آرزوهای نجیب

پیوندها

والاع

سه شنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۶، ۰۱:۱۱ ب.ظ

فضا یه طوری شده که هر کس یه حساب شخصی می فرسته تو کانال و می گه این حساب فلانی و من بهش خیلی اعتماد دارم و فلان و بهمان و کمک هاتون رو بریزید به این حساب؛ یه طوری هم می گن که انگار هلال احمر برگ چغندره و تنها کسی رو هم که بهش اعتماد ندارند منم

  • گلی

تن مرده تیر چراغ برق چوبی

دوشنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۵۴ ب.ظ

نمی دانی چقدر دلم می خواهد

خودم را به یک درخت 

پیوند بزنم

خودم را به یک گل

نزدیک کنم.

تازگی ها

کوچه ای را پیدا کرده ام 

که تیربرق چوبی دارد

گاهی کنارش می ایستم و 

تن مرده اش را بو می کنم

کاش می شد 

حلقومش را از شرّ سیم ها رها کند

مرا ببرد 

همان جایی که آمده است

تا دوتایی سرمان را در ابرها و پرنده ها

فرو کنیم.

 

محمدرضا شرفی خبوشان | نامت را بگذار وسط این شعر | انتشارات شهرستان ادب

 

  • گلی

از سری پیشنهادات مادر یحیی

جمعه, ۱۹ آبان ۱۳۹۶، ۰۶:۴۴ ب.ظ
امروز یه سایت خوب پیدا کردم. برای اونایی که با تایپ کردن مشکل دارند حرف اول رو می زنه. فقط  کافیه گوگل کروم رو باز کنید و بعد سمت راست زبان رو فارسی انتخاب کنید و از سمت چپ گزینه استارت رو بزنید و بعد روی تختتون لم بدید و شروع کنید به افاضات در کردند و ایشون هم افاضات رو تایپ می کنند. خب این شما و این هم دست آورد امروز ما. (کلیک کنید)
  • گلی

(:

چهارشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۵۱ ق.ظ

  • گلی

وقتی با پزشک های خانواده مشورت می کنی؟

دوشنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۱۲ ق.ظ

من: دخترا از درون دارم آتیش می گیرم، از بیرون دارم یخ می زنم به نظرتون چه مرگم شده؟ 

آبجی خانم:  بدون اینکه آبجی زینب رو بترسونی، رو به قبله شو و جفت پاهاتم خودت بهم ببند. 

من: :| 

  • گلی

همش مقصر دولت قبل ِ قبل تر که ما بد عادت شدیم:|

يكشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۱۴ ق.ظ

شما یادتون نمیاد، یک زمانی بود که انتشارات " سمت" ارزون ترین انتشارات بود؛ طوریکه آدم دلش می خواست تمام کتاب های دنیا رو انتشارات سمت چاپ کنه.

الان کتابی رو که انتشارات سمت سال ٩١ نهایتا ٨ تومن پشت جلد می زد شده ٢٣ تومن. آخه مگه از سال ٩١ تا ٩٦ چقدر تورم شده؟؟ 

اصلا مگه حسن کلید ساز نگفته بود تورم رو کنترل کردیم پس کو؟؟ 

مردم شریف ایران( اینجا رو مدل بغض اسحاق بخونید) آخه ٨ تومن کجا ٢٣ تومن کجا؟؟؟؟

  • گلی

بعله رفقا

جمعه, ۵ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۱۴ ب.ظ
قدیما 
جواب " دوستت دارم" مرسی نبود ولی. 
  • گلی

آب زنید راه را هین که "وریا" می رسد(:

يكشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۲۷ ب.ظ

::: یک

خوب که نگاه می‌کنم مأموریت من در این دنیا نوشتن قصه‌ها و داستان‌ها است. داستان‌هایی که قرار است از زاویه‌ی دیگری به این دنیا نگاه کند و دنیا را جور دیگری ببیند و به آدم‌ها یادآوری کند که دنیا آنقدرها هم که پشت سرش حرف است، بد نیست. فقط کافی است کمی بهش فرصت دهیم تا آن روی زیبایش را هم نشانمان دهد. ایده‌ی نوشتن وریا وقتی به سرم زد که فکر کردم، یک چیزی در این دنیا زیادی می‌لنگد اول اینکه مردم سرزمینم به شکل عجیبی و البته غم‌انگیزی کتاب نمی‌خواندند. دوم آنکه شبیه هم شدن آدم‌های دور و اطرافم بود. یک روز بلند شدم و دیدم همه‌ی آدم‌های دور و برم و حتی آدم‌های توی خیابان و بانک و دانشگاه دارند شبیه هم می‌شوند. شبیه هم لباس می‌پوشند شبیه هم می‌خندند و شبیه هم خیلی کارها می‌کنند. این شبیه بودن آدم‌ها هیچ‌وقت برای آدمی مثل من که دلش چیزها و تجربه‌های جدید می‌خواست خوشایند نبود. پس وریا را نوشتم که از معجزه‌ی کتاب‌ها برایتان بگویم و اینکه کاش یک روز بلند شویم و به تعداد هفتاد میلیون نفر آدم جدید ببینیم. آدمهایی با فکرهای جدید و خلاقی که شبیه هم نیستند. به این امید که این خلاق و متفاوت بودن دریچه‌ای باشد برای بهتر دیدن و درک کردن صاحب دنیایی که آنرا خلق کرده است.

کتاب «وریا» داستان دختر نوجوانی است که دلش می‌خواهد متفاوت باشد، متفاوت ببیند، متفاوت زندگی کند و حتی متفاوت لبخند بزند؛ اما این متفاوت بودن به همین راحتی‌ها هم که خیالش را می‌کرد نبود و کلی ماجراهای ریز و درشت را برایش رقم می‌زند.

::: دو

بالاخره بعد از شش ماه وریای جان از زیر چاپ در اومد(:


:::سه

اصلا باور نمی کنم که وریا چاپ شده. تا این حد برام غیر قابل باوره یعنی. یه تشکر ویژه هم از انتشارات آرما دارم بابت اعتمادش به من.


::: چهار

لیست نمایندگی های انتشارات آرما در شهرستان های مختلف ( کلیک کنید)



 

 

 

  • گلی

...

يكشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۶، ۰۴:۰۵ ب.ظ

بسکه به روی خودم نیوردم و ادای آدم‌های خوشحال رو درآوردم و الکی خندیدم خسته شدم. 


  • گلی

شنبه پس از دفاع پایان نامه

شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۴۹ ب.ظ

::: یک

فکر کنم حدود یک سال پیش چند تا از کارهایی که باید انجام می دادم و توی اولویت بود رو توی بیان نوشتم که همیشه جلوی چشمم باشه. هرچند این جلوی چشم بودن زیاد تأثیری در زودتر انجام دادنشون نداشت و هربار با دیدنشون پشت گوش می انداختمشون ولی خب همین که دیروز بالاخره جلوی پایان‌نامه ام تیک خورد کلی حس خوبی داشت.

اگر تا پایان سال ۹۶ یه سفر برم کربلا و یه سفر برم یکی از بلاد کفر دیگه چی می خوام از این دنیا. (تا این حد قانعم ها).

دختر لازانیایی(یا دخترپیکسلی) داستانی که خیلی وقته شروعش کردم ولی هربار به یه دلیلی از نوشتنش منصرف میشم. امیدوارم این موردم هم تا قبل از تموم شدن سال ۹۶ به یه سرانجامی برسه.




::: دو

جلسه دفاعم خیلی خوب بود. اون قدرخوب که توی خواب هم نمی دیدم این مدلی داور از پایان نامه ام تعریف کنه. حس می کنم الان یه باری از روی دوشم برداشته شد.


::: سه

امروز تولد ددی جان بوده، بعد ما بچه های ناخلف یادمون نبود. ددی جان مثل همیشه به روش خودش بهمون فحش داد. اینم سندش





  • گلی

خیلی لوسم، خودم می دونم:دی

پنجشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۰۱ ب.ظ

من یادم رفت، شما یادتون باشه که فردا دفاع منه ولی هیچکس حاضر نشد بیاد جلسه دفاع.

یکیش سالگرد شوهر عمه‌شه، یکی اجازه نداره بیاد، یکی کار داره، یکی هم هست که اصلا براش مهم نیست.



  • گلی

عشقشون مستدام

پنجشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۵۶ ق.ظ

یکی از قشنگ ترین حس ها رو امشب تجربه کردم. حتما کلی با خودتون فکر و خیال کردید ولی این حس و حال خوب از اتفاق عجیبی نشات نگرفته. حس قشنگ امشب بعد از دیدن نگار جواهریان و رامبد جوان شکل گرفت. 

  • گلی

سوسول کی بودی تو؟

چهارشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۰۱ ب.ظ
چند وقت پیش مدیر بخش هنریمون به یکی از همکارهای آقا گفت که وقتی ظرفی رو استفاده می کنید زود بشورید که آشپزخونه کثیف نشه. هیچی دیگه همکار آقامون قهر کرد، ساکش رو بست و رفت از شرکت.
بعد همکارهای خانم از صبح تا شب با رئیس بزرگ دعوا و گیس و گیس کشی دارند فردا وقتی هم رو می بینند انگار نه انگار روز قبل توی جنگ جهانی چهارم به سر می بردند. می‌خوام بگم دنیا روی پیچ تاریخی تشریف داره و یکجوری داره همه چیز تغییر می کنه که باور کردنش کار حضرت فیله.
  • گلی

قحطی بزرگ

جمعه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۶، ۰۷:۰۴ ب.ظ

ما ایرانی‌ها کلا حافظۀ تاریخی خوبی نداریم یعنی یه مدلیه که دور از جون شما، حافظۀ ماهی جان پیش ما خیلی غوله. شاید برای همینه که سالهاست روی یه مدار صفردرجه می‌چرخیم. ما یاد نگرفتیم از تاریخ درس عبرت بگیریم برای روزهای آینده.

به نظرم بد نیست یه وقتایی در حد دیدن حتی یک فیلم تاریخمون رو مرور کنیم. فیلم یتیم‌خانۀ ایران رو توصیه می‌کنم حتما ببیند. بد نیست فیلم رو ببیند و  قایمکی روشنفکرهای اون موقع رو  با روشنفکرهای این روزهامون هم مقایسه کنید(:

و قبل دیدن این فیلم حتما این صفحه رو بخونید.



  • گلی

ملالی نیست جز ...

چهارشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۷:۰۹ ب.ظ

اهالی "دیر" به سنجاقک میگن "دی باد شمالو" یعنی مادر باد شمال. هر وقت سنجاقک‌ها پیداشون می‌شه میگن باد شمال میاد. باد شمال بادی هست که توی تابستون خیلی گرمه و توی زمستون خیلی سرد.

چند روزه دی باد شمالوها شیراز رو به تصرف خودشون درآورده. می‌خواستم در غم گرم بودن هوا شریکمون شید همین.


  • گلی

یه درخواست دوستانه

دوشنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۴۳ ق.ظ
دو بیت از حافظ پایین می نویسم بعد از خوندنش لطفا هر جور که تعبیرش کردید برام توی کامنت ها بنویسید
ممنون از لطفتون.



نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست
گره بگشود از ابرو و بردل های یاران زد



شیدا از آن شدم  که نگارم چو ماه نو 
ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست.
  • گلی

رادیو بلاگی‌ها

يكشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۲۵ ب.ظ

هی از مدت‌ها قبل خودمون رو به در و دیوار زدیم که بابا عیدی سادات فراموش نشه ولی هیچ‌کس به روی خودش نیورد. هیچ‌‌کس ها.  ولی خب رادیوبلاگی‌ها با یه برنامه خوب و خوشگل این عید رو به صورت ویژه تبریک گفتند. {آیکون پز دادن شدید} بنده از همین تریبون تشکرات ویژه خودم را اعلام می‌کنم و توصیه من به شما جوانان این مرز و بوم بلاگی اینه که این رادیو رو حتما دنبال کنید و دست به دست هم دهیم به مهر تا این مدل حرکات خوشگل و باکلاس ادامه دار باشه. (لینک رادیو بلاگی‌ها)

  • گلی

عید غدیر مال منه، سهم منه، حق منه

سه شنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۳۰ ق.ظ
ایشالا روز شنبه عید غدیره، خواستم یادآوری کنم که بنده سید هستم. پس تا روز شنبه وقت دارید که به ترتیب قد بیاید و عیدی هاتون رو تحویل من بدید(:

  • گلی

ما هیچ ما نگاه

پنجشنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۰۲ ب.ظ

شرکت ما برای اربعین هر ساله سوگواره‌‌ایی رو  توی بخش‌های مختلف برگزار می‌کنه (شعر داستان سفرنامه عکس نماهنگ پوستر مستند و...). الان ما در حال تدارک اختتامیه سوگواره سال 95 هستیم. توی بخش ادبی (شعر داستان سفرنامه) یکی از شرایطش ارسال اثر با رعایت نکات ویراستاری است. چون قراره این بخش‌ها توی یک کتاب جمع بشند خیلی تاکید دارن روی ویراستاری. بنده هم با منتخبین تماس گرفتم که آثارتون رو با رعایت نکات ویراستاری بفرستید بعد کلی براشون توضیح دادم منظورمون از نکات ویراستاری چی هست حتی براشون توضیح دادم مثلا برای زدن نیم‌فاصله باید کلیدهای کنترل شیفت 2 رو همزمان فشار بدید و فلان بهمان. 

