آرزوهای نجیب

پیوندها

اون جوری نگام نکنید، بضاعتم در همین حده!

دوشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۲۸ ب.ظ

بچه‌ها، اگر شما ۱۵ میلیون داشتید باهاش چه کسب و کاری راه می‌انداختید؟

  • گلی

::: یک

یه روز یه داستان عاشقانه می‌نویسم که دخترۀ قصه در معنای واقعی کلمه زشت هست و یه پسر معرکه عاشقش می‌شه فقط به این دلیل که به مخاطب‌های گرام بفهمانم همۀ معشوق‌ها قرار نیست چشم و ابروی خوشگل داشته باشند بلکه بعدهای دیگۀ آدمیزاد مهم هست نه صورت.



::: دو

یک روز بالاخره مردم می‌فهمند، اون قدری که بعضی از آدم‌ها بین کلمه‌هاشون عاشق هستند توی دنیای واقعی‌شون عاشق نیستند.







  • گلی

ولی حالا حالاها نزدیک نمی‌شیم.

دوشنبه, ۱۲ آذر ۱۳۹۷، ۰۸:۴۹ ب.ظ

وقتی آدم‌های مثلاً کتابخون کشورمون، آدم‌ها رو با تفکرات سیاسی و مذهبی و اجتماعی‌شون قضاوت نکردند، اون موقع است که می‌تونیم ادعا کنیم یه اپسیلون به جامعهٔ آرمانی که همیشه توی رؤیاهامون هست، نزدیک شدیم. 

  • گلی

جالبه برام.

چهارشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۳۳ ب.ظ

اگر دوست داشتین بیاین بگین تا حالا از چه راه‌هایی پول در آوردید؟

  • گلی

خیلی هم خوشمزه‌طور.

دوشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۷، ۰۳:۱۲ ب.ظ

جناب سعدی از زبان یکی از شخصیت‌های کتاب گلستانش، دربارهٔ زیبایی می‌گه: 

«بزرگان گفته‌اند اندکی جمال، به از بسیاری مال و گویند روی زیبا، مرهم دل‌های خسته است و کلید درهای بسته. لاجرم صحبت او را همه جای غنیمت شناسند و خدمتش را منت دانند».


فقط اونجا که می‌گه روی زیبا، مرهم دل‌های خسته است (:

  • گلی

به مناسبت روز کتاب و کتاب‌خوانی.

پنجشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۷، ۰۳:۱۷ ب.ظ
همه دارند روز کتاب و کتاب‌خونی رو تبریک می‌گن و کتاب معرفی می‌کنند و فلان و بهمان. ولی از من می‌شنوید یه ریال از پولتون رو خرج کتاب نکنید. پول‌هایی که می‌خواید خرج کتاب کنید صرف لوازم آرایشی و لباس مارک کنید و به خودتون برسید و شاد باشید و کافه برید و عکس‌های قشنگ قشنگ بگیرید و اینستا بذارید. باور کنید هیچی از کتاب و کتاب‌خونی نصیبتون نمی‌شه. فقط هر روز منزوی‌تر از قبل می‌شید. 
اما شما برای عکس‌های خوب و شکیل اینستایی معروف می‌شید و در حد یه سوپراستار درآمد کسب می‌کنید. 
خلاصه اینکه خام این حرف‌ها که کتاب باعث فرهیختگی می‌شه نشید اینا همش کشکه. 
  • گلی

کتاب باز

سه شنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۰۶ ق.ظ

برنامۀ کتاب باز برنامۀ شیک و مفرحی هست؛ ولی خب کلی ایراد ریزودرشت ازش می‌باره: اول اینکه نویسنده‌ها و شاعرها و تمام کسانی که به کتاب ربطی دارند، توش هیچ نقشی ندارند. یعنی به ازای هر بیست‌ تا میهمان که بازیگرن، یه دونه نویسنده یا شاعر دعوت می‌شه. در حالی که گاه‌گاهی می‌بینم یه بازیگر زپرتی دوسه‌بار به برنامه دعوت شده. خب این توی ضمیرناخودآگاه مخاطب این برنامه چی رو تثبیت می‌کنه؟ اینکه کتاب بخونید، کتاب خوندن ال‌وبله همش کشکه. چرا؟ چون شما برای تولیدکنندگان کتاب هیچ ارزشی قائل نیستید؛ولی درعوض بازیگرهایی که حتی توی عمرشون یه کتاب نخونند هم توی جامعه ارزش و اعتبار دارند و از سروکول تلویزیون بالا میرن. برنامه برای محرم می‌سازیم، بازیگر دعوت می‌کنند. حج آقای زائری مسابقۀ تلویزیونی می‌سازه شرکت‌کننده‌هاش بازیگره. شام ایرانی می‌سازیم، اونم شرکت‌کننده‌هاش بازیگرهاست. شب عید برنامه می‌سازیم بازیگر میارن.

همین جناب آقای مدیری، یه سؤال ثابت از مهموناش داره که «کتاب می‌خونید؟» ولی آقای مدیری و جناب جوان، اینهمه برنامه ساختن چند تا از مهموناشون نویسنده و شاعر و فعالان حوزۀ کتاب‌خوانی بوده؟ شاید قد انگشت‌های دو تا دست هم نرسه!

می‌بینید پس عزیزان من فقط برنامه‌ساختن کاری از پیش نمی‌بره، کار اصولی ساختن خوبه.

  • گلی

لالایی برای دختر مرده

شنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۲۴ ق.ظ

یادداشتی بر کتاب لالایی برای دختر مرده.

  • گلی

همه چیزمون باید به همه چیزمون بیاد خب.

شنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۷، ۰۴:۵۳ ب.ظ

دانشجوی رشتۀ ادبیاتی که اتفاقاً توی دانشگاه معتبری درس می‌خونه، هکسره رو رعایت نمی‌کنه بعد شما انتظار داشتن کشور گل‌وبلبلی رو دارید؟ یا مثلاً انتظار شایسته‌سالاری توی کابینۀ دولت دارید؟ یا حتی برقراری عدالت اجتماعی؟


  • گلی

لطفااااً

شنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۳۵ ق.ظ

ببین خدا می‌دونم همیشه روال کارت اینه که بنده‌هات رو به مرگ بگیری تا به تب راضی شن. برای همین من بی‌خیال همهٔ دعاها و آرزوهام در حق خودم شدم. تو فقط حواست به طاها باشه خب؟ 

  • گلی

😊

پنجشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۷، ۰۳:۰۸ ب.ظ
گویا امروز روز جهانی نویسنده است.
  • گلی

این مدلیش نوبره والا

چهارشنبه, ۲ آبان ۱۳۹۷، ۰۴:۱۰ ب.ظ

  • گلی

نزار قبانی

سه شنبه, ۱ آبان ۱۳۹۷، ۰۶:۰۱ ب.ظ

عدی علی اصابع الیدین، ما یاتی
فأولا: حبیبتی انت
و ثانیا: حبیبتی انت
و ثالثا: حبیبتی انت
و رابعا و خامسا
وسادسا و سابعا
و ثامنا و تاسعا
و عاشرا....حبیبتی انت


به انگشتان دو دستت بشمار این‌ها را:

اول اینکه تو محبوب منی.

و دوم اینکه تو محبوب منی.

و سوم اینکه تو محبوب منی.

و چهارم و پنجم

و ششم و هفتم

و هشتم و نهم

و دهم اینکه تو محبوب منی.

  • گلی

یه نرم‌افزار برای گوشی می‌خوام که بتونم برنامه‌های روزانه و ماهانه و سالانه رو توش وارد کنم. هر روز اون کارها رو بهم یادآوری کنه و درنهایت بهم بگه چقدر پیشرفت داشتم.

کسی سراغ داره؟

اصلاً شما برای برنامه‌ریزی کارهاتون چطور عمل می‌کنید؟

  • گلی

قدیما می‌گفتن «بنازم غیرت غم را دمی نگذاشت تنهایم» حالا من باتوجه به اینکه روزی nمیلیون بار این ربات‌ها میان سراغ وبم باید بگم: «بنازم غیرت رباتی را دمی نگذاشت تنهایم».

  • گلی

شاید به کار شما هم بیاد.

چهارشنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۴۸ ق.ظ

برای همۀ ما پیش اومده که توی Word مطلب می‌نویسیم و توی سیستم ما خیلی خوشگل و باکلاس نشون داده می‌شه؛ ولی به‌محض اینکه برای کسی می‌فرستیمش کلی قاراش‌میش شده. معمولاً اکثر ماها از فونت‌های سری B استفاده می‌کنیم و این سری برای زبان فارسی استاندارد نیست. مثلاً توی فایل شما «ۀ» می‌زنید؛ ولی اگر با یه سیستم دیگه فایلتون رو باز کنید «ة» نشون داده می‌شه و این باعث کلافگی شما می‌شه. خب برای اینکه فایل‌تون در همۀ سیستم‌ها درست نشون داده بشه باید از سری‌های استاندارد فونت فارسی استفاده کنید؛ مثل سری IR. این فونت رو توی گوگل جست‌وجو کنید و دانلود کنید تا اینهمه دچار مشکل نشید.

  • گلی

کلاً تا توی هر چیزی گندش رو در نیاریم، دلمون آروم نمی‌شه. دیشب یه دختره رو دیدم رفته بود کنسرو ماهی گرفته بود و به گربه‌های خیابونی می‌داد. قبلاً هم از این چیزا زیاد دیدم که ملت سوسیس و کالباس و گوشت گرفته بودند و به گربه‌ها می‌دادند. عزیزان پروانه‌ای من، والا بلا اون غذاها رو شما بدید دو تا آدم گشنه که تعدادشون هم کم نیستند توی کشور ثوابش بیشتره. گربه‌ها می‌تونند از پس غذاهاشون بربیان این آدم‌ها هستند که توی این وضعیت اقتصادی نمی‌تونند شکم خودشون رو سیر کنند. والا خدا رو خوش نمیاد گربه غذای درجه یک بخوره و بعد آدمیزاد از تو سطل آشغال غذا دربیاره بخوره.

  • گلی

شما یادتون نمیاد. من با خودم عهد کرده بودم که پاییز ۹۷ برم بلاد کفر؛ ولی خب دلار شده ۲۰هزار تومن. 

اردی‌بهشت ۹۶ می‌گفتن اگر رئیسی، رئیس‌جمور بشه دلار می‌شه ۸تومن و وامصیبتا و این‌ها. الان که دلار شده ۲۰تومن چرا لال‌مونی گرفتن اون دغدغه‌مندها و وامصیبت‌گوها؟؟

  • گلی

باور کنید

سه شنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۱۷ ب.ظ

خدا هم یه روزی حرف می‌زد؛ ولی اینقدر آدم‌ها حرف‌هاش رو به روش خودشون تفسیر کردند که یه روز ترجیح داد دیگه حرف نزنه. برای همین رفت اون بالا نشست و سال‌هاست که حتی یه کلمه هم ازش نشنیدیم.

  • گلی

باهم یاد بگیریم.

يكشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۰۷ ب.ظ

به این جمله‌ها دقت کنید ببینید ایرادی و اشکالی داره یا نه؟

زویا پیرزاد یکی از بهترین نویسنده‌های زن است.

شیخ انصاری یکی از بی‌مانندترین فقهای عصر خودش است.


ببینید بچه‌ها، وقتی صفت «ترین» استفاده می‌کنیم که فقط یه نفر یا یه کتاب یا یه چیز خاص اون صفت رو داره نه چند نفر دارند و یه فرد خاص یکی از اون بهترین‌هاست. پس باید جمله‌های بالا رو این طوری بنویسیم:

زویا پیرزاد بهترین نویسندۀ زن ایران است. (البته این گزاره نظر منه، شاید شما یه نویسندۀ دیگه رو دوست داشته باشید:D)

شیخ انصاری فقیه بی‌مانند عصر خودش است.

  • گلی

بیست‌وچهار ساعت با من (شنبه‌ای که گذشت)

يكشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۵۸ ق.ظ

:::یک

معمولاً برای نماز صبح ساعتم رو می‌ذارم روی ۵. نهایتاً با ضرب‌وزور ۵:۳۰ بلند شدم و نمازم رو خوندم و بعد دوباره خوابیدم تا ۸:۴۵.



:::دو

۸:۴۵ بلند شدم. از اونجایی که مامان رفته سفر. باید ناهار و من درست کنم. خب رفتم توی آشپزخونه و ظرف‌های دیشب رو شستم و خورشت قیمه رو بار گذاشتم.


:::سه

۹:۳۰ از آشپزخونه زدم بیرون. لپ‌تاپ رو روشن کردم و نشستم پای ویرایش. شنبه‌ها کارآموزی ویرایش دارم. جلسۀ امروز ویرایشمون مختص ویرایش داستان هست و باید تمرینش رو حل می‌کردم.


:::چهار

۱۲:۰۰ باز رفتم آشپزخونه و پلو رو بار گذاشتم. نماز خوندم  و باز رفتم سراغ ویرایش. ساعت ۱:۳۰ از پای ویرایش بلند شدم و با ددی و آبجی خانم ناهار خوردیم. ددی جان اولش فرمودند که یعنی چی خورشت قیمه اینقدر آبکی باشه و نمی‌دونم از کدوم کتاب آشپزی این نظریۀ شگرف رو استخراج کردند که خورشت قیمه باید خشک باشه؛ ولی بعدش که طعمش رو چشید گفت خوبه، ولی یادت باشه سری بعد خشک درستش کنی. پدر من وقتی مامانم خونه نیست بهترین غذای دنیا رو هم جلوش بذاری بازم یه گیری بهش می‌ده.


:::پنج

باز خواستم بشینم پای ویرایش که دیدم چشمام زیادی سنگینی می‌کنه. گوشیم رو گذاشتم روی ۲:۴۵ و خوابیدم.


:::شش

از ۲:۴۵ تا ۳:۳۰ باز داشتم ویرایش می‌کردم. بعد از اون تندتند لباس پوشیدم یه اسنپ گرفتم و رفتم کلاس کارآموزی. به ددی گفتم که شب با یکی از دوستام میرم بیرون و دیر میام و نگران نباشه.


:::هفت

از ۴ تا ۶ کارآموزی داشتم. بسی جلسۀ خوبی بود و کلی چیزمیز جدید یادگرفتم.


:::هشت

تا از کلاس زدم بیرون شد ۶:۳۰ دیدم تا ۹:۰۰ کلی وقت هست؛ پس رفتم یه مسجد و نمازم رو خوندم. بعد از نماز کتابی رو درآوردم و شروع کردم به خوندن. خادم مسجد که دید زیادی شنگولم گفت: خانم، در مسجد رو ۷:۳۰ می‌بندیم. وسایلم رو جمع کردم و سلانه‌سلانه رفتم توی یه پارک نشستم و باز کتابم رو درآوردم و شروع کردم به‌ خوندن. توی پارک با کلی پدیده‌های اجتماعی روبه‌رو شدم که در یه فرصت دیگه تعریف می‌کنم.


:::نه

ساعت ۹ باید می‌رفتم دیدن «میم»؛ چون تا ۹ سرکاره باید تا ۹ صبر می‌کردم؛ ولی ۸:۱۵ دیگه حوصله‌ام سر رفت. وسایلم رو جمع کردم و رفتم سمت محل‌کار میم.

یکم باهم گپ زدیم تا شد ۹ و بعد دوتایی زدیم به دل خیابون‌های شهر.


:::ده

از ۹ تا ۱۱ شب با میم بودم. رفتیم یه جا شام خوردیم و بعد مثل همیشه تا خونۀ ما رو پیاده اومدیم و تا تونستیم توی خیابون جنگولک‌بازی در آوردیم.


:::یازده

تا رسیدم خونه جنازه بودم دیگه. دیدم ددی نیستش. زنگش زدم که آخه آدم باید تا یازده شب بیرون باشه؟ این چه وضعه و مرد خونه تا آفتاب غروب کنه باید خونه باشه و اینها. ددی جان فرمودند: جای هستم دیر میام.

منم رفتم که بخوابم. نیم‌ساعت بعد ددی و حسین، داداشم، اومدن. حسین داد زد زهرا شام گرفتیم نمی‌خوری گفتم نه و خوابیدم.

  • گلی

شاید برای شما هم اتفاق بیفتد و این ها.

جمعه, ۱۳ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۰۲ ب.ظ

علی‌مون ماشین خریده. بعد گفت: دخترا، من ماشین رو نمی‌برم و می‌ذارمش شیراز و شما باهاش رانندگی تمرین کنید. حالا ماشینش هم برای سال ۹۶ه.

خلاصه اینکه دیروز، آبجی خانم ماشین رو می‌بره بیرون و تمرین و رانندگی و در نهایت جلوی خونه پارکش می‌کنه. امروز یه پسربچهٔ ۹ساله در خونه رو می‌زنه که این ماشین شماست می‌گم آره. می‌گه چهار درش که بازه. 

بله دوستان آبجی خانم یادش رفته بود ماشین رو قفلش کنه.

همچین خانوادهٔ سرخوشی داریم خلاصه.

  • گلی

پاکیزه بنویسیم.

چهارشنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۵۱ ق.ظ

:::یک 

در حال خوندن کتابیم به اسم به زبان آدمیزاد. رضا بهاری توی این کتاب سعی کرده، نامه‌های اداری و بنرهای تبلیغاتی و همۀ متن‌هایی رو که دچار قلنبه‌گویی شدند، بررسی کنه. این کتاب داره می‌گه چرا آدم‌ها وقتی قلم به‌دست می‌گیرند یهو از زبان آدمیزادی سراغ  زبان یأجوج و مأجوج می‌روند؛ مثلاً طرف جلوی پارکینگ آپارتمان زده: لطفاً جلوی درب پارک نفرمائید. خب چرا خیلی ساده نمی‌گه: لطفاً جلوی در پارک نکنید. (این مثال از خودم بودها. همیشه بعد از کارآموزی ویرایشم از جلوی یه ساختمون رد می‌شم که جلوی پارکینگش همچین اطلاعیه‌ای زده. هر سری که می‌دیدمش، اعصابم خرد می‌شد. بالاخره اینجا نوشتمش تا آبرو برای همچین متنی نمونه:D) مثلاً این یکی متن رو ببنید «متمنی است پرسش‌نامۀ تکمیل‌شده را درون پاکت مخصوص گذاشته و آن را به‌وسیلۀ پست سفارشی حداکثر لغایت ۳۰بهمن سال جاری به آدرس مؤسسه ارسال دارند» خب خیلی راحت می‌تونست بگه: لطفاً پرسش‌نامۀ پرشده را در پاکت بگذارید و تا آخر بهمن۱۳۸۲ با پست سفارشی به نشانی مؤسسه بفرستید. (این مثال قلنبه برای خود رضا بهاری بوده ما رو چه به واکاوی همچین متن‌هایی).

کتاب حجم خیلی کمی داره و مثال‌های خوبی توی کتاب اومده. خوندنش به همه پیشنهاد می‌شه به‌ویژه اونایی که به ویرایش علاقه دارند و همچنین مترجم‌ها و همۀ اونایی که فریادشون برای  نوشتن نامه‌های اداری با اونهمه کلمه‌های سخت و زشت به آسمون رسیده واز همه مهم‌تر اونایی که دوست دارند پاکیزه و تروتمیز باشه نوشته‌هاشون.



:::دو

شاید خیلی‌هاتون بگید خب چرا اینهمه مطلب از درست‌نویسی می‌نویسم. ببینید بچه‌ها من خودم همین پارسال رفتم یه دورۀ ویرایش گذروندم. قبلش دیمی می‌نوشتم. برام حتی «نقطه» و «ویرگول» هم اهمیت نداشت. وقتی می‌گم دیمی واقعاً دیمی؛ ولی بعد از یه سال سروکله‌زدن با کتاب‌های ویرایش به این نتیجه رسیدم چقدر مرتب و پاکیزه نوشتن می‌تونه توی فهم مطلب به مخاطب کمک کنه. شما هرکدومتون دانشگاه رفتید و حداقل یه مطلب یا مقاله ازتون می‌خوان که توی دورۀ تحصیلتون بنویسید؛ پس چقدر خوب می‌شه که خودتون یه سری اطلاعات اولیه داشته باشید و متنی که دست استاد یا هرکسی می‌دید شلخته و درهم‌وبرهم نباشه. اگر هم بخواید تحصیلات تکمیلی داشته باشید حتماً این درست‌نویسی به‌دردتون می‌خوره چون موقع دفاع از پایان‌نامه کلی سر این درست‌نویسی بهتون ایراد می‌گیرن و شما مجبور می‌شید پایان‌نامه رو بدید به کسی براتون ویرایش کنه و اولین کاری که یه ویراستار می‌کنه اینه که متن رو برانداز می‌کنه ببینه اوضاع نوشتنتون چطوریه اگر خیلی متن داغونی بود خب قاعدتاً پولی که برای ویرایش ازتون می‌گیره بیشتره؛ ولی اگر متنتون مرتب بود پول کم‌تری؛ پس آسه‌آسه شروع کنید به درست نوشتن. درست نوشتن و پاکیزه نوشتن یه مهارته و مطمئن باشید اگر یادش بگیرید یه روزی این مهارت می‌تونه به کمکتون بیاد. حالا از ما گفتن بود.

  • گلی

روزهای جذامی

چهارشنبه, ۴ مهر ۱۳۹۷، ۰۳:۵۳ ب.ظ

دیدید بعضی از آدم‌ها و دوست‌ها و آشناها هستند که وقتی توی یه وضع بدی قرار می‌گیریم، می‌ذارن و می‌رن. یه جوری می‌رن انگار جذام گرفتیم. خلاصه اینکه این روزهای جذامی هم میاد و میره؛ ولی خب یه آدمایی دیگه هیچ‌وقت آدمای سابق نمی‌شند دیگه.

  • گلی

یه چیز جدید یاد بگیریم

سه شنبه, ۳ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۰۴ ق.ظ

یکشنبه، سر کلاس کارآموزی ویرایشم یه چیز جدید یاد گرفتم. گفتم با شما به اشتراکش بذارم شاید یه روزی، یه جایی به‌دردتون بخوره.

تا حالا براتون پیش اومده که دارید با برنامۀ word کار می‌کنید و به‌خاطر سنگینی فایلتون، برنامه مدام هنگ می‌کنه و کلاً کند می‌شه و کلافتون می‌کنه.

برای من این مدت خیلی پیش اومده بود و راهش این بود که برنامۀ word رو از safe mode اجرا کنم. خب شاید بگید چطوری؟

همۀ فایل‌های word در حال اجراتون رو ببندید. بعد بیاید از استارت سیستم نشانگر رو بذارید رو برنامۀ word و قبل اینکه کلیک کنید دکمۀ ctrl رو بگیرید و بعد کلیک کنید تا یک صفحۀ پیغام براتون بیاید که ازتون می‌پرسه می‌خواید از حالت safe mode استفاده کنید. شما گزینۀ بله رو که زدید. برنامه براتون اجرا می‌شه که خیلی از گزینه‌های غیرضروری word غیرفعال می‌شه. الان برنامۀ word توی حالت safe mode هست. به این فایل بازشده کاری نداشته باشید و بذارید باز باشه. حالا برید فایل مدنظرتون رو به‌صورت عادی باز کنید و باهاش کار کنید. خواهید دید که سرعت فایلتون خیلی بالاتر از وقتایی معمولی شده.


همین.

روز خوبی داشته باشید.

  • گلی

دیالوگ

دوشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۲۸ ب.ظ

+ در آینده می‌خوای چه کار کنی؟


- خوشحال باشم.




سریال the fosters

فصل ۱ قسمت ۱۲

  • گلی

اتفاق خوب امروز، هم این بود که اولین دستمزد کار ویرایشم رو گرفتم. 

ممنون از دوست وبلاگی که به من اعتماد کردند توی این زمینه.

  • گلی

یادداشتی بر یک کتاب

پنجشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۷، ۰۲:۱۲ ق.ظ

گفته بودم یه یادداشت نوشتم برای شهرستان ادب. البته توی کانال نوشتم نه این جا. همون یادداشته بالاخره کار شد؛ اینم همون یادداشت. 

من برای اینکه ریا نشه، توی گمنامی کامل، اون یادداشت رو فرستادم. نمی‌دونم شهرستان‌ادبی‌ها از کجا فهمیدن من یکی از اسطوره‌های نویسندگیم :D

  • گلی

نازش خریدار نداشت در هر صورت.

چهارشنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۳:۱۱ ب.ظ

امروز، فهمیدم اگر خودم رو جلوی سفارت انگلیس هم آتیش بزنم، یکی نمی‌پرسه چرا. تا این حد مهمم برای اطرافیانم!

  • گلی

ممنون از همهٔ اونایی که به عقب برنگشتند.

سه شنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۰۹ ب.ظ

روحانی یک جوری ... توی ممکلت که خود امام‌زمان هم بیاد دیگه نمی‌تونه این مملکت رو سروسامان بده.


فقط نمی‌دونم آقای خامنه‌ای تا کی می‌خواد سکوت کنه؛ یعنی له‌شدن ما رو نمی‌بینه یا ازمون انتظار له‌شدگی بیشتری داره یا چی دقیقاً؟

  • گلی
رفته بودم سایت سازمان سنجش که دیدم نتایج رو زدند. اسمم رو که وارد کردم، سایت بهم اخطار داد که اول اینکه اسم وبلاگت رو باید بزنی نه اسم خودت رو. اسم وبلاگ رو که زدم باز اخطار داد  که چون اسم وبلاگت خاصه باید اسم رو توی گیومه بزنی.
اسم رو توی گیومه زدم گفت چون سبک نوشتنت خاصه باید وارد یه گیومۀ دیگه‌اش کنی. یعنی گیومه در گیومه.
بعد استاد شمارۀ ۱ خواست به دادم برسه انگار. داشتم با خودم فکر می‌کردم استاد شمارۀ یک از کجا سروکله‌اش پیدا‌شده که استاد شمارۀ ۴ با همون لبخند پدرانه‌اش گفت نه. تو باید آدرس اون یکی وبت رو بزنی نه این یکی. به توصیۀ استاد شمارۀ ۴ آدرس اون یکی وبم رو زدم، که باز اخطار داد. اینبار گفت تو گیومه‌ات فارسی نیست. (می‌دونید که گیومۀ فارسی با گیومۀ انگلیسی فرق داره و گیومۀ فارسی رو کیبرد من زدن همزمان کلیدهای کنترل و ن و کنترل و م. کنترل ن برای تایپ‌کردن گیومه باز است و کنترل و م برای بستن گیومه است).
اونقدر بهم اخطار داد که از ترس اونهمه گیومه‌ و پرانتزی که دور سرم می‌چرخید از خواب بلند شدم. اولین کاری کردم این بود که خوابم رو توی دفترچه‌ام مثل بقیۀ خواب‌هام بنویسم تا یادم نرفته.
هنوز خوابم رو کامل یادداشت نکرده بودم که امید بالای سرم اومد که گفت: نسرین بدو که نتایج رو زدن.
نتایج رو که دیدم جلوی اسمم زده بود مردود اونم با گیومه. یعنی برای تأکیدکردن روی مردودیم.



پ ن: آقا از روزی که شباهنگ گفت توی چالش من به جای تو شرکت کنم. اولش کلی هیجان‌زده شدم چون کلی ایده داشتم برای نوشتنش؛ ولی هرچقدر گذشت من همۀ ایده‌هام پرید چون هر روز ترسناک‌تر می‌شد نوشتن به‌جای یه نفر دیگه.
از اون‌جایی که من همیشه شب امتحانی بودم این پست رو دقیقۀ نودی نوشتم با یه سردرد خفن. چنگی به دل نمی‌زنه ولی همین بود توان ما.
  • گلی

قوانین دستورخط فارسی.

شنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۵۵ ق.ظ

 اونایی که دلشون می‌خواد، نوشتنشون استاندارد باشه و فاصله‌ها و نیم‌فاصله‌ها رو اصولی به کار ببرند، خوندن این صفحه رو توصیه می‌کنم. اینجا کلیک کنید لطفاً.

  • گلی

وقت‌هایی که ویرایش می‌کنم، وردم یه وقتایی هنگ می‌کنه تا وردجان از حالت هنگی دربیاد، شروع می‌کنم به خوندن وب یا مطالب کانال و این چیزها.

امروز وسط‌ هنگ‌کردن ورد نشستم یه مطلب رو خوندم. برای من هم جذاب بود و هم جالب. اونقدر جذاب که یه کله تا ته مطلب رو خوندم.

شاید این روزهای زشت و ترسناک که همه سودای رفتن رو دارند بد نباشه خوندن همچین چیزی.


دوست داشتید بخونید (همسفر شراب)

  • گلی

خلاصه اینجوریا مسائل کشور رو حل می‌کنند.

چهارشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۷، ۰۹:۲۵ ق.ظ

دیروز باید رئیس‌جمهور به مجلس می‌رفت و دربارۀ مسائل اقتصادی جواب پس می‌داد. خب از اونجایی که تیم‌رسانه‌ای اصلاح‌طلب‌ها همیشه سعی در منحرف‌کردن افکار عمومی دارند، یه روز قبل روزنامۀ شرق که اتفاقاً اصلاح‌طلب هم هست یک تیتر جنجالی برای خانه‌های صیغه‌ای توی مشهد و فلان فلان زد.

یه خوراک رسانه‌ای خیلی توپ و چرب‌وچیل برای دوستان روشنفکر.

