آرزوهای نجیب

پیوندها

۲۹ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

پاییز سال بعد بر می گردم

چهارشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۴، ۱۰:۲۱ ب.ظ

من و تابستان هیچ وقت دلمان بهم راه نداشت ، من از تابستان متنفر بودم و دقیقا از اردی بهشت زانوی غم بغل می گرفتم و شمارش معکوس می کردم که اینقدر تا تابستان مانده و کلی  ال وبل های دیگر ،  و از آن طرف تابستان انگار که بخواهد انتقام تمام آن بدو بیراه ها را از من بگیرد و انگار که یکجا چمبره زده باشد  و منتظر ۳۱ خرداد باشد  تا دقیقا راس ساعت ۰۰:۰۰ از نمی دانم کجا یکهو و ناغافل سر من هوار شود و داد بزند داااااااااالی و همان طور که نیشخند می زند و الف دالی ش را می کشد ، یکی یکی یک اتفاق بد از توی آستینش در می آورد که مثلا انتقام همه ی آن حس های بد را از من بگیرد ! البته تابستان امسال کمی مهربانتر بود انگار من و تابستان دیگر خیلی پیر شدیم برای این کینه توزی ها . من کمتر غر می زنم و تابستان کمتر از توی آستینش غم در می آورد که برایم رو کند .

ولی چیزی که هست ، این است که در همه ی این هزار و یک شب  فاصله ی من از تو در تابستان ، فاصله هزار سال نوری می شود ، انگار تو رفته باشی که پاییز سال بعد برگردی !

  • گلی

والا چیزی به اسم - عنوان مطلب - به ذهنم نمیاد :|

سه شنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۴، ۰۶:۳۱ ب.ظ

یک رفیق هم داریم که شعارش توی زندگی این است : " کار مال خره "  این شعار را آنقدر زیر گوش ما گفت و گفت که برای ما هم قشنگ جا افتاد که کار مال خره  . شاید برای همین شعار خانمان سوز است که دقیقا یک ماه است دلم به شغل بیمه بند نیست و هی به خودم می گویم:  اصلا از اولش هم بیمه برای من شغل نبود و بیشتر جنبه درس زندگی داشت تا شغل ! دلم می خواهد از فردا توی خانه بنشینم و مثلا برای دکتری درس بخوانم و بعضی وقت ها آن هم  فقط بعضی وقت ها یک کار مثلا از این شغل های از راه دور باشد که   تازه آنهم به نوشتن بی ربط  نباشد ؛ که آنرا به صورت تفننی انجام دهم و یک پول تو جیبی هم از این طریق داشته باشم !

با توجه به این توضیحات باید فردا در روزنامه ها کثیرالانتشار آگهی بزنم : به یک شغل با حقوق خوب و ترجیحا در باب نوشتن نیازمندیم !

فقط شما دعا کنید زودتر زنگ بزنند بگویند برایت یک شغل آبرودار پیدا کردیم و یک خانم بسیار خوش خوشان را از نگرانی در بیاورند (:


  • گلی

شیدا

سه شنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۴، ۰۲:۲۸ ب.ظ

شیدا از آن شدم که نگارم  چو ماه نو

ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست 



  • گلی

او

يكشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۴، ۰۲:۱۶ ق.ظ

من منتظرش بودم تمام پنجشنبه را حتی تمام جمعه و حتی تر تمام شنبه را . اما او نیامد ، خبری از ش نشد . فقط قلب من هر یک ساعت یکبار می ایستاد .... نه نمی ایستاد شروع می کرد به تپیدن ، آنقدر می تپید که انگار همین الان قرار است از جا کنده شود ، مثل قلب کسی که قرار است مسافرش برگردد  !

ولی منطق او ، استدلال او پیرو هیچ مکتب عقلی و احساسی نبود !

و نیامد

.

.

.

.

.

.

  • گلی

او

يكشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۴، ۰۱:۴۷ ق.ظ

و من معنی بعضی شعرها را دیر می فهمم

" که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها " !






مرتضی عابدپور لنگرودی

  • گلی

صدایم کن ٰ صدای تو خوب است

شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴، ۰۱:۳۸ ق.ظ

خوابم نمیبرد،یک لحظه چشمهای تو را دیدم ، خوابم نمیبرد ، یکبار یک ستاره که از شب گذشت تند صدایم زد :عاشق شو.