حضرات نویسنده و شاعر بعد از دو هفته مثلا آثارشون رو با رعایت نکات ویراستاری فرستادند، الان که چکشون کردم، همون آثار رو با تغییر فونت فرستادن!!


به هنرمندهای بخش پوستر هم گفتیم که آثارتون رو لایه باز بفرستید هربار با فرمت jpg  می‌فرستن تازه شاکی هم هستند که چرا اینهمه بهشون می‌گیم اثرت رو بفرست من که قبلا فرستادم!!


جدی جدی سوالی که برام پیش اومده اینا در تمام این سال‌ها چطوری رشد کردند! چطوری شدند نویسنده و شاعر ولی ویراستاری رو نمی دونند؟؟ چطور طراح شدند ولی فرق لایه باز و عکس رو نمی‌دونند؟؟؟

  • گلی

بی عنوان

جمعه, ۳ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۲۹ ب.ظ

داشت خودش رو لوس می کرد، ولی نازش خریدار نداشت. 


  • گلی

دست و جیغ و هوراا

چهارشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۰۹ ب.ظ

روز پزشک رو به پزشکان بلاگستان علی‌الخصوص، بانو دلژین جان، جناب عمرانی، خانم هوپ دوست داشتنی  و بانو تیستو  تبریک می‌گم.


پ ن: هوپ جان دندان پزشک هستند ولی من دلم خواست تبریک بگم همین جا بهشون(:

پ ن: به این مناسبت می تونید این پست رو بخونید(:

  • گلی

کاش دنیامون رو بزرگ می کردیم

سه شنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۵۲ ب.ظ

یکی از چیزهایی عجیب غریبی که بین ما ایرانی‌ها وجود داره، خسیس بودنمون در نشر علم و اطلاعاتمون هست.

توی کانال یکی از انتشارات عضو هستم. چند روز پیش یه فایل صوتی توی کانال گذاشتن که درباره "نسبت تاریخی بیهقی و رمان" بود. خب از اونجایی که این روزها قرار بود با بچه ها تاریخ بیهقی بخونیم، کنجکاو شدم گوشش بدم که اگر به دردخور بود اینجا آپلودش کنم. بعد گوش دادن فهمیدم، صوت جلسه ناقص هست. به ادمین کانال پیام دادم که این فایل ناقصه، کاملش رو نمی‌ذارید که گفت این جلسه برای هترجویان فلان مدرسه‌مون هست و اجازه نداریم.

شاخم در اومد از این استدلال، بهش گفتم که بلاد کفر سیستم عامل تولید می کنند اونم اپن سورس بعد شما لنگ یه فایل صوتی هستید.

خلاصه اینکه، ادعاشون گوش فلک رو کر می‌کنه، و چه سیمنارها و سخنرانی‌هایی که ایراد نمی‌کنند در باب فضیلت علم و دانش و علی‌الخصوص ادبیات و البته گسترش همین علم، بعد موقع عمل یه فایل صوتی رو توی مشتشون سفت می‌گیرند و عین بچه‌ها پاشون رو می‌کوبونند به زمین که مال خودمونه بهت نمیدمش.

گند بزننتون که هر وقت خواستم، کمی بهتون دلخوش کنم گند زدید به همه چیز.




 


  • گلی

هی دلم می‌خواست برم زیر پستش بنویسم، شما که اینقدر 28 مرداد رو درک کردید و بعد بغض پشت بغض، میشه دو خط درباره دکتر مصدق و دکتر فاطمی بیشتر از اون چیزی که از سریال شهرزاد شنیدی، برای من بگید، هی گفتم بی‌خیال! 



  • گلی

پیدا کنید پرتقال فروش را

شنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۲۴ ب.ظ

:::یک

امروز هم، از اپراتور ایرانسل مسیج دادند، که سیم‌کارت فلان با کدملی شما ثبت شده اگر بدون اجازه شماست به اپراتور مذکور مراجعه کنید و فلان و بهمان. خب بین اونهمه کار پایان‌نامه رفتم دفتر پیشخوان سر کوچه و گفتم که همچین اتفاقی افتاده. دختره هم سرخوشانه گفت: امروز بالای دویست نفر اومدن و همچین مشکلی داشتند. گفتم خب، الان من چکار کنم؟ پرو پرو زل زده توی چشم من میگه: خب پنج تومن باید پرداخت کنی تا سیم‌کارت رو بسوزونیم. بهش می‌گم خانم خوشحال من بابت چی باید این پول رو پرداخت کنم؟ وقتی مشکل از ایرانسل بوده، خب خودش مشکل رو حل کنه چرا من؟ خولاصه دختره نهایتش گفت: خب هفت تومن پول بدین تا سیم کارت برای خودتون بشه. بهش می گم نابغه من مگه می‌خوام مغازه سیم‌کارت فروشی باز کنم. سیم‌کارت اضافه می‌خوام چکار؟

هیچی دیدم سروکله زدن باهاش بی فایده است اومدم بیرون.


::: دو

قبلا داداش من دفتر خدمات ارتباطی داشت، بعد من قشنگ در جریان ثبت یه سیم کارت ایرانسل هستم. شما برای اینکه سیم کارت ثبت کنی که فعال بشه، حتما باید یه نسخه از کارت ملی شخص با مشخصات کامل و یک نسخه از فرم دیگه رو با امضا و اثر انگشت، اسکن کنی برای سایت ایرانسل، تا سیم کارت فعال بشه.  اگر طرف اشتباهی دوتا مدرک رو یه کوچولو با اختلاف پر می کرد و ما اسکن می کردیم اپراتور ایرانسل، مدارک رو قبول نمی کرد و سیم کارت فعال نمی‌شد. الان دارم فکر می‌کنم، چطوری توی یه دفتر پیشخوان بالغ بر دویست نفر، مراجعه کردند که یه سیم کارت براشون فعال شده بدون دریافت هیچ کدوم از این مدارک، جز اینکه پای خود ایرانسل درمیان و یک سهمی از این ماجرا می بره؟؟

شاید توی نگاه اولی فکر کنید خب ۵ تومن که چیزی نمیشه، ولی توی کلان می تونی به این نتیجه برسی که واقعا یک ترفندی هست هم برای فروش دفاتر خدمات و هم برای فروش سیم کارت هایی که روی دست ایرانسل باد کرده. وقتی که مردم رو می ترسونند که اگر این سیم کارت رو نسوزونی ممکنه به اسم شما کلاهبرداری کنند، خب طرف بخاطر تر س از همین کلاه بردداری سوری مجبوره این هزینه رو پرداخت کنه.

از عصر تا حالا هر چی هم زنگ می زنم ایرانسل مدام میگه ۲۰۰ نفر در صف انتظاره هست، یعنی کمترین صف انتظارم ۱۵۰ نفر بوده، یعنی فکر کنید صدای ملت بلند شده و اصلا اپراتورهاشون آزاد نمیشن، خرای زشت.


::: سه

یعنی توی این مملکت چیزی که داره عادی میشه، همین دزدی هاست. یادمه برای آزمون دکتری، وقتی خواستم هزینه انتخاب رشته رو پرداخت کنم، گفتن مثلا ۵۰ تومن برای هزینه انتخاب رشته و ۶۰۰ تومن هم کارمزد. هر چی با خودم فکر کردم خب این کارمزد رو از کجا آوردن رو نفهمیدم. دانشگاه آزاد موقع ثبت نام اولیه بامبول در آورد که من هزینه رو جدا از دانشجو می گیرم بعد که سروصداها بالا گرفت، گفتن چون آزمون با دولتی ها ادغام نیازی به پول نیست دانشگاه آزاد به ناچار قبول کرد ولی بعد دقیقا همون پول رو موقع انتخاب رشته گرفت و تازه یه ۶۰۰ تومن هم اضافه گرفت برای مثلا کارمزد. اصلا با پرداخت ۵۰ تومن مشکلی نداشتم فقط هر چی به اون ۶۰۰ تومن فکر می کردم بیشتر احساس می کردم خر فرضم کردن و در نهایت گفتم جهنم و ضرر نهایتش یک سال می خونم برای دکتری اونم دولتی. بهتره که از همین اولش این مدلی توی کاسه مون بذارن.


::: چهار

حاالا با اینهمه دزدی یه نفر هم بخواد از حق شهروندیش توی این مسائل دفاع کنه، اصلا نمی دونه باید به کدوم خراب شده ای مراجعه کنه. چون همشون دستشون توی یه کاسه است.




  • گلی

بی جنبه ام خب

پنجشنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۴۲ ب.ظ
یکی از خواننده‌های وب، لطف کردن و وقت گذاشتن، این دو سه روز دارند آرشیو اینجا رو می‌خونند. طبق آمار بیان الان سال ۹۴ هستند. ازخدا که پنهون نیست از شما چه پنهون استرس گرفتم. کاش حداقل کامنتی چیزی می ذاشتند ببینم تا الان نظرشون چی بوده؟ اصلا اگر دنبال چیز خاصی هستند، بگند تا کمکشون کنم.


  • گلی

چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم

دوشنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۰۹ ب.ظ

آشپزخانه با آن‌همه کار و ریخت و پاش پناهگاه امنی برای تنها ماندن است. حریمی برای عشق‌ها و وسوسه‌ها و تردیدها. کسی از لابه‌لای آن همه ظرف و بوی غذا و پخت و پز عشق کوچک و ترس‌خورده را نمی‌بیند. آشپزخانه مخفی‌گاه خوبی است هم برای زن هم برای رازهای زنانه.

گفته‌اند بهترین محل برای پنهان کردن چیزی، در دسترس‌ترین نقطه ممکن است. برای همین تا پایان رمان هیچ‌کس از اطرافیان کلاریس، گمان نمی‌برد کدبانوی پاکیزه و غمگین ما که بیشتر اوقاتش را در آشپزخانه می‌گذرد عاشق شده است. هیچ‌کس گمان نمی‌برد، حتی امیل که معشوق است.


چراغ‌ها را من روشن می‌کنم | شهلا زرلکی |  نقد و بررسی آثار زویا پیرزاد


پ ن: خانم زرلکی کتاب نوشته، که مثلا آثار خانم پیرزاد رو نقد کنه، نقدشون دقیقا شبیه گعده‌های دوستانه است که همه‌چیز رو تعریف می‌کنند الا موضوع اصلی. اگر همین جملۀ بالا رو نمی‌خوندم، کتابش رو پس می‌فرستادم با یه نامۀ بلند بالا با این موضوع که خان زرلکی، خواهشمندیم از این به بعد آثار هیچ بدبختی را نقد نکنید با تشکر.


پ ن: اگر روزی، روزگاری استاد دانشگاه شدم و از اون طرف، استاد راهنما پایان‌نامه، اولین کاری که می‌کنم اینه که دانشجو  رو تشویق می‌کنم که با موضوع پایان‌نامه‌اش زندگی کنه، نه ولش می‌کنم به امون خدا تا بیست روز قبل دفاع.

  • گلی

پشت پات آب می ریزم

شنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۰۳ ب.ظ

سلاممان را به خدا برسان و بگو، کاش نگاهش را از ما برندارد. 