در اون زمانی که آلما توکل‌ها، مهناز افشارها و بقیۀ دوستان مثلاً روشنفکر ما داشتند دربارۀ این موضوع جلیزبلیز می‌کردند که وا مصیبتا و این‌ها و طبق معمول، ما مردم همیشه در صحنه دو قسمت شدیم و همدیگه رو به شکیل‌ترین شکل ممکن در فضای مجازی شستیم و آویزون کردیم، آقای رئیس‌جمهور وارد مجلس شد و طبق معمول یه مشت اراجیف بافت و یه مشت آمار دروغ داد و آب هم از آب تکون نخورد و خوشحال‌خوشحال از مجلس خارج شد.

مطمئناً ۹۹درصد ایرانی‌ها ماجرای خونه‌های صیغه‌ای در مشهد و عراقی‌ها رو الان می‌دونند؛ ولی چند نفر از سؤال و جواب‌های رئیس‌جمهور باخبرند؟


تشکر ویژه‌ای داریم از روزنامۀ شرق و بقیۀ رفقا برای این روشنگری حداکثری و خب الان ما می‌مونیم و وضعیت بد اقتصادی و دخترها و زن‌هایی که به‌خاطر مسائل بد اقتصادی مجبور به تن‌فروشی می‌شند.


البته وقتی آب‌ها از آسیاب افتاد و حسن دروغ‌هاش رو بافت، چند روز بعد روزنامۀ شرق تیتر می‌زنه که ببخشید اون یارو هتلداره اشتباه کرده و ما معذرت می‌خوایم.

همون ماست‌مالی که همیشه انجا می‌ده.



پ ن: توی جلسۀ دیروز یه نماینده از حسن روحانی می‌پرسه چرا اسم افرادی که ارز دولتی گرفتند و توی بازار به قیمت گزاف فروختند و باعث این بلبشو شد رو نمی‌دید قوۀ قضائیه. حسن‌خان هم  سینه رو سپر کرد و گفت این وظیفۀ دولته که اینکار رو بکنه و قوۀ قضائیه هم از ما خواستند که اینکار رو بکنیم و این‌ها. خب مردم می‌گن اینکار رو بکنید، مجلسم که می‌خواد، قوۀ قضائیه هم که می‌خواد دولت هم مثلاً می‌گه می‌خوایم پس چرا این لیست کوفتی رو حسن نمی‌ده دست صادق؟


پ ن: یه جاییش حسن داره، آمار شغل‌های ایجاد شده رو  در دولتش می‌گه. تنها چیزی که به ذهنم رسید اینه این چی می‌زنه که اینقدر دز وقاحتش بالا میره.

  • گلی

شاید برای شما هم اتفاق بیفتد.

دوشنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۷، ۰۲:۱۵ ب.ظ

یک وقت‌هایی یک چیزهایی مردم توی صفحه‌های مجازیشون می‌نویسند که من شاخم درمیاد؛ یعنی اون‌ها هم مثل توی ایران زندگی می‌کنند. اون‌ها کجای ایران زندگی می‌کنند که فقط بعضی اتفاق‌ها رو اون‌ها می‌بینند. من کورم یعنی. 

بعد جالب‌تر اون آه‌وناله‌هایی که بقیه در جوابشون می‌نویسند. 

امروز یک چیزی آلما توکل از یک بنده‌خدایی توی کانالش زد که فک من افتاد. اون توئیت دربارهٔ دوچرخه‌سواری دخترهای ایرانی بود. 

واقعاً توی کدوم شهر ایران زندگی می‌کنه که دوچرخه‌سواری عیب داره؟ واقعاً شما وقتی با دوچرخه می‌رید بیرون کسی یا ارگانی هست بهتون گیر بده؟ چرا من که دوچرخه سوار می‌شم کسی بهم گیر نمی‌ده؟ بعنی تا حالا ندیدم توی شیراز به خانمی گیربدن برای دوچرخه‌سواری. 

احساس می‌کنم بعضی‌ها کلاً توهم این رو دارند که یکی بهشون گیر می‌ده؛ مثلاً اون سری یه خانمی منو می‌بینه و می‌گه: به لباست گیر نمی‌ده گشت‌ارشاد؟ (حالا لباس من تا نوک انگشت پام بود و کاملاً هم پوشیده بود و یه تار موم هم پیدا نبود) شاید باورتون نشه؛ ولی من تا حالا توی شیراز گشت‌ارشاد یا یه چیزی شبیه اون ندیدم. نه اینکه فقط برای من اتفاق نیفتاده. تا حالا اصلاً ندیدم به پوشش کسی گیربدن تو شیراز. حالا قبول دارم توی شهرهای دیگه به پوشش گیر می‌دن؛ ولی واقعاً دوچرخه‌سواری دور از ذهنه برای گیردادن.

من توی دورهٔ ارشد همیشه توی دانشگاه روسری می‌پوشیدم. روسری‌های رنگی‌رنگی ها. که همهٔ دانشجوها ازم می‌پرسیدند که حراست بهت گیر نمی‌ده. والا دوسال رفتم دانشگاه نه تنها حراست بهم گیر نداد تازه استاد عربی ما، معاون دانشگاه هم بود. یک سری، سر کلاس بهم گفت: تغییر دکوراسیون دادی خانم محمدی. 

اولش خیال کردم می‌خواد گیربده که چرا روسری رنگی پوشیدم. بعد یه لبخند زد و گفت: چقدر خوبه که همیشه رنگی‌رنگی می‌پوشی. کاش زن‌ها و دخترهای ما یادبگیرن دست از سر این رنگ مشکی و تیره بردارند. 


منظورم اینه که حراست مریض نیست که به کسی گیر بده که عیب‌وایرادی نداره؛ ولی خدایی مثلاً به‌جای مانتو، بلوز نپوشید بیاید دانشگاه، یا مثلاً پابند بپوشید یا حتی یکجوریی آرایش نکنید که انگار قراره برید عروسی.


 

  • گلی

والا با این کاراشون.

يكشنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۱۴ ب.ظ

یه پویش راه بندازیم به اسم «دربارهٔ من های وبلاگ خود رو تکمیل کنیم». 

یعنی چی هنوز بعضی‌ها وبلاگ‌هاشون «دربارهٔ من» ندارند یا تکمیل نشده.

  • گلی

باید یاد می‌گرفتم کارآفرین باشم نه کارمند.

جمعه, ۲ شهریور ۱۳۹۷، ۰۶:۲۱ ب.ظ

اگر برگردم به بیست‌‌سالگی تا می‌تونم مهارت یاد می‌گیرم؛ البته مهارت‌هایی که بهشون علاقه داشته باشم و از یادگرفتنشون لذت ببرم.

توی کشور ما که ثبات شغلی نیست تنها ایده و راه‌حل برای جوان‌ها همینه که تا می‌تونند مهارت یاد بگیرند، بالاخره از یکیشون می‌تونند گلیمشون رو از آب بکشند بیرون.



  • گلی

عشقتون مستدام ولی ...

پنجشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۰۱ ق.ظ

بیاید به هم قول بدیم اگر یه روز «یار»دار شدیم، دهن مخاطب‌هامون رو با مطالب مثلاً عاشقانه توی کانال‌ها و وبلاگ‌ها و بقیهٔ پیج‌هامون در دنیای مجازی سرویس نکنیم.

برای محکم‌کاری حتی می‌تونیم به هم قول انگشتی بدیم.

باشه؟

  • گلی

باشد که رستگار شویم همگی

دوشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۴۴ ب.ظ

کتاب غلط ننویسیم ابولحسن نجفی رو به کسانی که ترجمه می‌کنند یا اون‌هایی که توی ذهنشون هست ویرایش کنند و تمام کسانی که دلشون می‌خواد بهتر و شیواتر و درست‌تر بنویسند، توصیه می‌کنم.


امروز داشتم فکر می‌کردم، اونایی که کار ترجمه می‌کنند خیلی خوب می‌شد دوره‌های ویرایش و درست‌نویسی رو بگذرونند. به این خاطر که خیلی نکته‌ها هست که مترجم‌ها موقع ترجمه دقت نمی‌کنند و یه جورایی دیمی ترجمه می‌کنند و وقتی مثلاً مبحث گرته‌برداری رو آشنا بشند خیلی از اون اشتباهات رو تکرار نمی‌کنند.



  • گلی

جشنوارۀ شعر و داستان

يكشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۴۱ ب.ظ
تا پیر نشدین و سنتون به جشنواره های جوان می‌خوره، شرکت کنید و کلی جایزه درو کنید.



  • گلی

دلم تنگش شد.

چهارشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۱۱ ق.ظ

دلم برای کانال داشتن تنگ شد، از نو ساختمش. اینم آدرسش: g000li


پ ن: نتیجهٔ اخلاقی اینکه آدم باشیم و اکانت‌هامون رو پاک نکنیم. 

  • گلی

بچه‌ها هم عوالمی دارند ها ((:

سه شنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۲۶ ب.ظ

کودک داشت سکه‌هایی را که جمع کرده می‌شست بعد خندید و گفت: آبجی دارم پولشویی می‌کنم!

(آتوسا ۶ساله)

  • گلی

یعنی سرمو به دیوار بکوبم کمه بازم

دوشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۱۰ ق.ظ

خیلی دلم می‌خواد مغز مامانم رو بشکافم، ببینیم دقیقاً توش چی می‌گذره که باعث می‌شه جوهرنمک و وایتکس رو با هم قاطی کنه. 

نصف شبی از گاز خفه‌کنندهٔ جوهرنمک و وایتکس بیدار شدیم. تازه بهشم می‌گی فکر نمی‌کردی گاز بگیرتمون همه بمیریم خیلی خونسرد می‌گه بد هم نمی‌شد اگر میمردید:| 

  • گلی

بدونید دیگه.

شنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۱۷ ب.ظ

«قدر سلامتی‌تون رو بدونید» کلیشه‌ترین جمله است؛ ولی واقعاً قدر سلامتی‌تون رو بدونید.

به‌نظرم حتی اگر هر روز براش نماز شکر بخونیم بازم کمه. 

  • گلی

از من گفتن بود دیگه.

پنجشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۳۱ ق.ظ

آب دستتونه زمین بذارید و یه هندزفری پیدا کنید این آهنگ رو گوش بدید. فقط هم با هندزفری گوش بدید ها.

 

 


دریافت

  • گلی

باتشکر از همۀ دوستان

چهارشنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۲۴ ب.ظ

اپراتور عزیز و دوست داشتنی رایتل بهم پیام داده چون دوباره خط رایتلت رو روشن کردی ۱۰گیگ اینترنت هدیه تقدیم تو باد.

عرضم به حضورتون فیلمی انیمیشنی چیزی سراغ دارید معرفی کنید من دانلود کنم.


پ ن: دقت کردید که امروز ۲۰۱۸/۸/۸ است.

  • گلی

حالا یکی نیست بگه آخه این چه سؤالیه که داری.

سه شنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۰۹ ق.ظ

کسی می‌دونه تعداد کلمه‌های زبان فارسی چقدره و یک بچۀ ۸ تا ۱۰ ساله معمولاً چه تعداد واژه بلده؟

  • گلی

بله دوستان.

سه شنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۰۶ ق.ظ
خواهرم وسایل کیفش رو ریخته بود کف اتاق. بعد مامانم با دیدن ناخون‌گیر با آه و افسوس و بغض گفت: طفلی حاج‌علی می‌گفت، رفته یه ناخون‌گیر کوچک خریده.
من از همه‌جا بی‌خبر گفتم کدوم حاج‌علی؟ برای کی؟ 
مامانم همون‌طور که بغض کرده بود گفت: برای بچهٔ حامد دیگه. ان‌شاءالله که خدا به پدر و مادرش صبر بده، داغ اولاد سخته مامان. خدا نصیب هیچ‌کس نکنه. 


پ ن: فکرکنم امشب مامان‌های ایرانی تا صبح خواب به چشمشون نره برای ضایعهٔ از دست‌دادن حامد سریال پدر. 
  • گلی

اگر شاعر بودی...

دوشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۳۰ ب.ظ

:::یک


می‌ایستی که بایستانیم؟

نارفیق!

در نیمراهم می‌نهی که

                               بتنهایی‌ام؟

جوابم می‌کنی که

آخرین سؤالم را

                ندیده

                       گرفته باشی؟؟

آه که چقدر بد است

به این خوبی تمام‌کردن کسی که

قرار بوده  هنوزها تمام نشود

چرا تقلب می‌کنی قلب من؟

چرا بی‌قرار قرارهایت می شوی؟

مگر بنا نبود

                  فلسفه بخوانیم؟

                                    تاریخ برانیم؟

                                              شعر بشورانیم؟

حالا چه شده است که ناگهان....

و چه ناگهان نابهنگامی!

که من کفش‌های توقفم را

                                   هنوز

                                    سفارش نداده‌ام و

تو می‌گویی: تمام!

                         تا ناتمام بگذاری.

مگر نمی‌دانستی؟

مگر نشانت نداده‌ام

                   راه‌های نرفته‌ام را؟

مگر برایت نخوانده بودم

                 شعرهای نگفته‌ام را؟



حسین منزوی


این شعر با صدای زیبای جناب پیربادیان دانلود







  • گلی

باز آی که باز آید عمر شدهٔ حافظ

يكشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۴۶ ب.ظ

دیروز توی حافظیه یه دختر و پسر عاشق دیدم. پسره انگار بعد از مدتی از یه شهر دور اومده بود دختره رو ببینه و دختره اینقدر خوشحال بود و اینقدر بالا و پایین می‌شد از خوشحالی که دلت غنج می‌رفت از ذوق دختره. دختره یه ست آبی یواش و ملیح پوشیده بود. از وقتی دختره رو دیدم تا وقتی که از حافظیه اومدم بیرون، سوار خط شدم، رفتم پایانه، خیابون رو رد کردم، مغازه‌ها رو یکی‌یکی رد کردم قلبم داشت از جا کنده می‌شد.

باید برم یه ست لباس آبی یواش و ملیح بخرم.




  • گلی

یه روز منم پیر می‌شم.

شنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۵۵ ب.ظ

شما هم مثل منید؛ هروقت یه آدم پا به سن گذاشته رو می‌بینید دلتون هری می‌ریزه پایین؟

  • گلی

حق حق حق.

جمعه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۰۷ ب.ظ

متاسفانه این روزها یأس عمیقی در وجود “اکثر” ما رخنه کرده که طعم همه‌ی شیرینی‌ها رو کم می‌کنه.
الان شرایط کشور و مردم جوریه که برام یک سوال پیش اومده؛ می‌خوام بفهمم اگه یک ایرانی برای خودش صد میلیون دلار پول نقد داشته باشه می‌تونه خوشحال باشه؟
یعنی الان همه‌ی اختلاس‌گران و اونایی که میلیاردی ثروت اندوختند خوشحالند؟
رئیس رؤسای موسسات اعتباری که به مردم میلیاردها تومن بدهکارن خوشحالند؟
مسببین بی‌ارزش شدن پول ایران خوشحالند؟

مسئولین هم که...
نمی‌فهمم چرا مسئولین یک اقدام جدی نمی‌کنند و صرفاً وعده وعیدهای الکی و اجرا نشدنی می‌دن؟ چیزی شبیه همون شعارهای تبلیغاتیِ همه‌ی کاندیداها.

از ته دل بابت وضعی که پیش اومده متأسفم.

کاش دولتِ تدبیر و امید به احترام همه‌ی کسانی که باورش کردند و بهش رأی دادند، در این وضعیت بحرانی تدبیری می‌اندیشید و امید رو در دل این مردم زنده می‌کرد.

متاسفانه در طول تاریخ ثابت شده که در جنگ قدرت‌ها، فقط مردم هستن که نابود می‌شن.

پی‌نوشت:
۱.من برای انتخابات از هیچ کاندیدایی حمایت نکردم چون همون موقع هم نتونستم با خودم کنار بیام و شعارهای تبلیغاتی _مثل ثبات قیمت ارز_ رو باور کنم، ولی دلم می‌خواد دولتِ منتخب بتونه از پس این بحران اقتصادی بربیاد و ‌فشار رو از روی مردم برداره. از ته دل اینو می‌خوام.

۲.عزیزانی هستند که اگر این شرایط در دولت دیگری اتفاق می‌افتاد قطعا روزی صد تا پست انتقادی می‌گذاشتند ولی الان بزرگ‌ترین دغدغه‌شون حاشیه‌های موسیقی و‌ سینماست! سکوت و تعصب و ندیدن مشکلات واقعی جامعه از طرف اون‌ها که همیشه در همه‌ی مسائل نظر می‌دادند، برام عجیبه.





پ ن: متن از کانال مهراوه شریفی‌نیا.

پ ن۲: چقدر اون پی نوشت۲ حرف این‌ روزهای خیلی از ماهاست. راست گفتن دوست‌های واقعی رو باید توی روزهای سخت شناخت. حداقل یه بازیگر شعور دار پیدا شد بین این جماعت از دماغ فیل افتاده.

  • گلی

Big Little Lies

پنجشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۲۹ ب.ظ

اولش خیال می‌کنی قراره داستان خاله‌زنکی‌های زنانه‌ای شادوشنگولی رو ببینیم؛ ولی هرچقدر جلوتر می‌بینیم، قسمت‌های خاله‌زنکیش کمرنگ‌تر می‌شه و قسمت معماییش سریال بیشتر می‌شه و در اصل قراره یه سریال اجتماعی با موضوع خانواده و زن‌ها ببینیم. هفت قسمت بیشتر نیست و گویا قراره فصل دوم سریال هم ساخته بشه. (دیشب تا حالا خودمو باهاش خفه کردم)

سریال دوست‌داشتنیه؛ ولی هرچقدر جلوتر می‌ریم دردناک‌ میشه.

دارم فکر می‌کنم اگر این سریال رو مثلاً  تهمینه میلانی یا منیژه حکمت می‌ساخت یه فیلمی می‌ساخت که از دنیا و آخرت سیر می‌شدی؛ ولی این سریال با همۀ رنج‌هاش آخرش یه حس خوب رهایی داری.






پ ن: بعد از فیلم دلم می‌خواست برم این شهر مونتری و همون‌جا تا ابد زندگی کنم:|

  • گلی

شما چطور؟

چهارشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۳۳ ب.ظ

ما روزمون رو با این شعر شروع کردیم  و انگار قراره ادامه‌دارم باشه.




دریافت
  • گلی

می‌دونی که؟

سه شنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۴۳ ب.ظ

یکی از چیزهای که به شدت به آن  علاقه‌ دارم، واژه‌سازی است؛ خلق کلمه‌ها و ترکیبات تازه را دوست دارم.

بالاخره یک روز آنقدر باسواد می‌شوم، آنقدر کلمات رو بلد می‌شوم که یاد می‌گیرم واژه‌های تازه و نو خلق کنم. 

یک روز واژه‌ای می‌سازم که این حجم از دوست داشتنم را  نشانت بدهم تا آن موقع که نه دیر است و نه دور فقط «دوستت دارم».

  • گلی

بهار شویم (:

دوشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۰۹ ق.ظ
آینده سفید است و بی رنگ؛ مانند صفحه‌ای نانوشته که هیچ خطی بر آن نیفتاده و آنگاه که با ما روبه‌رو می‌شود، از قلب و جان ِما رنگ می‌گیرد. اگر انسان نبود، آینده هیچ رنگی نداشت.

آری! آینده همواره به رنگ حال ماست و به همین سبب آینده‌ای که به ما رسیده را می‌گوییم: «حال». حال، مانند نوری است که نمی‌شود آن را گرفت، گویی تا با سرانگشت ما برخورد می‌کند نامش عوض می‌شود و دیگر «گذشته» است.
افسون زمان خارج از دستان ِماست. داستان خود را بنویسیم و حال خودمان را سفید نگاه داریم. این تنها چیزی است که از اراده ما تبعیت خواهد کرد.
زمستان و بهار انسان، مقهور طبیعت نیست بلکه مسلط بر هر طبیعتی است. #بهار شویم.



  • گلی

خدایا نگاهی

شنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۱۴ ب.ظ

یه وقتایی، دلم یکجوری از آدم‌ها می‌گیره که خودم هم باورم نمی‌شه.

  • گلی

یه رمان بنویسم از خاطراتم با رانندگان اسنپی؟

پنجشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۳۹ ب.ظ
پیاده که شدم، راننده اسنپی گفت: ممنون از هم‌صحبتی‌تون خانم.


پ ن: بهم اعتماد کنیم و یه وقتایی فقط گوش‌شنوا باشیم برای هم.  


  • گلی

و این چنین گذشت امروز

چهارشنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۵۶ ب.ظ

امروز بعد یه جلسۀ مصاحبه‌طور به این نتیجۀ ژرف رسیدم که تمام عمرم رو هدر دادم. تمام عمرم رو ها.

یه جایی از کتاب کافه‌پیانو باباهه به دخترش می‌گه؛ گل‌گیسو، هیچ‌وقت یه آدم معمولی (متوسط) نباش.

من در تمام سال‌های عمرم در همۀ زمینه‌ها یه آدم حدمتوسط بودم. بس‌ که توی زندگی همه‌چیز رو شلخته درو کردم. درحالیکه باید یه زمینه رو می‌گرفتم و تا زمانیکه توش عالی نمی‌شدم نمی رفتم سراغ یه چیز دیگه.

جالب اینجاست چیزی هم تا پایان زندگی نمونده و وقت زیادی هم ندارم.

  • گلی

رونوشت به سران مملکت

سه شنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۲۱ ب.ظ

خداوند در آیۀ ۲۰۵ سورۀ بقره می‌‌‌‌‌‌فرماید:

«و چون به ولایت و حکومت رسند، در جامعه و زمین فساد می‌‌‌‌‌‌کنند و دارایی و نسل انسانی را از بین می‌‌‌‌‌‌برند. خداوند فساد را دوست ندارد».




پ ن: خوبه که خطیب‌های نمازجمعه توی نماز‌جمعه‌ها به‌جای اینکه خشکسالی و فقر و بدبختی و بلایای طبیعی رو فقط به بی‌حجابی ربط بدن، یه چندتا از این آیه‌ها رو هم برای سران مملکت و دولتمردان عزیز یادآوری کنند، شاید و البته شاید و بازم شاید یکم دوستان به‌ خودشون بیاد.


پ ن۲: من طرفدار بی‌حجابی نیستم، فقط می‌گم فسادی که خدا ازش حرف زده فراتر از چندتا تار مو است.

  • گلی

کآشوب

دوشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۱۶ ب.ظ

به‌نظرم قانون اول نویسندهٔ محشر و درجه‌۱شدن هم «داشتن تجربه‌های زیستی» است.

هرچقدر تجربه‌ها و خاطره‌های ناب داشته باشیم، نویسندهٔ بهتری می‌شیم. 

مثلاً همین یاسر مالی و محمدحسین محمدی که روایت‌هاشون توی کتاب کآشوب درجه یک شده بیشتر برای تجربه‌های درجه‌۱شون است.


پ ن: کتاب کآشوب رو اگر نخوندید، بخونید اونم قبل محرمی. 

   


  • گلی

اصلاً هم بدبین نیستم!

شنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۲۰ ب.ظ

نمی‌دونم چرا توی ایران هروقت این سلبریتی‌ها و مثلاً هنرمندها و این آقازاده‌ها و کلاً از مابهترون‌ها به خنسی می‌خورند، یادشون می‌یاد یه سری از کارهاشون رو باید برای خیریه انجام بدن.

خب آدم شک می‌کنه دیگه.

  • گلی

یکی از خصوصیات جالبی که در خودم کشف کردم اینه که در مواقعی که همه دارند از استرس میمیرن من خیلی ریلکسم و انگارنه‌انگار؛ مثلاً یادمه برای دفاع پایان‌نامه‌ام استاد راهنمام از قبلش می‌گفت: اصلاً استرس نداشته باش. خیلی جلسه راحته. بعد من خیلی ریلکس بودم و می‌گفتم اینا چیه که دکتر می‌گن. برای چی باید استرس داشته باشم اصلاً. روز دفاع همه رنگ‌ها زرد و سفید شده بود من تازه ساعت ۹ صبح اون روز داشتم پاورپوینتی که آماده می‌کردم رو می‌خوندم و یه اپسیلون استرس نداشتم.

همین چند روز رفته بودم مصاحبۀ دکتری اول صبحی همه با استرس داشتند پایان‌نامه‌ها و مقاله‌هاشون رو می‌خوندند بعد من تازه یادم اومد باید مثلاً پایان‌نامه‌ام رو می‌آوردم. هرکسی هم که از اتاق مصاحبه می‌اومد ترس‌ولرز داشت. بعد من رفتم توی جلسه روبه‌روی اون دکتر خشنه نشستم و با خنده بهش می‌گم: از من سؤال‌های آسون بپرسید بچه‌ها. دکتر بداخلاقه همچین نگاهم کرد که یعنی گورت رو با دست‌های خودت کندی.

آخر مصاحبه دکتر بهم می‌گه: توی این چند روز که مصاحبه کردم، تو هم اعتمادبه‌نفس خوبی داری و هم شجاعت بی‌نظیری داری؛ ولی یادت باشه توی مصاحبه‌های این مدلی این قدر شجاع  نباش چون بعضی‌ها باهات لج می افتند و در آخر هم کلی از فن‌بیانم تعریف کرد.


داشتم این مرحلۀ حذفی خندوانه رو نگاه می‌کردم دختره همچین استرس داشت که همش می‌گفتم واقعاً اینهمه استرس ارزشش رو داره. باورکن من اونجا بودم هرهروکرکر راه می‌انداختم تا این حد رله خدا آفریدم. خلاصه انگار یه چیزی رو خدا یادش رفته توی وجود من بذاره، که همه‌چیزا برام شبیه یه جکه.

  • گلی

راست گفته خب

پنجشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۱۶ ب.ظ

وبلاگ شب بی‌سحر هم توی وبلاگش زده: برای احوال دل‌های بی‌قرار هم دعا کنیم.



  • گلی

تا این حد مهربون.

پنجشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۱۴ ق.ظ

راننده اسنپی که برای خودش کولر روشن نکرده؛ ولی وقتی می‌بینه تو گرمته کولرش رو روشن می‌کنه و کولر رو تمام روی تو تنظیم می‌کنه، گلی است از گل‌های بهشتی.

  • گلی

ما هیچ ما فقط نگاه نگاه

چهارشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۷، ۱۰:۳۸ ق.ظ
الرِّجالُ قَوّامُونَ عَلَی النِّساءِ (سوره مبارکه نساء آیه ۳۴) . می‌فرماید: مردت که مرد باشد، می‌ایستاندت!



بانو عطیه میرزایی هم آیۀ بالایی رو با همین ترجمه کانالش گذاشته.  آدم آیه و ترجمه‌اش رو  که می‌خونه، دود از مخش می‌زنه بیرون. باورکنید حتی امریکا و اسرائیل دشمنان این‌وری و اون‌وری نتونسته بودند همچین تحریفی رو در قرآن به‌وجود بیارن که الحمدالله ایشون تونستند.




  • گلی

اسکار و خانم صورتی

سه شنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۱۳ ق.ظ

:::یک

سال ۹۷ کتاب زیادی نخوندم؛ ولی محشرترین کتابی که تا الان خوندم کتاب اسکار و خانم صورتی است. فوق‌العاده است این کتاب. بی‌نظیر و حال خوب کن.


:::دو

وریا که چاپ شد تصمیم گرفتم هرکتاب دیگه‌ای که نوشتم قبل از اینکه به دست ناشر بدمش حتماً به سه‌نفر (۱: کسی که ادبیات داستانی رو خوب می‌شناسه ۲: یه کودک یا نوجوان ۳: یه ویراستار کتاب کودک و نوجوان) بدم بخوننش و وقتی تأیید این سه‌نفر رو گرفتم بدمش دست ناشر.

خیلی وقت بود که کتاب دوم رو شروع کردم؛ ولی همین اول کاری دلم می‌خواست یکی بخونش؛ پس دادمش به یکی از بهترین دوستان کتاب‌خونم که من همیشه به کتاب‌هایی که خونده و قلمی که داره حسودی می‌کنم.

داستان رو خوند و نظراتش رو داد. شبش بهم پیام داد که زهرا‌سادات (هزاربار بهش گفتم بهم بگه سیده‌زهرا به خرجش نرفت که نرفت؛ ولی الان که فکر می‌کنم زهراسادات هم خوشگله) که یه کتاب برات پیدا کردم که خیلی به‌دردت می‌خوره و حتماً بخونش.

کتاب رو خودش زحمت کشید بهم هدیه داد و قرار شد باهم بخونیمش که البته فرصت نشد باهم بخونیم پس تک‌تکی خوندیم و نگم که چقدر خوب بود و پر از حس‌های خوب.

این رفیقم خیلی امید داره که من آیندۀ نویسندگیم روشنه و فلان و بهمان (خودش می‌گه؛ راست و دروغش با خودش) ولی باور کنید من هرچقدر نویسندۀ خوبی هم بشم نمی‌تونم کتابی به این محشری بنویسم.



:::سه

کتاب قصۀ اسکار رو روایت می‌کنه که سرطان داره و دوازده روز بیشتر برای زندگی وقت نداره. پرستارش بهش می‌گه توی این دوازده روز تو می‌تونی یکی از سال‌های زندگیت رو تصور کنی و با اون رؤیا زندگی کنی. اسکار همین کار رو می‌کنه و هرروز یکی از دوره‌های زندگیش رو به صورت یک نامه به خدا روایت می‌کنه. کتاب برخلاف موضوع غم‌انگیزی که داره، شاد و سرزنده است.