بار دگر اگر صدای مرا بشنوی بدان که این صدا صدای آخر دنیاست...خوابم نمیبرد،خوابم نمیبرد،خوابم نمیبرد،تا آن ستاره باز صدایم زند،حتی اگر صدا صدای آخر دنیا باشد.. رضا براهنی

  • گلی

یک حرف هایی را باید گفت !

پنجشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ۰۱:۴۹ ق.ظ

فکر کنم یکی از ظلم های که نظام آموزشی در حق این ملت انجام داد این بود که فکر کردن را بهشان یاد نداد ، همیشه دوست داشت یک چیزهایی را توی یک بسته بندی توی ذهن مردم کنند و بقیه هم مثل یک بره ی مطیع آنها را انجام دهند همه ی اینها نتیجه اش شد این که ملت به محض شنیدن یک خبر بدون حتی ثانیه یی فکر کردن درباره ی آن خبر ، سریع آن را می پذیرند و در نهایت همیشه یک گند بزرگ به ببار می آید .

خیلی وقت پیش ها آن موقع ها که بلاگفا برای خودش برو و بیایی داشت ٰ یکی از خانم های وبلاگ نویس یک پستی زد که دهن من از تعجب تا یک ساعت وا مانده بوده بود از آنهمه سطح استدلال .

خانم مذکور نوشته بود که یک روایت شنیده از حضرت رسول یا حضرت امام صادق که لعن و نفرین کردن دشمنان من بیشتر از درود فرستادن به من ثواب دارد خلاصه خانم وبلاگ نویس با استناد  به این روایت شروع کرده بود به لعن و نفرین !

راستش نمی دانم این روایت را دقیق از کجا شنیده بود ولی من با این عقل فندقیم ردش کردم چرا ؟ پیامبری که توی کوچه روی سرش آشغال می ریزند  اخم به ابرو نمی آورند و بعد از چند مدت که می بیند شخصی که اینکار را کرده مریض احوال شده و به عیادتش می رود چطور می تواند همچین حرفی بزند ؟ شما یک دعا منصوب به ائمه بیاورید که دشمنانشان  را نفرین کرده باشند بعد من به این جمله ایمان می آورم ! امام علی توی دعای کمیل می گوید : خدایا با کسانی که با من بد می اندیشند بد بیاندیش ! همین . نه نفرین کرد نه لعنت ! یعنی امام علی نمی توانست کل دشمنانش را بشورد و آویزان کند روی بند رختی ؟ نمی توانست حداقل قاتلین عزیزش زهرا را نفرین کند ؟ نمی توانست بدخواهان رسولش را نفرین کند ؟ 

حضرت رسول خودش نفرین نمی کند بعد به تو و من سفارش لعن و نفرین می کند .

یا یک خانم وبلاگ نویس دیگر هست که مدافع حقوق ما زن های بدبخت بیچاره ی ایرانی است مدام می گوید چرا دیه زن و مرد برابر نمی شود چرا ما اینقدر بدبخت هستیم و فلان و بهمان . واقعا تا به حال با خودتان فکر کردید چرا دیه زن نصف مرد هست ؟ آیا این به ضرر خانم  ها هست یا آقایان ؟

یادم می آید سر کلاس بیمه ، بحث که روی دیه شد مدرس این درس که آقایی بود بسیار محجوب و متین با یک حالت بغضی که انگار سالهاست حقش را خوردند گفت : به نظرتان دیگر وقتش نشده که دیگر دیه مرد و زن برابر شود ؟ مگر نمی گوید زن ها دیگر پا به پای مردان کار می کنند ٰ در آمد دارند و برای خودشان برو وبیایی بهم زدند پس تا کی می خواهند دیه زن  نصف  باشد ؟ آیا وقتش نرسیده که مردها به حق و حقوقشان برسند ؟ 

حق داشت مدرس ، که اینقدر شاکی شود دیه زن نصف مرد است چون مرد یک وقت هایی نان آور خانه بود و یکی از اهرم های اصلی اقتصاد خانواده ، پس وقتی مرد خانه نبود حداقل دیه ش می توانست این حق ضایع شده را جبران کند و در واقع با این کار برای زن ارزش قایل شدند نه مردهای بدبخت ! در واقع یک وقت هایی مردها تا وقتی بودند باید مثل چی کار کنند و وقتی هم نبودند پول دیه اش پناهگاه خانواده ش باشد ولی خب متا سفانه توی ایران این چیزها اصلا اهمیت ندارد و فقط این مهم است که دیه روی کاغذ  برابر باشد همین  . حالا بعدش چه اتفاقی می افتد مهم نیست !