مدت زمان: 27 ثانیه 


  • گلی

این روزها

چهارشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۵۵ ب.ظ

بچه که بودم دلم می‌خواست زودتر بزرگ شوم. حتما خیال می‌کردم دنیای آدم بزرگ‌ها باید خیلی هیجان‌انگیز باشد. دلم می‌خواست بزرگ شوم و کفش و لباس‌های آدم بزرگ‌ها را بپوشم. خانم دکتر یا خانم معلم شوم و بعد در دنیای آدم بزرگ‌ها غرق شوم. دلم می‌خواست هرروز صبح رأس ساعت مشخصی از خواب بیدار شوم، کفش سه‌سانتی‌ام را بپوشم و خوشحال خوشحال توی دنیای بزرگترها نفس بکشم و زندگی کنم. حالا خیلی وقت است که بزرگ شده‌ام. آنقدر بزرگ که هر روز صبح کاری که هیچ حتی روزهای تعطیل بیدار می‌شوم، کفش اسپورت می‌پوشم و در روزمرگی‌های دنیا غرق می‌شوم. ازکفش سه‌سانتی و از دنیای هیجان‌انگیز خبری نیست.
این روزها دلم لک زده برای همان کودکی‌های بی‌برنامه. همان روزهایی که تمام دغدغه‌هایمان بازی بود و بس. حالا بعد از اینهمه سال بزرگ بودن دلم می‌خواهد برگردم توی قاب عکس بچگی‌هایم و در هیاهوی شب تولد علی، تمام حواسم را بدهم به کیک تولد، و هی نگاهم را این طرف و آن طرف بچرخانم که بالاخره کی کیک را می‌برند. اصلا بی‌خیال از همۀ آدم‌های دعوت شده به تولد بی‌ادا و اطوار زل بزنم به دوربین و از  ته‌دل بخندم.
  • گلی

مجبوره

شنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۰۷ ق.ظ

آدم‌ یک وقت‌هایی از سرناچاری تن به یک‌سری کارها میده، که شاید اصلا با بودن و انجام دادنش حتی حال خودشم خوب نشه چه برسه به بقیه و اطرافیانش. 

  • گلی

کاش حال دلش خوب شود.

سه شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۷ ب.ظ

امروز از طرف شرکت برای کارشناسی، بخشی از داستان‌های نوشته شده باید با یک نویسنده کودک و نوجوان تماس می‌گرفتم . نویسنده‌ای که من عاشق نوشته‌های وبلاگش بودم و هر وقت دلم می‌گرفت وبش را باز می‌کردم و قصۀ اسطوره‌هایش را می‌خواندم، نویسنده‌ای که سردبیر یکی از مجله‌های مشهور بود و الان دیگر نیست.

زنگ که زدم، برخلاف انتظارم صدایش شبیه دخترهای ۱۵ ساله‌ بود. توی صدایش غم موج می‌زد. وقتی خودم را معرفی کردم که از فلان مؤسسه زنگ می‌زنم، با همان صدای غم‌دارش گفت: این روزها مدعی نویسندگی و کارشناس ادبی که زیاد است بدهید همان‌ها بنویسند.

خانم نویسنده از بی‌مهری‌ها ناراحت بود و من بهش حق می‌دادم در روزهایی که نویسنده‌های درجه صدم را روی سر حلوا حلوایشان می‌کنند مطمئنا حق ایشان خانه‌نشینی نبود.

کارمان را قبول نکرد حتی با اصرارهای زیاد، آخر صحبتم بهش گفتم: دیگر توی هیچ نشریه‌ای نیستید؟ گفت: با خودم عهد کردم که هیچ‌جا نباشم.

این را که گفت: بغضم گرفت. دلم گرفت از  اینکه این روزها هیچ‌کس در جای واقعیش نیست. دلم گرفت از نویسنده‌های زپرتی که خوب تحویلشان می‌گیرند و هیچ جشنواره‌ای نیست که به عنوان داور و دبیر دعوت نشوند ولی آنهایی که کاربلدند خانه‌نشین هستند.

یادم افتاد به دو سه سال پیش، وقتی که خسته بودم از خیلی چیزها، یادم افتاد به خیلی چیزها...

چرا هیچ چیز سرجای خودش نیست یحیی؟



  • گلی

حرف راستو از بچه بشنو

يكشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۰۳ ق.ظ
 یکی بود یکی نبود. در زمان های جدید، غیر از خدا، همه چیز بود!

(علی 5ساله)

  • گلی

موقت

دوشنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۳۱ ب.ظ

برای اونایی که قرار بود با هم بیهقی بخونیم، سمت راست وبلاگ یه صفحه جدید گذاشتم، که بیهقی رو اونجا کار می کنیم. مطالب توی صفحه رویی نمی ذارم چون می دونم خیلی ها شاید دوست نداشته باشند. پس همون گوشه سمت راست هر هفته جمعه ها همدیگه رو می بینیم.

برای شروع می تونید برید توی صفحه تاریخ بیهقی و مقدمه رو بخونید. با تشکر

  • گلی

ما هیچ ما نگاه

يكشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۳۵ ب.ظ

من با این کمپین متوجه شدم، مردم کلا تعطیل هستند.


  • گلی

عصر جمعه به وقت مستند

جمعه, ۳۰ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۱۳ ب.ظ
اول صبحی، نشستم این مستند رو نگاه کردم، عالی بود. به همه دوستداران ادبیات به‌ویژه دوستداران سلینجر توصیه می کنم، حتما ببینند.
بعد دیدن این مستند دو نکته برام خیلی جذاب و جالب اومد: اول اینکه چقدر نویسنده‌ها تو کشورهای خارجی بروو بیا دارند و می‌تونند افراد جامعه رو تحت نفوذ خودشون در بیارند دوم ویراستاران هستند، توی ایران هرکی دوتا کتاب داستان خوند رو به عنوان ویراستار توی انتشارات استخدام می‌کنند ولی اونجا ویراستارها منزلتشون و برووبیاشون بیشتر از نویسنده است.

(کلیک کنید)
  • گلی

برای تغییر دنیا

شنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۴۷ ق.ظ

این انیمیشن کوتاه رو حتما ببینید ( اینجا)

  • گلی

برای خاطر آیه‌ها

پنجشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۵۴ ق.ظ

معامله را همه‌مان تجربه کرده‌ایم. خرید و فروش جزیی از زندگی روزمره‌ ماست. تا حالا برایت پیش آمده بعد از خریدن یا فروختنِ ‌کالایی همه وجودت حسرت بشود؟! احساس کنی معامله را باخته‌ای، ضرر کرده‌ای؟! فکر کنی آن همه پول نمی‌ارزید به این کالایی که خریدم یا آن کالا ارزشش خیلی بیشتر بود از پولی که گرفتم؟!

• فکرش را بکن! یک روزی می‌آید که همه پشیمان‌اند از معامله‌هایشان. از فرصت‌های از دست‌رفته. آن‌ها که خریده‌اند، آن‌ها که فروخته‌اند. احساس خسارت و زیان بیچاره می‌کند آدم‌ها را. اسم آن روز را «روزِ پشیمانی» گذاشته‌اند. «روزِ حسرت»، «روز احساس زیان و خسارت». وَأَنذِرْهُمْ یَوْمَ الْحَسْرَةِ إِذْ قُضِیَ الْأَمْرُ وَهُمْ فِی غَفْلَةٍ.


بسمِ الله الرّحمن الرّحیم
یَوْمَ یَجْمَعُکُمْ لِیَوْمِ الْجَمْعِ ذَلِکَ یَوْمُ التَّغَابُنِ.

(یاد آرید) روزی که خدا همه شما را به عرصه محشر (برای حساب) جمع می‌گرداند و آن روز روز غبن و پشیمانی (بدکاران) است.


نوشتۀ مریم روستا ی عزیز

  • گلی

لطفا (:

سه شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۳۶ ب.ظ

خدایا یه چیز می‌گم، تو رو جون هر کسی که دوست داری نه نگو خب؟ 

میشه ازت خواهش کنم، ملت آگاه و فرهیختۀ ایران رو متوجه مسأله کم آبی کنی! به جون خودم اینجوری که ایرانی‌ها آب رو حیف و میل می‌کنند، یحیی نازنین و طفل معصوم من آب رو نمی‌بینه.


:::باید هر وقت همینطوری بی‌دلیل شیرآب رو باز نگه داشتیم، عکس پایینی رو توی ذهنمون بیاریم، که برامون یادآوری شه یکسری از مناطق محروم هستند که آب رو با این مشقت تهیه می‌کنند و سهمشون از آب چند تا دبه بیشتر نیست در ماه! شاید اینطوری کمی بیشتر توی مصرف آب دقت کردیم.



  • گلی

هجده تیر، یادبودی برای مهدی آذریزدی

يكشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۰۸ ق.ظ

امروز، روز ادبیات کودکان و نوجوانان و یادآور تلاش‌ها و خدمات مرحوم استاد مهدی آذریزدی است؛ شخصیتی که کتاب‌هایش و بویژه «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» ماندگار است.

روحش شاد و یادش گرامی.


  • گلی

.

شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۴۰ ق.ظ

 صدامو می شنوی خدا؟ من اینجام.

  • گلی

برای خاطر آیه‌ها

پنجشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۴۳ ق.ظ

گلدان کوچکم را هر صبح قبل از آن‌که بیرون بروم روی تختم می‌گذارم که حسابی نور از پنجره بتابد برایش. عصرها که برمی‌گردم آن‌قدر از مصاحبت آفتاب تر و تازه است که حسودی‌ام می‌شود؛ "خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه آن‌هاست".

بسم الله الرّحمن الرّحیم
الله وَلیّ الَّذین امنوا یُخرجُهُم مِنَ الظّلماتِ اِلَی النّور...


از دست‌نوشته‌های خانم مریم روستای عزیز

  • گلی

خودشیفتگی بیداد می کنه:D

چهارشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۵۹ ب.ظ

امروز چهاردهم تیرماه و روز قلم است. 

فقط خواستم بهتون بگم، هیچکدومتون امروز رو بهم تبریک نگفتید!!


  • گلی

مری و مکس

سه شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۲۹ ب.ظ

نمی‌دونم کیا انیمیشن مری و مکس رو دیدن؟ اگر از اونایی هستید که انیمیشن رو ندیدید، بدون معطلی اون رو دانلود کنید و ببینید؛ اگر از اونایی هستید که انیمیشن رو دیدید، بازم به خودتون فرصت بدید که یه انیمیشن خوب رو دوباره ببیند.

پ ن: سکانس آخری که مری میره دیدن مکس و با جنازه مکس رو به رو میشه، و بعد مری دستهای مکس رو توی دستش می گیره و دیوار روبه روش رو می‌بینه، همونجا باید دنیا متوقف می‌شد و جلوتر نمی‌فت.


  • گلی

آدم ندیده‌ها

جمعه, ۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۳۸ ب.ظ
میدونم دیر شده و ساعت از دو هم گذشته و سال از 96 هم داره می‌گذره که من هی به سی سال نزدیک‌تر بشم. می‌دونم هوا گرمه. می‌دونم بزرگ شده‌ام، آقا شده‌ام، چند تا از نخ فر فریای ریشم سفید شده. می‌دونم قباحت داره، خجالت داره. می‌دونم الان دیگه؟ می‌دونم وقت‌گیر آوردم. می‌دونم یمن جنگه، قطر تحریمه، داعش سگه، سپاه شیره، مثل شمشیره، اسرائیل عین لونه‌ی عنکبوته و دنیا سر پیچ تاریخیه. می‌دونم اما بذار بگم که جات خیلی خالیه!

از وبلاگ دیر و دور  (اینجا)
  • گلی

کاش تموم می‌کردند این بچه‌بازی‌ها رو

چهارشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۲۴ ب.ظ

::: یک

وقتی داشتم "وریا" رو می نوشتم، بعد از موضوع اصلی داستانم، خیلی دلم می‌خواست خیلی ریز و مجلسی کتاب‌هایی که دوست دارم معرفی کنم، اون موقع‌ها خیال می‌کردم مشکل اصلی ما کتاب نخوندن است. فکر می‌کردم اگر کتاب‌های خوب رو معرفی کنم و بعد مردم مثلا کتاب‌خون شند، دیگه همه‌چی قابل تحمل می‌شه. آدم‌ها مهربون می‌شن، عدالت اجتماعی برقرار می‌شه، اینهمه فاصله طبقاتی از بین میره، زن‌ها توی اجتماع جایگاه واقعیشون رو پیدا می‌کنند، آدم‌ها قابل اعتمادتر می‌شند، حتی جنگ نمی‌شه. خیال می‌کردم با کتاب‌ها میشه توی دنیا صلح برقرار کرد.