:::چهار

هشت روز بیشتر فرصت زندگی کردن ندارم. دلم می خواد مثل اسکار بشینم هشت دوره از زندگیم رو رؤیا ببافم و زندگی کنم.

بیا فردا بریم یه سفر نکرده رو باهم تجربه کنیم و توی رؤیاهامون زندگی کنیم.



::::پنج

یه جایی مامی صورتی (پرستار اسکار) می‌نویسه: من سرشار از عشق هستم. عشقی که داره منو می‌سوزونه. اون اونقدر بهم داده که برای بقیۀ زندگی هم دارمش.

آیا همین جمله دلیل کافی نیست که بلند شید برید اولین کتابفروشی و کتاب رو بخرید و بخونید.



:::شش

کلی از انتشارات این کتاب رو ترجمه کردند؛ ولی با برش‌هایی که من از کتاب‌های ترجمه خوندم بهترین ترجمه برای انتشارات کتابستان و ترجمۀ خانم معصومه صفایی راد است.



  • گلی

روز دختر خیلی هم مبارکه

يكشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۳۸ ق.ظ

مردم کشورهای دیگه، از کوچک‌ترین فرصت‌ها استفاده می‌کنند برای فستیوال برگزارکردن و جشن‌گرفتن و ما ایرانی‌ها هرچی جشن و شادی هست رو برای خودمون زهرمار می‌کنیم؛ چون از بچگی یادگرفتیم بدترین قسمت ماجرا رو ببینیم.

نمونه‌اش همین روز دختر. اینقدر برای خودتون سفسطه نبافید که آره چون ممکنه فلان برداشت رو کنند پس من تبریک نمی‌گم و اصلاً از این نگاه جنسیتی بدم میاد. بعد پست‌های فمنیستی بزنیم و آه سرد بکشیم و توی کانال‌هامون پست‌های غمگین صدمن یه غاز بزنیم که آه ای دریا و ای کوه مرا در آغوش بکشید که دیگر ایران جای زیست نیست و آه و صدافسوس که زنی غمگین بیش نیستم و کوفت و زهرمار.

اگر کسی برای روز دختر جک می‌سازه و مسخره‌بازی درمیاره مهم نیست تو قشنگ اجراش کن و از این روز استفاده کنید برای شادبودن تا کی غم‌وغصه‌خوردن اونم به‌خاطر حماقت بعضی‌ها. خوش باشید چون دنیا همین دو روز بیش‌تر نیست.



پ ن: دیشب سیدعلی توی گروه خانوادگیمون گفت: دخترا سریع شماره حسابتون رو بدید کادو روز دختر رو براتون واریز کنم، حسین داداش کوچکم شماره‌حساب نامزدش رو فرستاد و گفت: مهساگلی از ۸اسفند دختر این خانواده شده. اینو گفتم که بهتون بگم اون چیزای مسخره‌ای که برای روز دختر فمنیست‌ها از خودشون درمیارن یه جک بیشتر نیست وقتی که خودتون باور نداشته باشید.



  • گلی

کفش‌هایش

جمعه, ۲۲ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۳۵ ب.ظ

به دلم موند اگر چالشی برگزار شد. توی دنیای مجازی به این بزرگی یه جوانمرد  برای رضای خدا منو دعوت کنه به اون چالش؛ یعنی یه جوری کم کاری کردید که برای من شد فانتزی.

یه چالش برگزار شده به اسم نویسندگی کتاب، یا یه چیزی توی همین مایه‌ها. از اونجایی که هیچ‌کس منو دعوت نکرد خودم به‌صورت خودجوش شرکت می‌کنم.


اگر روزی روزگاری یه نویسندۀ خیلی خفن شدم. از همین مدل نویسنده‌ها که ملت بی‌کار برای داشتن امضاشون صف می‌بندند. یه کتاب می‌نویسم که راویش کفش‌ها هستند. این کفش‌ها قراره قصۀ زندگی دوتا آدم رو بگند، که سه شب رو توی خیابون‌های شیراز باهم گز می‌کنند و از همه‌چیز حرف می‌زنند و حرف می‌زنند.

.

.

.

خب قرار نیست همۀ داستانم رو لو بدم که؛ ولی یکی از فانتزی‌هام نوشتن همچین داستانی شده. خیلی هم خارجی و خفن.



پ ن: چون هیچ‌کس منو دعوت نکرده به این چالش، خیلی عقده‌ای طور منم هیچ‌کس رو دعوت نمی‌کنم؛ ولی دروغ چرا دلم می‌خواد بدونم دو تا وبلاگ‌نویس اگر بخوان داستانی رو بنویسند چی می‌نویسند. اون دوتا وبلاگ‌نویس می‌تونند خودشون حس ششمون کار کنه و حدس بزنند خودشونند و توی این چالش شرکت کنند: آیکون خانم مارپل‌ مثلاً

  • گلی

برای صاحب وبلاگ کویریات

چهارشنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۵۱ ق.ظ
رفیق شفیقم همیشه یه حرف خوبی می‌زد. می‌گفت هروقت دیدی یه نفر، اکانت‌های فضازی مجازیش رو حذف کرد؛ یعنی خودکشی کرده. یعنی دنیا اونقدر براش تنگ و سخت شده که دلش نمی‌خواد حداقل اون تکه از خودش رو که توی فضای مجازی ساخته رو ببینه دیگه.
من هیچ‌وقت هیچ‌کدوم از اکانت‌های فضای مجازیم رو حذف نکردم، رهاش کردم ولی حذف نه؛ ولی هفتۀ پیش زدم و خیلی از من‌هایی که اینجا و اونجا بود رو حذف کردم. کانالم، بلاگفام و حتی اینجا رو هم حذف کردم. خیلی خسته بودم و از من‌هایی مجاریم بدم می اومد برای همین پاکشون کردم که جلوی چشمم نباشند.

از اونجایی که بیان ۴۸ ساعت فرصت می‌ده برای حذف که اگر پشیمون شدی، راه برگشت داشته باشی، دقیقۀ نود اینجا رو از حذفی درآوردم.
می‌خوام بگم حال آدم‌هایی که وب‌هاشون رو حذف می‌کنند می‌فهمم. خستگی‌هاشون رو، استیصالشون رو، اینکه دیگه حتی کلمه‌ها هم نمی‌تونند حالشون رو خوب کنه.

وقتی آبان توی وبش نوشت وبلاگش تا اطلاع‌ثانوی تعطیله دلم شکست حتی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو می‌کنه ناراحت شدم؛ ولی می‌دونستم باید به حالش احترام بذارم. می‌دونم آبان روزهای سختی داشت توی این دوسال. دوسال، آبان خودش رو با چنگ و دندون روی پا نگه داشت.
همیشه می‌گم آدم‌ها چقدر باید بی‌رحم باشند که دل کسی مثل آبان رو بشکنند و آیا این آدم‌ها واقعاً به آخرت اعتقادی دارند؟

اما دیشب فهمیدم  که وب کویریات کلاً تعطیل شده. واقعاً و از صمیم قلب ناراحت شدم. وبلاگ کویریات رو دوست داشتم. دغدغه‌های صاحبش رو، اون استیصالی که بین کلمه‌هاش بود رو می‌فهمیدم، از اون وب‌هایی بود که من حتی اسم صاحبش رو نمی‌دونستم؛ ولی قد یه دنیا براش احترام قائل بودم. کامنت‌هایی که اینجا گذاشتند همشون روی هم رفته قد انگشت‌های یه دست نمی‌شد؛ ولی حساب شده بود و برای من یه تلنگر بود.

چند روز پیش به یکی از دوستام می‌گفتم وبلاگ کویریات انگار ذهن‌خوانی می‌کنه و هروقت من و تو دربارۀ یه موضوعی حرف می‌زنیم اونم توی وبش حتی در حد یه خط دربارۀ اون موضوع می‌گه.

پست‌هاش بلند و بود پر از غم؛ ولی شادی و حال خوب هم کم توش نبود؛ مثلاً همین دو سه روز پیش توی وبش زده بود، سرراهت می‌نشینم تا تو برگردی به شیراز و من از ته دل از همین یه تکۀ پستش خندیدم.
توی وبش زده بودند که شاید از یأس و ناامیدی نوشتن گناه باشه و اصلاً شاید برای همین وبش رو پاک کردند و من میگم اگر از یأس و ناامیدی نوشتن گناهه، بذار تا ته دنیا گناهکار بمونیم؛ ولی بنویسیم. 
بسکه همه‌چیز برامون گناه بود یادموون رفت زندگی کنیم.
همۀ این‌ها را گفتم که بگم، این روزها می‌دونم حال خیلی‌ها خوب نیست هرکسی هم به یه دلیلی؛ ولی این روزهای بد هم می‌گذره. مثل همۀ روزهایی بدی که گذشت. فقط سرجدتون برای خوب شدن حالتون اولین کار حذف‌کردن وبلاگ‌هاتون نباشه. مثل بیان باشید ۴۸ساعت به خودتون فرصت بدید و نفس عمیق بکشید و اصلاً چند روز سراغ وب‌هاتون نیاید و وقتی حالتون خوب شد دوباره شروع کنید به نوشتن.
اصلاً مگه همین وب کویریات برای من کامنت نذاشت که از توی خود رفتن چیزی درنمیاد و آدمیزاد باید از خودش دربیاد تا حالش خوب بشه. برای ما وبلاگ‌نویس‌ها ننوشتن یعنی توی خود رفتن، پس از خودتون بیرون بیاید و بنویسید دوباره.



پ ن: و ای کاش دوباره بنویسید، صاحب وبلاگ کویریات.
  • گلی

مثل همون شوروحال بچگی‌هام

چهارشنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۲۶ ق.ظ
بچگی‌هام یه سری از کارتون‌ها رو خیلی دوست داشتم و دلم می‌خواست دنبالشون کنم؛ ولی از اون‌جا که صداوسیمای محترم برای پخش کارتون‌ها از هیچ الگوریتم مشخصی پیروی نمی‌کرد من مجبور می‌شدم کل هفته و کل روز رو جلو تلویزیون بشینم، ببینم آخرش کی کارتون دوست‌داشتنیم پخش می‌شه. حالا شده حکایت این روزهام که زل می‌زنم به صفحۀ بروز شده‌های وبلاگ ببینم کی اون وبلاگه به‌روز می‌شه و قراره صاحبش چی بنویسه  و مطلب بعدیش چیه، دربارۀ چیه و از این حرف‌ها.
دقیقاُ شبیه این سریال‌های نود قسمتی که هرشب پخش می‌شه و تو در تمام طول روز به قسمت بعدیش فکر می‌کنی که شخصیت‌های قصه امشب قراره چکار کنند و چه بلایی سرشون میاد.


  • گلی

خواب‌هایی که می‌بینم

سه شنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۵۴ ق.ظ

خواب دوتا تابوت دیدم.

دوتامون بالای تابوت‌ها ایستاده بودیم و به داخلش زل زده بودیم. آروم رفت توی تابوت نشست و دستش رو به سمت من کشید که منم برم.

با تردید نگاه تابوت کردم. گفت نترس زهرا، دیگه درد نمی‌کشیم. دستم رو بردم سمت دستش خندید. یه‌هویی صدای پدرم اومد که کجا داری میری، مگه پنجشنبه مصاحبه نداری بعد دستم رو کشید و برد.

نگاهش کردم، گفت یعنی تنهایی برم؟

نگاهم رو که دید، گفت پس زیاد منتظرم نذار، منتظرت می‌مونم زود بیا. گفت می‌دونی که؟ گفتم می‌دونم، تو هم می‌دونی؟ گفت: آره خیلی زیاد.

بعد توی تابوت خوابید و شکل یه پرنده شد و پر کشید و رفت توی آسمون.

  • گلی

ته دنیا

دوشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۴:۰۶ ب.ظ

خوبی اینکه نه تلویزیون نگاه می‌کنم نه اینستا دارم نه توئیتر و نه فیس‌بوک اینه که نمی‌فهمم توی این کشور چی می‌گذره.

مثلاً هی میرم تلگرام شما هی دارید از صداوسیما و اون رقاصه می‌گید من نمی‌فهمم اصلاً دربارۀ چی حرف می‌زنید. اون سری هم که توی خرمشهر کلی اتفاق افتاد من نفهمیدم. بعد کلی وقت من تازه وسط‌های بحث‌های سیاسی بچه‌ها فهمیدم انگار یه خبرایی هست.


دلم می خواد برم یه کشور خیلی خیلی دور که هیچی نباشه. نفت نباشه، آقازاده نباشه، سیاست‌مدار نباشه، سلبریتی نباشه، روشنفکر نباشه، آخوند نباشه اصلاً هیچ‌چیزی نباشه فقط یه مشت آدم باشیم که دلمون بخواد مثل آدمیزاد زندگی کنیم همین.


مثل این دختره شاد باشم فقط.



  • گلی

.

سه شنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۴۹ ب.ظ

خواب یه دوچرخه دیدم که کنار یه دیوار زنجیرشده بود و اون مجنون‌وار و شیدا روی زمین با گچ سفید می‌نوشت:

 + چندتا دوسم داری؟

_ از چند؟

+ از ده.

_ ده تا.


نوشتنش که تموم شد. بلندشد خونه‌های شش‌خونه‌ای که روی زمین کشیده بود رو یکی‌یکی لی‌لی کرد.


منم انگار با یه فاصلهٔ چندمتری اونورتر کنار یه چنار ایستاده بودم و نگاهش می‌کردم و دوتا از دوستاش اونورتر ما با تعجب به‌کارهاش نگاه می‌کردند.



پ ن: باید یه مخترع پیدا بشه، یه ماده‌ایی چیزیی اختراع کنند برای نگه داشتن حال خوب آدم‌ها. 

  • گلی

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود ولی

پنجشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۵۵ ق.ظ

+سبک شدم ولی.

-سبک خوب یا بد؟

+ سبک افتضاح.

  • گلی

دروغ‌های کوچک اما بزرگ

چهارشنبه, ۶ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۵۶ ب.ظ
دروغ‌گوهای خوبی نیستیم چرا؟
  • گلی

چرا، چطور و چگونه؟

چهارشنبه, ۶ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۰۲ ب.ظ

:::یک

زنان اساساً قصه‌گواند. بچه که بودیم این مامان‌ها یا بی‌بی‌ها بودند که برامون شب‌ها قصه می‌گفتند. بعد وسط اون قصه‌ها درس زندگی بهمون یاد می‌دادند. درس خوب‌بودن، وفاداربودن، مهربان بودن و کلی چیزهای ریزودرشتی که خیال می‌کردند وقتی بزرگ شدیم به کارمون میاد.



:::دو

توی ماه رمضون عمه‌ام سرخود منو  توی یه گروه مذهبی اضافه کرد که قرارشون این بود که هرروز به مدت چهل روز حدیث‌ کساء یا زیارت عاشورا بخونند. خب وقتی دیدم به گروه اضافه شدم بی‌خیالش شدم و گفتم منم حدیث کساء رو می‌خونم.

بعد از بیست روز توی گروه دوتا سؤال کردم، اول اینکه پنج تن آل عبا رو به ترتیب بگید و دوم اینکه به نظرتون چرا ما حدیث کساء می‌خونیم درحالیکه حدیث کساء مثل خیلی از دعاهای دیگه نیست. مثلاُ مثل دعای کمیل نیست که بخواد از خدا چیزی رو طلب کنه، مثل دعای توسل نیست و مثل خیلی از دعاها و زیارت‌ها نیست و اساساً داره یه اتفاق رو تعریف می‌کنه و در واقع یه قصه است. چرا این قصه اینهمه توصیه شده به خوندنش؟ چرا می‌گن حضرت زهرا خیلی توصیه کردند این حدیث رو بخونید و به بچه‌هاتون حتماً یادش بدید.

واکنش‌ها خیلی جالب بود.

یکی همون اول گفت: آخه فلان فلان شدۀ بی‌بصیرت، بی‌دین عقده‌ای چرا حرف مفت می‌زنی من از همون روز اول که این حدیث رو خوندم  حاجت گرفتم، اگر تو نمی‌دونی چرا حدیث کساء می‌خونی و حاجتت رو نگرفتی مشکل از گیرنده‌هات است.

یکی هم گفت: هر آدم که یه کوچولو سواد داشته باشه می‌دونه چرا حدیث کساء می‌خونه، تو هم که نمی‌دونی مشکل خودته.

و کلی از این واکنش‌ها. از پنج تن آل عبا چیزی نگم که یکی جواب داد: ۱:حضرت محمد، ۲:امام علی، ۳: امام حسن ۴: امام حسین ۵: حضرت زهرا ۶: حضرت زینب.

فقط سؤال این بود که یعنی حتی شمارش هم بلد نبود این بنده خدا، اینکه شد شش تا. بعد در جواب گفتند حاج آقای محلشون گفتند توی این دوره حضرت زهرا، حضرت زینب رو هم باردار بودند پس حضرت زینب هم جزو آل عبا هستند.

نیازی نیست که بگم، حتی یک نفر درست نگفت این پنج تن رو.


و جالب‌تر اینکه این گروه همه آدم‌هایی بودند که در خانوادۀ مذهبی بزرگ شدند و ایضاً اینکه بافراد اسوادی بودند. یعنی حداقل، مدرک دیپلم رو داشتند نه آدم‌های بی‌سواد و از همه‌جا بی‌خبر.


:::سه

یه کتابی هست به اسم «ریشه‌ها». کتاب درواقع قصۀ واقعی اینه که چطوری سیاهپوست‌ها به بردگی امریکایی‌ها در اومدند. شخصیت داستان شخصی است به اسم کونتا کینته. کونتا و هم قبیله‌هاشون مسلمان بودند و اینکه کونتا به دخترش کینز(البته اگه اسمش رو درست گفته باشم) داستان زندگیش رو تعریف می‌کنه و به دخترش وصیت می‌کنه که این داستان رو به بچه‌هاش یاد بده.

هرکدوم از نسل های کونتا داستانش رو این‌طوری برای بچه اش تعریف می‌کنه که: پدر تو همچین شخصی بوده و پدر پدرت فلانی بوده تا می‌رسیده به کونتا که جدمون و قصۀ زندگی ما این شکلیه که ....

توی قرن حاضر آقای الکس هیلی از نواده‌های کونتا کینته همین ریشۀ خانوادگی رو می‌گیره تا برسه به جدش و قصه‌اش رو روایت می‌کنه و چه کتاب محشری هم شده، توصیه می‌کنم حتماً بخونیدش.


:::چهار

کتاب ریشه‌ها رو که می‌خونی و از اونجایی که کونتا و قبیله‌اش مسلمان بوده حدس می‌زنی که کونتا احتمالاً حدیث کساء رو خونده بوده و داره از حدیث کساء تقلید می‌کنه و اینطوری قصۀ زندگی‌شون رو به نسل‌های آینده‌ش یاد می‌ده.



:::پنج

از اونجایی که حضرت زهرا مثل همۀ مادرها عادت به قصه‌گویی داشته، قصه و شرح‌حال زندگی و چگونگی ادامه‌دار بودن نسلشون رو هم با قصه‌گویی به فرزندها و نسل‌های آینده‌ش یاد می‌ده و چقدر قشنگ حس و نگرانی مادرانه‌شون توی این حدیث و قصه هست. برای همین هم است که این حدیث مثل دعاهای دیگه نیست چون تفاوت نگاه زن‌ها و مردها به آینده رو نشون میده. حضرت زهرا به روش مادرانه قصه می‌گه و درس زندگی میده و امام علی به روش مردانه سبک و الگوی زندگی دستت می‌ده.



:::شش

به بچه‌هامون گفت‌وگو کردن و از همه مهم‌تر فکر کردن رو یاد بدیم.

تا اینکه یه نفر یه چیزی گفت بهش حمله نکنیم. برای بچه‌هامون شک و تردید و سؤال ایجاد کنیم و مطمئن باشیم این شک و تردیدها باعث رشدش میشه. اجازه ندیم طوطی‌وار مثل ما آدم‌های مذهبی یا روشنفکری بشند که خودشون دلیلش رو هم نمی‌دونند.



:::هفت

آقای دیوید آلموند توی کتاب «گل» فلسفۀ وجودی خدا رو زیر سؤال می‌بره و نوجوان رو به چالش می‌کشه که فکر کنه آیا واقعاً خدایی هست، اصلاً کلیساها برای چیه و کلی سؤال‌هایی که تو رو قلقلک میده. چرا ما از این مدل کتاب‌ها برای نوجوان‌ها نداریم.

بچه‌ای که بهش می‌گن پنج تن آل عبا ولی شش‌تا برات ردیف می‌کنه و برای دلیلش می‌گه چون حاج‌آقای مسجد گفته. خب این فاجعه است. نیست؟





  • گلی

Something Borrowed

سه شنبه, ۵ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۰۷ ق.ظ

همیشه هم که نباید فیلم‌های درجه یک دید. فیلم هایی که همه دوسش دارند، منتقدها کلی تحویلشون گرفتند، کلی جایزه بردند و امتیازهاشون توی همۀ نظرسنجی‌ها بالاست.

یوقتایی هم اونقدر ذهنت درگیره که دلت یه فیلم آروم می‌خواد. یه فیلم که شخصیت‌های دوست‌داشتنیش آخر فیلم خوشحال باشند.

برای من فیلم "قرض گرفته شده" همین مدلیه و اون سکانسی که ریچل زیربارون بعد کلی کلنجاررفتن با خودش تصمیم می‌گیره حرف دلش رو به دکس بگه و بدو بدو میره سمت دکس و بین نفس‌نفس زدن‌هاش داد می‌زنه: دکس اون روز بعد کافه من نباید می‌رفتم. بعد دکس یه جوری سرش رو تکون می‌ده که انگار خیلی دیره برای شنیدن این حرف‌ها، همین یه سکانس می‌ارزه به خیلی از فیلم‌های جایزه گرفته.


و باور کنید زندگی خیلی از ماها شبیه سرگذشت شخصیت‌های همین فیلم‌های جایزه نگرفته است. بعد ما خودمون رو زیر فیلم‌های خیلی خاص قایم کردیم، درحالیکه هیچ شباهتی به ما ندارند.


ما که بلد نیستیم چیزهای از دست رفته رو تغییر بدیم، بذار حداقل با دیدن خارجی‌هایی که این قدرت رو دارند خوشحال باشیم.

  • گلی

خداحافظ جام‌جهانی، خداحافظ حال خوب.

سه شنبه, ۵ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۳۲ ق.ظ

ما اینقدر کشور غمگینی هستیم که حتی اگر توی جام‌جهانی هم حذف بشیم، می‌ریزیم توی خیابون‌ها و شادی می‌کنیم؛ چون می‌دونیم فردا که بشه مثل قصهٔ سیندرلا همهٔ سحرها باطل میشه و ما میشیم همون آدم‌های غمگین همیشگی.

باز باید چرندیات حسن روحانی رو بشنویم، دزدی‌های سران مملکت رو ببینیم و فقط آه بکشیم،  گندکاری آقازاده‌ها  رو ببینیم و صدامون درنیاد و کج فهمی سلبریتی‌ها رو ببینیم و به خودمون فحش بدیم و بازار آشفتهٔ اقتصادی حالمون رو خراب کنه و فقط به فردای نامعلوم چشم امید داشته باشیم.


برای همین از ثانیه‌ثانیهٔ اتفاقات برای جیغ کشیدن و شاد بودن استفاده می‌کنیم، حتی اگر واقعیت اون اتفاق تلخ باشه.


پ ن: چه شبی شد امشب. 


  • گلی

روز هفتم

دوشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۷، ۱۰:۰۷ ق.ظ

برای شهری که زلزله‌ای ویرانش می‌کند سال‌ها زمان نیاز است تا آباد شود. اگر بشود. روز بعد از زلزله کسی از خرابه‌ها انتظاری ندارد. روزهای بعد زلزله هم. ماه‌های بعد زلزله هم. تو اما هرشب، هر روز، گاهی چند بار در روز، می‌افتی به جان ِاین جان ِخسته، ویرانش می‌کنی، شدیدتر از هر زلزله‌ای، و صبح، همه از من یک شهر آباد می‌خواهند ..

 دوازده ساعت است سرپا ایستاده‌ام، مشت خورده‌ام اما ایستاده‌ام. یکی زده‌ام ده تا خورده‌ام اما ایستاده‌ام.

اینکه در این لحظات پایانی گوشه رینگ به دامم بیاندازی و بزنی و بزنی و بزنی مردانگی نبود ...

می‌شنوی، یکی دارد می‌گوید بازی تمام شد. تماشاچیی‌ها رفته‌اند. داور هم. مربی‌ها هم. سالن خالی ِ خالی است. پرنده پر نمی‌زند. مسئول سالن آمده. کلید در دست. آمده که در را ببندد. تو اما رها نمی‌کنی. من اما گوشه رینگ هنوز دارم می‌خورم ... قسم به شب‌هایی که شب تنها یک کلمه بود. و آن کلمه استصیال بود ...


پ ن: متن از وبلاگ کویریات

  • گلی

روز ششم.

يكشنبه, ۳ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۱۷ ق.ظ

رفیق شفیق من فقط وقتی اینقدر مهربون میشه که سفر باشه. اگر توی ایران بود به‌جای اون بانو می‌گفت: فلان فلان شدهٔ بی‌بصیرت مثلاً.





پ ن: رفیق شفیقمون فرمودند، اگر سفر می‌کردی می‌فهمیدی دنیا یه جور دیگه هم هست، دنیایی پر از آرامش، بی‌دغدغه، خالی از روابط زجرآور، پر ازخنده، موسیقی و رقص.

حالا من اهل رقص نیستم؛ ولی خب بقیه اش رو قبول دارم.


  • گلی

روز پنجم

شنبه, ۲ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۳۸ ب.ظ

غزل چهار حافظ، یه غزل عاشقانهٔ پر از درده. دو تا بیتش رو من خیلی دوست دارم و واقعاً شرح حاله. 


:::بیت اول 

صبا، به لطف بگو آن غزال رعنا را 

که سربه کوه و بیابان، تو داده‌ای ما را. 

(آقا یا خانم صبا، لطفاً و با مهر و مهربونی جوری که به معشوق من برنخوره بگو، من که آدم سربه راهی بودم تو من رو آوارهٔ کوه و بیابون کردی و باعث این حال بد من شدی)


:::بیت دو

چو با حبیب نشینی و باده پیمائی 

به یادآر محبان بادپیما را

(وقتی با محبوب خودت نشستی و حال دلت خوبه و خوشحالی، به یاد منی باش که تو رو دوست دارم و می‌دونم این دوست‌داشتنم وقتی تو خودت معشوق داری کار بیهوده‌ای بیش نیست) 


مشق شب هم بیت دوم باشه و از روش اونقدر بنویسیم که انگشت‌هامون تاول بزنه.

  • گلی

روز چهارم

جمعه, ۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۲۸ ب.ظ

:::یک

خوشحالم؛ چون یه نفر رو توی این شهر می‌شناسم که حالش خوبه و خوشحاله.



:::دو

امروز دلم می‌خواست برم، چمران. برم اون داالرحمۀ خوشمزه.

ساعتم رو گذاشتم و بلند شدم ولی خب حالم اونقدر بد بود که نتونستم از جام بلند شم حتی. نمی‌دونم چرا اینهمه اصرار دارم خودم را رو تا این حد آزار بدم؟



:::سه

یکی از بچه‌ها، یه کار ویراستاری بهم داده که انجامش بدم. صفحه‌هاش زیاد نیست؛ ولی از دوشنبه تا حالا فقط ویرایش صوریش کردم. هر روز به خودم می‌گم فردا حالم خوب میشه و انجامش می‌دم. هنوز اون فردا نیومده انگار.



:::چهار

در فردا «تو» را به نام کوچکت صدا خواهم زد.

  • گلی

روز سوم

پنجشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۴۹ ب.ظ

 


دریافت

 

پ ن: دلم می‌خواد وقتی این آهنگ تموم میشه، منم تموم بشم.

 

  • گلی

اینقدر بدم میاد از این نوع نگاهشون

پنجشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۵۱ ق.ظ

یه‌جوری احسان رضایی توی کانالش نوشته: "بعضی از کانال‌ها درگذشت صدرالدین شجره رو به اشتباه به استاد!!! شجریان نسبت دادند" انگار صدرالدین شجره بچۀ سرراهی بوده و استاد!! شجریان بچۀ قیصر روم.


  • گلی

روز دوم

چهارشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۲۳ ب.ظ

نه کشتی منو نه گذاشتی زندگی کنم.

  • گلی

روز اول

سه شنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۵۱ ب.ظ

جناب حافظ چندبار گفته بودند که چرا به دیدنم نمیای. خب امروز شال و کلاه کردیم رفتیم خدمتش و قرار بود یه سری حرف‌های درگوشی بهمون بگه که حضرتش فرمود: این جهنمی که توشی باعث و بانیش خودتی.

من دیگه نمی‌دونم به چه زبونی بگم غلط کردم که آدم و عالم هی اینو توی سرم نکوبند که مقصر خودت بودی.

در آخر هم فرمودند به دیدنش برو. بهش گفتم، شرمنده این یکی هستم رفیق. من برم دیدنش که چی بشه حالا؛ ولی از ایشون اصرار که برو به دیدنش و از من انکار. خلاصه اینکه خدا آخر و عاقبت همه رو ختم به خیر کنه.


  • گلی

خودآزاری یعنی بشینی همچین چیزی گوش بدی.

سه شنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۰۷ ق.ظ

 


دریافت

 

 

پ ن: با این حسن سلیقه‌ام چرا بهم ایمان نمیارید؟

  • گلی

خسته‌ام خدا می‌فهمی؟

دوشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۳۱ ب.ظ

خدایا، از این جهنم نجاتم بده.