یا خیلی وقت ها پیش توی یکسری کلاس ها شرکت می کردم که الان دقیقا یادم نیست اسمش چی بود تنها چیزی که یادم است جای خیلی خیلی مذهبی و در عین حال پژوهشی بود یک روز یکی از مسولین یکی از جاهای خیلی مذهبی شیراز آمده بود برای صحبت ، در واقع یک جلسه پرسش و پاسخ بود گویا ، توی آن جلسه طبق معمول من نخود هر آشی شدم و آن مکان را شستم و روی بند رختی آویزان کردم که وقتی نمی توانید یک جایی را درست اداره کنید چرا اصلا راهش انداختید ؟ . به آقای مسول گفتم قرار نبود آنجا بشود مکان دل دادن و قلوه گرفتن بچه های مثلا مذهبی ، قرار نبود که به اسم یک جای مذهبی ملت از  هرجایی یایند آنجا و هر  غلطی که دلشان بخواهند انجام دهند ! آن آقای مسول با صعه ی صدرش گفت : همه ی حرف ها درست ولی وقتی هر جایی بزرگ و بزرگ تر شود جمع کردنش هم سخت ! راست هم می گفت آنجا  اجتماع خیلی بزرگی بود و هر روز طرفداران بیشتری هم پیدا می کرد ! سر درد و دل آقای مسوول که باز شد یک چیزایی گفت که مخ آدم سوت می کشید : مثلا تعریف کرد که برای دهه محرم یک مداح را آورده بودند از تهران که صدای بسیار زیبایی داشت و ایضا چهره ی جذابی گفت بعد از مدتی کار آقای مداح گرفت و به هر صورتی آقای مداح با یکی از خانم های آنجا آشنا شده بود و بعد از مدتی به بهانه ازدواج با آن خانم رابطه ش را گسترده تر کرد ٰ و با استدلال هایی که برای آن دختر خانم آورده بود دختر را به صیغه ی خودش در آورد و در نهایت اتفاقی که افتاد این بود که دختر خانم باردار شد بدون اینکه پدر و مادرش از این ماجرا خبر داشته باشند ! دختر که از ماجرا خبر دار می شود با آقای مداح در میان می گذارد و او زیر بار این موضوع نمی رود ! تصور کنید یک دختر 25 ساله  مذهبی ٰ خام حرف های کسی شده بود و حالا نه راه پیش داشت نه راه پس !
واقعا وحشتناک است یعنی هر وقت به آن دختر بیچاره فکر می کنم تمام تنم می لرزد ! 

یا مثلا یک کلیپی چند وقت پیش دست به دست توی واتس آپ چرخید موضوع کلیپ سخنرانی یک مثلا حاج آقا بود که داشت جریان اسید پاشی را می کرد توی پاچه ی بسیجی ها  و بعد هی گفت که خدا  هیچ وقت کسی را برای بد حجابیش مجازات نمی کند و این چیزها را فقط از خودشان در آورند و فلان وبهمان و گفت خدای کسانی که به حجاب اعتقاد دارند خدای خیلی وحشتناکی هست و ال وبل ! و یک عده هم زیر منبر حاج آقا نشسته بودند و گریه ها سر داده بودند ها !

نمی خواهم درباره ی حجاب یا بدحجابی بگویم یا حتی نمی خواهم جریان اسید پاشی را تایید کنم یا هر چیزی دیگر .  بر عکس می خواهم بگویم درباره بعضی از موضوع ها هیچ وقت اینقدر سطحی فکر نکنیم و هر کسی لباس روحانیت تنش بود یعنی حرف هایش بدون اشکال است همین .


همه ی اینها را گفتم که بگویم در هر جایی ممکن است یکسری اتفاقات خلاف شرع و عرف بیفتد و هر کسی توی هر لباسی ممکن است شبیه یک ابلیس رفتار کند ! و یک چیزهایی را بگوید و یا شایع کند .  فقط لازم است کمی فکر کنید نه اینکه هر کس هر چیزی گفت : قبول کنیم مخصوصا توی این دنیای هزار رنگ .


  • گلی

بیا دارد دیرمان می شود !

سه شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۴، ۰۲:۴۴ ق.ظ

دلم می خواهد کمی به تو برسم ، فقط  راهش را بلد نیستم !

  • گلی

خسته

سه شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۴، ۰۱:۲۹ ق.ظ

اینجا هیچ خبری نیست جز نبودن تو .....

  • گلی

خسته

سه شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۴، ۰۱:۰۲ ق.ظ

صدایم اگر کنی سنگچینها را برمیدارم از دور چشمانم ...

  • گلی