وقتی داشتم با وسواس زنانه‌ام کتاب‌ها رو گل‌چین می‌کردم، برای معرفی، ته دلم‌ خوشحال بودم. خوشحال بودم که یک گام بلند برداشتم توی این زمینه، چون مطمئن بودم به کارم. به اینکه معرفی کتاب‌هایی که کردم توی ذوق نمی‌زنه و مخاطب بدون اینکه متوجه بشه، بعد از خوندن کتاب کلی کتاب خوب رو شناخته و مطمئن‌تر از اینکه وقتی "وریا" تموم بشه، بدون معطلی حداقل پنج تا از اون همه کتاب معرفی شده رو میره دنبالش و می‌خره و می‌خونه و این یعنی یه برد بزرگ.

ولی راستش رو بخواید الان به این نتیجه رسیدم، که مشکل اصلی ما کتاب خوندن نیست، اگر اینستاگرام و کانال‌های کتاب خونی راست بگن، ملت ایران اتفاقا ملت کتاب‌خونی هستند، من که هر پیجی رو باز می‌کنم اولین چیزی که می‌بینم، خرید کتاب و قفسه‌های کتابخونه طرف است، جوری که منی که همیشه احساس می‌کردم، خیلی خفن و کتاب‌خون هستم، افسردگی مزمن گرفتم که چقدر از جماعت عقبم.

پس مشکل ما کتاب نخوندن ملت نیست، مشکل اساسی کشور ما فکر نکردن مردم است. مردم ما نه صبورن و نه اهل فکر. ملت ما یه ملت احساسی هستند، که همیشه دلشون می‌خواست دنبال یه عده‌ای دیگر برن، براشون مهم نبود کجا؟ مهم همرنگ شدن با اکثریت  و عقب نیفتادن از قافله بود.


::: دو

هیچ‌وقت اینقدر توی زندگی احساس خستگی نکردم، دلم می‌خواد به کشوری مهاجرت کنم، که آروم باشند و به دور از هیاهو و سیاست.

خسته‌ام کردند، هر دو گروهشون. یه روز اینا یه روز اونا. پس کی تموم میشن این، "اینها" و "اونها".





  • گلی

عید فطر به روایت بیهقی

سه شنبه, ۶ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۳۸ ب.ظ

روز دوشنبه عید فطر بود. امیر پیش به یک هفته مثال داده بود (فرمان داده بود) ساختنِ تعبیه‌هایِ این روز را. و تعبیه‌ایی کرده بودند که اقرار دادند پیرانِ کهن که به هیچ روزگار برین جمله یاد ندارند. (کهن‌سالان اقرار کردند که همچین چیزی در هیچ روزگاری به چشم ندیدند، منظورش اینه که شاه مجلس خیلی باشکوهی ترتیب داده بود و کف همه بریده بود) و سوار بسیار بود به دشت شابهار. و امیر به صفّۀ (شاه‌نشین) بزرگ به سرایِ نو بنشستن بر تختی از چوب، که هنوز تخت زرّین ساخته نشده بود. و غلامانِ سرایی که عددِ ایشان چهار هزار و چیزی بود آمدن گرفتند و در آن سرایِ بزرگ چندین راه بایستادند. 

پس امیر بار داد و روزه بگشادند. و غلامان سرایی به میدان نو رفتن گرفتند و می ایستادند تا میدان، و همه دشت شابهار شارستان شده بود. پس امیر بنشست و بر آن خضرا آمد بر میدان، و دشت شابهار و نماز عید به کرده آمد. و امیر بدان خانۀ بهاری که بر راست صفّه است به خوان (سفره)بنشست، و فرزندان و وزیر و سپهسالار و امیرانِ دیلمان و بزرگانِ حشم را برین خوان نشاندند و قوم دیگر را بر خوانهای دیگر.

و شاعران شعر خواندند، پس از آن مطربان آمدند و پیاله روانه شد چنان که از خوان‌ها مستان بازگشتند. و امیر بر نشست و به خانۀ زرّین آمد بر بام که مجلسِ شراب آنجا کرده بودند، و به نشاط شراب خوردند.


تاریخی بیهقی | مجلد هشتم، مراسم عید فطر، سال ٤٢٨ ه | به روایت ابوالفضل بیهقی | تصحیح دکتر محمدجعفر یاحقی، مهدی سیدی


پ ن: اینهمه غر زدیم سر خدا، بالاخره این ماه هم اومد و رفت تا سال دیگه(:

پ ن۲: پارسال تابستون با یکی از خواننده‌های اینجا، عروض و قافیه رو  با هم کار کردیم، شاید تابستون امسال، بخش‌های از  تاریخ بیهقی رو اینجا گذاشتم که با هم بخونیم(:

  • گلی

حرف‌های ما هنوز ناتمام

شنبه, ۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۵۰ ب.ظ

:::یک

از ماه پیش تصمیم گرفتم که هرماه یک مبلغ از حقوق ماهیانه‌ام را برای یکی از منطقه‌های محروم جنوب کتاب بخرم. با آن مبلغ خیلی کم(پنجاه هزار تومان) فقط توانستم، سه کتاب بخرم. اولش ته دلم خالی شد که چه مسخره، با سه کتاب که اتفاق خاصی نمی‌افتد ولی بعدش دیدم، همۀ اتفاق‌های بزرگ ‌دنیا از قدم‌های خیلی کوچک شروع شده است. چند روز پیش داشتم به یکی از همکارها می‌گفتم بدی ما ایرانی‌ها این است که همیشه دوست داریم، خیلی سریع به اهدافمان برسیم، صبوری را یاد نگرفتیم، اینکه قدم به قدم دنبال اهدافمان برویم. کاش صبوری را یاد می گرفتم.


:::دو

شهرستان ادب، هم دور چهارم مدرسۀ رمانش شروع شد. خیلی خوشحال‌طور ثبت‌نام کردم، بعد وقتی دکمۀ ارسال اطلاعات را زدم یادم آمد، هیچ طرح داستانی ندارم. نه اینکه هیچ طرحی نداشته باشم نه، یک طرح که دل شهرستان ادبی‌ها را به دست آورد ندارم. به نظرتان طرح داستان عشق‌های نوجوانی را شهرستان ادب تایید می‌کند؟ خب معلوم است که نه!

ولی شما اگر اهل داستان نوشتن هستید و یک طرح شهرستان ادب‌وار طور داشتید می‌توانید اینجا ثبت‌نام کنید.

(من هر وقت پستی می‌نویسم که پای شهرستان ادب هم در میان است، nمیلیون نفر ناشناس ( با آی پی ایران) نمی‌دانم از کجا سروکله‌شان توی وبم پیدا می‌شود، در نتیجه، سعی کردم آیتم دو را خیلی مؤدبانه بنویسم)


:::سه

یک جلسۀ نقد کتاب توی دانشکدۀ پزشکی برگزار شد، خب مثل نخود هر آشی ما هم رفتیم. گذاشتم همه پپسی‌هایشان را برای نویسنده و کتاب باز کردند، بعد نظرم را دربارۀ کتاب گفتم، بعد خانم منتقد خیلی عصبی‌وار گفت: نقدهای شما به کتاب توهین به من منتقد است، وقتی من به عنوان منتقد از کتاب خوشم آمده باید تو مخاطب هم خوشت بیاید!!! 


:::چهار

خدایا خسته شدم از دعا کردن، یک وقت‌هایی بنده‌هایت را غافلگیر کن و حرف‌های دلشان را زودتر از موعد مقرر بشنو و جوابشان را بده.


::: پنج

اگر آهنگ خوب بی‌کلام سراغ داشتید، لطفا لینک دانلودش رو برام کامنت بذارید(:


:::شش

.



  • گلی

این روزها

پنجشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۳ ق.ظ
دو تا کتابی که این روزها خوندم، ولی با اونهمه تبلیغ  برای هر کدومشون، اصلا دوستشون نداشتم. دلم خوش بود کتاب "عروس دریایی" رو بالاخره پیدا می‌کنم و یک کتاب خوب می‌خونم ولی خب همچنان شیراز این کتاب رو نیورده. 

سنجاب ماهی عزیز | فریبا دیندار | نشر هوپا
ستاره‌ها رو بشمار | لوئیس لوری | پروین علی پور | نشر افق





  • گلی

.

يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۵۳ ب.ظ

کاش مستجاه الدعوه ای پیدا می شد، دعای خیر می کرد برای من، برای ددی، برای مامان، برای هممون. کاش همه چیز درست می شد، بهتر از روز اولش حتی. 

  • موافقین ۶ مخالفین ۰
  • ۲۸ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۳
  • گلی

دروغ می‌گم؟

يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۲۲ ب.ظ

من اگر یک کارۀ این مملکت بی‌دروپیکر بودم به‌جای اینهمه درس‌های بی‌خود ورزش و هنر و پرورشی که به دلیل نداشتن معلم‌های مخصوص بیشتر وقت تلف کردن محض است، می‌آمدم دو سه واحد "مهارت‌های اجتماعی" توی مدارس می‌گذاشتم. اولین سرفصل آموزشی هم باید "آموزش پوشش " باشد. 

منظورم از پوشش هم حجاب و مسائل مربوط به چهارشنبه‌های سفید و غیره نیست. مثلا طرف را می‌بینی با یک تیپی می‌آید سرکار که واقعا مناسب کار نیست و تیپش بیشتر به درد باشگاه رفتن می‌خورد. جالب قضیه هم اینجاست که  طرف خیال می‌کند عجب آدم خفنی هستم با این تیپم. اصلا الان جوری شده که دختربچه‌های هفت، هشت ساله‌مان شبیه خانم‌های چهل‌ساله لباس می‌پوشند و خانم چهل‌واندی ساله شبیه دختر بچه‌های هفت، هشت ساله. منظورم این است که کلا نوع پوششمان نه به سنمان می‌خورد نه به مکان‌هایی که در حال رفت‌وآمد در آنها هستیم.

به‌نظرم یک جای کار زیادی می‌لنگد.

  • گلی

سواله پیش میاد دیگه

شنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۰۲ ب.ظ

سوالی که این روزها ذهنم رو درگیر کرده اینه: جانان شاعرها و نویسنده‌های درجه یک دقیقا چه شکلی و چه مدلی و  اصلا با چه طرز فکر و سلیقه ای هستند؟ 



  • گلی

مادر یحیی روزنامه‌نگار می‌شود.

جمعه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۱۰ ب.ظ

یک روزهایی (همین اواخر اردی‌بهشت امسال) حالم به شدت بد بود، الکی الکی قبول کردم که توی ضمیمۀ رایگان یکی از روزنامه‌های شیراز قسمت نوجوانش بنویسم، آنهم بدون یک ریال پول به عنوان حق‌الزحمه. خب آدم حالش که بد باشد تصمیم‌های بهتر از این هم نمی‌گیرد. ولی راستش را بخواهید الان راضی هستم از آن تصمیم.

خب این شما این هم اولین شماره آن ضمیمۀ رایگان. البته من فقط قسمت‌های خودم را می‌گذارم دوست داشتید، بقیۀ صفحات را هم ببینید.

صفحه اول

صفحه دوم

صفحه سوم


پ ن: نیاز نیست که بگویم روی هر کدام از صفحه‌ها کلیک کنید برای دیدن خود صفحات، هست؟

پ ن۲: انتقادات، پیشنهادات و نظراتتان را با آغوش باز پذیراییم. به قول آقای بنفش نقدتون سازنده باشد مثلا بگویید همه‌چیز خوب است، صفحه‌ات هیچ عیب و ایرادی ندارد، خیلی ماهی، چه سری، چه دمی، عجب صفحه‌ای. اصلا شما روی دست روزنامه گاردین زدید و از این حرف‌ها.

  • گلی

در ستایش "ویلایی‌ها"

پنجشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۵۸ ق.ظ
کاش می شد بعضی فیلم ها را اکران عمومی به شکل گسترده کرد. این مدلی که همه هشتاد میلیون جمعیت کشورمان در یک ساعت مشخص می رفتیم زیر آسمان خدا و مسؤولین از این تلویزیون بزرگ بزرگ‌ها  می‌خریدند  و همه‌مان همزمان یک فیلم را نگاه می‌کردیم. می‌دانید بعضی فیلم‌ها انگار خاطرات مشترک همه‌مان است، بغضی که توی فیلم است را نمی‌شود تنهایی هضم کرد، باید همه‌مان با هم ذره ذره این غم‌ها را سر بکشیم و بعد وقتی آخر فیلم اشک‌هایمان ریز ریز پاک می‌کنیم، از خودمان بپرسیم، چی شد که آخر به اینجا رسیدیم؟ قبلا که این مدلی نبودیم، بودیم؟



  • گلی

گریه‌های گرم

دوشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۱۵ ب.ظ

چندبار این داستان رو گوش داده باشم خوبه؟ هربار داستان رو پلی می‌کنم تا برسم به ته قصه و روای با صدای گرمش بگه:

- مرده میاد پایین

حتما میاد پایین برش می گردونه

نمی ذاره بره!