  • موافقین ۸ مخالفین ۰
  • ۲۸ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۳۱
  • گلی

بی‌خبری خوش خبریه باور کنید.

دوشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۳۷ ق.ظ

یه جایی از دعای کمیل می‌گه: و چه توصیف‌های خوبی که تو مستحقش نبودی ولی خدا این توصیفات خوب رو از تو بین بنده‌های دیگه‌اش رواج داده.

اولش ته دلت غنج میره که اوووه چه لطفی در حقم کرده خدا؛ ولی وقتی می‌بینی این لطف رو خدا در حق همۀ بنده‌هاش کرده و نه فقط تو تازه می‌فهمی چه کلاه گشادی سرت رفته؛ چون تو آدم‌ها رو خوب‌تر از اون چیزی که هست می‌بینی و این تو رو به اشتباه می‌اندازه در شناخت آدم‌ها.


  • گلی

من منتظرت هستم آقای فردا.

يكشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۴۷ ب.ظ

یه روز توی تقویم هست به اسم فردا.

فردا قراره کلی اتفاق‌های خوب بیفته.




  • گلی

و این چنین بود

يكشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۰۹ ق.ظ

هیچ‌وقت بدون رؤیا زندگی نکن.


+ برای همین دارم، کشورهای که نیاز به ویزا ندارند رو چک می‌کنم.

  • گلی

.

يكشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۲۳ ق.ظ

به هر حال آدمی بی‌یاد چشمای کسی بازم زنده می‌مونه. 


+ و حتی بی‌یاد صدا و کلمه‌ها و حرف‌ها. 

  • گلی

وحشی بافقی

جمعه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۵۳ ب.ظ
:::یک
بر کسانی که ببینند به روی تو هلال
عید باشد همه روز و همه ماه و همه سال



:::دو
از من می‌شنوید، دنیا دیگه ارزش زندگی کردن نداره.
کاش خدا، دکمۀ استوپش رو می زد فقط.


  • گلی

مامان فداش بشه.

جمعه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۲۰ ق.ظ

این روزها، بیشتر از هرچیزی دلم برای پسرم، یحیی تنگ شده.

چقدر جای بچه‌ام توی این دنیا خالیه.

  • گلی

هوای تو

پنجشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۴۴ ب.ظ

:::یک

یه روز قبل اینکه برم مشهد، به حسابم یه پولی واریز شد که نه کم بود نه زیاد. به اعضای خونواده گفتم: کسی پولی به حسابم ریخته که همه دسته جمعی و یکصدا گفتن: من، من، من ریختم که یعنی هیچکدومشون نفرستادند.

ددی جان گفتند شاید انتشارات به حسابت ریخته. گفتم اگر انتشارات ریخته بود خبر می‌داد تازه قسط دوم انتشارات برای مهرماه هست نه الان.

خلاصه ما به هرکی گفتیم بابا کی مسئولیت این اقدام تروریستی رو برعهده می‌گیره  کسی قبول نکرد.

حالا نه می‌شد پول رو خرج کرد و از اونطرف چشمک می‌زد برای مصرف شدن.

گفتم حالا بعد اینکه اومدم شیراز برم بانک ببینم کدوم خیر دیده ای این حرکت رو زدند که دیروز انتشارات آرما نامه فرستاده که توی همون تاریخ همون مقدار رو براتون فرستادیم.

حالا که مشخص شد، کار انتشارات بوده یه بخشی از ماجرا حل شد یکهو یادم اومد من قبلاً ده جلد کتاب از انتشارات سفارش دادم خب قاعدتاً باید هزینه  کتاب‌ها رو  از قسط دوم کم کرد و پول رو پرداخت می‌کردند برای همین مجبور شدم زنگ بزنم به انتشارات و بگم که بابا اضافه فرستادید پول. بعد از تماس گفتند اشکال نداره بابا، نوش جونت اون ده جلد کتاب و اینکه انگار فروش نمایشگاه کتاب خوب بوده و قسط دوم‌ رو زودتر دادند.

از حال و احوال وریا پرسیدم که گفتند تا یکی دوماه آینده میره چاپ دوم ان‌شالله.

هیچی دیگه همگی بیاید دست به دست هم بدهیم به مهر این چندتا جلد آخری هم فروش بره وریا بره چاپ دوم. با علی (داداشم) شرط بسته بودم که شش ماهه وریا میره چاپ دوم. اگر الان هم بره هرچند شرط رو نبردم؛ ولی خب چیزی از ارزش های وریا کم نمیشه: آیکون دلداری دادن به خودم.



:::دو

پاییز ۹۶ آهنگ (هوای تو) فرزاد فرخ رو خیلی زیاد گوش می‌دادم. الان می‌فهمم چرا اینقدر دوسش داشتم.


دانلود کنید


  • گلی

جام جهانی چشم‌هایت

پنجشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۱۹ ق.ظ

حیف که نیستی؛ وگرنه از این پست‌های عاشقانهٔ «جام جهانی چشم‌هایت» برات می‌نوشتم.


اگر بودی دستت رو می‌گرفتم، به همهٔ وبلاگ‌ها سر می‌زدیم و برات تک‌تک پست‌ها رو می‌خوندم که باورت بشه، هیچ‌کدوم عاشقی نکردند.

بعد پستی که صاحبش توئی رو برات می‌خوندم که بفهمی عاشقی کردن  یعنی چی؟ 


اصلاً «جام جهانی چشم‌هات» که نشد چالش عاشقانه.

باید می‌گفتند «جام جهانی لب‌هات» یا حتی «جام جهانی صدات» اصلاً «جام جهانی کلمه‌هات». 



اصلاً بی‌خیال چشم و لب و صدا و کلمه و کلاً به درک که رفتی و نیستی و نمی‌تونم از این پست‌ها برات بنویسم، فقط بیا بهم بگو وقتی این مدلی، نصف شبی دلم برات تنگ میشه، سر به کدوم کوه و بیابون بذارم؟

  • گلی

چه راستگوم من🙈

پنجشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۰۰ ق.ظ

آدم‌ها شخصیت واقعی‌شون رو تو اولین برخورد نشون نمی‌دن، تو آخرین برخوردشون نشون می‌دن.


متن از کانال کاف.


پ ن: نتیجهٔ اخلاقی پست، من آدم بی‌شعوری هستم متأسفانه.

  • گلی

.

چهارشنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۵۷ ق.ظ
دخیل ببندم به لب‌هات
که باز بگویی: مراقب خودت باش؟
  • گلی

.

دوشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۳۱ ب.ظ

می‌روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می‌برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش


می‌برم تا که در آن نقطه‌ دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه


می‌برم تا ز تو دورش سازم

ز تو، ای جلوه امید محال

می‌برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال


ناله می‌لرزد، می‌رقصد اشک

آه، بگذار که بگریزم من

از تو، ای چشمه جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من


به خدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید


عاقبت بند سفر پایم بست

می‌روم، خنده به لب، خونین دل

می‌روم، از دل من دست بدار

ای امید عبث بی‌حاصل


فروغ فرخزاد 


وداع | از دفتر اسیر

  • گلی

:::یک

در داستان لیلی و مجنون نظامی، یک جایی مجنون رو می‌بینی که بر روی خاک بیابون نشسته و با نوک انگشتانش نام لیلی رو بر روی زمین می‌نویسه و پاک می‌کنه. باز می‌نویسه و باز پاک می‌کنه. وقتی از مجنون می‌پرسند که درحال انجام چه کاری هستی؟ و این چه کار بیهوده‌ای هست که می‌کنی؟ نظامی از زبان مجنون میگه:
گفت مشق نام لیلی می‌کنم
خاطر خود را تسلی می‌کنم
چون میسر نیست من را کام او
عشق بازی می‌کنم با نام او
خواجه عبدالله انصاری هم در مجموعۀ مناجات‌هاش دقیقاً درحال عشق بازی با نام خداست. مشق نام خدا می‌کنه و با خدا عشق می‌کنه.
به این فکر می‌کنم که در این بیست و چندسالی که از عمرم گذشته کِی و کجا با خدا این شکلی عشق بازی کردم؟ اعتراف می‌کنم هیچوقت! اگر رازونیازی هم بوده فقط برای رسیدن به خواسته‌های دنیایی و آخر آخرش سلامتی نزدیکان بوده. بدون اینکه هیچ لذّتی از رازونیازهام برده باشم. بدون هیچ عشق‌بازی‌ای.


از صفحۀ گودریدز آقاگل



:::دو

دکتر سین برای ایام ماه مبارک توی وبش ختم قرآن گذاشت. توی ختم قرآنی که برگزار کردند گفتند: مهم نیست که شما سوره‌ها و آیه‌ها رو معنیش رو می‌خونید یا عربی.  برای همین تصمیم گرفتم امسال هرسوره‌ای که قراره بخونم فقط فارسیش رو بخونم. بدون شک بهترین حال رو امسال از قرآن خوندن بردم چون می‌فهمیدم چی می‌خونم. سال‌های پیش فقط عربی رو می‌خوندم و خب من عربیم خیلی ضعیفه و اصلاً ازش چیزی متوجه نمی‌شدم؛ ولی امسال معرکه بود.

شاید یکی از دلایلی که نمی‌تونیم با مناجات‌هامون با خدا عشق‌بازی کنیم برای این باشه که اصلاً ذات خدا رو نمی‌شناسیم. بد نیست از امروز یه جوردیگه به خدا و حرف‌ها و کتابش نگاه کنیم.



:::سه

از اونجایی که من تبلیغاتچی مؤسسۀ ویراستارانم (:D) می‌خوام یکی از کالاهای فرهنگی، تولیدی این مؤسسه رو اینجا تبلیغ کنم.

چند وقت پیش جناب آقای علی ملکی با همکاری ویراستاران قرآن رو ترجمه کردند. از محشر بودن و فوق‌العاده بودن این ترجمه هرچی بگم کم گفتم. بهتون پیشنهاد می‌دم حتماً این ترجمه رو تهیه کنید و بخونید تا بفهمید در تمام این سال‌هایی که قرآن خوندیم و ازش چیزی نفهمیدیم و حتی یه وقت‌هایی از بعضی آیه‌هاش به خاطر بدترجمه کردن لجمون می‌گرفت،  چه ظلمی در حق خومون کردیم.

جالب اینجاست این قرآن خیلی با روحیۀ رنگی‌رنگی امروزی‌ها هم هم‌خوانی داره. خودتون جلدهاشون رو ببیند.







از اینجا می‌تونید این قرآن رو سفارش بدید. (کلیک کنید)


:::چهار

مشهد که رفتم از اونجایی که قرآن خوندن فارسی خیلی به دلم نشسته بود، از اذن دخول تا تک‌تک دعاها رو هم فارسی خوندم و چقدر چسبید. بهتون پیشنهاد می‌دم از این به بعد همۀ دعاها رو فارسی بخونید تا حداقل بفهمید داریم به اون خدای بالای سرمون چی می‌گیم.



:::پنج

برگشتیم شیراز. ترسناک‌ترین پروازی بود که تجربه کردم. اولین بار بود که مرگ رو اینقدر نزدیک به خودم حس کردم. فکر کنم خدا بخاطر پست دیشبی می خواست ازم زهر چشم بگیره.


:::شش
من هربار سفر میرم، اینقدر دلم برای شیراز تنگ میشه که دوست دارم، سریع‌تر برگردیم. این اولین بار بود که دلم می خواست تا ابد مشهد بمونم و شیراز نیام هیچ‌وقت.
این سفر از اون سفر خوب‌های ابدی بود که هیچ‌وقت از یادم نمیره.


  • گلی

.

شنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۳۲ ب.ظ

حالم شبیه اون دختر نوجوان اصفهانیه که با یه چهرهٔ شاد و خندون داره وصیت می‌کنه؛ ولی توی دلش یه غم قد کوه  سنگینی می‌کنه و برای نجات از غم‌هاش میره روی پل هوایی و...

حالم شبیه همون دخترهٔ شاد و شنگول اصفهانیه با این تفاوت که من الان روی  پل هوایی‌ام ولی اونقدر شجاعت ندارم بپرم، برای همین نشستم روی پل و به آدم‌ها فکر می‌کنم. 

  • گلی

.

شنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۲۹ ق.ظ

+ شده آیا که غمی ریشه به جانت بزند؟ * 


- بله شده، زیاد هم شده؛ مثلاً همین حالا. 



پ ن: سهراب خان سپهری

  • گلی

ذکر امشب و هر شب

جمعه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۰۸ ق.ظ

قبلنی‌ها قشنگ‌تر دعا می‌کردم؛ مثلاً بعد هر نماز می‌گفتم آدم‌های خوب رو سر راهم قرار بده. یک‌سال پیش هم ورد زبونم شده بود: قرار دل بی‌قرارم باش.



  • گلی

خوشا به حالت ای رانندهٔ اسنپی.

پنجشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۳۷ ب.ظ

:::یک

راننده اسنپی داشت به آدم اونور خط می‌گفت: هی من نمی‌خوام چشمم به چشمش بخوره، هی این آقا رضای کفترباز منو می‌کشونه سمت خودش. توی این سه چهار ساعته، چهار بار منو کشوند سمت حرمش

 

:::دو 

مرتضی برزگر توی کانالش یک پست عالی گذاشته که:

 

مدتی قبل، ماجرای پسر جوانی را شنیدم که در ماشینی پر از دود، خودکشی می‌کن. پسری که عاشق دختری بوده، 18 ساله، به نام میشل، که در تمام آن لحظات مهیبِ مرگ و زندگی، باهاش تلفنی حرف می‌زده. دو تماس چهل و پنج دقیقه‌ای و پر از واژه‌های مبهم و رازآلود

 

پرونده‌ی‌ مرگ پسر، در حد یک خودکشی معمولی بایگانی می‌شود. اما مدتی بعد، با افشای رابطه آن دو، معلوم می‌شود که دختر از همه چیز خبر داشته. پلیس‌ها می‌فهمند که میشل، خس‌خس نفس‌های آخر پسر را شنیده، اما هیچ تلاشی نکرده تا منصرفش کند. می‌گویند حتا تحریکش کرده که زودتر قال قضیه را بکند. شاید چون در آن لحظه فکر می‌کرده، همه این‌ها یک بازی بچه‌گانه و مسخره‌ است. کمی بعد، دختر را به جرم قتل غیرعمد، به دادگاه می‌کشند. دادستان، سوالی می‌پرسد که عمیق، هراسناک و حیرت‌آور است. «آیا کسی می‌‌تواند از راه دور، دیگری را با کلمه بکشد؟» 

 

من، حقوق‌دان نیستم، اما یقین دارم که بسیاری از ما، دور یا نزدیک، کشته کلماتیم. کلماتی که نباید می‌شنیدیم از دهان محبوب که «دوستت ندارم دیگر.» که «متنفرم ازتو.» یا اینکه نامه‌اش را بخوانیم که «همه چیز تمام شد، خدانگهدار.» و خدا می‌داند آن لحظه به چه چیزهایی فکر کرده‌ایم؛ به اولین لمس انگشت‌های باریک و بلندش؛ به تن‌ماهی و خیارشوری که با نان محلی خورده بودیم ظل آفتاب جاده‌ای پر از ماهورهای سرخ. یا به تاب بازی جاده عباس آباد که طناب می‌رفت میانِ جنگل و با جیغ‌های بلندش، برمی‌گشت؟ و مگر نمی‌گویند آدم در لحظه مرگ، همه چیز را به خاطر می‌آورد؟ پس اگر ما با آن کلمات، کشته نشده‌ایم، چه بر سرمان آمده؛ که دیگر مثل قبل نمی‌خندیم و نه آن‌طور، زنده‌ایم و هیچ دوستت دارمی بر جان‌مان نمی‌نشیند؟ 

 

بله. همه ما پیش از این، به قتل رسیده‌ایم. بعضی‌هامان را کلماتی کشته اند، که گفته شده، و دیگران‌مان، مقتولِ حرف‌های نزده‌ایم. حرف‌هایی که همیشه ریخته‌ایم توی خودمان. حیا کرد‌ه‌ایم، ترسیده‌ایم، خجالت کشیده‌ایم، کوچکتر بوده‌ایم و نباید جواب بزرگتر را می‌دادیم، یا بزرگ‌تر بوده‌ایم و نباید با کوچک‌تر بحث می‌کردیم. 

 

حالا، نمی‌خواهم داد مظلومیت سر بدهم برای خودم، میشل و دیگرانی مثل ما. چرا که در واقع، قاتل و قتیل و ظالم و مظلوم، خود ماییم. حتا اگر یکبار کلماتی را گفته‌ایم که نباید؛ یا حرف‌هامان را قورت داده‌ایم، آنجا که باید به صدا در می‌آمدیم. دست ما، پیش از دیگری، به خون خودمان سرخ است و رد انگشت هایمان، بر قداره‌ای است که بارها بر پیکرمان فرود آمده. دادگاه ماییم. وکیل، قاضی، دادستان، شاکی و متهم، ما. همه ما کشته کلماتیم....

 

/

 

  • گلی

.

سه شنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۴۹ ق.ظ

:::یک 

پارسال (تابستون ۹۶)، مامان افسردگیش شدت گرفت. یادم میاد اون روزها برای اینکه مامان حالش خوب شه، بعد از اینکه از سرکار می‌اومدم با آبجی مامان رو می‌بردیم  تفریح و گردش. یه روز که کلی بیرون بودیم، مامان داشت به مرغابی‌های تو حوض خوراکی می‌داد، یکهو برگشت و بهم گفت: چرا حالم خوب نمیشه زهرا، چرا یه چیزی انگار راه گلوم رو بسته و نمی‌تونم حرف بزنم؟ 

امروز بعد سه روز که مشهد اومدم و هربار برای دوست و آشنا دعا کردم و خودم رو کنار گذاشتم انگار. یکهو رو به اون گنبد طلاییه گفتم: پس چرا حالم خوب نمیشه؟ 


:::دو 

پارسال (پاییز ۹۶) برای بهتر شدن حال مامان، با آبجی مامان رو آوردیم مشهد. 

لامصب چقدر حالم خوب بود اون موقع. یادم میاد یه شب توی باب الرضا با آبجی اونقدر بلندبلند خندیدیم که یه خانمی چپری نگاهمون کرد و که یعنی این چه وضعشه؟ 


:::سه

اومدم مشهد ولی هیچ حسی ندارم. هربار میرم حرم انگار رفتم توی یه کافه نشستم و زل زدم به یه پوستر که پس زمینه‌اش عکس حرمه.



  • گلی

.

سه شنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۱۴ ب.ظ

:::یک

اونی که دیروز، توی تمام عکس‌های نشست ویرایش شاد بود و نیشش تا بناگوش باز بود، من بودم.

اونی که بعد از نشست ویرایش هندزفریش رو توی گوشش چپوند و دو ساعت‌و‌نیم تمام خیابون‌های شیراز رو گز کرد و بغض‌هاش رو قورت می‌داد من بودم.

اونی که به خیالت رفته بود من بودم؛ ولی اونی که موند من بودم.



:::دو

به قول داریوش خان اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده. گوش کنید.



:::سه

راستش رو بخواید دیگه داره حالم از خودم و این مدل پست‌ها بهم می‌خوره. اصلاً وبلاگ باید جایی باشه که از خوشی‌ها نوشت؛ پس تصمیم گرفتم یه مدت از فضای مجازی دور باشم: وبلاگ، واتس‌آپ، تلگرام و ...


به قول جناب رستاک:

ﻣﻦ ﺧﻴﻠﻲ ﻭﻗﺘﺎ ﺳﺎﻛﺘﻢ ﺳﺮﺩﻡ
ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﻣﻴﺮﻡ ﺗﻮ ﺧﻮﺩﻡ ﺷﺎﻳﺪ
ﭘﺎییز ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ.



  • گلی

نخواستند که شجاع باشیم...

يكشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۴:۱۴ ب.ظ

:::یک

می‌دونید بدی ما آدم‌های جهان سوم چیه؟

اینکه ما رو با قضاوقدر بار آوردند. مگه سر حملۀ مغول به ایران اهل تصوف اینقدر از قضا وقدر توی گوش مردم نخوندند که در برابر مغول‌ها پاهاشون سست شد و نتونستند از خودشون دفاع کنند.


مگه توی استعمار انگلیس، انگلیسی‌ها ما رو با قضاوقدر خر نکردند و کارهای خودشون رو پیش نبردند؟


کاش اینقدر ما رو درگیر قضا وقدر نمی‌کردند. کاش بهمون یاد می‌دادند، که آینده رو خودتون می‌سازید نه سرنوشت.

کاش ما رو شجاع بار می‌آوردند نه یه آدم ترسو که از فکر کردن به آینده واهمه داره.


:::دو

فرمود هرچه خواستی به تو داده شد، موسی. البته یک بار دیگر هم بر تو منت گذاشتیم. (طاها، ۳۶و ۳۷)

همین‌طور با حال ناخوش قرآن باز کردم آیۀ بالا اومد. 



پ ن: جواب تمرین‌های پست قبلی رو شب می‌ذارم توی خود همون مطلب. دوست داشتید چکش کنید.


  • گلی

گرته‌برداری۲

يكشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۳۶ ق.ظ
و اما ادامۀ مبحث گرته‌برداری.

:::گرته برداری معنایی

دومین نوع گرته‌برداری که سراغش می‌رویم گرته‌برداری معنایی است.

در این نوع گرته‌برداری مترجم تنبل و ایضاً خودخواه از بین آنهمه معنی واژه اولین معادل را برمی‌دارد و بدون توجه به بافت جمله آن را در جمله به‌کار می‌برد.
خب شاید الان سؤال برایتان پیش بیاید که این یعنی چی دقیقاً.

  در یک مثال این موضوع را بررسی می‌کنیم.

در انگلیسی واژه "rate" به معنای بهای کالا، میزان، سرعت، شتاب یا درصد است که در فارسی این واژه در تمامی جمله‌ها فقط به "نرخ" ترجمه می‌شود.
به این جمله دقت کنید: نرخ بی‌سوادی کاهش چشمگیری داشته است. اینجا دقیقاً نرخ بی‌سوادی یعنی چی؟ خب باید مترجم عزیز به این شکل ترجمه می‌کرد: میزان بی‌سوادی کاهش چشمگیری داشته است.


بچه‌هایی که در دانشگاه مهندسی با شاخه‌های متفاوت خواندند مخصوصاً مهندسی نرم‌افزار اگر یک کوچولو به حافظه‌شان مراجعه کنند، متوجه این گرته‌برداری می‌شوند و یادشان می‌آید  برای همین گرته‌برداری چه سختی‌هایی برای فهمیدن درس‌هایشان که نکشیدند.



هرچقدر که گرته‌برداری واژگانی به رشد زبان فارسی کمک می‌کند، گرته‌برداری معنایی به این شکل برای زبان فارسی فاجعه به بار می‌آورد.


:::گرته‌برداری نحوی

سومین نوع گرته‌برداری گرته‌برداری نحوی است.

در گرته‌برداری نحوی مترجم دستور یا گرامر زبان وام‌گیرنده را وارد زبان فارسی می‌کند.

مثلاً ترجمۀ "a" حرف تعریف به "یک" که در فارسی زائد است: او یک انسان شریف است به جای او انسانی شریف است.
یا ترجمۀ "the" حرف تعریف به "این" زائد است: این ذهن ماست که همه چیز را می‌آفریند. ذهن ماست که ...
یا حتی استفاده از ساخت مجهول به جای معلوم: گلستان توسط سعدی نوشته شد. گلستان را سعدی نوشت.

برخی از ساختارهای نحوی زبان عربی نیز وارد زبان فارسی شده است:
مطابقت صفت و موصوف از نظر مذکر و مؤنث: زن شاعره، چهل دختران، دوبرادران.
آواچه‌ای که امروز شباهنگ در وبلاگش کار کرد از همین نوع گرته‌برداری‌هاست.




و اما برسیم به چند تمرین پدرمادردار. (توی پرانتز خدمت دوستان عرض کنم، این تمرین‌ها فقط به مبحث گرته‌برداری اشاره ندارد، شما باید یه ویرایش کلی کنید.)

۱: قالب پیش‌بینی‌ها در ارتباط با انجام دقیق قانون به شکست می‌انجامد.
۲: اجازه بدهید ابتدا خسته نباشیدی داشته باشیم خدمت مهمانان برنامه.
۳: این ما بودیم که برای سه سال متوالی، پی‌درپی از شرایط بد او رنج بردیم و تحمل کردیم.
۴: ما باور داریم که بهروز با تلاش خود، به زودی به عنوان دانشجوی نمونه برگزیده می‌شود.
۵: پس از آنکه کارهای اصلی توسط مهرداد به انجام رسید او را در جریان تمام ماجرا گذاشتند.



پاسخ تمرین‌ها
  • گلی

دروغ بود همهٔ حرف‌هاش.

يكشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۳:۴۰ ق.ظ

رفتم توی مطب اون خانم روان‌شناس.

روبه‌روم نشست و ازم پرسید:

می‌تونم کمکت کنم؟ 


گفتم: یه سری حرف‌ها توی دلم هست که نمی‌تونم به هیچ‌کس بگمش؛ نه به پدرم، نه مادرم، نه  خواهرم، نه برادرم و نه صمیمی‌ترین دوستم.

حرف‌هام رو نصف‌ونیمه به آدم‌هایی گفتم که منو نمی‌شناسند.

هیچ انتظاری ازتون ندارم جز اینکه به همهٔ حرف‌هام گوش بدید و فقط آخرش بهم بگید تموم میشه این روزها.

نشستم روبه‌روش و از اول اولش براش گفتم. 

حرف‌هام که تموم شد یه لبخند خرکی بهم زد و گفت: تموم میشه این روزها.


از اون روزی که از مطبش زدم بیرون یه هفته، گذشته. اما من هر روز از خودم می‌پرسم: چرا تموم نمیشه پس؟!

  • موافقین ۵ مخالفین ۰
  • ۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۳:۴۰
  • گلی

.

شنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۴۳ ق.ظ

هی از خودم می‌پرسم «بین این صفر و یک‌های مجازی دنبال چی می‌گردی؟» 

اما هیچ جوابی ندارم که به خودم بدم.

کاش «خودم» می‌فهمید که خسته‌ام و نباید دنبال یللی‌تللی بره.

  • گلی

.

جمعه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۶:۵۷ ب.ظ

چه حرف‌ها به دلم ماند و هیچ با تو نگفتم!

  • گلی

خدایا آنجایی؟ منم مارگارت.

جمعه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۵۹ ب.ظ

کتاب خدایا آنجایی؟ منم مارگارت اسم شورانگیزی داره. اونقدر اسمش هیجان‌انگیز است که محاله توی قفسۀ کتابفروشی چشمت بهش بخوره و دست نبری به سمتش.

اصلاً بعد از دیدن این اسم دلم می‌خواد بعد از هر اتفاق ریز و درشتی سرم رو ببرم سمت آسمون و بگم: خدایا اونجایی منم زهرا.

ایدۀ داستان هم خیلی منحصربه‌فرد است. نویسنده خیلی باید شجاع باشه که بره سراغ بعضی موضوع‌ها. مثلاً همین مسائل بلوغ و حتی دست گذاشتن روی اعتقادات دینی نوجوانان.

تا اینجا برگ برنده، دست خانم جودی بلوم، نویسندۀ کتاب، است؛ اما کتاب یه مشکل اساسی داره، قلمش به دل نمی‌شینه و سرسری از موضوع‌ها می‌گذره.

اگر خیلی راحت به رابطۀ دخترها و پسرها اشاره نمی‌کرد شاید با قاطعیت تمام می‌گفتم برای دخترهای نوجوان خانواده‌تون هدیه بگیریدش. البته اگر این موضوع‌ها براتون اهمیت نداره، می‌تونید همچنان به عنوان هدیه دادن روش حساب باز کنید. (البته نمی‌تونم منکر این بشم که همین عشق‌ها و احساسات ریز هم خاصیت دوران نوجوانیه؛ ولی چیزی که ذهن منو همیشه درگیر می‌کنه اینه آیا همۀ نوجوان‌ها علی‌الخصوص پسرهای کشورمون آموزش‌های لازم رو دیدن که به طرف مقابلشون آسیب نزنند؟ برای همین من همیشه با احتیاط یه سری کتاب‌ها رو معرفی می‌کنم. یادمون هم نره کتاب‌ها، انیمیشن‌ها و فیلم‌ها می‌تونه بیشترین تأثیر رو روی اخلاق و رفتار و انتخاب سبک زندگی نوجوان‌ها داشته باشه).




  • گلی

نمی‌دونم قبلاً گفتم یا نه؛ ولی

جمعه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۳۰ ب.ظ

دلت برای مرده‌ها نسوزه هری.

برای زنده‌ها دلسوزی کن و بیشتر از همه برای کسانی که بدون عشق زندگی می‌کنند.


هری پاتر و یادگاران مرگ

  • گلی

از ادبیات داستانی فلسطین چی خواندیم؟

پنجشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۵۹ ق.ظ

  • گلی

.

چهارشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۰۰ ب.ظ

تو تعبیر تمام شعرهای عاشقانه بودی

نبودی؟

  • گلی

گرته‌برداری.

چهارشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۳۶ ب.ظ

در ادامۀ مبحث ویرایش و درست‌نویسی امروز قرار است دربارۀ گَرته‌برداری صحبت کنیم.

