک خیال که فکر می کردی باید و حتما اتفاق بیفتد ولی خب مثل همیشه روزگار دلش به دل ما نبود زیادی. ولی راستش را بخواهی از یک جایی به بعد یاد گرفتم از نرسیدن هایم زیاد گلۀ نکنم. یاد گرفتم که از آدمها و اتفاقات و اشیا حتی فقط یک یاد قشنگ توی ذهنم نگه دارم برای روزهای مبادا. فقط نمی دانم روزهای مبادا دقیقا به چه روزی می گویند.

سال نود و چهار سال نرسیدن بود ولی من دوستش داشتم. نجیب بود مثل سال نود و دو، مثل پاییز و زمستان نود دو ، مثل  بهار نود و سه.

به قول سعدی عزیز که می گوید:

نزیبد مرا با جوانان چمید                 که بر عارضم صبح پیری دمید!

  • گلی

موقت :D

يكشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۴، ۰۸:۰۲ ب.ظ

مثلا نمیشه برگردیم عقب ، بعد مثل روزهای قبل انتخابات بخندیم ؟

فیلم روز آخر تبلیغات، جلوی در ورودی ستاد مرکزیمون ! اونی که داد می زنه ، نفر اول انتخابات شیراز، داداش ته تغاری بنده هست، الان بعد انتخابات یه جوری سرخورده شده که تنها دوای دردش رو رفتن به سوریه و شهید شدن می دونه ! بعله


 پ ن : کار کردن توی هر ستاد انتخاباتی می تونه  معادل لیسانس رشته سیاسی  و حتی جامعه شناسی باشه. بهتون پیشنهاد میدم سالهای آتی فقط جز رای دهنده ها نباشید توی یک ستاد حضور فعال داشته باشید اونجاست که می بینید اون چیزایی که توی بی بی سی و حتی رسانۀ ملی دربارۀ سیاست می گن بیشتر شبیه یه جک دسته سوم هست (:


  • گلی

باران

شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۴، ۰۲:۴۳ ب.ظ

باران که می بارید، می رفتم زیر باران ، دست هایم را باز می کردم و خوشحال بودم که تو هم زیر بارانی. دارد باران می بارد، تمام پرده ها را کشیدم تا نه صدایش را بشنوم نه هیچ چیز دیگرش را. راستی تو چکار می کنی ؟



پ ن : هر وقت ما شوفاژهامون رو خاموش می کنیم، فرتی بارون میاد و  هوا سرد میشه، خدا با ما لجه یا چی دقیقا؟ والا با این کارهاش

  • گلی

او

جمعه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۴، ۱۲:۰۰ ق.ظ

هی مرد، یک سوالی بیخ گلویم گیر کرده و دارد خفه ام می کند. قبل از اینکه بروی و بروی و آنقدر بروی که دیگر هیچ وقت دستم بهت نرسد، بنشین و بگو چطور دلت آمد بروی؟

  • گلی

حکایت همچنان باقی است :D

پنجشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۴، ۰۳:۲۵ ب.ظ

خوب که به آدمهای زندگیم نگاه می کنم، تعداد آدمهایی که توی زندگیم خیلی تاثیر گذار بودند، آدمهایی که باعث شدن نگاهم به زندگی و آدمهایش تغییر کند، به تعداد انگشت های یک دست هم نمی رسند. تعدادشان کم هست ولی توی این بلبشو دنیا خودش غنیمتی است. هر کس جای من باشد باید همین آدمهای کم را روی سر بگذارد و حلوا حلوا کند ولی خب می دانید آدم خیلی مزخرف و در عین حال رکی هستم. آنقدر رک که شاید بخاطر اختلاف سلیقه با همین آدمهای کم که بودنشان خیلی غنیمت است یکهو دیدی یکجوری بهشان سر پوزی زدم که خودشان هم به این حجم از حماقت رفیقشان شک کنند.

چند روز پیش تولد یکی از همین آدمهای نادر دنیا بود، وسط تبریک گفتن و آرزوهای رنگی رنگی برایش کار به بحث سیاسی کشید و خب حاصلش شد مسیجی که فکر کنم هیچ آدم عاقلی برای حتی منفورترین آدم زندگیش آن هم در شب تولد طرف نمی فرستد ولی خب من نمونه نادری از آدم های مزخرفی هستم که تا بحال دیدید ، بهم افتخار کنید کلا


  • گلی

و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید !

سه شنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۴، ۰۶:۵۷ ب.ظ

تو که رفتی، من هم کافر شدم . مثل همین امروز ، بعد از اذان صبح که مدام از خودم می پرسیدم: خدایی که زورش به جبر زمانه نمی رسد، خدایی که نتوانست  من را به تو برساند آیا قابل پرستش است؟ و آنقدر غلت زدم و غلت زدم و دنبال جواب سوالم بودم که  در آخر آفتاب طلوع کرد !

  • گلی