  • گلی

تا ۱۴۰۰ با روحانی در صلح و آرامش

جمعه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۰۰ ب.ظ

:::یک

حسن روحانی آنجایی بازی را باخت که خیال می‌کرد قصۀ خاورمیانه شبیه انیمیشن‌های والت دیزنی است. خیال می‌کرد می‌شود حرف‌های صدمن یک غاز زد و با همان حرف‌های صدمن یک غاز ابرقدرت‌ها را به خیال خودش خام کرد و بعد آخر قصه در حالی که یک دستش را گردن عمو ترامپ و دست دیگرش را گردن عمو داعشی انداخته سه تایی با هم شعر ما گل‌های خندانیم را بخوانند و تیتراژ قصه مهیج خاورمیانه بالا بیاید و همه عاقبت بخیر شوند.

از من به شما نصیحت تا زمانیکه سیاست‌مدارهایی مثل حسن روحانی و ترامپ و داعشی‌های عزیز توی این دنیا نفس می‌کشند تنها قانونی که توی دنیا علی الخصوص خاورمیانه حکمفرساست، قانون جنگل است. صلح کلمه‌ایی است برای سرگرم کردن آدم‌ها تا به منافع شخصی خودشان سرو سامانی بدهند.


:::دو

همدلی و اتحاد خوب است به شرط اینکه شعار دوازده ماه سالمان باشد نه فقط وقتی شلیک گلوله‌ها توی سرمان پیچید از سر ترس بیایم شعار اتحاد همدلی سر بدهیم. کاش آنوقتی که کرباسچی داشت نمک به زخم مادرها و همسران داغدیده مدافع حرم می‌پاشید و بقیه کف و دست و سوت می‌زدند یک آزاده بینشان پیدا می‌شد و شعار اتحاد و همدلی می‌داد. کاش وقتی حسن روحانی برای گدایی رأی توی چشم هشتاد میلیون هم‌وطن و کلی اجنبی زل زد و یکی را سرهنگ صدا زد و یکی را قاتل و سپاه و بسیج را خشونت طلب جنگ طلب، یکی پیدا می شد شعار اتحاد می‌داد.


::: سه

همیشه یکسری آدم بی‌گناه باید تاوان پس بدهند تا بقیه از خواب زمستانی بیدار شوند، البته اگر بیدار شوند.

برای آرامش روح شهدای دستپخت پرزیدنت صلوات





  • گلی

راست می گم خب

چهارشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۱۸ ق.ظ
یه روز میرم جلو سفارت انگلیس خودم رو به نشانه اعتراض آتیش می زنم. هر کی هم ازم پرسید چرا؟ بهش می گم درد بالاتر از این که هیچ شاعری تا حالا برای من شعر نگفته ؟؟
  • گلی

آره شما راست می گی(:

يكشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۰۹ ب.ظ

" ما همه آفتابگردانیم" یکی از هشتگ هایی است که انتشارات شهرستان ادب برای گروه آفتابگردان ها انتخاب کرده است. آدم یاد کتاب "قلعه حیوانات" با آن شعار معرکه اش می افتد، اینکه "ما همه برابریم ولی بعضی ها برابرترند". بعله طبق گفته شهرستان ادب ما همه آفتابگردانیم، ولی بعضی ها آفتابگردان ترند، مخصوصا برای انتخاب شاعران در دیدار رهبری. 

  • گلی

ماهیچ، ما نگاه

چهارشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۳۰ ب.ظ
بیاید به هم قول بدیم اگر روزی روزگاری آدم مهمی شدیم، بر اعصابمون مسلط باشیم، و منتقدهامون رو با الفاظ زشت خطاب نکنیم. بالاخره خیر سرمون ما الگوی مملکت هستیم و پس فردا ممکنه طرفدارهامون از همین الفاظ استفاده کنند. و این فحش و ناسزاها سینه به سینه و نسل به نسل در پای کامنت‌های  اینستاگرام سلبریتی های خارجی نقل بشه. و اینکه محض رضای خدا یاد بگیریم، اگر کسی بهمون نقد کرد، سیاست رو قاطیش نکنیم.


  • گلی

قسم به همین وهم و خیال

چهارشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۴۸ ق.ظ

تا حالا شده همۀ مردم رو یک شکل ببینید؟

من به مرحله‌ای از ایمان رسیدم که زن، مرد، پیر، جوان، دختر و پسر،  همه را یک شکل و یک مدل می‌بینم!

  • گلی

ماذا فازا؟

سه شنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۴۹ ق.ظ

یکی از بچه‌های وبلاگ‌نویس، که دانشجوی دکتری کشور سوئد است، توی کانالش نوشته:

"هرقدر که من نگران دوستان هم وطن هستم، از طرف خارجی ها نگرانی ندارم. ما همیشه با همکاران و دوستان با هم برای صرف ناهار می رفتیم. امروز ولی بدون گفتن به من رفتند بی سر و صدا. بعدتر که یکی شان را دیدم گفت، می دانستیم روزه می گیری برای اینکه یک وقت اذیت نشوی به تو نگفتیم."

ولی خب توی کشور مثلا جمهوری اسلامی ایران، هم‌وطن‌های عزیز به محض اینکه چشمشان به یک خانم که یک کوچولو محجبه هست و  شاید بخاطر قیافۀ زرد و نحیفش، حدس می‌زنند روزه است، توی ظل آفتاب زل می‌زنند توی چشم این خانم و بطری آب معدنی که خنک بودنش، با آن قطره‌های ریز آب روی جداره‌اش از بیست فرسخی مشخص است، را سر می‌کشند. 

حالا چرا با اینهمه کینه و نفرت زل می‌زنند توی چشمت و آب را سر می‌کشند را من نفهمیدم، شما اگر به نتیجۀ خاصی رسیدید من را هم بی‌نصیب نگذارید.

باتشکر

  • گلی

خدا شفام بده واقعا

سه شنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۵۱ ق.ظ

چرا من هر روز، ایمیلم رو چک می‌کنم در حالیکه می‌دونم هیچ خبری و نامه‌ایی اون تو نیست؟ تازه هر وقت چکش نمی‌کنم عذاب وجدان هم می‌گیرم، دقیقا مثل وقت‌هایی که نماز صبحم قضا میشه.

  • گلی

کاش...

دوشنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۰۹ ب.ظ

(کاش) ما هم از آن دسته آدم‌هایی بودیم که بی‌آنکه حرفی بزنیم، می‌توانستیم احساسات خودمان را نشان بدهیم و لازم نبود همه چیز را به زبان بیاوریم.



عروسک پدر | پاتریشیا کالورت | شقایق قندهاری | انتشارات امیرکبیر 

  • گلی

(:

شنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۰۷ ب.ظ

یک یادی هم کنیم از دوستانی که خیلی وقت است خبری ازشان نداریم، از جمله " ..." 

  • گلی

بعله دوستان

شنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۳۶ ب.ظ

یکی از روش‌های تنبیه اهل جهنم هم این است که خدا یک نرم افزار تولید می‌کند و بعد می دهد دست همان جماعت اهل جهنم که تستش کنند. تست فنی برای کسایی است که گناهشان کمتر است و تست محتوایی هم برای آنهایی که غرق گناه بودند. 

از صبح درگیر تست فنی بودم و الان در مرحله تست محتوایی به سر می‌برم. 


پ ن: پیامک شش صبح، داداش فسقلی من. حداقل به خودش زحمت ننداخت خودش صدقه بندازه ((:

  • گلی

اکرم‌ها تَکرار می‌شوند

پنجشنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۱۹ ق.ظ

وقتی امیر جعفری هنرمند و روشنفکر کشورمان  توی صندلیش نشسته بود و دست‌هایش را توی هوا می‌چرخاند و  با افتخار از هواپیمای اسقاطی و جشنواره‌های بین‌المللی حرف می‌زد، و مردم‌های ندار را رعیت می‌خواند، وقتی همۀ مردم به لطف تحلیل‌های تلگرامی و اینستاگرامی روشنفکر شدند و به آقای رئیسی ایراد گرفتند که برای رأی بیشتر حرف از یارانه‌های دویست و پنجاه هزار تومنی می‌زند. وقتی تلگرام و ایینستاگرام شد تنها دغدغه‌مان، وقتی پرزیدنت به این نتیجه رسید که اصلا رعیت را چه به رأی دادن؟ و برای همین صندوق‌ رأی برای رعیت‌هایش نفرستاد، وقتی دختر صفدر حسینی شد هنرمندشناس و امیر تتلو شد اخ و پیف،  وقتی همۀ ما داشتیم برای ثابت کردن حرف‌های خودمان فیلم و متن و بیانیه در فضای مجازی پخش می‌کردیم؛ رعنا، مادر علی خسته شد از این زندگی. زندگی که در آن شوهرش  شغل درست و حسابی  نداشت و صاحبخانه هم بی‌طاقت‌تر از همیشه دنبال پول اجاره‌اش بود. 

دارم فکر می‌کنم رعنا وقتی داشت پیت نفت را روی خودش خالی می‌کرد، به کجای زندگیش فکر می‌کرد؟ وقتی کبریت را زد، اصلا دلخوشی داشت که فکر روش کردن کبریت را از سرش بندازد؟  

حتما دلخوشی نداشت که کبریت را زد. حتی وقتی تمام تنش سوخت وقتی داشت بین شعله‌هایی که به مغز استخوانش می‌رسید و کمک می‌خواست، دلخوشی نداشت! 

حالا رعنا با نود و پنج درصد سوختگی روی تخت بیمارستان خوابیده، علی دوماهه بین همسایه‌ها دست به دست می‌چرخد تا مادرش برگردد خانه. چه دلخوشی الکی ما رعیت‌ها داریم که خیال می‌کنیم کسی که نود و پنج درصد از بدنش جزغاله شده برمی‌گردد به زندگی. 

ما رعیت‌ها همیشه الکی خوش بودیم، تو اما دختر صفدر حسینی غصۀ رعنا را نخور، روسری ابریشمی میلیونیت را بپوش، چادرت را تنگ بگیر و هر روز در خانۀ ملت حاضر باش تا به وقتش پشت تریبون بایستی و از حق سفره‌داران انقلاب دفاع کنی. خودت را درگیر مسائل رعناهای کشور نکن، همینکه دخترهای مظلوم وزیر را دستشان را یکجایی بند می‌کنی برای ما بس است. 



پ ن: قصۀ رعنا واقعیه، الان ایشون روی تخت بیمارستانه، البته اگر تا الان که دارم این متن رو می نویسم فوت نشده باشه(چون خیلی وضعش وخیم است) رعنا توی یه محله فقیر نشین اهواز زندگی می‌کنه، شهری  که تا وقتی جنگ بود رعیت‌هاش شد سپر شهروندهای درجه یک کشور و وقتی جنگ تموم شد به امون خدا ولش کردن رفتند، سهم نفتشون رو قاعدتا آقازاده ها می خورند و سهمشون از این زندگی حتی یه هوای پاک نیست، چون رئیس جمهور فرمودند این هوای ناپاک از بلایای طبیعیه. خلاصه اینکه توی اون محله خیلی آدم فقیر هست، برای همین تصمیم گرفتیم که قبل ماه مبارک پول جمع کنیم و به یه تعداد از این افراد کمک کنیم البته علی کوچولو توی اولویت است، هر کسی می خواد توی این کار شریک شه، لطفا پیغام بده که من شماره حساب بهش بدم برای کمک، مقدار کمکتون اصلا مهم نیست چون قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود و اینها. 


پ ن: بازهم تَکرار کردیم (اینجا رو بخونید)

  • گلی

(:

چهارشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۵۳ ق.ظ

تو همان روزهایی هستی، که سپری می‌کنی. هر روزی که می‌گذرد بخشی از وجود تو از دست می‌رود.


امام حسین(ع)

  • گلی

واقعیت همیشه هم شیرین نیست دیگه

دوشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۴۰ ق.ظ

رو کرد به آسمان و گفت: بارالها همانقدری که من بعضی از بنده هایت را دوست دارم، آنها هم من را دوست دارند؟


ندا آمد: نه !