اول بیایم ببینیم اصلاً گرته‌برداری یعنی چی؟


ببینید، کلمه‌ها از یک زبان دیگر به سه روش وارد زبان فارسی می‌شود:


۱: واژگانی: به عنوان مثال وقتی سیب‌زمینی وارد ایران شد، هیچ واژه‌ای برای نامیدنش توی دست‌وبالمان نداشتیم. پس برای اینکه این کمبود را رفع کنیم از واژۀ فرانسوی آن  pomme de terre  به معنی (سیب و زمین) کمک گرفتیم و عبارت (سیب‌زمینی) را به جای آن قرار دادیم.

در واقع می‌توانیم به این نتیجه برسیم که گرته‌برداری واژگانی یعنی ترجمۀ لفظ به لفظ از یک زبان بیگانه. این ترجمه در بسیاری از مواقع باعث تقویت زبان می‌شود.

در زبان فارسی واژه‌های زیر از این طریق وارد زبان فارسی شده است:

آسمان‌خراش ---> sky scraper

راه‌آهن ---> rail road

مغزشویی ---> brain washing



پ ن: ارکیده  عزیز توی وبش گلستان خوانی گذاشته یکی از مزیت‌هاش اینه که حکایت‌ها رو خیلی کوتاه می‌نویسه؛ یعنی اگر یه حکایت تودرتو هم باشه اون رو به قسمت‌های کوچک تقسیم می‌کنه و می‌نویسه. دیدم چقدر خوبه این مدلی، حوصلۀ مخاطب هم سر نمی‌ره پس تصمیم گرفتم من هم این مدل پست‌ها رو کوتاه بنویسم تا خسته نشید.




  • گلی

اگر می‌توانستم.

سه شنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۲:۲۷ ب.ظ

اگر داغ، رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه ها
فقط یک نفس می توانست
طنین عبوری نسیمانه را به خاط سپارد
اگر آسمان می توانست ، یکریز
شبی چشمهای درشت تو را جای شبنم ببارد
اگر رد پای نگاه تو را باد و باران
از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد
اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را برای کسی باز می کرد
و می شد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمی ریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد
اگر کوها کر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد می ایستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را می توانستم ای دور از دور یک بار دیگر ببینم”

― قیصر امین‌پور


دریافت
حجم: 217 کیلوبایت

  • گلی

ثبت شد به تاریخ ۲۵ اردی بهشت.

دوشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۵۹ ب.ظ

:::یک

چقدر بعضی روزها، جای خالی بعضی آدم‌ها بیشتر حس می‌شه؛ مثلاً امروز.


:::دو

دیدید یه وقتایی با یکی دارید بحث می‌کنید ولی اون لحظه چیزی به ذهنتون نمی‌رسه یا چیز درخوری توی ذهنتون نیست. بعد تا هفته‌ها هی با خودت خودخوری می‌کنی که چرا اینطوری نزدم توی دهنش حالش جا بیاد. الانم شبیه همون موقع‌هاست. دوبار نماز مغربم رو خوندم و هیچی ازش نفهمیدم و نماز عشا کلاً روی هوا بود بسکه داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم و دنبال جمله‌ بودم.


:::سه

.

.

.

.



  • گلی

این دل‌مشغولی‌های مجازی.

شنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۳:۴۴ ب.ظ

:::صفر 

دارم میرم شیراز. شیراز قشنگ و دوست‌داشتنی و پر از شور و شر خودم.


:::یک

موقع گرفتن کارت پرواز، پسره بر می‌گرده بهم می‌گه: می‌بینی خانم، حتی صف‌هامون هم مثل خودمون خسته‌اند. همهٔ گیت‌هایی که با ما بودند، کارشون تموم شده ولی ما هنوز توی صفیم. کلی از حرفش خنده‌ام می‌گیره و یه کوچولو به شوخی و خنده می‌گذره. برمی‌گردم پشت سرم رو نگاه می‌کنم همون آقایی که کلی کمکم کرده بهم لبخند می‌زنه. 

آدم‌هایی هیچ شهری رو اینقدر نمی‌تونم دوست داشته باشم.


:::دو 

نشستم توی سالن انتظار و آتش بدون دود می‌خونم. عجب رعد و برقی و بارونی گرفته. 

آقای کناریم داره با تلفن حرف می‌زنه و می‌گه: ببین از شانس من چه قیامتی شده آسمون.


:::سه

دارم با خودم فکر می‌کنم، اگر این آخرین پروازم باشه چی؟ 


:::چهار 

یاد این شعر حمید مصدق افتادم:


گاه می‌اندیشم

خبر مرگِ مرا با تو چه کس می‌گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می‌شنوی، روی تو را

کاشکی می‌دیدم...

شانه بالازدنت را

بی قید

و تکان دادن دستت که

مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را که

عجیب!‌ عاقبت مُرد؟


افسوس

کاشکی می‌دیدم.

 


:::پنج

تا حالا فکر کردین اگر یه روز بی‌هوا مردیم، چه بلایی سر اکانت‌های مجازیمون میاد؟ 

  • گلی

.

شنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۳۵ ق.ظ

یکجوری نمازهای صبحم قضا میشه، انگار مقصر اونه که خسته‌ام.

  • گلی

به پسرم

جمعه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۱۲ ب.ظ

می‌دانی یحیی به یک جایی از زندگی که رسیدی، فکر و خیال برت می‌دارد که دیگر هیچ چیز در این دنیا نیست که زمینت بزند. خیال می‌کنی آنقدر قویی شده‌ای که دیگر دلت بابت چیزی نمی‌لرزد؛ ولی یک روز با دو چشم خودت می‌بینی که برای مسخره‌ترین اتفاق دنیا، روزها و ساعت‌ها گوشه‌ای نشسته‌ای و غصه می‌خوری و اشک می‌ریزی. 

روزها و شب‌هایت یکی می‌شود و فکری این توهماتی که به ته دنیا رسیده‌ای و دیگر امیدی به دنیا و آدم‌هایش نداری.

اما یحیی، تو از آن روزهای تاریک می‌گذری. دوباره بلند می‌شوی، می‌خندی و دلت به زندگی گرم می‌شود.

شاید مثل قبل به آدم‌ها و حرف‌هایشان اعتماد نکنی ولی بی‌اعتمادبی‌اعتماد هم نمی‌شوی. دوباره با کلمه‌ها آشتی می‌کنی و نور به قلبت می‌بارد. اکسیر فراموشی عجب چیزی است یحیی. 


می‌دانی یحیی، اگر من هم این چیزها را برایت ننویسم، روزگار یادت می‌دهد. من فقط نگران این هستم نکند دل کوچکت تاب و تحمل سرد و گرم روزگار را نداشته باشد و بشکند و ای کاش هیچ وقت نشکند.



قشنگ‌ترین یحیی دنیا، فقط کاش یاد بگیری که آدم‌ها را ببخشی. آدم‌ها را که ببخشی، سبک می‌شوی.

دلت را برای پلشتی‌های آدم‌ها سنگین نکن. سبک باش تا اوج بگیری و چقدر پرواز در اوج محشر است.

در اوج بمان یحیی مادر.

  • گلی

دیالوگ

پنجشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۱۶ ب.ظ

چیزهایی که از دست می‌دیم، بالاخره یه روزی پیشمون برمی‌گردن.

اگرچه ممکنه از طریقی باشه که انتظارشو نداریم.


هری‌پاتر | فصل پنج 




پ ن: با این سنم نشستم هری پاتر می‌بینم. خجالتم نمی‌کشم.  

  • گلی

نمایشگاه کتاب

چهارشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۱۹ ب.ظ

۱۱:۰۰ رسیدم نمایشگاه

۱۱:۲۸ دیدن احسان رضایی تو جمعیت.

احسان رضایی توی قاب تلویزیون قدبلندتر به‌نظر میاد. 


۱۱:۳۱ هنوز بشری نیومده.


۱۱:۳۵ اون دختری که کنارم نشسته بود و یه بطری بامزهٔ آب تو دستش بود، همراهش اومد و کلی با هم خوش‌ و بش کردند. دوستش هم کنارش نشست. خورشید خانم قایم موشک بازیش گرفته و از شر آفتاب تیزش من اومدم کنار این چادر واستادم ‌ و همچنان منتظرم.



::: پیام بازرگانی یک

نمی‌دونم چرا آدم‌ها چپری نگام می‌کنند، یعنی دامن پوشیدن اینهمه عجیبه؟!


:::پیام بازرگانی دو

نمایشگاه بیشتر جایی برای دورهمی‌های مجازی و دانشجویی و عاشقانه است.


۱۱:۴۵ همچنان منتظرم. اگر شیراز بودم و نرجس و عاطی اینقدر معطلم می‌کردند تا الان فحش بارون شده بودند.


۱۱:۴۶ پسرها اینهمه انرژی رو از کجا میارن؟

کاش همیشه همینقدر پرانرژی باشند و خوش خنده.


۱۱:۴۷ کی نسل قلم‌چی و این آزمون‌ها منقرض میشه؟

۱۱:۴۸ یه دخترهٔ پرانرژی و خوش خنده کنارم نشست. با خنده زنگ زده به همراهش و داره با همون شور و نشاط ازش گله‌گی می‌کنه که چرا نمیای پس؟ چشماش سبزه یه سبز کم‌رنگ. 


۱۲:۰۰ بالاخره رفقای من هم اومدن. پیش به‌سوی کتاب‌گردی


۱۲:۴۵ بشری زحمت نهار ما رو کشیده. نشستیم یه جا و شروع کردیم به خوردن.


۱۳:۰۰ همون‌طور که داریم اسنک می‌خوریم، با صدای یکی به خودم میام که: سلام خانم محمدی.

صدای آقای مهدی صالحی (از کله گنده‌های ویراستاران) است. کلی دعوام کرد که چرا چراغ خاموش میام تهران. 


:::پیام‌ بازرگانی سه

یادتونه یه بار خواب مهدی صالحی رو دیدم که عکس کتاب وریا رو گذاشته بود پروفایلش. 

هیچی دیگه ایشون امروز ترتیب یه مصاحبهٔ تلویزیونی رو برای وریا داد.

بعد هی بگید خواب زن چپه.


۱۳:۱۵ بعد نماز کلی هدیه از بشری و احلام گرفتم. 


:::پیام بازرگانی چهار

دیدن حسن صنوبری نازنین بین جمعیت. چقدر دلم می‌خواست برم سمتش سلام کنم ولی روم نشد.


دیدن رضا امیرخانی. کلاً تحویلش نگرفتیم.


دیدن محسن رضوانی. چه کوچولو و خوشمزه و محجوب بود. احلام گفت: استاد دانشگاه تهرانه و عربی تدریس می‌کنه. سمت ایشون هم نرفتیم فقط از دور ذوقش کردیم.


دیدن میلاد عرفان‌پور. ایشون رو هم تحویل نگرفتیم.


۱۶:۰۰ ورود به نشر آرمای دوست‌داشتنی.

چقدر حس خوب داشت. چقدر نویسنده بودن حس خوبیه.

قشنگ‌ترین حس رو از زهرا خانم و زینب خانم و اون آقا پسری که وریا رو برای دخترهای فامیلشون تهیه کرد، گرفتم. 


هیچ چیز مثل امروز نمی‌تونست حالم رو این مدلی خوب کنه. 


:::پیام بازرگانی پنج

دیدن سید حسین مرکبی. چه خوشمزه و چُست و چابک بود این بشر. 

آخرش هم نشد که کتاب «لبنان زدگی» رو برام امضا کنه.


 دیدن امید مهدی‌نژاد. با ایشون کلی چاق سلامتی کردیم. 


دیدن خانم بهناز عابدی، از مترجم‌های نشر آرما.



::: پیام بازرگانی شش

یه ملت ازم پرسیدند که لباست چه خوشگله کجا خریدیش. 

یکی حتی ازم پرسید: چطوری با این لباس راهت دادن تو؟ 

گفتم مگه چشه؟ گفت: بالاخره گشت ارشاد به همه‌چی گیر میده!!


حالا لباس من چی بود؛ یه دامن سادهٔ نیم‌کلوش و یه کت ساده. حالا کجاش عجیب‌غریب بود رو نفهمیدم.




۲۰:۰۰ 

پیش به‌سوی راه رفتن در باران به وقت اردی‌بهشت.

  • گلی

راه‌آهن نوشت

چهارشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۸:۴۳ ق.ظ

مثل ایستگاه قطار است دلشان

پر و خالی می‌شود 

کاش مسافری بماند و بخندد.




پ ن: همون پ ن پست قبلی.


پ ن۲: خیلی‌هاتون نمایشگاه کتاب و دورهمی‌هاتون رو رفتید؛ پس برای جامانده‌ها می‌گم که امروز ساعت ۴ تا ۶ نشر آرما هستم. خوشحال می‌شم ببینمتون (:

  • گلی

کاش اشیا حرف می‌زدند.

سه شنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۵۱ ب.ظ
امروز خانم بئاته شفر کلاس نویسندگی خلاق برگزار کردند. با خودم گفتم من که تا تهران اومدم، این کارگاه رو هم برم. 
توی کارگاه خانم شفر گفتند، یکی از روش‌های خوددرمانی اینه که ذهنتون رو آزاد کنید و اجازه بدید که کلمه‌هاتون خودشون  تراوش کنه. 
متن زیر نتیجهٔ این ترواشات ذهنی است.

پ ن: متن هیچ مخاطب خاص واقعی، مجازی، نیمه‌مجازی ، عشقی، کراشی و ... ندارد. 

اگر اشیا می‌توانستند حرف بزنند
صفحه‌کلیدت دربارهٔ من چه می‌گفت؟
یا حتی یادداشت‌هایت.

هندزفریت شاید بتواند به‌یادت بیاورد که کدام آهنگ را در کدام روز پاییز، زمستان و حتی بهار به‌یادم گوش دادی. 
 
کاش اشیا هم می‌توانستند حرف بزنند.
اشیا شاید صادق‌تر باشند.
مثلاً کفش‌هایت، شاهد است کدام خیابان‌ها را با من و حتی خیال من راه رفتی.

اشیای من امروز دلشان وراجی می‌خواهند تا کلمه‌ها را بهم ببافند و داستانی شاید خلاق، خلق کنند.

و قسم به قلم
 و انأ: کیف حالک جداً؟
و قسم به تو

I keep you with me in my heart

و قسم به ما.





+ قاعدتاً ادامه داره، به محض کامل شدنش می‌ذارمش فعلاً داغ داغش اینه.

++ توی این کارگاه کلی نویسندهٔ کله گنده بود با دیدن هیچ‌کدومش ذوق نکردم، الا بلاگر محبوبم نیکولای آبی.
  • گلی

کلیشه‌کشی

يكشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۰۱ ق.ظ

این شما و این هم آخرین مطلب دربارۀ کلیشه‌های زبان فارسی.


آقای دهخدا در فرهنگ لغتنامۀ خودش دربارۀ "قابل" این‌طور گفته: کلمه‌ای است عربی و صفت فاعلی از قبول به معنی پذیرا، پذیرنده، قبول‌کننده.

حالا مترجم‌های عزیز able انگلیسی و فرانسوی را که به معنی توانایی و امکان است رو به معنی قابل و غیرقابل ترجمه کردند.

بعد از آن هم مترجم‌های عزیز و دوست‌داشتنی و البته باسواد و دنیا دیده‌مان هرجا واژه کم آوردن، جناب آقای "قابل" را استفاده کردند.

چند تا از شاهکارهای این دوستان و کلمه‌های مناسبی را که می‌توان به جای آن استفاده کرد، در پایین می‌بینیم:


۱: غیرقابل نفوذ در حالیکه به راحتی می‌توانیم بنویسم: نفوذناپذیر؛

۲: قابل جبران ..... جبران کردنی؛

۳: قابل اجرا.... اجرا شدنی؛

۴: غیرقابل‌اطمینان... نامطمئن؛

۵: قابل‌احترام.... محترم؛

۶: قابل‌دسترس .... در دسترس؛

۷: قابل‌اشتعال .... اشتعال‌زا؛


خب حالا من چند تا از ترکیب‌هایی که با "قابل" ساخته شده رو می‌نویسم و شما کلمۀ مناسب رو جایگزین کنید.

۱. قابل تخمین؛

۲. غیرقابل‌انتظار؛

۳. غیرقابل‌دسترس؛

۴. غیرقابل‌تصور؛

۵. قابل‌اختصاص؛

۶. قابل‌اطمینان؛

۷. قابل‌تخفیف؛

۸. قابل‌تقدیر؛

۹. قابل‌تحمل؛

۱۰. قابل‌تصور؛

۱۱. قابل‌تخفیف؛

۱۲. غیرقابل‌بازگشت؛

۱۳. قابل‌اشتعال؛

۱۴. قابل‌قیاس؛



نکتۀ پایانی و حتی تستی و کنکوری، هرگاه "قابل" به‌معنی پذیرنده و قبول‌کننده و شایستگی و سزاوار باشد یعنی در معنی صحیح خودش به‌کار رفته و نیازی به تغییر ندارد در غیر این صورت و زمانیکه با کلمه‌های دیگر ترکیب شده است، باید متن ویرایش شود.



پ ن: دو نکته که ربطی به ویرایش نداره. می‌شه لطفاً یه فیلترشکن خوب برای ویندوز بهم معرفی کنید.

دوم اینکه این روزها اگر یادتون بود یه کوچولو ما رو هم دعا کنید لطفاً(:



  • گلی

.

شنبه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۴:۳۸ ب.ظ

کاش همچین وقت‌هایی کسی بود که ما هم پیشش می‌رفتیم و دردهامون رو بهش می‌گفتیم.


  • گلی

فقط همین

سه شنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۲۳ ق.ظ

:::یک

این روزها تنها دل‌خوشیم اینه که دوشنبه بشه، برم نشست ویرایش یکم با کلمه‌ها و جمله‌های ملت سروکله بزنیم و دلم خنک شه. همین.


:::دو

هفتۀ پیش داشتم برای یکی از بچه‌های همین نشست ویرایش از ریحانه، دختر داداشم، می‌گفتم که خیلی لوس و خودشیرین و فلان و بهمانه. بعد دوست عزیزمون  زل زد توی چشمام و با صراحت تمام بهم گفت: چیز عجیبی نیست؛ اینهمه لوس بودن رو ازعمه‌اش کشیده.

یه وقتایی آدم‌ها یه خصوصیت‌های ازم می‌گن که تا چند روز همین طور با دهن آسفالت شده نگاه دنیا و آدم‌های توش می‌کنم.



:::سه

چه مؤدبانه هم نشستم توی این عکس.



  • گلی

چقدر طولانی شد امروز بدون او.

يكشنبه, ۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۴:۰۷ ب.ظ

دنیای بعد از تو پشیزی نمی‌ارزه تلگرام جان!

  • گلی

یه سؤال

شنبه, ۸ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۵۰ ق.ظ

بچه‌ها یه سؤال.

این سایت‌های تبیان و جیم و ... که عضو میشیم و مطلب براشون می‌فرستیم اون‌ها هم کارش می‌کنند، آیا به طرف پول هم میدن یا نه فقط به نویسنده‌های خاصی پول میدن و این‌ها؟

ممنون میشم اگر کسی اطلاع داره یکم راهنمایی کنه و اگر جایی رو هم می‌شناسید که بابت مطلب نوشتن مبلغی رو پرداخت می‌کنند، معرفی کنید.

متشکر (:

  • گلی

تو زبان مادریم بودی.

جمعه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۰۰ ب.ظ

یه وقتایی همش با خودم می‌گم اینایی که دیلیت اکانت می‌کنند؛ یعنی دیگه رفتند؟ اونقدر دور شدند که حتی نمیشه بهشون پیام بدیم و اوناهم پیاممون رو ببینند؟ 


می‌دونی چیه، قدیما می‌گفتند آدم‌ها توی لحظه‌های اوج احساساتشون به زبون مادریشون حرف می‌زنند. یعنی اگر تو ۲۰ تا زبونم بلد باشی ولی وقتی ناراحت میشی وقتی بغض می‌کنی وقتی می‌ترسی ذهنت به اون ۱۹تا زبان نمی‌رسه و فقط زبان مادریت  یادت میاد و با اون حرف‌هات رو می‌گی.

 به‌نظرم اما این روزها، این مدلی شده که هر وقت دلت می‌گیره وقتی ناراحتی، وقتی بغض کردی، اونهمه آدمی که دوروبرت هست رو بی‌خیال میشی و فقط یاد یکی می‌افتی.


توی این روزها تو اون آدمی بودی که من همش یادت می‌کردم.



پ ن: عادت عجیبی دارم، آدم‌ها رو با همون اکانتی دوست دارم، که خیلی از حرف‌هام رو بهش گفتم. حتی اگر برگرده و یک اکانت دیگه بسازه؛ باز من همون که بار اول باهاش حرف زدم رو دوست دارم. یه وقتایی هم می‌شینم با همون اکانت دیلیت حرف زدن. خنده‌داره ولی واقعیت داره. اینکه یه آدم هست ولی تو با خاطرهٔ چند وقت پیشش حرف می‌زنی، یه اتفاق خنده‌دار، اما غمگینه!

  • گلی

کادو تولد زورکی و حواشی آن.

جمعه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۳:۴۹ ب.ظ

پنجشنبه‌ها، توی یکی از کتابفروشی‌های شیراز انجمن شعر برگزار میشه که هروقت فرصت بشه میرم. بعد اون سری یکی از بچه‌ها گفت: زهرا، شیرینی تولدت رو ندادی ها. اولین فرصت اومدی انجمن باید شیرینی بیاری.

دیروز برای اولین بار در سال۱۳۹۷ تصمیم گرفتم برم انجمن و با خودم شیرینی گرفتم بردم.

از اونجایی که ما توی انجمن فقط برای خوراکی‌ها میریم و شعر بهونه است. همه با دیدن جعبۀ شیرینی کلی ذوق زده شدند و جالب اینجا بود یکی از خانم‌های دیگه هم شیرینی آورده بود. و در کل قند تو دل ملت آب شده بود با دیدن اونهمه خوراکی.  اون یکی خانم به مناسبت اعیاد شعبانیه شیرینی آورده بودند.

خب همه می‌پرسیدن دلیل شیرینی تو چی زهرا؟ یکی گفت: نتیجۀ دکتری. (عمراً با اون رتبۀ من دکترا قبول شم).

یکی گفت: حتماً کتاب جدید چاپ کردی؟ (از من شیرازی توقع نداشته باشید حالا حالاها کتاب جدید داشته باشم).

تا اینکه گفتم تولدم بوده. استاد طاء گفتن پس باید کادو هم بهتون بدیم. منم دیدم تا تنور داغه، نونم رو بچسبونم پس گفتم: لطفاً برای من مجموعۀ اشعار حسین منزوی رو بگیرید. استاد طاء گفت اون گرونه خانم محمدی من تنهایی که نمی‌تونم. بعد رو کرد به بچه‌ها گفت: خب یالا بیاید دنگی براشون کتاب حسین منزوی بگیریم. طفلی آقای گاف تازه رسیده بود، بهش شیرینی اعیاد شعبانیه رو تعارف کردند توی دستش بود که یهو گفت: دلامصب‌ها من تازه رسیدم، می‌خواید ازم پول بگیرید. اصلاً من شیرینی نمی‌خوام.

زهرا رو می‌کنه به دوستش می‌گه: شیرینی رو تف کن، پولیه انگار.

یعنی مرده بودیم از خنده. طفلی یه پسری برای اولین بار اومده بود انجمن همچین چپری نگاهمون می‌کرد مطمئنم با خودش گفته: خدایا اینا دیونه‌اند.


هیچی خلاصه با کلی چونه زدن بچه‌ها دنگ‌هاشون رو دادند. استاد طاء میگه بابا زشته تو رو خدا، حداقل جلوی خانم محمدی اینطوری دنگ ندید، بعداً باهم حساب می‌کنم. با کلی پررویی به استاد می‌گم: اشکال نداره استاد، بذار راحت باشند اگر لازمه، حتی شماره کارت بدم بچه‌ها. طفلی استاد طاء چشماش چهارتا شده بود.

دیگه در آخر کتاب حسین منزوی رو خریدند و تقدیم من کردند.

آخر سر رفتم به بچه‌های کتابفروشی شیرینی تعارف کردم، آقای میم گفت: حالا چون تولدته بیا یه کتاب بردار به عنوان کادو. بهش می‌گم هر کتابی؟ گفت هرکتابی. دیدم فرصت خوبیه، بهش گفتم پس اجازه بدید من یه مشورتی با بچه‌ها کنم. رفتم توی حیاط پیش بچه‌های انجمن، که آقای میم می‌خواد بهم کادو بده، چه کتابی بردارم. یه کتابی بگید بالای صدتومن باشه که اساساً بچسبه بهم. هرکس یه چیزی گفت: همه رقم‌های بالای صد. آخرش آتش بدون دود رو برداشتم.

رفتم مثل خوشحال‌ها مجموعۀ کامل کتاب رو برداشتم. اومدم به بچه ها نشون دادم. همه کفشون برید، واقعاً بهت این رو هدیه داد. این که خیلی گرونه!!

بهشون گفتم: خب خودش گفت. کلاً از تعجب شاخشون  دراومده بود. همه هم می‌گفتند ما از این به بعد همین‌جا تولد می‌گیریم.

خلاصه دیشب کلی کادو تولد گرون گرون گیرم اومد. بعد از چند روز خیلی زشت، دیروز خوش گذشت و از ته دل خندیدم واقعاً. ان‌شالله نصیب شما بشه همچین کادوهایی.



پ ن: بعد از نوشتن این پست به این نتیجه رسیدم من نمی‌تونم مثل دلژین خوشمزه ماجراها رو تعریف کنم. بعد از این، این مدل پست ها رو با مریم هماهنگ می‌کنم که چطوری بنویسمشون والا.



  • گلی

سرماخوردگی اونجاش قشنگه که بغض داره خفه‌ات می‌کنه. تلفنت زنگ می‌خوره، با شنیدن اونیکه که پشت خطه اشکت درمیاد. اونیکه پشت خطه ازت می‌پرسه سرماخوردی؟ و تو با خیال راحت می‌گی: آره. لامصب چه سرمای زشتی هم هست. اونیکه پشت خطه داره برات داروهای گیاهی تجویز می‌کنه. تو با خیال راحت بدون اینکه خجالت بکشی گریه می‌کنی. اونیکه که پشت خطه می‌گه سرمای زشتیه بیشتر مراقب خودت باش. تو می‌گی آره خیلی زشته. زشت‌تر از اونی که فکرشو می‌کنی.

  • گلی

لینالونا

دوشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۱۱ ب.ظ

می‌دونید من یه وقت‌هایی عجیب به ایدۀ بعضی کتاب‌ها حسودی می‌کنم. ایدۀ بعضی کتاب‌ها اونقدر خوب هستند که با خودت می‌گی: وای لامصب این چه‌طوری به مغز نویسنده‌اش رسید؟

بعد همین‌طوری با شوروشوق کتاب رو می‌خونم بعد... بننننننننننننننگ نویسندۀ تیرخلاص رو بهت می‌زنه و تو تق می‌افتی زمین چون با اون ماستمالی آخر کتاب، یه‌جوری توی ذوقت می‌زنه که تا مدت‌ها نمی‌تونی از روی زمین بلند شی و کتابی دستت بگیری.

کتاب لینالونا برای من این شکلی بود.

خانم کلر ژوبرت عزیز، دفعه‌های بعد لطفاً با شخصیت‌هایی مثل لینالونا یکجوری مهربان باشید و یکجوری برخورد کنید تا لینالونا‌ها قهرمان دخترها بشن نه فقط یک کارکتر و به قول منتقدین ادبی یک تیپ شخصیتی.




  • گلی

برای حنا و دوستداران ویرایش

دوشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۲۰ ق.ظ

امروز قرار است کلیشۀ «داشتن» را با هم وارسی کنیم.

«داشتن» به معنی مالک بودن و در اختیار گرفتن است. جاهایی که «داشتن» در این معناها به‌کار نرفته باشند، اشتباه است و باید شما دوستان عزیز شکل صحیح آن را بنویسید.

خب حالا نگاهی بیندازیم، ببینیم چه بلایی سر فعل «داشتن» آوردیم و در چه معناهایی از آن استفاده می‌کنیم.

۱. دیدن:  تصویر شما را ندارم.
۲. تماشا کردن: می‌ریم که داشته باشیم...
۳. شنیدن: صدایم را دارید؟
۴. گذاشتن: تأثیری که هدیۀ من بر مهسا داشت، باعث شد دوستی‌مان ادامه پیدا کند.
۵. کردن: بیایید رانندگی بهتری داشته باشیم.
نگاهی داریم به سرفصل خبرها.
۶. برگزار کردن: با هم نشستی صمیمی داشته باشیم.
۷. گفتن و عرض کردن: تسلیتی داشته باشیم به ...
سلام گرمی داریم خدمت همۀ ...
۸. بیان کردن و مطرح ساختن: ممکن است گزارش خود را داشته باشید؟
۹. پخش کردن: هر روز می‌خواهیم یک سرود خدمتتان داشته باشیم.
۱۰.  دادن: در این باره چه توضیحی دارید؟
۱۱. گرفتن: نباید رفتار دیگران را تحت نظر داشت.
۱۲. فراهم آوردن، فراهم کردن: چگونه زندگی متعالی داشته باشیم؟
۱۳. گذراندن: روزی خوب داشته باشید.
۱۴. نقل شدن، آمدن، ذکر شدن، بودن، سراغ داشتن: روایت داریم که ....
در قرآن آیه‌هایی داریم که ....