  • موافقین ۴ مخالفین ۰
  • ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۴۰
  • گلی

می‌خواستم بگویم

يكشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۲۹ ب.ظ

مثل رخت چرکی که

چنگش می‌زدی

با دست‌هایت

با آن همه رگِ آبی

روح مکدر ما را

آب بکش بی‌بی! 

حتی اگر همین حالا

با استخوان‌های سفید و سبک

با جمجمه‌ای کوچک و 

حفره‌هایی پُر از خاک 

خوابیده باشی 

میان آن همه قبر. 

خیلی چرکم بی‌بی!

دلم نسیم مطهر آن روزها را می‌خواهد

که می‌آمد و

جان همۀ لباس هایی را که شسته بودی 

تکان می‌داد.

دلم می‌خواهد

یک بار دیگر

با آن دهانی که بوی نعنا می‌داد

بلند می‌شدی و

چهار قل را

به روی سیاه همۀ بچه‌هایت فوت می‌کردی.

بی‌بی

بی‌بی

می‌خواستم

می‌خواستم بگویم

از وقتی که مردی

هنوز بغض هیچ‌کدام از پسرانت

نترکیده است

نعش دایی را

که از سوسنگرد آوردند،

گفتی مرد باشید و گریه نکنید!

این روسری سفید و بزرگی که زیر قرآن است

هنوز بوی حنای موهای تو را می‌دهد بی‌بی،

و من دلم می‌خواهد

از این‌جا

از این‌جایی که ایستادم

از کنار طاقچه

برای همه‌چیز گریه کنم!


نامت را بگذار وسط این شعر | محمدرضا شرفی خبوشان | انتشارات شهرستان ادب


  • گلی

نهنگ ها خودکشی کردند

شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۵۵ ب.ظ

کاش روزنامه های فردا تیتر اولشان بنویسند: شانزده میلیون نهنگ خودکشی کردند!



پ ن: آنها می نویسند نهنگ، اما تو "امیر آقای جعفری" و هواداران رئیس جمهور محترم بخوانید رعیت!

  • گلی

فروغ فرخزاد

جمعه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۶:۵۴ ب.ظ

 می‌بندمت به بند گران غم

تا سوی او دگر نکنی پرواز

ای مرغ دل که خسته و بی‌تابی

دمساز باش با غم "او" دمساز



پ ن: دارم عصر جمعه‌ایی فروغ می‌خونم، و توی دلم دعا می‌کنم رئیسی رأی بیاره(:

  • گلی

هی مرد بخند، تا دنیایمان رنگی بگیرد.

پنجشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۸:۵۲ ب.ظ

پروردگارا !

با وجود دعاهای بسیارمان به درگاه تو، داریم همین‌طور جنگ‌هایمان را می‌بازیم. فردا باز نبردی در پیش داریم که واقعا مهم است. با تمام توانی که داریم، باز به یاری تو محتاجیم. برای همین می‌خواهم درخواستی کنم: نبرد فردا سوای بقیه است. جای بچه‌ها نیست. پس ناگزیرم استدعا کنم پسرت را به یاریمان نفرستی و خودت بیایی.



دعای کک، رهبر قبیلۀ کریکاس، قبل نبرد سال ۱۸۷۶ با افریکانسی‌ها

پ ن: عنوان خطاب به دکتر قالیباف است.


  • گلی

روحانی یا رئیسی؟

چهارشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۷:۱۲ ب.ظ

::: یک

سال نود و سه وقتی می‌خواستم از رشتۀ مهندسی به ادبیات تغییر رشته بدهم، همه می‌گفتند اشتباه‌ترین کار ممکن را می‌کنی، چون مهندسی نرم افزار آینده روشن‌تری دارد. شاید حرفشان منطقی بود اما من عاشق ادبیات بودم و مطمئن بودم که در مهندسی هیچ آینده‌ای ندارم چون به نرم افزار قد ادبیات علاقه نداشتم. و مطمئن‌تر بودم که اگر در رشتۀ مهندسی نرم‌افزار بمانم سال‌ها روی یک مدار صفردرجه می‌چرخم. حالا سه سال از آن تصمیمم می‌گذرد و من خوشحالم که به حرف دلم گوش دادم و رفتم سراغ ادبیات. شاید اگر ادبیات نمی‌خواندم این‌قدر جدی به نوشتن فکر نمی‌کردم. شاید این چیزی که الان هستم و این امید به زندگی که در دلم هست هیچ‌وقت نبود. من یاد گرفتم که از هر جایی جلوی اشتباه را بگیرم منفعت است.


::: دو

سال نود و دو شاید خیلی از ما خام شعارهای روحانی شدیم و بهش رأی داده باشیم. روحانی چقدر خوب بازی با کلمات را بلد بود و ما هم فریب همین کلمات پرزرق و برق او را خوردیم. اما من در تمام این مدت یاد گرفتم که ریسک کنم و تصمیم‌های جدید بگیرم و به آدم های جدید با نگاه جدید اعتماد کنم، پس من به سید ابراهیم رئیسی رأی می‌دهم.


:::سه

همۀ ما مناظره‌ها را دیدیم و چقدر از بی‌ادبی بعضی از نامزدها حرص خوردیم، اگر به تحلیل‌ها و نقدهای بعد از مناظره‌ها دقت کرده باشید، همۀ منتقدها به ادب و متانت رئیسی اشاره کردند، من در وهلۀ اول به کسی که در شأن یک ملت با آن پیشینۀ فرهنگی رفتار کند، رأی می‌دهم .


::: چهار

یکی از ضعف‌های کشور ما نداشتن قانون درست و حسابی است، برای همین نبود قانون است که اینهمه دزدی و غارت و بی‌اخلاقی در کشور صورت می‌گیرد و آب از آب تکان نمی‌خورد. من مثل روز برایم روشن است که اگر آقای رئیسی رئیس‌جمهور شود، نمی‌تواند یک شبه همۀ این نابرابری‌ها را از بین ببرد چون در وهلۀ اول ما مجلس قویی را تحویل دولتمردان ندادیم ( از مجلسی که نماینده‌اش زل می‌زند توی چشم یک ملت و از فساد اقتصادی ددی جانش دفاع می‌کند قاعدتا نباید انتظار داشت که قانونی وضع کند که جلوی این بخور بخورها را بگیرد) ولی این هم برایم مثل روز روشن است که حداقل جناب رئیسی کارنامه اقتصادی پاکی دارد و تنها مورد سیاه اما خنده‌داری که جهانگیری در مناظره‌ها بهش اشاره کرد، همان نبات و پارچه‌های سبز است.


::: پنج

خانم دانشور یک جملۀ طلایی در کتاب سووشون خود دارد که می‌گوید: شلخته درو کنید تا چیزی گیر خوشه‌چین ها بیاید، در این چهار سال به عینه دیدیم که دولت آقای بنفش، بیت‌المال را ارث پدری خود و اطرافیانش می‌داند و آن‌قدر معرفت ندارد که موقع غارت این ثروت، شلخته درو کند تا چیزی گیر بقیۀ شهروندها بیاید.


:::شش

هر وقت دیدید کسی برای پیش افتادن خودش از بقیۀ رقبا یک مشت خزعبلات تحویل مردم می‌دهد بدانید یک جای کارش بدجوری می‌لنگد. روحانی و طرفدارانش برای خراب کردن رئیسی متوصل شدند به دروغ و خیالبافی. مثلا گفتند که رئیسی اگر بیاید جنگ می‌شود، اگر رئیسی رئیس‌جمهور شود، وسط خیابان‌ها دیوار می‌کشند، رئیسی قاتل و جانی و فلان و بهمان است. من فقط در مورد آخری یک چیز می‌گویم و بقیۀ موارد را قضاوتش را می‌سپارم دست شما. تصور کنید همین الان که دارید این سطور را می‌خوانید داعش به ایران حمله کند و بعد از کلی خرابکاری و قتل تعدادی از مردم بعضی از شهرها، آن‌ها را دستگیر کنند، شما نسبت به این جماعت داعشی چه رفتاری می‌کنید؟ آیا خیلی احساسات سانتی‌مانتالی به خرج می‌دهید و آن‌ها را آزاد می‌کنید که هر  کاری که دلشان را خواست بکنند یا ...؟

سال ۶۲یی که آقای بنفش و دوستدارانش ازش حرف می‌زنند همین است که در بالا شرح دادم، به جای داعشی‌ها فقط آن روزها دارو دستۀ مسعود رجوی این بلا را سر مردم آوردند و حالا آقای بنفش دارد سنگ همان جماعت رجوی را به سینه می‌زند.


:::هفت

در این روزها خیلی از هنرمندان ما از روحانی حمایت کردند، اما یک چیزی را شاید دقت نکردید؛ اینکه همۀ هنرمندها در همۀ بیانیه هایشان به این نکته اشاره کردند که روحانی به وعده‌هایش عمل نکرد اما بخاطر فلان کس و بهمان کس ما همچنان به روحانی رأی می‌دهیم. شاید هنرمندها نفسشان از جای گرم بلند می‌شود که چهار سال عقبگرد ما را ندیدند و باز بخاطر فلانی و بهمانی دوباره به روحانی اعتماد می‌کنند.

اما چرا در همین چهار سال کسی به فکر مردم نبود، چرا هیچ‌کدام از این هنرمندها به فلانی و بهمانی متوصل نشدند برای ایجاد شرایط بهتر مردم، مگر در هر کشوری مهم‌تر از حال خوب مردم هم سراغ داریم؟ تا کی مردم باید با طناب پوسیدۀ فلانی‌‌ها و بهمانی‌ها به چاه بروند.


::: هشت

من به کسی رأی می‌دهم که دغدغه‌اش همۀ مردم باشد نه فقط تعداد کمی از مردم.


::: نه

لطفا رأی بدید، حتی اگر رأیتون سفید هست بازم برید و پای صندوق رأی سفیدتون رو بندازید.


::: ده

این را هم بخوانید




  • گلی

شما رو نمی دونم ولی من با این فیلم بغض کردم

سه شنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۰۹ ب.ظ


 

  • گلی

دلم گرفت در این هیاهو

شنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۷:۱۹ ب.ظ

دو سال پیش در حوزه ادبیات سه کتاب عجیب ذهن من را به خودشان درگیر کرد و تا دو سال درگیر این سه کتاب بودم. دوتایش به شکل عجیبی کتاب‌های زرد و عامه‌پسندی بودند که اتفاقا دو انتشارات معتبر نشرچشمه و نیستان آن‌ها را چاپ کردند. یکی کتاب " پاییز فصل آخر سال است" و دیگری کتاب "پنجشنبه فیروزه‌ای". دو سال پیش وقتی آمار فروش این دو کتاب را دیدم برق از سرم پرید باور کردنی نبود در مدت خیلی خیلی خیلی کوتاهی به چاپ‌های متعدد رسیدند در حالیکه هیچ ارزش ادبی نداشتند. و از آن‌طرف آن کتاب سومی بسیار کتاب خوبی بود ولی دیده نشد. یعنی فکر کنم هنوز که هنوز باشد در همان چاپ اولش مانده. از آنجایی که با وجود اینستاگرام خیلی سریع یک کتاب مد می‌شود تنها کاری که شاید به نظرم درست آمد، گفتن نظرم درباره این دو کتاب در همان فضای اینستاگرام بود. پس شروع کردم به نقد کردن کتاب‌ها، جواب‌هایی که گرفتم این‌ها بود: " تو حسودی می‌کنی"، "چون کتاب خودت چاپ نشده این حرف‌ها را می‌زنی"، "عغده‌ای"، "بی‌سواد، بی‌منطق" و... یک بار به یکی از این نویسنده‌ها گفتم باور کن اگر کتاب  "ماه بر فراز مانیفست "را بخوانی کتاب بعدیت خیلی بهتر از این می‌شود و از این عامه پسندی در می‌آید ولی خب نویسنده محترم فکر کرد دارم مسخره‌اش می‌کنم. باور کنید من از سرخیرخواهی آن کتاب نوجوان را معرفی کردم و اصلا قصدم مسخره کردن نبود. یک جای دیگر گفتم خب به سلیقه مخاطب‌ها رحم نمی‌کنید دلتان به حال آن درخت‌های بیچاره بسوزد که برای دو کتاب نه چندان قوی دارد از بین می‌روند. ولی خب گوش شنوایی نبود.

 جالب قضیه اینجاست جایزه جلال آن سال هم رسید به کتاب اولی. و جایزه شهید غنی‌پور هم به کتاب دومی و آن کتاب سومی فقط در حد نامزد جشنواره‌ها باقی ماند.

دو سال پیش فهمیدم بحث کردن با آدم‌ها بی‌فایده است بعضی‌ها دوست دارند کتاب عامه‌پسند بخوانند و من کی باشم که بخواهم ذائقۀ مردم را تغییر بدهم و اصلا قطع شدن درخت‌ها دقیقا به من چه ربطی دارد.

 

حکایت این روزها و حال و هوای انتخاباتی، من را یاد دو سال پیش انداخت اینکه انگار برای مردم فرقی ندارد که رئیس‌جمهورشان چه کسی باشد. برایشان این مهم است که همراه تب اینستاگرام از یک شخص به خصوص حمایت ‌کنند حالا حتی اگر  در این چهار سال امتحانش را به بدترین شکل پس داده باشد.  حالا هی من بیایم داد بزنم آزموده را آزمودن خطاست، یا صدایم را بالاتر ببرم که خانم و آقای سلبریتی ممنون که در انتخابات شرکت می‌کنید ولی به جای حمایت از یک نفر به خصوص به مردم یاد بدهید که با قدرت فکر خودشان به نتیجه برسند (ما نتیجه اعتمادمان به رأی و فکر شما را در انتخابات مجلس دیدیم، دیدیم نماینده‌ای که شما ازش حمایت کردید چطور بی‌قانونی را حق و سهم خودش می‌دانست) یا حتی‌تر با صدای بلندتری داد بزنم این جنگی که آقای محترم رئیس‌جمهور ازشان حرف می‌زنند یک جنگ روانی بیش نیست، برای گدایی یک رأی بیشتر، جنگ واقعی بین ایران و کشورهای اجنبی نیست، جنگ واقعی ایران یک روز بین خود مردم ایران اتفاق می‌افتد آن هم بخاطر فقر و نداری، آنهم برای بیکاری جوانان.

حالا تو هی داد بزن به قرآن ما هم دنبال صلح هستیم، ولی نه اینکه ما تمام تلاش‌های دانشمندان را بگذاریم در کوزه آبش را بخوریم و ابر قدرت‌ها هر روز تحریم‌هایشان را بر ما بیشتر کنند.اینکه همه انرژی هسته‌ای داشته باشند و ما نه اسمش صلح نیست رفقا. به خاطر آر فجایع سرخ‌پوست‌ها را و وقایع سیاه‌پوست‌ها.

من هر چقدر بیشتر داد بزنم و بیشتر خودم را به آب و آتش بزنم که اینکه انرژی هسته‌ای ما را تحریم کردند مثل این است که یک روز کدخدا برای تحریم بگوید هیچ نویسنده و شاعر ایرانی دیگر حق نوشتن و سرودن ندارد، انگار کمتر نتیجه می‌گیرم.

خب چه کاری است وقتی هنرمندهای ما دوست دارند سوپرمن، اتفاق‌ها باشند و مردم در فقر و نداری دست و پا بزنند بعد ژست خیرخواهانه بگیرند و  یک بازارچه خیریه تشکیل بدهند و از لنز دوربین‌ها شعار انسان دوستی بدهند و از آن طرف به کسی رأی بدهند که دردی از دردهای ملت دوا نکرد.

خانم و آقای هنرمند فرهیخته، به یاد آر که شأن مردم ایران ترحم نیست، آن بازارچۀ خیریه‌ای که تو برای فقر و بدبختی و تنگدستی مردم تشکیل می‌دهی و آن نگاه پرترحمی که به این جماعت می‌کنی حق این جماعت نیست. اگر روز انتخابات درست انتخاب کرده بودی الان برابری اجتماعی کمترین حق شهروندی آن آدم‌هایی است که با کلی پز روشنفکری روی سرشان دست ترحم می‌کشی.

آقای رئیس‌جمهور حداقل حق شهروندی من، بعد از کلی درس خواندن و بدبختی و در به دری  داشتن یک شغل با درآمد متوسط است، شادی را زمانی شما به من هدیه می‌دهید که برای من شغل ایجاد کنید.

حالا هی من داد بزنم که ملت محض رضای خدا درست ببینید و انتخاب کنید انگار کسی توی این همهمۀ انتخاباتی نمی‌شنود.

 

 

  • گلی

نتیجه اخلاقی بعد از مناظره ها

جمعه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۸:۴۲ ب.ظ

عجب صبری خدا دارد. 

  • گلی

میلادش مبارک(:

جمعه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۴۰ ب.ظ
بهترین دلیل اتهام جمعه‌ها
گفته‌اند می‌رسی، کدام جمعه؟ ها؟

گفته‌اند می‌رسی و من هنوز هم
چارشنبه‌ها به انضمام جمعه‌ها-

هفت روز هفته را مرور می‌کنم
تا فرج کنی در ازدحام جمعه‌ها

انتظار، انتظار، اشک، اشک، اشک
ندبه، ندبه، ندبه و تمام جمعه‌ها


می‌روند و تو هنوز برنگشته‌ای
بوی مرگ می‌دهد مشام جمعه‌ها

در محل ما ظهور خیر می‌کنند
پنج‌شنبه‌ها به احترام جمعه‌ها

نه تو نیستی و باز فال‌گیرها
رخنه کرده‌اند در مرام جمعه‌ها

و نگاه تو هنوز خاک می‌خورد
در تفنگ خالی امام‌جمعه‌ها


دکتر محمد مرادی


::: دکتر محمد مرادی جدیدا هم کتابشون در انتشارات شهرستان ادب چاپ شده، البته این شعر در کتاب دیگر ایشون هست(:




  • گلی

روحانی متشکریم

چهارشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۴۸ ب.ظ

بسکه نشستیم و رفتن آدمها رو دیدیم، دیگه خسته شدیم. کاش اصلا یکی پیدا می شد همه بلیت‌های رفت رو می‌گرفت و پاره می‌کرد. کاش یک روز برسه کسی بخاطر مسائل اقتصادی مهاجرت نکنه.

کاش یک روز برسه، که اونقدر با معرفت بشیم و به این شعور برسیم، که ما مردم یه کشور جزو یه خانواده هستیم، و به جای اینکه فقط به فکر خودمون و اطرافیانمون باشیم، وسط اون بخور بخورهامون یادی هم از بقیه اعضای خانواده کنیم، اونقدر وقیح نباشیم که حقوق نجومی بگیریم و بعد زل بزنیم تو چشم بقیه اعضای خانواده و بگیم دارم حقمون رو از انقلاب می گیریم. اونقدر وقیح نباشیم که نخبه هامون بخاطر داشتن یه زندگی معمولی مهاجرت کنند و بعد یه سری بی سواد بخاطر رانت و پارتی لای پر قو بزرگ شند.



  • گلی

مادام بوکتا

سه شنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۸:۰۱ ب.ظ

مِی همیشه می‌گفت: ما قبل از اینکه به این شکل به دنیا بیاییم فرشته بودیم. می‌گفت هر وقت هم از این دنیا برویم دوباره به حالت اول برمی‌گردیم و فرشته می‌شویم. آن وقت دیگر هیچ دردی احساس نخواهیم کرد.




جای خالی می | سین تیا رایلنت | نسرین وکیلی |  نشر ونوشه


پ ن: چاپ اول این کتاب سال ۸۴ بوده، و من همین چند روز پیش خوندمش؛ می‌دونید با این حساب چند سال از کتاب‌های خوب ادبیات عقب هستم؟


  • گلی

!

دوشنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۳۲ ب.ظ

یه جوری سرم درد می کنه، انگار مقصر اینهمه دروغ بافی حسن و اسحاق منم !

  • گلی

نامت را بگذار و س(...)ط این شعر

يكشنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۶:۴۷ ب.ظ

سلام ساکن اردی‌بهشت‌های احتمالی شیراز

سلام یحیی جان

این روزها چه سخت می‌شود

به بهانۀ بهارنارنج

یک بار دیگر به شیراز آمد.

تنها باری که دیدمت

برگ‌های نوزاد

دور قاب عکست جشن گرفته بودند.

تنها بار

رازقی‌های نوجوان

بالای لبخندت تاب می‌خوردند و

سنگ قبرت

لباسی از بهارنارنج پوشیده بود

تنها بار

اردی‌بهشت بود

که آمدم.

بوی دهانت

فصل را شکفته بود

ایستادم و تمام سنگ قبرت را

که شعرتر از هر چیز دیگری بود خواندم،

«

بسم رب الشهداء

زنم فریاد، برگویم که ای مادر، تماشا کن

بخوان تو آل‌عمران را  و شو آگه ز کار من

شدم با اولیا و انبیا هم بزم و هم آیین

مکن از بهر من گریه، ببین عز و وقار من

شهید بسیجی؛ یحیی گوشه‌نشین

فرزند سیف الله، متولد 1349 که در عملیات 

والفجر 8 جبهه اروند کنار مورخه 64/11/21 

توسط  بعثی ها به درجه رفیع شهادت نائل آمد

»

چه خوب شد

که این شعر

بوی ۱۵ سالگی تو را گرفت

بوی نامت

بوی مرامت

بوی اردی‌بهشت‌های احتمالی شیراز!



نامت را بگذار وسط این شعر | محمدرضا شرفی خبوشان | شهرستان ادب


پ ن: یه کوچولو توی شعر دست بردم(:


  • گلی

آرزوهای نجیب

شنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۴۸ ب.ظ

بنظرم هر آدمی توی زندگی باید یک بابالنگ دراز داشته باشد. نه بخاطر اینکه از پرورشگاه نجاتش بدهد، یا حتی برایش به مناسبت‌های مختلف کلی پول بفرستد تا مثلا جوراب ابریشمی بخرد که جلوی جولیا پندلتون‌های دنیا کم نیاورد و حتی‌تر در رمانتیک‌ترین بخش ماجرا با بابالنگ درازش قرار بگیرد و تهش به ازدواج ختم شود. نه!

هر آدمی باید یک بابالنگ دراز داشته باشد فقط برای اینکه یک وقت‌هایی برایش نامه بنویسد و کمی درد دل کند همین.

  • گلی

دنیا با همین تفاوت هاش قشنگه

جمعه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۳۰ ب.ظ
اتفاق قشنگ امروز این بود که موقع مناظره‌ها، وقتی جهانگیری حرف می زد (با چاشنی کمی دروغ البته) صدای کف و سوت همسایه روبه‌رویی می‌اومد و وقتی قالیباف با اون نشاط همیشگی و نگاه مثبتش به دنیا حرف می‌زد از این ور صدای دست و سوت من می‌رفت بالا.


  • گلی

عطار جان

جمعه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۰۲ ق.ظ

«گفت: این زن...

«زانکه چون ما نیست

«می‌داند....

«کز کدامین گمشده مانده ست دور،

«وز که افتاده ست زینسان ناصبور...

«داند او تا بر که می‌باید گریست!


پ ن: شعر " نو" بالایی از چسباندن، چند مصرع شعر عطار جان از کتاب منطق الطیر درست شده (:

 

  • گلی

می دونم ناشکری محض ِ ولی خسته ام

پنجشنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۲:۵۹ ب.ظ

اینقدر خسته‌ام که دلم می خواد چشام رو ببندم. تا اینکه بالاخره یکی صدام بزنه که، زهرا بلند شو بالاخره تموم شد دنیا. چشمام رو باز کنم و ببینم آره راست می گه بالاخره همون روزی که وعده اش رو دادن رسیده. اونوقت چشام رو با خیال راحت ببندم و تا ابد یک دل سیر بخوابم.

  • گلی

دستشون هم درد نکنه(:

سه شنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۴:۳۳ ب.ظ

انتشارات آرما محبت کردن و دعوتمون کردن نمایشگاه کتاب. ولی سوالی که اینجا پیش میاد اینه که آرما جان اصلا با خودت فکر کردی که سرکار خانم محمدی توی اون شهر درندشت کجا بره؟ کارتن خواب شه یعنی؟؟؟ خب عزیزم یه هتلی، یه بلیط رفت و برگشت ترجیحا قطاری چیزی همراه دعوت نامه می‌فرستادی و دل ما شاد می‌کردی. خب آدم باید با یه امیدی یه عشقی اینهمه راه رو پاشه بیاد تهرون! بد می‌گم بگید بد می‌گی؟




پ ن: حرکتشون خیلی قشنگ بود و من هم چون معمولا برای همه‌چیز ذوق می‌کنم از دیدن این دعوت نامه هم کلی ذوق مرگ شدم. ولی مثلا اگر می‌اومدن یکم حوصله به خرج می‌دادن و برای هر کسی یه نامه کوچک می نوشتند و اینطوری دعوت‌نامه رو از حالت عمومی به یه دعوت‌نامه خصوصی تبدیل می‌کردند مطمئنا ذوقش بیشتر بود. منظورم اینه که آدم‌ها با یکم وقت بیشتر صرف کردن می تونند کلی کارهای شگفت انگیز و به یادماندنی‌تری کنند.