در مثال‌های بالا «داشتن» در معنای درست به‌کار نرفته و باید با کلمه‌های مناسب اصلاح شود؛ اما در مثال‌های زیر «داشتن» در معنای صحیح آن استفاده شده.

۱. همواره به یاد داشته باشید که ...
چگونه رابطۀ صمیمانه‌ای داشته باشیم؟
(همکرد «رابطه» و «یاد»، کلمۀ «داشتن» است.)
۲. چگونه دندان‌های شفاف و براقی داشته باشیم؟ (برخوردار بودن)
۳. چگونه فرزندان خلاقی داشته باشیم؟ (تربیت‌کردن)
۴. چگونه تارنمای جذاب داشته باشیم؟ (ساختن)
۵. چگونه همسر مناسب داشته باشیم؟ (دست‌وپاکردن)
۶. دارم می‌آیم. داشت می‌رفت. (ماضی مستمر و مضارع مستمر)

پ ن: یک کوچولوی یعنی در حد یک پست دیگر، صبوری به خرج بدهید، بحث کلیشه‌ها تمام می‌شود و می‌رویم سراغ مبحث نفس‌گیر اما شیرین گرته‌برداری.

پ ن ۲: عکس زیر هم برای حناست که گفت دنبال کتابی است که بتواند مباحث ویرایشی را به‌طور جدی دنبال کند. این سیرمطالعاتی را باید به همان ترتیبی که توی عکس می‌بینید، بخوانید. البته گزینه‌های یک و دو را بهتر است، جابه‌جا کرد یعنی اول ویرایش دکتر ذوالفقاری را بخوانید بعد غلط ننویسیم مرحوم نجفی را.

اگر به عکس دقت کنید، می‌بینید که جلوی هر کتاب، توصیه‌ای هست که کجاهای کتاب را بخوانید و کجاها را نه؛ لطفاً به این نکات هم دقت کنید.





  • گلی

الهی نگاهی ...

يكشنبه, ۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۲:۰۲ ب.ظ

الان تنها چیزی که دلم می‌خواد اینه که یکی با یه کیسه پر از شربت دیفن‌هیدرامین بیاد تو. بعد من دو سه تا شیشهٔ شربت رو یه جا سر بکشم. چشام رو ببندم و وقتی بازشون کردم جهنمی جایی باشم و از این درد و سرماخوردگی کوفتی خلاص شده باشم.

  • گلی

مثلاً بهشت

يكشنبه, ۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۴۹ ق.ظ

یادمه یه بار دلژین جان توی وبش گفت: بهشت رو نمی‌تونم متصور بشم و اصلاً یعنی چی که بخواد تا ابد آدم یه جایی مثل بهشت باشه و شاید اصلاً حوصلشم سر بره. یا چی شبیه به این توی ذهن من هست از حرف‌های دلژین.


به‌نظرم بهشت یه جاییه شبیه مکانی که فیلم آواتار توش پرشده بود. یه جنگل بکر و دست نخورده. یه جای دنج برای ماجراجویی. بعد مثلاً هر روز مثل هاکلبرفین چوب‌دستی مون رو برداریم و یه بقچه پر از خوراکی رو بهش وصل کنیم بریم دنبال کشف بهشت.

اگر روزی رفتیم بهشت صدسال اولش رو فقط باید سوراخ‌سنبه‌هاش رو پیدا کنیم. حالا بعد از صدسال خدا خودش کریمه. شاید رفتیم مرحلۀ بعد و کشفیات جدید.

  • گلی

آدم اینقدر سوسول

شنبه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۵۳ ب.ظ

آخرش میمیرم. اونم از چی؟ از این سردرد کوفتی. به‌خاطر چی؟ به‌خاطر دو قدم راه رفتن بر آفتاب.

  • گلی

ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

جمعه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۷، ۰۷:۴۴ ب.ظ

یه دوستی حرف خوبی می‌زد که:

یه حرف رو نصفه می‌شنویم.

یک دهم می‌فهمیم، هیچی فکر نمی‌کنیم.

از اون طرف قریب هزار برابر واکنش نشون می‌دیم.


حالا این شده حکایت واکنش‌های دوستان طرفدار حقوق زنان به حرف‌های امروز امام جمعۀ مشهد. بندۀ خدا گویا گفته: یه پاساژی یه جشنی گرفته که توش لباس زیر زنونه عرضه کردند و این جشن مناسب شهر مشهد نیست. بعد یه سری از دوستان گفتن: که آره امام جمعه گفته لباس زیر زنونه نباید عرضه بشه، چون باعث هتک حرمت میشه!!!

  • گلی

کلیشه‌ها را با هم ریشه‌کن کنیم

پنجشنبه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۴۷ ب.ظ

امروز بحث کلیشه‌ها خیلی جمع‌وجور ولی پرکاربرد است. «عدم» کلیشه‌ای است که قرار است امروز درباره‌اش بیشتر صحبت کنیم.
«عدم» یک پیشوند منفی‌ساز است.
خب حالا بیایم ببینیم ما «عدم» رو به‌ چه صورت استفاده می‌کنیم.

ن: عدم داشتن تمرکز، عدم ریختن زباله؛
بی: عدم حوصله، عدم دقت، عدم توجه به قانون، عدم سواد، عدم صبر؛
نا: عدم آگاهی، عدم شکیبایی، عدم ناجوانمردی؛
نکردن: عدم قبول، عدم درک، عدم دریافت؛
نشدن: عدم تحقیق، عدم موفقیت، عدم کامیابی؛
نبودن: عدم بضاعت، عدم دید کافی، عدم اطمینان؛
نبود: عدم وجود؛

سؤال اینجاست وقتی ما کلی ادات منفی‌ساز فارسی داریم که اتفاقاً باعت تنوع کلمه‌ها و جمله‌هایمان هم می‌شود چرا باید از «عدم» عربی استفاده کنیم؟

خب حالا بیاید به این عبارت دقت کنید: «عدم وجود توان پاسخگویی»، خب گوینده یا نویسنده دقیقاً منظورش از این عبارت چی بوده؟ نبود وجود توان پاسخگویی!!!
خب عزیزم من بگو «توان پاسخگویی ندارد»، چه کاری است حالا؟
این جور خطاها توی ویراستاری به «خطای منطقی» مشهور است؛ یعنی خطایی که در هنگام خواندن باعث دشوار فهمی، مکث مفهومی، یا برداشت‌های متناقض، مخاطب می‌شود.

اما کاربرد صحیح «عدم» زمانی است که در معنای فلسفی آن و در مقابل «وجود» باشد.

  • گلی

این چنین بود

چهارشنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۷، ۰۶:۴۵ ب.ظ

+ حواس من زیر درخت آلبالو گم شده، دوستم داره؟

- نوچ نوچ! 

  • گلی

اف بر این دنیا

سه شنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۷، ۰۲:۱۵ ب.ظ

قسمت ترسناک  زندگی اونجاست که دنیا کم‌کم از آدم‌های قدیمی خالی میشه و جاش رو آدم‌های جدید  پر می‌کنه! 


  • گلی

مورد عجیب کلیشه‌های زبان فارسی.

يكشنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۳۲ ب.ظ
به‌نظرتان در تیتر بالا کدام کلمه کلیشه است و در معنای درستش استفاده نشده؟
الف: مورد
ب: عجیب
ج: کلیشه
د: زبان فارسی!!!

دوستانی که گزینۀ الف را انتخاب کردند، یک هدیۀ خیلی توپ خودشان را مهمان کنند لطفاً. آنهایی هم که گزینۀ درست را انتخاب نکردند خودشان را موظف کنند تا آخر این پست را بخوانند؛ چون قرار است با یک کلیشۀ خیلی خفن آشنا شوند.

خب حالا به نظرتان معنی «مورد» چیست؟
جناب دهخدای نازنین هم دربارۀ «مورد» این نظر را دارند که: «راه و محل ورود، راه آب، آبخور، جای آب خوردن مردم و بهایم در صحرا، آبشخور، مشرب، مشرع، ورود، جای آمدن و محل ورود و محل فرود آمدن، زمان یا مکان ورود، درآمد و مدخل و راه و طریق و جای و محل و مقام».
الله‌اکبر کبیرا از این همه معنی.
اما از آنجایی که ما متخصص اسراف در همه‌چیز هستیم کلمۀ «مورد» را  در شکل‌های زیر هم استفاده می کنیم.

۱: کدام مورد صحیح است؟
۲: مواردی از این دست...
۳: در اکثر موارد ...
۴: خیر، موردی ندارد.
۵: طرف، مورد دارد.
۶: فردا شب در مورد همسایگی حرف می‌زنیم.
۷: یک مورد سرقت گزارش شده است.
۸: برای علی آقا دنبال مورد خوب می‌گردم.
۹: این حسابدار مورد اطمینان است.
۱۰: از جمله موارد سرقت ادبی ....
۱۱: معنای مورد نظر از عقل، آن چیزی است که ....

خب کلمه‌هایی که مناسبی که می‌توانیم برای جناب «مورد» جان استفاده کنیم.

۱: گزینه، پاسخ، احتمال؛
۲: نمونه‌هایی؛
۳: در اکثر مواقع، در اکثر اوقات؛
۴: مشکلی، ایرادی، عیبی؛
۵: مشکل دارد، مشکوک است، خرده‌شیشه دارد؛
۶: درباره، در خصوص، راجع به؛
۷: فقره؛
۸: همسر مناسب، خانۀ خوب، شغل؛ (در این مثال باید ببینم منظور گوینده از مورد چی بوده و کلمۀ مناسب آن را جایگزین کنیم.)
۹: مطمئن.
۱۰: مصادیق.
۱۱: مدنظر.

اگر دقت کرده باشید در هیچ‌کدام از گزینه‌ها «مورد» را در جای مناسبش استفاده نکردیم. طفلی «مورد»، بیچاره «مورد».

یک وقت‌هایی هم «مورد» عزیز باعث درازنویسی می‌شود. مثلاً می‌گوییم: «مورد بررسی قرار داد»، در حالیکه خیلی راحت می‌توانستیم بگویم «بررسی کرد».


::: منبع با کلی خودشیرین‌بازی مجلهٔ انشا و نویسندگی

  • گلی

از خواب‌هایی که می‌بینم

يكشنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۷، ۰۶:۳۹ ب.ظ

دیشب خواب یکی از بلاگرها رو دیدم که اصلاً باهم گفت‌وگو یا کامنت‌بازیی نداشتم. خواب دیدم اومده بهم میگه، بیا یه کار کنیم کتابت فروشش بره بالا. گفتم مثلاً چکار؟ گفت: نمی‌دونم باید روش فکر کنم. 

گفتم همینکه بخونیش برام کافیه، اگرم دوست داشتی درباره‌اش توی بلاگ یا کانالت بنویس. انگار که از حرفم ناراحت شده باشه یکم لب‌ ورچید و گفت: نه یه کار بزرگتر باید کنیم. 


بعدشم اصلاً یادم نمیاد چکار کردیم.



بعداز ظهری هم خواب دیدم که آقای مهدی صالحی (یکی از بزرگان مؤسسهٔ «ویراستاران») عکس کتابم رو گذاشته پروفایلش. از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون که کلی توی خواب ذوق‌زده بودم.


حالا چرا دارم از این مدل خواب‌ها و با این شدت می‌بینم الله و اعلم.

  • گلی

انقلاب جن.سی

شنبه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۷، ۰۵:۴۴ ب.ظ

یکی از مزیت‌های کتاب‌خوندن اینه که قبل اینکه یه زندگی رو تجربه کنید، می‌تونید با خوندن یک کتاب از زیروبم اون سبک از زندگی سر دربیارید. مستند دیدن هم همین امتیاز رو داره. تازه تأثیرش هم بیشتر است.


مستند انقلاب جنسی، توی دو قسمت منتشر شده، که دیدنش خالی از لطف نیست.

 

از این سایت هم می‌تونید دانلودش کنید.



  • گلی

کلیشه‌ها رو بکشیم۲

جمعه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۱۶ ق.ظ

خب بعد از کلی پست روزمره‌جات یکم چیزمیز مفید یادبگیریم.
شمایی که نویسنده هستید یا شاعر و یا هرکسی که با نوشتن سروکار داره بد نیست که با کلیشه‌ها آشنایی داشته باشید.

گفتیم کلیشه زبان رو از تنوع می‌اندازه و اینکه باعث کم‌شدن کلمه‌ها در گفتار یا نوشتار روزانه‌تون می‌شه.

یکی از کلیشه‌هایی که این روزها زیاد شده؛ کلیشۀ «نسبت به» است. عبارت «نسبت به» رو باید برای مقایسۀ دو چیز استفاده کنیم. مثلاً می‌گیم من نسبت به پارسال کمی کتاب‌خوان‌تر شدم. شما کتاب‌خوانی پارسال و امسالتون رو با هم مقایسه می‌کنید پس عبارت «نسبت به» رو در جای مناسبش استفاده کردید.


اما در مثال‌های زیر «نسبت به» در معنای درستش به‌کار نرفته.

۱: مهسا نسبت به من محبت دارد.
۲: دانشجویان نسبت به سخنان استادشان نقد دارند.
۳: همۀ ما نسبت به هم توقع احترام متقابل داریم.
۴: جامعۀ ما نسبت به عملکرد ما نسبت به خودرو راضی نیست.
۵: نخبگان نسبت به جامعه مسئول‌اند.

الان بیاید توی ذهنتون به‌جای «نسبت به» کلمه‌های مناسب رو بنویسید.

اما کلمه‌های پیشنهادی ما
۱و ۲: به.
۳: از.
۴: از، دربارۀ.
۵: در قبال.


 



  • گلی

به همین سادگی، به همین خوشمزگی

پنجشنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۵۹ ق.ظ
برای اینکه دایرۀ لغاتمون بره بالا یکی از راه‌هاش بلد بودن مترادف‌هاست. مؤسسۀ ویراستان یک مجموعه از مترادف‌ها رو آماده کرده. برای اینکه از این مجموعه استفاده کنید وارد سایت ویراستاران بشید. همین‌طور که دارید سایت رو نگاه می کنید یههو یه صفحۀ شناور جلو چشمتوت ظاهر می‌شه که یک هدیه دوست‌داشتنی براتون داریم، ایمیلتون رو وارد کنید تا براتون این هدیه رو بفرستیم. هدیۀ گفته شده چیزی جزء همین مجموعۀ مترادف‌ها نیست. ایمیلتون رو که وراد کنید چند دقیقه بعدش این مجموعه براتون ایمیل می‌شه.

توی خود سایت هم یه چرخی بزنید بد نیست چون کلی مطلب آموزنده و خوادنی داره.


از اینجا هم می‌تونید به‌صورت مستقیم این هدیه رو دانلودش کنید.
  • گلی

دیوید آلموند

چهارشنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۵۶ ق.ظ

توی این چند روزه داشتم کتابی به اسم گِل می‌خوندم. نویسندۀ این کتاب دیوید آلموند است و بیشتر کتاب‌هاش تم مذهبی و فلسفی داره. ایشون دوبار نامزد جایزۀ هانس کریستین اندرسون شده و در نهایت سال ۲۰۱۰ جایزۀ هانس کریستین رو از آن خودش کرد.

مشهورترین کتابش هم اسکلیگ هست که توی ایران به اسم اسکلیگ و بچه‌ها ترجمه شده. از اونجایی که وقتی که یه کتابی می‌خونم معمولاً چندتا نقد هم کنارش می‌خونم ببینم بقیه چی‌ها گفتند. خانم شهلا انتظاریان (مترجم کتاب) در یکی از جلسه‌های نقدوبررسی این کتاب صحبت جالب دربارۀ آموند گفتند:

آلموند کسی است که اگر چه موضوع رعایت نکردن کپی‌رایت در ایران باعث مناقشات زیادی در سطح جهانی در ارتباط با مترجمان کشورمان شده است پیوسته ارتباط خوبی با مترجمان ایرانی داشته و دارد و معتقد است همین که بچه‌های ایرانی می‌توانند کتابش را بخوانند خوشحال کننده است.


حالا اگر آلموند می‌خواست مثل شاعرهای ایرانی برخورد کنند، چی الم شنگه‌ایی می شد. جالب اینجاست که  گویا آلموند پارسال می‌خواست برای نمایشگاه کتاب بیاد تهران و کارگاه نویسندگی هم برگزار کنه.


پ ن: یکی از قسمت‌های خواندنی کتاب گل این است:

ما باید در مدتی که روی خاک هستیم، هوای هم را داشته باشیم. این ساده‌ترین چیزها و سخت‌ترین چیزهاست.


گل |  دیوید آلموند |  شهلا انتظاریان | نشر آفرینگان

  • گلی

با اون شعرهاشون

سه شنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۷، ۰۵:۰۱ ب.ظ

یه خاطره دربارۀ حسین منزوی خدا بیامرز تعریف می‌کنند که خیلی جالبناک است. گویا یه مسابقۀ شعر برگزار می‌کنند و در اختتامیه‌اش از برنده می‌خوان که شعرش رو که برگزیده شده، بخونه. حسین منزوی هم گویت در اون اختتامیه بوده. برگزیده که دختر جوانی بوده میره پشت تریبون و شعرش رو می‌خونه. بعد یکی از دوست‌های منزوی با حالت عصبانیت به اون یکی دوستش می‌گه، این شعره استاد منزوی هست ببین اتفاقاً این شعر توی همین کتابیه که الان دستمه و طرف خواست بلند شه که این کشف مهمش رو به سمع و نظر همه برسونه. منزوی که صحبت‌های طرف رو می‌شنوه کتاب رو ازش می‌گیره و اون صفحه‌ای که این شعر توش بوده رو پاره می‌کنه و می‌گه از حالا این شعر من نیست و از دوستش درخواست می‌کنه این کار رو نکنه. بعد از اون منزوی از انتشاراتش هم می‌خواد که این شعر رو از کتابش حذف کنه.

این‌ها رو گفتم تا برسم به ماجرای حمیدهیراد و برخورد مثلاً شاعرهامون باهاش. نه اینکه بخوام کار هیراد رو تأیید کنم نه. می‌خوام بگم حتی شاعرهای نسل جدیدمون اونقدر کوچک هستند که به‌جای اینکه اول بیان نامه‌شون رو به‌صورت خصوصی به دفتر اون مؤسسه که کارهای هیراد رو تولید می‌کند بفرستند مثل بچه‌های یکی دوساله این ماجرا رو توی بوق و کرنا می‌کنند.

هنوز خیلی مونده به جامعۀ آرمانی و انسانی برسیم. گول هنرمند بودن و شاعر بودن و نویسنده بودن بعضی‌ها رو نباید خورد، بعضی‌ها فقط با خودشون اسم و رسم یدک می‌کشند.


  • گلی

کلیشه‌ها رو بکشیم

دوشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۰۰ ب.ظ

مرحوم ابولحسن نجفی از اعضای فرهنگستان، در زمان حیاتش یه تحقیق جالب کرده بود. ایشون در این پژوهش، به این نتیجه رسیده بود که اهل‌رسانه و مطبوعات ما تنها با ۷۰۰لغت تمام مطالب علمی، ادبی، هنری، داستانی و غیر داستانی خودشون رو بیان می‌کنند.

این یعنی یه فاجعۀ بزرگ برای اهل مطبوعات و رسانه. این یعنی فقر زبانی. یعنی کلمه و لغت بلد نیستند و در چنته ندارند که ازش استفاده کنند.

جالب اینجاست که بعد در یک تحقیق دیگه و بعد از حذف کلمات تکراری نشون دادند که فردوسی در شاهنامۀ خودش بیش از ۸۰۰۰(هشت‌هزار) کلمه استفاده کرده.

حیرت‌انگیز نیست؟ ۸۰۰۰ کلمه!

یکی از راهکارهای اینکه تعداد لغاتمون رو افزایش بدیم اینه که کلیشه‌ها رو بکشیم. خب شاید بپرسید یعنی چی؟

اصولاً کلیشه یعنی شما یک کلمه رو در معنی‌های مختلفی بکار می‌برید. به‌عنوان مثال به جمله‌های زیر دقت کنید.


۱: بازیکنان از روحیۀ بالایی برخوردار هستند.

۲: نوشتن دربارۀ بزرگان، دقت بالایی می‌خواهد.

۳:در دمای بالای ۱۵ درجۀ سانتی‌گراد نگهداری شود.

۴: بالابودن اشتیاق داوطلبان باعث شد در روز اول، ظرفیت دوره تکمیل شود.

۵:درآمدش خیلی بالاست.

۶:با فشار بالای آب بشویید.

۷:با تضمین بالاترین کیفیت.

۸:قیمت بلیت قطارشهری بالا رفت.

۹:هزینه‌های بالای زندگی، مردم را از کتاب‌خوانی باز‌می‌دارد.

۱۰: به بالای کوه رفت.


بالا در معنی لغویش یعنی چیزی که در مکانی فراتر از مکان دیگر قرار می‌گیرد.

می‌تونیم نتیجه بگیریم که در جمله‌های گفته شده، کلمۀ بالا در معنی صحیح و درست خودش به‌کار نرفته است.

خب حالا بیاید به‌جای کلمۀ بالا کلمه‌های درستی قرار بدیم.


و اما کلمه‌های پیشنهادی:

۱: چشمگیری، فراوانی، زیادی.

۲: عمیق، ژرف، موشکافانه، فروان، درست و حسابی، ریزبینانه.

۳: بیش از، فراتر از، افزون بر.

۴: مثال‌زدنی بودن، شدت، فراوان بودن.

۵: هنگفت، چشمگیر.

۶: فشار زیاد، فشار شدید.

۷: مطلوب‌ترین، عالی‌ترین، بهترین.

۸: افزایش یافت، رشد کرد، کمرشن شد.

۹: سنگین، فراوان، کمرشکن.

۱۰: این جمله درست است.


ایراد کلیشه‌ها اینه که زبان رو لاغر می‌کنه یعنی باعث میشه که ما تعداد زیادی از کلمه‌ها رو بخاطر استفادۀ بیش از حد از یک کلمه فراموش کنیم. اگر یادتون باشه قبلاً کلیشۀ خوب، عالی، بد و قشنگ رو بررسی کردیم و درباره‌اش صحبت کردیم و اینقدر طرفدار داشت که دوتا دیسلایک هم خورد((:


در پست‌های بعدی به کلیشه‌های بیشتری می‌پردازیم.



منبع: با کمی دخل و تصرف نشریۀ انشا و نویسندگی شمارۀ ۵۲

  • گلی

.

دوشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۵۸ ق.ظ

یه جایی از کتاب جز از کل هست که میگه: 

_

احساس می‌کنم یه جای زندگیم راه رو غلط رفتم؛ ولی اینقدر جلو رفتم که دیگه انرژی برای برگشت ندارم. خواهش می‌کنم این یادت بمونه مارتین. اگه فهمیدی مسیر رو اشتباه رفته‌ای هیچ وقت برای برگشت دیر نیست. حتی اگه برگشتن ده سال هم طول بکشه باید برگردی. نگو راه برگشت طولانی و تاریکه. نترس از این که هیچی به دست نیاری! 



پ ن: حرف‌هاش رو باور نکن مارتین، به امروز ما خوب نگاه کن، ما یه سال پیش یه راه رو اشتباه رفتیم؛ ولی از همون ماه‌های اول که فهمیدیم گند زدیم با انتخابمون، هرچی داریم برمی‌گردیم، به اون نقطه نمی‌رسیم که درستش کنیم. 

می‌بینی مارتین بعضی اشتباه‌ها رو هیچ‌وقت نمیشه راست و ریست کرد!




  • گلی

اینطوریاست رفیق؟

شنبه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۷، ۰۲:۵۵ ب.ظ

دیدی آخرش شیخ حسن بعد اونهمه وعده و عید دستور فیلترشدن تلگرام رو صادر کرد، بعد ما با هم یه دل‌ سیر حرف نزدیم. یه شب تا خود صبح، از صبح تا سیاهی شب. 

  • گلی

حالا از من گفتن بود

پنجشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۴۱ ب.ظ

یه یارِ خوب، یاریه که بتونی همهٔ حرف‌هات رو بهش بگی؛ حتی اون حرف‌هایی که روت نمیشه با خودت مرورش کنی!

  • گلی

.

چهارشنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۷، ۰۲:۰۵ ب.ظ

او گفت و ناپدید شد.

  • گلی

دست و جیغ و هورررا

يكشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۰۸ ق.ظ

سال‌ها پیش در چنین روزی در خانواده‌ای مذهبی چشم به جهان گشودم؛ باشد که عاقبت به خیر شوم.

  • گلی

خلاصه اینکه به هر کی امید داشتیم، ناامیدمون کرد

دوشنبه, ۶ فروردين ۱۳۹۷، ۰۵:۰۹ ب.ظ

بعد یه مهمونی سنگین و پدردرآر نشستم روی مبل و کانال‌ها رو زیررو می‌کردم که کلیپ زیر رو دیدم و مغزم سوت کشید! 

اومدم بگم توی اولویت‌های سال ۹۷ام مطالعهٔ این بخش از تاریخه (منظورم فعالیت‌های شخص این آقاست) دنبال یه سیر مطالعاتی هستم خبر داشتید ما رو بی‌نصیب نذارید!

متشکر 

 

 



مدت زمان: 8 دقیقه 37 ثانیه 

  • گلی

بند آدم‌ها نباش

جمعه, ۳ فروردين ۱۳۹۷، ۰۲:۱۹ ق.ظ

فقط یه دیونه می‌تونه تا الان بیدار باشه و با اون حجم از خستگی مطالبی رو بخونه که ۱۵۳۲ روز ازش گذشته و با بعضی‌هاش هم حتی گریه کنه!

  • گلی

هوووف

جمعه, ۳ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۴۱ ق.ظ

گیلبرت بالاخره به حرف آمد و پرسید: «پای کس دیگری در میان است؟»

آنی فوری گفت: «نه... نه...، من هیچ‌کس را به این منظور دوست ندارم. در تمام دنیا تو را بیشتر از همه دوست دارم، گیلبرت! پس باید... باید به همین دوستی‌مان ادامه بدهیم، گیلبرت!»

گیلبرت خندهٔ تلخی کرد.

دوستی!  تا چند سال دوست، آنی! من زندگی با تو را می‌خواهم... و تو به من می‌گویی هرگز به آرزویم نمی‌رسم.

آنی فقط توانست بگوید: «متأسفم. مرا ببخش، گیلبرت!»


:::آن شرلی | ال. ام. مونتگمری | سارا قدیانی | انتشارات قدیانی | جلد سوم

  • گلی

کجایی که یادت به‌خیر

يكشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۶، ۰۴:۳۸ ب.ظ

ده سال پیش خونمون توی یه محلۀ دیگه بود. زیاد با همسایه‌هامون مراوده نداشتیم؛ یعنی بابا مامان‌هامون سلام علیک داشتند ولی بچه‌ها نه زیاد.

یادمه یه بار داشتم می‌رفتم دانشگاه پسر همسایه‌مون یه ۲۰۶ آلبالویی تازه خریده بود که براش خیلی عزیز بود. ماشین رو آورده بود بیرون داشت کف‌پوش‌هاش رو آرابیرا می‌کرد و یه آهنگ هم گذاشته بود و صداش رو تا آخر بالا برده بود. فاصلۀ خونۀ این همسایه تا ما حدوداً پنج‌شش خونه بود. از جلوی در خونمون به این بدبخت اخم کردم و وقتی بهش رسیدم یه جوری بهش چشم غره رفتم که صدای ضبطش رو کم کرد حالا من درحال چشم غره به این بدبخت بودم که خط واحد محله از سرکوچه رد شد.

اگر به این خط نمی‌سیدم حداقل یه ساعت دیر به دانشگاه می‌رسیدم در نتیجه بی‌‌خیال چشم غره به پسرهمسایه شدم گام‌هام رو تندتر کردم که به خط واحد برسم. پسر همسایه‌مون که عجلۀ منو دید معرفت به‌خرج داد و برای آقای راننده سوت زد و اونم واستاد.


تقریباً پنج ساله که توی این محلۀ جدیدیم. اون روز رفته بودم فروشگاه سرکوچه کلی مواد شوینده خریده بودم و مثل چی با کلی کیسه توی کوچه می‌اومدم و نفس‌نفس می‌زدم بعد پسر هم‌محله‌ایمون یه کپه آدامس توی دهنش انداخته و مثل بز زل زده به من، پسرۀ یه کاره حتی نیومد بگه می‌تونم کمکتون کنم یا نه!

یعنی خدایی هرچقدر به ته دنیا نزدیک‌تر می‌شیم پسرهای همسایه هم بی‌معرفت‌تر می‌شن. پسرهای همسایۀ بی‌معرفت داشتند یعنی ته بدبختی دیگه.

خلاصه اینکه قدر بچه‌های همسایۀ فعلی رو بدونید که فردا مشخص نیست چه گودزیلاهایی نصیبتون بشه.

  • گلی

اینطوریاست خلاصه :D

شنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۱۶ ب.ظ

اون روز هم رفته بودم کتابفروشی بعد فروشنده بهم گفت: ببخشید خانم محمدی اون سری نشناختمتون! 

زویا پیرزاد وار قند تو دلم آب شد و با خودم گفتم: ا ِ پس معروف بودن این مزه‌‌اییه؟ 

  • گلی

و اما طنز

يكشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۲۸ ب.ظ

به‌نظرم یکی از موضوعاتی که توی ادبیات کودک و نوجوان ایران به‌شدت جای خالیش احساس می‌شه طنزه. حالا نه اینکه همۀ حفره‌های ادبیات کودک و نوجوان ایران پر شده فقط این مونده نه! چرا که ادبیات کودک و نوجوان ایران حالا حالا‌ها کار داره که به استاندارد‌های جهانی برسه؛ ولی عجیب طنز جاش خالیه!

امروز داشتم به نویسنده‌های کودک و نوجوانمون فکر می‌کردم که کدوم‌هاشون طنز کار می‌کنند، یاد دو نفر افتادم یکی احمداکبرپور، که من کتاب‌های جدیش رو خوندم و طنز ازش نخوندم ببینم که طنزهاش چه مدلیه و شهرام شفیعی که معمولاً نوجوان کار می‌کنه. من یکی از کتاب‌های طنزش رو خوندم  که خیلی به دل من نشست.

هرچی فکر می‌کنم یادم نمیاد که نویسنده‌ دیگه‌ای باشه که تخصصی طنز کار کنه توی این حوزه!

نویسنده‌های ما معمولاً تخصصشون تلخ نوشتنه، هرچقدر سوز و گداز نوشته‌ها بیشتر باشه به‌نظرشون خیلی کار خارق‌العاده‌ای کردند!

یادمه تابستون یه کتاب از تازه‌های نشر خوندم که نویسنده‌اش دهه شصتیه.

کتاب خیلی تلخی بود. کلاً جالب اینجاست که نویسنده تمام خاطرات دردناکی که توی مدرسه داشته و این تجربه‌ها فقط مختص دهه شصتی‌ها و اون موقعیت خاص بوده رو توی این کتاب آورده. خب اولین سؤالی که اینجا پیش میاد اینه که چه اصراری است که نویسنده‌ها هرچی تلخی رو تحمل کردن رو به نسل جدید انتقال بدن؟

دوم اینکه چه ما بخوایم و چه نخوایم بچه‌های ما تلخی رو درک می‌کنند حالا چرا همه باید تلخ و جدی بنویسند تا این تلخی رو بیشتر کنند؟

یکی از تفاوت‌های فاحش ادبیات کودک ما با خارجی‌ها اینه که خارجی‌ها تلخ‌ترین موضوعات رو به زبان طنز برای بچه‌هاشون می‌نویسند. فکر کنم شاید یکی از تلخ‌ترین اتفاق‌هایی که ممکنه برای بچه توی سن کم بیفته، طلاق پدر و مادرش باشه. می‌دونید من چند کتاب کودک و نوجوان خوندم که موضوعش جدایی مادر و پدر بوده ولی طنز نوشته شده بود؟ اینقدر طنز که واقعاً اون تلخی دیده نمی‌شد؛ اما ادبیات ما چی، اول اینکه من دربارۀ طلاق پدر و مادر کتابی از نویسنده‌های ایرانی ندیدم که حالا بخواد طنز باشه یا جدی! حالا اگر خدای ناکرده گوش شیطون کر اگر نویسنده‌ای بخواد هم بنویسه، با توجه به شناختی که من از ادبیات کودکمون دارم اینقدر این رو تلخ می‌نویسند که همون بهتر که ننویسند درباره‌اش.

خلاصه اینکه حالا که این روزها همه توی بوق و کرنا کردند که کتاب عیدی بدهید، اگر تصمیم دارید برای بچه‌های فامیل کتاب هدیه بگیرید، امسال کتاب طنز بخرید براشون لطفاً. بذارید حداقل نسل‌های شادتری داشته باشیم نه اینکه هر روز آمار خودکشی‌های نوجوان‌هامون زیادتر بشه.



  • گلی

فضای مجازی

يكشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۲۷ ب.ظ

توی مراسم نشسته‌ام. زنی می‌‌گوید صفحهٔ اینستاگرامت را می‌خوانم. انگار خوشش هم آمده؛ وقتی دخترش شیطنت می‌کند، می‌گوید: «شیطنت نکن که خاله مریم می‌نویسه. می‌بره اینستا می‌ذاره.» 

در آخر مراسم، به این نتیجه می‌رسم که دیگر بچه‌ها را از آمپول نمی‌ترسانند. از لولو نمی‌ترسانند و از اینکه شیطنت کنی، این خاله آمپول داره، آمپول می‌زنه، نمی‌ترسانند. از اینستا و فضای مجازی می‌ترسانند.


:::مریم گریوانی، دو ماهنامهٔ عروسک سخنگو، آذر و دی ماه ۱۳۹۶




  • گلی

مهارت جدید مثلاً

جمعه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۲۱ ب.ظ

سال نودوشش برای من سال یادگرفتن مهارت جدید بود. 

روزهای خوش آذر ماه دورهٔ ویراستاری رو گذروندم و حالا هم دارم خیاطی یاد می‌گیرم. درسته برای خیاطی یادگرفتن یکم پیر شدم؛ ولی بازم راضیم ازش. 

جونم براتون بگه از صبح بندوبساط الگو کشیدن رو درآوردم و در حال کشیدن الگوی بالا تنه هستم؛ ولی لامصب قسمت پشتش رو متوجه نمی‌شم و الان مثل همون حیون یکم نجیب تو گل گیر کردم.

  • گلی

علیرضا شیرازی و مؤسسۀ ازدواج آسان

سه شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ۰۶:۲۶ ب.ظ

چند وقت پیش یکی از وبلاگ‌نویس‌ها یه فراخوان داده بود که جدا از نتیجۀ آخرش شما چطوری با عشقتون آشنا شدین؟

امروز از سر بیکاری نشستم پست‌های ملت رو خوندم و با کمال تعجب دیدم که تعداد خیلی زیادی از آشنایی‌ها از طریق بلاگفا و وبلاگ‌نویسی بوده.

جالبه بدونید یکی از فانتزی‌های من همیشه این بود که با بابای یحیی از طریق فضای مجازی آشنا شم بعد اون هی پست‌های عاشقانه برام بنویسه از (این پست‌هایی که آب از دهن آدم سرازیر میشه)، بعد من هی بهش بی‌محلی کنم و اون هی بیشتر اصرار کنه بعد من مثلاً الکی وبم رو پاک کنم و گم شم توی افق((:

ولی به‌نظرم اینهایی که این مدل آشنایی‌ها رو تجربه می کنند خیلی باید براشون هیجان‌انگیز باشه!

کلی پشت سر علیرضا شیرازی غر زدیم و فحش نثارش کردیم و نمی دونستیم همین آقای شیرازی لوس و ننر که هنوز با بیان لجه، کلی کفتر عشق رو بهم رسونده. اینجاست که آیه نازل میشه : که ای فرزندان آدم از روی ظاهر همدیگر را قضاوت نکنید(:


  • گلی

شب ‌های روشن از نوع کتابیش

سه شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۲۶ ب.ظ

بالاخره دیشب نشستم کتاب «شب‌های روشن» رو خوندم. برای منی که عاشق فیلم «شب‌های روشن»*ام شاید الان یکم دیر باشه  برای خوندن این کتاب.
مخصوصاً وقتی به یکی این فیلم رو معرفی می‌کردم و با کلی شور و شوق دربارۀ فیلم حرف می‌زدم و چه‌ها که در وصف این فیلم نمی‌گفتم؛ یعنی یکجوری تعریف می کردم انگار مثلاً خورۀ سینمام. ماجرا وقتی جذاب می‌شد که از شانس کج من طرف کتاب شب‌های روشن رو خونده بود و ازم می‌پرسید: راستی کتابش رو خوندی؟ و من لبخند ملیح  ولی تلخی تحویلش می‌دادم که نه!
خیلی صحنۀ  ضایع و ایضاً دردناکی بود، طوریکه آدم می‌تونه ازش یه فیلم تراژدیک بسازه.
خلاصه اینکه دیشب این کتاب رو توی دو سه ساعت تموم کردم و با ابراز تأسف از وقتی که پاش گذاشتم، باید بگم کتابش چنگی به دل نمی‌زد. اصلاً  موندم چطور سعید دقیقی (نویسندۀ فیلم شب‌های روشن) تونست از همچین کتابی، فیلم‌نامه‌ای به این شاهکاری دربیاره.  
شاید دلیل اصلی که کتاب به دلم ننشست ترجمۀ کتاب بود؛ البته ناگفته نماند که کتاب رو سروش حبیبی ترجمه کرده؛ کسی که اسمش یه برند است توی حوزۀ ترجمه.
کتاب یک داستان عاشقانه رو روایت می‌کنه، پس برای همین کلمه‌هایی که مترجم استفاده می‌کنه باید خیلی روح و احساس داشته باشه که خواننده بتونه باهاش ارتباط برقرار کنه. نه اینکه جمله‌ها رو ترجمۀ لفظ به لفظ کنه و یه مشت کلمۀ بی‌احساس رو بپاشه تو صفحه و به صرف اسم نویسنده‌ای که پشت جلد است کتاب فروش بره و تو خیال کنی وای پسر عجب ترجمه‌ای.
به‌نظرم مترجم‌های کتاب‌های کودک و نوجوان ما خیلی قوی‌تر از کتاب‌های بزرگسال هستند. مثلاً خانم کیوان عبیدی آشتیانی ترجمه‌هاش عالیه، تو اصلاً احساس نمی‌کنی که داری یه کتاب ترجمه شده می‌خونی، بسکه کلمه‌هاش احساس توش موج می‌زنه و تو می‌تونی خیلی زیاد با شخصیت‌های داستان همذات‌پنداری کنی، چون کلمه‌هاش رو درک می‌کنی؛ ولی در ادبیات بزرگسال ما کتاب‌ها ترجمه می‌شوند فقط به صرف اینکه بازار خالی از ترجمه نباشه. مثلاً یکی از مترجم‌های پرآوازۀ این روزها پیمان خاکسار است. یه وقتایی دلم می‌خواد برم به آقای خاکسار بگم، بی‌خیال رفیق واقعاً وحی نشده که همۀ کتاب‌های روز دنیا و جایزه برده رو تو ترجمه کنی، کیفیت رو فدای کمیت نکن رفیق، بسکه گند زدی به تصورات من با اون ترجمه‌هات.



*(البته نسخهٔ ایرانی فیلم، نه ایتالیایی‌اش، البته نسخهٔ ایتالیایی رو دیشب کشف کردم و هنوز ندیدمش)



پ ن: به دوستی که دیشب یه کامنت خصوصی گذاشت اینجا

سلام (:

راستش رو بخواید من خیلی وقته دیگه از کسی دلگیر نمی‌شم و نیستم. البته تا اونجایی که من یادم میاد دلیل ناراحتیم از شما چیز دیگه‌ای بود نه این دو موردی که گفتید (:

ممنون از ابراز محبتت به وریا.  

و امیدوارم که سال نود و هفت سال رسیدن به آرزوهای قشنگ و نجیبت باشه و اینکه سال نوت پیش پیش مبارک (:

  • گلی

بارون میاد جل جلکی

يكشنبه, ۶ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۰۸ ق.ظ

:::یک 

چه خوبه آدم هر روز با صدای شرشر بارون بیدار شه(: 

شیراز دست‌کمی از پاریس نداره، اگر هر روز آسمونش ابری و بارونی باشه.


:::دو 

خیلی سال پیش یه فیلم دیدم دربارهٔ یه دختر پسر. پسره وقتی می‌بینه دختره دلش پی کسی دیگه‌ای ولش می‌کنه؛ ولی بهش می‌گه، می‌دونم انتخابت مناسب نیست و من بیشتر دوست دارم برای همین من یه سال دیگه فلان‌جا منتظرت  می‌مونم اگر پشیمون شدی بیا اونجا تا دوباره مثل روز اولی که هم دیگه رو اونجا دیدیم رابطه‌مون رو دوباره شروع کنیم. 

پسره یه سال بعد میره همونجا که وعده‌شون بوده و همون‌طور که با هم قرار گذاشتن سه روز، میره سر قرار ولی دختره نمیاد یه سری اتفاقات در راستای این اتفاق می‌افته. فیلم رو خیلی دوست داشتم اون موقع، مخصوصاً اخلاق و منش پسره خیلی به دلم نشست؛ این چند روزه هی یاد فیلمه می‌افتم؛ ولی اسمش یادم نمیاد که برم دانلودش کنم و دوباره ببینمش. 


::: سه

یه شعر شیرازی هست با این مصرع شروع میشه:

بارون میاد جل جلکی جیبای آقام پر نخود چی

هی می‌خونمش هی ذوق بارون می‌کنم(:


:::چهار 

به‌نظر خدا معامله رو قبول کرده و می‌خواد ده سال از عمرم کم کنه

من که راضیم ((:


:::پنج

دکتر میم پنجشنبه می‌گفت: ایشالا شیراز سیل بیاد تو یکی رو با خودش ببره((:

  • گلی

امروز به روایت کلمه‌ها

شنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۰۸ ق.ظ

::: یک

همون صبح که برای آزمون بلند شدم، هرکاری کردم اسنپ به درخواستم جواب نداد، چرا؟ چون دیشب توی شیراز دو قطره بارون زده، خب روز جمعه باشه بارون هم زده باشه چی می‌چسبه خواب. پس کسی نبود که به درخواست اسنپی ما  لبیکی بگه. بعدش زنگ زدم آژانس سرکوچه، ایشونم گفتن ماشین نداریم باید یه ربع صبر کنید. هفتۀ پیش که می‌خواستم برم کوه ساعت شش‌ونیم‌ صبح کلی ماشین جلوی در آژانس ردیف بودن پس چرا امروز ساعت هفت‌ونیم یه دونه ماشین نیست؟ خب چون دیشب دو قطره بارون زده و روزجمعه باشه و هوا هم بارونی چکاریه آدم بره آژانس.

دیر شده و هیچ رقمه نمی‌شد معطل شد، با کلی بسم الله رفتم سرکوچه برای تاکسی. خب یه تاکسی وایساد باهاش مسیر و قیمت رو توافق کردیم رفت. حضرت آقا گیج و میج آدرس رو اشتباه رفت و کلی معطل شدم و موقع پیاده شدند پررو پرو بهم می‌گه حالا که مسیر رو دور زدم چقدر بگیرم همون قیمت توافق شده (۵تومن) یا شش تومن، من با  بزرگ‌منشی گفتم: هرچقدر خودتون راضی هستید، پررو پرو شش‌و نیم کم کرد؛ یعنی حتی به شش تومن خودش هم راضی نشد. نتیجۀ اخلاقی اینکه هیچ‌وقت به یه راننده تاکسی ایرانی نگید خودتون و کرمتون چون کلاً به کرم و وجدان اعتقاد ندارند.



::: دو

نشستم سر جلسه؛ ولی لامصب داشتم یخ می‌زدم. به مراقب می‌گم میشه این دستگاه  رو زیاد کنید دارم منجمد می‌شم؛ ولی فکر کنم کلاً به‌جای گرمایشی، سرمایشش رو روشن می کرد که بیشتر سوز می‌داد.

دیدم نمی‌تونم تحمل کنم، جام رو عوض کردم؛ ولی به غلط کردن افتادم چون صندلی کسی روش ننشسته بود و کلاً همون یه ذره گرمای بدنم صرف گرم شدن صندلی جدید  شد. حالا چرا این اتفاق افتاده توی حوزۀ امتحانی، چون دیشب دو قطره بارون زده و هوا این مدلی کولاک بوده و مدیر مدرسه با اینکه می‌دونسته فردا امتحانه، به خودش زحمت نداده بود که بسپاره بابا دستگاه رو حداقل از یه ساعت قبل امتحان روشن کنید که ساختمون اینهمه سرد نباشه.



:::سه

سر جلسۀ امتحان سؤال‌ها از بس سخت بود و هوا هم کولاک بود، که به جای جواب دادن به سؤالات به این سؤال فلسفی فکر می‌کردم چرا باید اولین کتابم درون‌مایۀ مذهبی داشته باشه؟


:::چهار

به‌نظرم بعد اینهمه سال باید مسئول‌ها یه فکری به حال آزمون ارشد و دکتری کنند، مثلاً منی که می‌خوام نقد ادبی بخونم و در تمام این  سال‌ها تمرکزم روی داستان و نقد بوده و هیچ علاقه‌ای به شعر ندارم چرا باید مثلاً سؤال‌های عروض و بحر طویل و کوفت جواب بدم. به نظرم باید از همون اول دانشجو رشته‌ای که می‌خواد رو انتخاب کنه، بعد سؤال‌های آزمون تخصصی همون رشته باشه، اونم تشریحی نه تستی با نمرهٔ منفی. مثلاً یه داستان بدن بگو نقدش کن نه سؤال‌های مسخره و منسوخ شدهٔ بحر طویل بدن.

اصلاً چرا بعد اینهمه سال ما هنوز توی ادبیات کهنمون موندیم. حالا یه کسی علاقه‌اش ادبیات کهن است خیلی هم خوب ولی من چه گناهی کردم. یا مثلاً مایی که رشته‌مون ادبیات است، حداقل توی متن سؤال‌ها نکات ویرایشی رو رعایت کنید نه اینکه نصف ذهن من بره دنبال نکات ویرایشی اون متن کوفتی استعداد تحصیلی.


::: پنج

یه کتابی می خونم به اسم «رمز اعتمادبه‌نفس« یه بخشیش دربارۀ انسان‌های کمال‌گراست. یکی از سؤال‌های استعداد تحصیلی آزمون از همین بخش کتاب بود.



:::شش

یه جوری خسته شدم از آزمون و ناامید شدم از قبولیش انگار مثلاً جایزۀ قبولی دانشگاهم دیدن «او« بوده.

  • گلی

اولش قرار نبود اینطوری بشه

پنجشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۳۲ ب.ظ



این خانمی هم که در تصویر  می‌بینید، خانم ال ام مونتگمری، خالق آنشرلی است.

خانم نویسنده، رمان آنشرلی رو تقریباً ۱۰۹ سال پیش نوشت. ۱۰۹ سال پیش در ایران تقریباً یعنی زمان احمدشاه قاجار.

کتاب در یکی از جزیره‌های کانادا می‌گذره که الان یکی از مناطق توریستی کاناداست و برای ورود به این جزیره کلی دنگ‌و‌فنگ وجود داره.

کتاب آنشرلی رو که آدم می‌خونه تازه معنی جهان سومی بودن رو درک می‌کنیم. زمانی که شاه‌های قاجار ما توی حرم‌سراها لم داده بودند، جزیرۀ کوچک آنشرلی خط راه‌آهن داشت، کانادا مجلس داشت، حزب داشت، زن‌ها وارد دانشگاه می‌شدند، زن نویسنده وجود داشت، مردمشون کتاب می‌خوندند و دغدغۀ کتابخوانی داشتند، جوانان اون جزیره درگیر تشکیل شورا برای نوسازی جزیره‌ بودند.

و اما ایران در سال ۲۰۱۷-۲۰۱۶ :

مردم توی اردیبهشت به امید و تدبیر رأی میدن، یه شعار خوشگل و توی دل برو با یه رنگ انتخاباتی دلبرتر

هنرمندهای ما، مردمی که شبیه اونا فکر نمی‌کنند، رعیت می‌خونند و دنبال یه کیسه برنج و از اینکه هواپمای اسقاطی خریدیم و اونا می‌تونند باهاش جشنواره برند خوشحال هستند و دلیل رأیشون رو همین هواپیمایی از آسمون نازل شده میدونند.

و اما در مهر و آبان و آذر و دی و بهمن و اسفند مردم کشور در دریا غرق می‌شوند، دیپلماسی قویی نداریم که از دولت چین بازخواست کنیم که چرا؟ چرا کم‌کاری؟  بر اساس تصادفات جاده‌ای، بر اثر سانحۀ هوایی، بر اثر از ریل خارج شدن قطار میمیریم.
روشنفکرهای و هنرمندهای ما یادشون میره که چه شعار‌هایی دادند و با چه شعارهایی مردم رو تشویق به رأی کردند، یادشون میره حرف‌هاشون رو. بعد یه پست اینستاگرامی می‌‌زنند و یه چس ناله می‌کنند و تا حادثۀ بعدی ما رو با بدبختی هامون تنها می‌ذارن.
بعد با مدرک زیر دیپلم برای ما نقش مصلح اجتماعی رو در میارند، نزدیک‌هاشون صدها بچه و طفل معصوم تا مرگ پیش می‌برند بعد ادای حمایت از حقوق کودکان و زنان بی‌سرپرست رو در میارند.
با پارتی محصولات چینی رو وارد کشور می‌کنند و کارآفرینان داخلی رو به خاک سیاه می‌شونند و دم از بیکاری از جوانان می‌زنند و برامون گلریزان و صدقه جمع می‌کنند و جوانی که از سر بیکاری، جرمی رو انجام داده از زندان آزاد می‌کنه، کلی دوربین با خودش می‌بره و توی دوربین زل میزنه و اشک توی چشمهاش جمع میشه و نقش زرو رو بازی می‌کنه ما بدبخت بیچاره‌ها هم براشون دست می‌زنیم و بهشون لقب هنرمند مردمی می‌دیم.
بچه‌هاشون دو تابعه‌ایی هستند و دم از کشور و ایران و خون آریایی می‌زنند.
نویسنده‌هامون کتاب‌هاشون پر میشه از مسائل جنسی و فکر می‌کنند مدرن بودن به این خزعبلات است.
سیاست‌مدارهای ما دغدغه‌هاشون تعداد فالورهاشون است و برای یه فالور بیشتر و کمتر جشن می‌گیرند و بچه‌هاشون توی کشورهای خارجی مشخص نیست برای چه کشوری تعلیمات جاسوسی می‌بینند.
ما اونقدر بدبختیم اونقدر بدبخت، که از بیرون میان برای ما مثلاً مشکلات محیط زیستی‌مون رو حل کنند کاشف به عمل میاد طرف جاسوسه بعد ما مثل احمق‌ها توی صفحه‌های اینستامون براش شیون و زاری راه می‌اندازیم.
سال‌هاست روی مدار صفردرجه داریم می‌چرخیم و مثل بشر زندگی کردن یادمون رفته.







  • گلی

خدایا خودت بهمون رحم کن

يكشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۵۲ ب.ظ

داداش ته‌تغاری من نه اسفند نامزدیش است. برای همین برای تدارک مراسم رفته بود تهران. دیشب باید بلیط می‌گرفت برای شیراز، پروازها رو که چک می‌کنه، می‌بینه که پرواز تهران-یاسوج جای خالی داره، با خودش فکر می‌کنه میرم یاسوج و یه سر می‌رم پیش فاطمه (خواهر کوچکم) و بعد میرم شیراز. توی همین گیروویر یادش میاد فاطمه برای تعطیلات اومده شیراز و منصرف میشه.

حسین سرکوچه میرسه که خبر سقوط هواپیما تهران-یاسوج رو خبرگزاری‌ها کار می‌کنه.

یعنی از صبح همش دارم با خودم فکر می‌کنم اگه حسین قشنگم توی اون هواپیما بود چی بلایی سر ما می‌اومد.

از اون طرف یکی از همکلاسی‌های فاطمه خواهرم و دکتر کردی (مشاوری که قرار بود توی دانشگاه همایش برگزار کنه) توی هواپیما بوده و فاطمه به شدت حالش بده، همش می‌گه تو رو خدا صدقه بدید.

نمی‌دونم بخاطر نبود حسین توی هواپیما خوشحال باشم یا برای غم هم‌وطن‌ها ناراحت.

از غم چی توی این کشور بمیریم خوبه؟



  • گلی

باور کن

شنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۱۴ ب.ظ

شوخیت گرفته خدا؟ 

باور کن شوخی قشنگی نیست.

  • گلی

چه کار کردی تو با من؟

پنجشنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۲۱ ب.ظ

شاید باورتون نشه ولی خیلی وقته توهم بارون زدم. مدام فکر می‌کنم داره بیرون بارون میاد و قطره‌هاش می‌خوره به شیشهٔ تراس. هی با ذوق میرم در تراس رو باز می‌کنم ولی خبری نیست.

  • گلی

واقعاً برای خودم متأسفم :|

سه شنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۳۲ ق.ظ

آدم خیلی بی‌شعوری هستم. یوقتایی اونقد حس شرارتم گل می‌کنه، که یه حرفی رو می‌زنم که نباید...

  • گلی

ایران من

جمعه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۴:۱۰ ب.ظ

اینکه من امروز لباس ایرانی بپوشم که اگر چهار بار در ماشین لباسشویی انداختم رنگ و رویش رفت مهم نیست؛ اینکه امروز من موبایل ایرانی دستم می‌گیرم که گاهی ممکن است هنگ کند یا برنامه‌ای را ساپورت نکند اصلا مهم نیست؛ اینکه من امروز یخچالم ایرانی‌ست که طبقه‌هایش شبیه طبقه‌های بعضی یخچال‌ها شیک نیست یا جایش کمی کوچکتر است اهمیتی ندارد برایم؛ اینکه نوشابه‌ زمزم می‌خورم که مزه‌اش کمی با آن نوشابه‌ی خاص متفاوت است هیچ مهم نیست. اینها اصلا برایم مهم نیست مهم فرداست. فردا که فرزندم بزرگ شد تمام تلاشش را بکند که حسابدار آن کارخانه‌ی بزرگ در همدان شود یا مدیر روابط‌عمومی یک شرکت بزرگ بین‌المللی در تبریز نه اینکه بخواهد از ایران برود؛ فردا که کانال‌های تلویزیون ژاپن و سوئد و بزریل تلویزیون ایرانی را به عنوان اولین و برترین برند جهان معرفی کند شبیه فرش ایرانی؛ فردا که همه سرودست بشکنند بیایند ایران، تا غیر از دیدن مناظر طبیعی و تاریخی‌اش چمدان‌هایشان را پر کنند از لباس‌ها و جنس‌های ایرانی که آن‌ور آب مجبورند دوبرابر بالایش پول بدهند... امروز مهم نیست فردا مهم است؛ فردای من، فردای فرزندم، فردای ایران...


از کانال: جهان یک زن


پ ن: خیلی دلم می‌خواد بدونم اونی که به پست قبل منفی داده، دقیقاً با کجای مطلب مشکل داشته. یوقتایی به جای لایک کردن یا برعکسش بیایم با هم حرف بزنیم دربارهٔ بعضی موضوع‌ها (:

  • گلی

کلیشه نباشیم

سه شنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۳:۳۶ ب.ظ

کلمه‌هایی مثل «خوب»، «بد»، «قشنگ»، «عالی» این روزها کلیشه شده. خب این کلیشه شدن به‌نظرتون یعنی چی؟

ببینید، پشت کلمه‌ها کلی انرژی مثبت و منفی هست که شما موقع استفاده کردن از آنها، این انرژی‌ها رو آزاد و در فضا پخش می‌کنید؛ اما یه‌وقتایی شما اونقدر از یه کلمه استفاده کردید که تمام انرژی رو از اون کلمه گرفتید و درواقع اون کلمه رو افسرده کردید؛ مثلاً ازمون می‌پرسند: فیلمی که دیدی چطور بود؟ اون روسری رنگش چطوره؟ روزت رو چه طور گذروندی؟
بعد ما هم خیلی خوشحال‌خوشحال می‌گیم: فیلمه خوب بود. لباسه خوب بود. روزم خوب بود.
توی این جواب‌ها اصلاً حس و طراوت و شادابی نیست و در واقع انگار طرف از سر تکلیف این کلمه‌ها رو داره ادا می‌کنه.
خب حالا چکار کنیم که درگیر این کلیشه ها نشیم؟
بیایم با کلمه‌ها کمی مهربون‌تر رفتار کنیم و  همین‌طور برای آدم‌های اطرافمون ارزش قائل باشیم و انرژی کلمه‌ها رو بهشون هدیه بدیم.
مثلاً به جای اینکه بگیم چه فیلم قشنگی، بگیم چه فیلم حیرت‌انگیزی؛ به‌جای اینکه بگیم، چه روز خوبی، بگیم چه روز محشری؛ به‌جای اینکه بگیم فلانی چقدر قشنگه بگیم فلانی چقدر خوش‌سیماست.
خب حالا خودتون و انصافتون، به‌نظرتون کدوم جمله بهتون احساس بهتری می‌ده.
-    چه روز خوبی.
-    چه روز محشری.

می‌بینید با استفاده کردن از چند کلمۀ جدید و خلاقیت به خرج دادن حتی می‌شه دنیا رو جور دیگه دید و بهش لبخند زد.

پ ن: یادمون نره که کلمه‌ها مثل من و شما احساس دارند، باهاشون مهربون باشیم لطفاً

  • گلی

اصلاً یه چیزی می گم، یه چیزی می‌شنوید

دوشنبه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۳۸ ب.ظ

خوشحالم؛ چون بالاخره بعد از کلی وقت و تلاش مستمر تونستم چند تکه لباس تولید ایران بخرم.

  • گلی

مردهای خونۀ ما کلاً خیلی شکمو هستند.
یعنی  یه چیزی می‌گم یه چیزی می‌شنوید. بعد جالب اینجاست، کلاً غذا از نظر اون‌ها پلو با گوشت است. مثلاً خوراک بادمجون از نظر مردهای خونۀ ما غذا نیست. کتلت غذا نیست و کلاً دوست دارند در کل طول هفته مرغ و گوشت و ماهی و میگو در کنار پلو بخورند.
خب بالاخره یه وقت‌هایی می‌شه که خانم خونه حوصلۀ اینهمه غذای با تشریفات رو نداره و دلش می‌خواد یه غذای سبک درست کنه و امان از اون روز.
دیروز ددی جان بنده تشریف میاره خونه، می‌بینه که ناهار خوراک سبزیجاته، کلی غر زدن که این چه غذایه، کی اینو می‌خوره، یالا من گشنمه و فلان و بهمان. آخرش هم قهر می‌کنه می‌ره می‌خوابه.
بعدازظهر هم زودی شال و کلاه می‌کنه با حالت قهر می‌ره دفترش.
هیچی تصمیم گرفتم شام میگو درست کنم که حداقل شب برگشتنی به‌جای شام منو نخوره. یعنی باید قیافۀ ددی منو موقع خوردن شام می‌دیدین که چطوری چشماش برق می‌زنه! فکر کنید آخرین لقمه‌اش رو که خورد انگار دوتا قلب از توی چشماش قلپی زد بیرون.
بعدشم اینقدر خوش‌اخلاق شد.
همش با خودم فکر می‌کنم ددی اینقدر شکمو، آخه ددی اینقدر شکمو، دلامصب ددی اینقدر شکمو؟

  • گلی

هرکس یه رازی داره

سه شنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۵۱ ق.ظ
کاش یکی پیدا می‌شد بهش از همون اول می‌گفتیم: بی‌عشق!
بعد هروقت دل‌تنگ می‌شدیم، هروقت می‌زد به‌سرمون، هروقت دیگه جا نداشت این دل لامصب برای اینهمه فشار روحی، بهش می‌گفتیم می‌شه بریم حرف بزنیم. بعد اون‌وقت اونقدر راه می‌رفتیم اونقدر حرف می‌زدیم که خالی می‌شدیم از اینهمه حرف و کلمه‌ای که توی سرمون رژه می‌ره ولی کسی نیست بشنوشون!

  • گلی

پیشی بیا منو بخور

يكشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۵۳ ب.ظ

خدایا چطوری می‌خوای تو چشم‌های بنده‌هات نگاه کنی وقتی اون بالابالاها برف میاد ولی شیراز ...

بهم نگو که تو هم، کشور رو به دو دستۀ بالای کشور و پایین کشور تقسیم کردی...

نگو...



پ ن: برای اونایی که به ویرایش علاقه دارند، مؤسسۀ ویراستاران یه مسابقه گذاشته، می‌تونید توی این مسابقه خودتون رو محک بزنید. (اینجا کلیک کنید)


  • گلی

به قرآن

شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۰۹ ب.ظ

یوقتایی هم با خودم فکر می‌کنم، دقیقاً توی مغز مادر من چی می‌گذره که توی یه روز سرد زمستونی در تراس رو چارطاق باز می‌کنه و می‌ذاره و می‌ره؟

  • گلی

پس چرا هی فکر می‌کردم بیشتر خوندم؟

جمعه, ۶ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۳۳ ب.ظ

یه کاغذ آوردم جلوم و دارم حساب‌کتاب می‌کنم که امسال چه‌ کتاب‌هایی خوندم. با عرض تأسف تا الان فقط نوزده کتاب توی لیستم رفته، هی با خودم می‌گم فقط نوزده تا؟


پ ن: به‌نظرم اگر همون اول سالی یه لیست آماده می‌کردم که من امسال می‌خوام این کتاب‌ها رو بخونم، مطمئن هم شکل کتاب‌خونیم منسجم‌تر بود و هم کتاب‌های بیشتری می‌خوندم!


پ ن: شما امسال چه کتاب‌هایی خوندید؟ دوست داشتید اسم کتاب‌ها رو کامنت کنید و یه کوچولو هم درباره‌اش صحبت کنید که چه‌طور کتابی بوده؟

  • گلی

تا این حد مردم بچه پولدارند

پنجشنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۰۷ ب.ظ

یکی از بچه‌ها با کلی شور و شوق اومد گفت که: بچه‌ها یه روسری فروشی پیدا کردم مفت.

گفتم یعنی چقدر؟

گفت :۱۸۵ هزار تومن!

بعد از اون به کلمهٔ «ارزون» و «مفت» بی‌اعتماد شدم.

  • گلی

شاید موقت

سه شنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۲۶ ب.ظ

لینک کانال فرهیخته‌ام:D رو می‌ذارم برای اونایی که می‌خواستند (:


لینک کانال


پ ن: محتوای کانال یه وقتایی (در واقع بیشتر وقت‌ها با این چیزهایی که اینجا می‌ذارم متفاوته)، مدل نوشتنش هم بیشتر دست‌نوشته‌های شخصی و شعر است.

  • گلی

سعدی شاعر عشق و زندگی

يكشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۰۷ ب.ظ

معمولاً کتاب‌هایی که اینجا معرفی می‌کردم، رمان بود. علاقۀ خودم رمان و داستان است؛ اما بعضی کتاب‌های تخصصی رو هم پیشنهاد بدیم بقیه بخونند، به‌نظرم بد نباشه و اتفاقاً خیلی هم خوندنشون شیرین است. مثلاً همین کتاب سعدی شاعر عشق و زندگی. بیست  مقاله از دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان است که دربارۀ زندگی سعدی پژوهش کرده. مثلاً یکی از مقاله‌هاش اینه: "گلستان و افسردگی سعدی". به‌نظرتون جذاب نیست؟

اگر سعدی جزو شاعرهای مورد علاقه‌تون است حتماً پیشنهاد می‌دم بخونید این کتاب رو.







  • گلی

با هم ببینیم

شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۶، ۰۶:۳۰ ب.ظ

توی چند وقت گذشته، تعدادی فیلم دیدم که دیدنشون خالی از لطف نیست.



:::یک

پسرکی با پیژامۀ راه‌راه

این فیلم دربارۀ جنگ جهانی دوم است و از زاویۀ بچه‌هایی که در جنگ حضور دارند به جنگ نگاه می‌کنه. خیلی زیاد دوسش داشتم و بهتون پیشنهاد می‌دم حتماً ببینیدش.





::: دو
دختر دانمارکی

وقتی فیلم تموم شد یه چیز عجیب ذهن منو به خودش درگیر کرد، اگر من توی اون زمان بودم و با همچین افرادی برخورد داشتم چه عکس‌العملی از خودم نشون می‌دادم. آیا همچین افرادی رو طرد می‌کردم یا حمایتشون؟




::: سه
چهار ماه و سه هفته و دو روز

بعد از دیدن فیلم یه جمله اومد توی ذهنم: بعضی غم‌ها جهانی‌اند؛ مثلاً غم "زن" بودن.

  • گلی

انارماهی

جمعه, ۲۹ دی ۱۳۹۶، ۰۲:۴۱ ب.ظ

من مطمئنم اگر ما ایرانی‌ها یک روز از کمبود آب نمیریم حتماً یک روز زیر خروارخروار زباله و پلاستیک میمیریم.

یک لحظه با خودتون خلوت کنید و ببیند در طول روز چقدر زباله تولید می‌کنید. آیا دولتمردان ما برای این استفادۀ دوباره یا از بین بردن زباله‌ها ایده‌ای دارند؟

نه فرزندانم؛ چون دولتمردان ما تا اطلاع‌ثانوی درگیر گروکشی‌های سیاسی هستند وکمبود آب و زباله و هوای پاک در اولویت یکی مونده به آخر ذهنیشون هم نیست. خب تا زمانیکه این عزیزان از خواب غفلت بیدار شند بهتره که مردم خودشون فکر چاره باشند.

از این به بعد سعی کنیم پلاستیک و مشماهای کمتری از در مغازه‌ها بگیریم، میریم خرید هرچندتا از وسیله‌هامون رو توی  یک مشما بذاریم حداقل یا اصلاً یکسری ساک‌های پارچه‌ای همراه خودمون موقع خرید داشته باشیم و از اون‌ها برای خریدهامون استفاده کنیم.

چندوقت پیش یه خرید اینترنتی داشتم از همین همسفرهای پارچه‌ای و شیک. اگر خیلی هنرمندید که خودتون درست کنید ولی اگر مثل من از هنر بویی نبردید از این ساک‌ها بخرید. که با یه تیر دو نشون زدید هم به محیط زیستتون رحم کردید و هم از تولیدکننده‌های ملی حمایت کردید.


پ ن: من این ساک‌ها رو از کانال انارماهی خریدم. دوست داشتید کانالش رو ببیند (اینجا کلیک کنید)



  • گلی

برای دوستداران زبان فارسی

چهارشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۶، ۰۲:۰۹ ب.ظ

یکی از نکته‌هایی که موقع نوشتن باید دقت کنیم، رعایت نیم‌فاصله‌ها و فاصله‌ها بین کلمات است. خب این نیم‌فاصله‌ها رو نباید دیمی استفاده کرد. دوتا منبع و مرجع وجود داره که موقع استفاده از نیم‌فاصله‌ها باید بهش مراجعه کرد و اگر مورد تأیید بود باید نیم‌فاصله یا فاصلۀ کامل زد؛ یعنی مثلاً شما می‌خواید بنویسید "رفع و رجوع" شما الان شک می‌کنید که بین "رفع" "و" "رجوع" فاصلۀ کامل بذارید یا نیم‌فاصله یعنی: "رفع‌و‌رجوع" یا "رفع و رجوع ". یا مثلاً کلمۀ "هر چیز" درسته یا "هرچیز"؟

اگر بعد از مراجعه به این دو منبع کلمه رو یافتید و شکل صحیحش رو نوشته بود که هیچ؛ اما اگر توی این دو منیع نبود یعنی فاصلۀ کامل باید بذارید.


یک: فرهنگ املایی خط فارسی  اینجا شما باید پی‌دی‌اف رو دانلود کنید و بعد اونجا دنبال کلمۀ موردنظر باشید.

دو: فرهنگ املایی ویراستاران


پ ن: این پست رو هم بخونید (کلیک)

  • گلی

آروغ زدن در تلگرام آزاد شد

يكشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۰۵ ب.ظ

مهرواه شریفی‌نیا به نقل از حمید رسایی تو کانالش پست زده: 


‎روزی پادشاهی خزانه را خالی دید، پس به وزیر خود دستور داد طرحی برای بودجه سال بعد ارائه کند. وزیر پس از مشورت با اصحاب اقتصاد، برای جبران کسری بودجه طرحی ارائه کرد که شامل سه بند بود:


‎مالیات دو برابر شود.

‎نیمی از گاو و گوسفندها به نفع دولت مصادره شود.

‎کسی حق ندارد آروغ بزند!


‎پادشاه طرح را که دید، با پوزخندی به وزیر گفت: بند اول و دوم قبول، اما سومی یعنی چی؟ چرا مردم نباید آروغ بزنند؟ وزیر گفت: قسمت سوم ضمانت اجرای دو قسمت قبل است. او ادامه داد: بند سومی برای تخلیه انرژی اعتراضی مردم است و ما با استفاده از جارچی‌ها آروغ نزدن را به مهمترین مسئله مردم تبدیل می کنیم. مردم هم به جای پرداختن به بندهای اول و دوم، به قسمت سوم خواهند پرداخت.


‎در نهایت، پس از بالا گرفتن اعتراضات، به نشانه احترام به خواست مردم، با دستور ملوکانه شما بند سوم را لغو می کنیم و مردم هم خوشحال به خانه می روند و درد اجرای دو بند قبلی را تحمل می کنند.

.............................................


حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش را

😑

  • گلی

راست گفتم ها

شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۰۷ ب.ظ

اصلا بنظرم زندگی آدم‌ها همیشه همین پروسه را دارد اینکه یک روزی، یک چیزی برایت آنقدر بزرگ است که حتی گاهی کابوست می‌شود ولی به مرور همه چیز عادی می‌شود و  به همه آن چیزها عادت می‌کنی.

اگر من جای شهردار بودم هر وقت یک اتفاق عجیب و غریب توی شهر می‌افتاد و ممکن بود تحملش برای مردم سخت باشد، می‌آمدم روی یک بنر بزرگ و با یک خط درشت که توی چشم همه هم باشد، این جمله از کتاب رقص روی لبه را می‌نوشتم: باید این روزهای بد را تحمل کنیم. فقط صبر و بعد همه چیز رو به راه خواهد شد. یکی از چیزهای قشنگی که از کتاب"رقص روی لبه" یاد گرفتم همین جمله بالاست. که اگر واقعا توی زندگیم به کار ببرم مطمئنم دنیای جای قشنگی می‌شود، برای تا ابد زندگی کردن و لذت بردن از همه چیزش.


وُریا | سیده‌زهرا محمدی | نشر آرما

  • گلی

کاش پیدا می‌شد

جمعه, ۲۲ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۱۹ ب.ظ

بعضی وقت‌ها نفرت تمام وجودم رو می‌گیره. 

اونقدر که از همهٔ آدم‌ها بدم میاد، یا شایدم از همهٔ آدم‌ها می‌ترسم، یا اصلاً شاید به همهٔ آدم‌ها بی‌اعتماد می‌شم. 

یه‌وقتایی این نفرت، یا ترس، یا بی‌اعتمادی مثل خوره می‌افته به جونم. تمام وجودم رو چنگ می‌زنه، کلافم می‌کنه.

انگار یه‌چیزی رو گم کردم، مدام دنبالش می‌گردم. یه‌وقتایی دلم می‌خواد از کسی بپرسم «اعتماد» منو ندیدی؟ 

پیداش که نکردم، دلم گریه می‌خواد. 

دلم می‌خواد گریه کنم، تا شاید همهٔ اون حس‌های بد، با اشک‌هام چکه کنه و بیفته و از وجودم بیرون بره. 


کاش فردا که خورشید طلوع کرد، «اعتماد»م پیدا شده باشه. 


  • گلی

این فقط یه هشداره

چهارشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۶، ۰۴:۵۵ ب.ظ

از وقتی دوره‌های ویراستاری رو گذروندم به‌شکل عجیب‌غریبی روی کلمه‌ها حساس شدم و وقتی متنی رو می‌خونم تمام حواسم به شکل صحیح کلمه‌ها تمرکز داره.

جالبه بدونید توی این دو سه ماهی که می‌گذره فهمیدم چقدر ما املاهامون ضعیفه. یعنی فکر کن آدم باسواد و بی‌سواد هم نداره، همه در دم غلط می‌نویسند.

بعد جالب اینجاست به بعضی‌ها هم که می‌گی بابا این مدل نوشتن غلطه، با آرامش کامل در حالیکه داره پست جدید توی کانال یا وبش می‌ذاره، می‌گه: ببین الان همه دارند این مدلی می‌نویسند.

یک‌جوری هم می‌گه همه دارند این مدلی می‌نویسند، انگار مثلاً اگه یه‌روزی همه خودشون رو بندازند توی چاه باید اینم بندازه.


ببیند اگه قرار باشه، هرکسی غلط بنویسه، دیر یا زود ما شکل صحیح کلمه‌ها از یادمون می‌ره. وقتی شکل صحیح کلمه‌ها هم یادمون بره بعد از چند سال دیگه ما نمی‌تونیم متن‌های رو که به شکل صحیحی نوشته شدند، بخونیم. مثلاَ الان توی فضای مجازی "اصلاً "  رو به‌‌شکل "عصن" می‌نویسند باور کنید اینقدر چشممون عادت می‌کنه به شکل غلط نوشتن، که یه روز می‌رسه که فکر می‌کنیم این دوتا کلمه، دو کلمۀ کاملاً متفاوت از هم هستند و از بس دیگه "اصلاً " رو ندیدیم فکر می‌کنیم یه کلمۀ فضایی است.

چند وقت پیش یکی از بچه‌ها یه متنی توی گروه گذاشت و گفت غلط‌هاش رو پیدا کنید، من هرچی می‌گشتم فقط یه غلط می‌دیدم، اینم اصرار داشت که نه دوتا غلط وجود داره نه یکی.

بعد از کلی ساعت که وقت گذاشتم تازه فهمیدم یکی از کلمه‌ها ه‌ - کسره رو رعایت نکرده و من اینو چون از بس اشتباه دیدم، مغزم دیگه به‌عنوان یه کلمۀ درست توی ذهنم ثبتش کرده.

خلاصه اینکه رفقا توی نوشتنتون دقت کنید، پس فردا یه‌کارۀ این مملکت می‌شید بعد برحسب عادت یه‌ چیزهایی رو اشتباه می‌نویسید، ملت غیور و همیشه در صحنۀ ایران رو که می‌شناسید، یه‌جوری دستتون می اندازند که انگار خودشون پدر علم املای فارسی هستند.

همین طور به این فکر کنید که هرچقدر این غلط‌ها زیاد بشه، نسل‌های آینده ارتباطشون رو با گذشتۀ خودشون از دست می‌دن چون دیگه نمی‌تونند کتاب بخونند.


خب حالا به چند تا غلط دونه درشت در فضای مجازی دقت کنید:


عکس شمارۀ یک:

ایشون اصلاً دستورخط جدیدی رو به دنیای زبان فارسی ارائه کردند که واقعاً زبان قاصره از گفتنش. برای اینکه اشک شوق بریزید و گریبان چاک کنید و سربه کوه و بیابون بذارید باید بهتون بگم ایشون نویسنده هستند:|



عکس شمارۀ دو :

لبخند تلخ می‌زنم و رد می‌شم فقط.




عکس شمارۀ سه:

ایشون در دستورخط از پیروان شمارۀ یک هستند.




عکس شمارۀ چهار:

باور کنید نزدیک بود سرچ کنم ببینم همچین نشری هست یا نه؟



  • گلی

فقط خودم و خودت

سه شنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۰۰ ب.ظ

یه‌وقتایی دلم بدجوری برای خدا می‌سوزه. بعضی از آیه‌های قرآنی که خدا آدم‌ها رو خطاب قرار داده خیلی غم داره. مثلاً همین آیۀ ۱۲ سورۀ یونس اونقدر غم توش موج می‌زنه، که دلم می‌خواد برم دست بذارم روی شونۀ خدا و بهش بگم: بی‌خیال رفیق. اصلاً این آدم‌های زمینی رو ول کن، بیا دوتایی بریم توی یه جزیرۀ دورافتاده تو بشو خدای من و منم بشم تنها بنده‌ات. هرچی هم بگی بدون سؤال‌وجواب گوش می‌دم، به‌شرط اینکه فقط دوتایی‌مون باشیم. فقط خودم و خودت.



🌱

انسان وقتی دچار گرفتاری بشود، در همه‌حال ما را صدا می‌زند: به‌پهلو خوابیده یا نشسته یا ایستاده؛ ولی همین‌که گرفتاری‌اش را برطرف کنیم، می‌رود و پشت سرش را هم نگاه نمی‌کند: انگار‌نه‌انگار ما را برای رنجی که دچارش شده بود، صدا زده بود! 



سورهٔ مبارکهٔ «یونس» آیهٔ ۱۲

ترجمهٔ: علی ملکی


  • گلی

دوست داشتن

دوشنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۵۲ ق.ظ

هر آدمی دوست‌داشتنش رو یک‌جور نشون می‌ده.

یادم میاد بعد اینکه صفحه‌کلید گوشیم رو فارسی کردم، یه روز با حوصله نشستم لیست مخاطب‌هام رو بالا و پایین کردم و آدم‌هایی که توی زندگیم مهم بودند و اتفاقاً اسمشون «ی» داشت رو پیدا کردم و همهٔ «ی»های عربی توی اسم‌هاشون رو به «ی» فارسی تغییر دادم. 

شاید به‌نظرتون مسخره بیاد ولی دلم می‌خواست آدم‌هایی رو که رو دوست دارم، اسمشون قشنگ و درست و از همه مهم‌تر به شکل فارسی توی گوشیم ثبت شده باشه. 

همین روزاست که اسم همه فارسی توی گوشیم ثبت بشه ولی بعضی آدم‌ها همیشه توی زندگیم اولویت داشتن، حتی در حد یک «ی» فارسی. 

 

 

 

  • گلی

راهنمای مردن با گیاهان دارویی

چهارشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۶، ۰۵:۰۰ ب.ظ

تنهایی چیز پری است و همزمان خالی. سرخ نیست چون شور نیست. گاهی ارغوانی است یا آبی با طیف‌های گوناگون، از آبی دامن قدیمی مادر در خوی گرفته تا آبی آسمان. آدم را می‌گیرد و ناگهان پرش می‌کند. می‌ریزد پشت پلک‌ها، زیر گلو، روی شانه‌ها. پاها شروع می‌کنند به سنگین شدن و موجب می‌شود آدم به عمق برود. آن‌قدر سنگین می‌شود که نمی‌تواند از فرو رفتن سرباز بزند. در همین تنهایی است که من شروع می‌کنم به دیدن، دیدن چیزهایی که آدم معمولی به چشم‌شان نمی‌آید. آن‌ها به قدری به دیدن چیزها با دو چشم عادت کرده‌اند که توانایی حقیقی دیدن را از دست داده‌اند. در کتابی شنیده‌ام حس دیدن مانند حس جهت‌یابی به مرور زمان در نوع آدمیزاد از بین رفته است. قدیم‌ها که نه نقشه‌ای در کار بود و نه جاده و خیابانی، آدم‌ها مانند پرندگان چشم‌های‌شان را می‌بستند و مسیرشان را حدس می‌زدند؛ اما حالا ناچارند نام خیابان‌ها و کوچه‌ها را حفظ کنند و مدام توی نقشه‌ها بگردند تا خودشان را پیدا کنند. دیدن هم همین‌طور است، اگر از آن استفاده نکنی ذره‌ذره از دستش می‌دهی.




راهنمای مردن با گیاهان دارویی | عطیه عطارزاده | نشرچشمه

  • گلی

خوبی

چهارشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۰۷ ق.ظ
خوبی فقط این نیست که برای عبادت، به طرف مشرق یا مغرب بایستید؛ بلکه خوبی اصل کاری این است که انسان‌ها خدا، روز قیامت، فرشتگان، کتاب آسمانی و پیامبران را باور کنند و اموالشان را با همۀ علاقه‌ای که به آن دارند، برای خویشاوندان، یتیمان، درماندگان، درراه‌مانده‌ها، فقیران و در راه آزادی بردگان مصرف کنند و نماز را با آدابش بخوانند و زکات بدهند و وقتی تعهد می‌دهند، به تعهدشان وفادار بمانند و به‌ویژه در سختی‌ها و خسارت‌ها و در میدان جنگ، صبور باشند. همین‌هایند که صداقت دارند و ودمراقبان واقعی‌اند.


آیۀ ۱۷۷ سورۀ مبارکۀ بقره
ترجمۀ: علی ملکی
نشر: ویراستاران
  • گلی

خدایا خودت جورش کن

سه شنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۴۰ ب.ظ

حالا توی این شلوغ پلوغی اینکه من توقع پیدا کردن کار داشته باشم، چیز عجیب و غریبیه به نظرتون؟

  • گلی

آدم نمی‌دونه گریه کنه یا بخنده؟

سه شنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۶، ۰۶:۱۷ ب.ظ

حتی اعتراضاتمون هم شبیه بقیهٔ آدم‌ها نیست. 


  • گلی

این روزها

دوشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۶، ۰۹:۵۰ ب.ظ

:::یک 

راست گفتن که بی‌خبری، خوش‌خبریه. این چند روز که کلاً به سفر گذشت و از اوضاع کشور بی‌خبر بودم روح و روانم آروم بود. کاش اصلاً تا همیشه تلگرام و اینستا همین‌طوری باشه و فیلتر.


:::دو

توی سفر با یه آقای قزاقستانی آشنا شدم، که موقع خداحافظی رو کرد بهم و گفت: زهرا شما خنده‌های خیلی قشنگی دارید. 

هیچی خواستم بهش بگم اصلاً بیا منو به فرزندخواندگی قبول کن، خونوادهٔ من که همش می‌گه نیشت رو ببند چرا همش می‌خندی:| 


:::سه 

آدم از هر سفری که برگرده، دیگه هیچ‌وقت اون آدم سابق نمی‌شه. 


:::چهار

امیدوارم که عاقبت این روزها به خیر بشه فقط.

  • گلی

کسره یا ه

چهارشنبه, ۶ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۰۵ ق.ظ

یکی از غلط‌هایی که داره روز‌به‌روز زیادتر می‌شه استفادۀ نادرست «ه»  و «کسره» به‌جای هم است.

مثلاً  یکی هم برای اینکه ارادتش را به خاک میهنش نشون بده نوشته: جانه من فدایه خاکه پاکه میهنم.
یکی هم نیست به این دوست وطن دوست بگه تو داری با این طرز نوشتنت میهن رو با خاک یکسان می‌کنی؛ همون شما فارسی رو درست بنویسی برای میهن کافیه نیازی به جان و مان هم نیست.

:pencil2:️ برای اینکه «ه» و «کسره»  را درست و به‌جا استفاده کنید راه‌حلش اینه: اگر «ه»ایی که پایان کلمه می‌شنوید،  فعل جمله است شما همون «ه» بذارید ولی اگر فعل نیست؛ پس کسره است.

مثلاً شکل درست شعر بالا به این صورت است:
جان من فدای خاک پاک میهنم.

یا:
یه امشب شب عشقه، زمونه رنگارنگه

یا:
در سرم دختر پیری عصبی می‌رقصد
شهر بر روی سر من عربی می‌رقصد.


:scissors:️ چند نکته:

یک: نشانۀ معرفه در فارسی هم «ه» است مثلاً دختره، پسره، مادربزرگه.

:mega:  توجه: «دختر» این قسمت رو با «دختر» شعر بالایی اشتباه نکنید. اینجا «دختر» معرفه است یعنی دختری که ما می‌شناسیم ولی «دختر» شعر بالا یعنی یک دختر پیر در سر من می‌رقصد.

دو: خیلی از کلمه‌ها توی زبان محاوره شکسته می‌شوند و خیلی هم واضح و روشن هستند مثلاً «اگر» وقتی شکسته میشه توی زبان محاوره میشه: «اگه» نمی‌نویسم «اگ»
و «یک» هم توی محاوره نوشته می‌شه «یه».




  • گلی

در یک نگاه

سه شنبه, ۵ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۴۶ ق.ظ

::: یک

دارم یه کتاب می‌خونم به اسم کلت ۴۵ نوشتۀ حسام‌الدین مطهری. این کتاب رو از توی یه کانال که خیلی ازش تعریف کرده بود، تحریک به خوندنش شدم. جالب اینجاست که قبل خوندن هم توی نت جست‌و‌جو کردم دیدم که آقای رضا امیرخانی در جلسۀ نقد کتاب شرکت کردند و بسیار بسیار هم از کتاب تعریف کردند و کلی هم در جلسۀ نقد، مثل همۀ جلسه‌های نقد کتاب ایرانی‌ها برای هم بره کشتند. الان صفحۀ دویست و خوردۀ کتابم و همش می‌گم چرا باید این کتاب رو توی ردۀ سنی بزرگسال چاپ کرد. کتاب از همون صفحات اولش داد می‌زنه مخاطبش نوجوان است (فرض کنیم بچه‌های ۱۵ تا ۱۸ سال نوجوان هستند).

یعنی اگر یه آدم با دید کتاب بزرگسال بره سراغ کتاب به شدت توی ذوقش می‌خوره. کتاب خوبیه ولی خب ادبیاتش نوجوانانه است.



::: دو

خیلی خوب می‌شد اگر انتشارات، رده سنی مخاطب‌ها رو ریز می کردند. مثلاً ادبیات کودک، ادبیات نوجوان، ادبیات جوان، ادبیات بزرگسال. ما توی ایران ادبیات کودک و نوجوان باهم داریم و یه دونه هم ادبیات بزرگسال. این وسط گوشت قربونی نوجوان‌ها و جوان‌ها هستند.

یادمه توی شرکت که بودم یه وقتایی برای نوشتن داستان‌ها کلی درگیر پیدا کردن نویسنده بودیم طرف یکی از نویسنده‌های قدر حوزه کودک و نوجوان بود مثلاً ما داستان نوجوان می‌خواستیم داستان کودک تحویل می‌گرفتیم و داستان کودک می‌خواستیم داستان نوجوان تحویل می‌گرفتیم. چرا چون طرف نویسندۀ قوی بود ولی مثلاً توی حوزه ادبیات کودک ولی چون ادبیات کودک و نوجوان باهم همیشه گفته می‌شه هم نویسنده و هم خود ما به اشتباه سراغ هم می‌رفتیم مثلاً اگر اینطوری جا بیفته که ایشون نویسندۀ نوجوان هستند خیلی بهتره تا بگیم کودک و نوجوان.



::: سه

رفتم کتاب بن‌بست خانم آشتیانی رو بگیرم، کتاب بن‌بست نورولت خانم آشتیانی رو خریدم، یعنی تا دم در خونه همش با خودم می‌گفتم این کتاب چقدر طرح جلدش آشناست و  خانم آشتیانی گفتند تازه از زیر چاپ اومده بیرون پس چرا توی این کتاب سال نشر رو زده ۹۱. اومدم خونه توی نت جست‌وجو کردم بعله این دوتا کتاب بوده. جالب اینجاست بن‌بست نورولت رو پارسال با کتاب‌های دیگه خرید اینترنتی کرده بودم ولی هنوز نخوندمش برای همین طرح جلدش برام آشنا بوده. خسته نباشم واقعاً.



:::چهار

چی می‌شه یه نفر می‌ره خواستگاری یه نفر ولی هیچ شباهتی بهش نداره. یعنی دقیقاً با چه الگوریتمی به این نتیجه رسیده که این آدم به دردش می خوره؟

خیلی دلم می‌خواد مغز همچین آدم‌هایی رو بشکافم تا به نتیجۀ دلخواه برسم.


:::پنج

کاش به مدت ده روز پشت سرهم شیراز بارون بیاد.


:::شش

الان شمارۀ شش داره به شمارۀ پنج می‌گه یه قرون بده آش به همین خیال باش.



  • گلی