  • گلی

جای مردان سیاست بنشانید درخت

يكشنبه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۳۹ ب.ظ

همه تریپ سیاست بر داشته‌اند کل فضای مجازی پر شده است از زنده باد و مرده باد فلانی و بهمانی. و جالب اینجاست که ما ایرانی‌ها مثل همیشه دنیا را یا سیاه می‌بینیم یا سفید. دنیا و آدم‌ها و حزب‌هایش نه سیاه‌اند و نه سفید بلکه خاکستری‌اند. خاکستری دیدن را یاد بگیرید، نقاط ضعف و قوت نامزدهای انتخابات را با هم ببیند لطفا.

و هیچ‌وقت فراموش نکنید دوستی، محبت، عشق و انسانیت می‌ارزد به سیاست. و کاش سیاستمدارها می‌تواستند قد این عکس، حال دل آدم‌ها را خوب می‌کردند.





  • گلی

می‌آیی؟

شنبه, ۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۲۸ ب.ظ

روزمرگی یعنی اینکه، هر روز راس ساعت ۸:۳۰ وارد اتاقک آسانسور بشی و کلید طبقه چهار رو فشار بدی و ساعت ۱۶:۰۰ بازم وارد اتاقک بشی و اینبار دکمه همکف رو فشار بدی. و دوباره روز از نو و روزی از نو.

سیمین دانشور توی کتاب سووشون می گه:آدم باید در این زندگی یک کار بزرگتری از زندگی روزمره بکند. باید بتواند چیزی را تغییر دهد. حالا که کاری نمانده بکنم پس عشق می ورزم!


  • گلی

یک نفر ....

جمعه, ۸ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۰۸ ب.ظ
بنظرم بهشت جایی هست، که در هیچ جمله ای، هیچ فعل مجهولی وجود ندارد و حتی هیچ ایهام و استعاره ای.
و کلمه‌ها روشن‌ترین و واقعی‌ترین معنی خود را دارد.
و تو هیچ‌وقت به ضمیر جمله‌ها شک نمی‌کنی. 
  • گلی

نفسم گرفت از این شب

پنجشنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۵۲ ب.ظ

وقتی رفتید سراغ حافظ، مطمئن باشید که یه چیزی دیگه سر جای خودش نیست! 

  • گلی

محمد سهرابی

چهارشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۰۵ ب.ظ

دانی که من نفس به چه منوال می زنم

چون مرغ نیم‌کشته پر و بال می‌زنم

هر شب به طرز وصل تو صد فال می زنم

بیمم مده ز هجر که تب خال می زنم!



:::: شعر خیلی عاشقانه ای هست ولی جالبه بدونید که این شعر در مدح امام علی سروده شده(:



  • گلی

عنوان ندارد

چهارشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۲۲ ب.ظ

نمی دونم تا حالا بهتون گفتم یا نه؟ ولی زندگی اونقدرها بهمون وقت نمیده، که هی بنشینیم و منتظر خبرهای خوب باشیم. کاش برای اتفاق های خوب پیش قدم می شدیم قبل از اینکه خیلی دیر بشه!


شیفته اون سه تا فسقلی سمت چپی شدم، (اون آبی و زرد و زرشکی رو میگم ها) چه خوشمزه هم می خندن(:



  • گلی

اینستا، تلگرام یا ایمیل مساله این است؟

چهارشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۲:۳۳ ق.ظ

من اگر روزی روزگاری یک نویسنده معروف شدم، راه ارتباطی با مخاطب هام را "ایمیل " می گذارم.  از آنجایی که  الان هر طفل شیرخواری، به اینستا دسترسی دارد و بنظرم خیلی کار خاصی نیست که مثلا یکی از مخاطب هات در حالیکه دارد، همین طور دیمی پست‌ها را لایک می‌کند، یک " الهی فدات بشم"، "شما چقدر خوبید" و  "کتابتون شاهکار هست" و حتی  "من با کتاب های شما تا آسمان اوج می گیرم"،  بچسابند تنگ آخرین پست شما.  و حتی تعداد فالورهایت میلیونی باشد ولی اصلا ندانند تو چکاره‌ای!!

ولی خب ایمیل دادن، شرایطش فرق دارد، هر کسی حوصله اش نمی شد که صفحه ایمیلش را باز کند و دو سه خطی حتی از سر کنجکاوی برای تو بفرستد. اصلا ایمیل دادن و ایمیل گرفتن انگار توی ایران هنوز جا نیفتاده. مثلا من یک سال پیش برای یکی از اساتید، فلان دانشگاه معروف ایمیل فرستادم ولی خب هنوز دریغ از یک جواب فحش حتی. برای همین کسی که به خودش زحمت می دهد و برای تو وقت می گذارد و ایمیل می دهد یعنی برایش خیلی خاص و پرفکت بودی.

حالا اگر می‌شد، نامه کاغذی بنویسند و تو هر روز که از سر کار می‌آیی کلی نامه داشته باشی که خیلی عالی است ولی خوب توی این شرایط که زندگی روی دور تندش افتاده، فکر کنم این یک فقره درخواست، کمی تا قسمتی زیادی فانتزی است و خدای ناکرده اگر من آدرس پستیم را به عنوان راه ارتباطی پشت جلد کتابم بنویسم بدون شک ملت فکر می کنند چیزی مصرف کردم. پس به همان ایمیل قناعت می کنم.

ولی جالب است بدانید از همین الان برایم مثل روز روشن است که هر هزار سال یک ایمیل به صندوق نامه هایم می فرستند ولی خب راضیم به همین خاص بودن.


  • گلی

من جای شما بودم همین الان دانلودش می کردم!

دوشنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۲۴ ب.ظ

nبار من  فیلم شب های روشن  رو دیدم و حاضرم n+1 بار دیگه هم ببینمش. چقدر خوب ِ این فیلم و چقدر نجیب. اعتراف  می کنم که هر بار می بینمش انگار دارم دنبال یک گمشده می گردم توی این فیلم، یک گمشده که هیچ وقت توی دنیای واقعی پیداش نکردم. 

و اعتراف بعدیم این هست که این فیلم من رو وسوسه کرد ادبیات بخونم!




  • گلی

):

شنبه, ۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۲:۴۲ ب.ظ

غمگینم 

مثل کسی که نماینده اش رد صلاحیت شده. 

  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۴۲
  • گلی

وریای جان

پنجشنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۶، ۰۳:۲۹ ب.ظ

آخی فسقلی من (کلیک کنید) 

اومد بیرون باهاش مهربون باشید لطفا (:


  • گلی

جای خالی می

سه شنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۶، ۰۴:۲۵ ب.ظ
چطوری روزتون رو شب می کنید، در حالیکه کتاب کودک و نوجوان نمی خونید؟ 
اصلا اونجایی از کتاب  "جای خالی می"  که اٌب داره برای سامر از حال "می" میگه می ارزه به کل کتاب بزرگسالی که تا الان خوندید! باور ندارید امتحان کنید.





  • گلی

شیدا از آن شدم ....

دوشنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۰۵ ق.ظ

همه چیز زیر سر بهار است یحیی!

بهار وحشی است.  می آید همه چیز را بهم می ریزد و بعد انگار که اتفاق خاصی نیفتاده باشد، آرام و بی صدا می رود.

اصلا خودش را یکجوری به آن راه می زند، انگار که نه انگار اینهمه آشوب زیر سر او است. 

بهار که نباید اینهمه وحشی باشد مگر نه؟

  • گلی

تا این حد بدبخت یعنی

دوشنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۱۸ ق.ظ

ما از اون آدمهایی هستیم، که دستمون رو تا آرنج هم توی ظرف عسل کنیم، دهن مردم بذاریم، آخرش دستمون رو گاز می گیرن. 

خلاصه اینکه ما اگه شانس داشتیم اسممون شمسی جون بود. 

  • گلی

صرفه جویی کنید خو

يكشنبه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۱۹ ق.ظ
خدایا تو که اون بالا نشستی، تو که از همه چیز آگاهی بنظرت کی مردم ایران بالاخره می فهمند که باید در مصرف آب صرفه جویی کنند؟
  • گلی

دقیقا چرا خداجون؟

شنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۲۷ ق.ظ

یکجوری شیراز گرم شده و ما توی فروردین کولر روشن کردیم، انگار مقصر اینهمه بی اخلاقی انتخاباتی ماییم.





  • گلی

صرفا جهت فخر فروشی

پنجشنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۰۰ ق.ظ

کتاب امضا شده توسط نویسنده کتاب "عاشقی به سبک ونگوگ "  و ایضا  "بی کتابی " و از همه مهم تر " موهای تو خانه ماهی هاست". 



  • گلی

خوبه حواسش هست.

يكشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۶، ۰۴:۴۸ ب.ظ

هر جا که دلم از دنیا می گیره. وقتی بعضی کارهای آدم ها ناراحتم می کنه و یا حتی عصبی، فقط یه چیز می تونه آرومم کنه. اونجا که خدا می گه : ذره ذره اعمالتان را حساب می کنم. با خودم میگم: خوبه خدا حواسش هست.

بعد خوشحال خوشحال، به زندگی ادامه می دم.

  • گلی

مثلا شعر

جمعه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۶، ۰۹:۲۷ ب.ظ

هی مَرد 

کلماتت را هی کن به سمت شعرهایم

که من

 همان دختر شعرهای بی قافیه ام

به هم بریز کلماتت را

معجزه ای کن

بلند شو

غزلی بخوان و آشوبم کن

دوباره سر به هوا کن

مرا

که سالهاست 

در غربی ترین نقطه قلبم

منتظر فرمان توام




  • گلی

.

شنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۵۲ ق.ظ

تولدم مبارک(:

  • گلی

چطوری بعضی ها می تونند اینقدر خوب بنویسند؟

چهارشنبه, ۲ فروردين ۱۳۹۶، ۰۳:۴۵ ب.ظ

تاریخ را همیشه دوست داشتم. همیشه دلم می خواست تاریخ ایران را از اول، اولش بخوانم. بچه که بودم همین کار را کردم. دقیق یادم نیست چند سالم بود. فقط یادم هست بخاطر علاقه ام به ذوالقرنینی که از قبل خوانده بودم دلم کشید تاریخ را از دوره هخامنشیان بخوانم. و خواندم. اما  کتابی که انتخاب کرده بودم آنقدر بد بود که  دیگر هیچ وقت سراغ تاریخ نرفتم. بد که می گویم یعنی اینکه  از حرف های قلمبه سلمبه توی کتاب سر در نمی آوردم و همین باعث شد که  شاید دیگر تاریخ را دوست نداشته باشم.

اصلا شاید برای همین تجربه های مشترک باشد که خیلی از ماها از تاریخ چیزی سر در نمی آوریم و اطلاعات تاریخیمان بر می گردد به همان اطلاعات کتاب تاریخ دوران مدرسه مان.

همین یک ساعت پیش که کتاب "بی کتابی "  را به عنوان اولین کتاب سال ۹۶ تمام کردم. دوباره یادم افتاد چقدر تاریخ خواندن را دوست دارم. چقدر خوب است که رمان بخوانی و از تویش تاریخ را مرور کنی وقتی خط به خط کتاب را می خواندم می توانستم لحظه به لحظه روز به توپ بستن مجلس را تصور کنم، با زن های  توی خانه ظهیرالدوله می رفتم از این سر خانه به آن سر خانه و غارت کردنش را می دیدم و حتی لحظه گلوله خوردن ناصرالدین شاه در حرم شاه عبدالعظیم را. همه این ها مثل یک فیلم خوش ساخت جلوی چشمم رژه می رفت و حظ می بردم از اینکه یک نویسنده پیدا شده که دغدغه تاریخ دارد و دلش می خواهد بجای اینکه کتاب هایش پر شود از عشق های آب دوغ خیاری دختر و پسر هایی با هر نوع تفکر و آیین و مذهبی، خط به خط تاریخ را برایمان با کلمه های جادوییش شرح داد.

حالا من به لطف کتاب های این نویسنده، ۱۵ خرداد را می توانم تصور کنم، حال دختران و زنان به اسارت رفته را می توانم تصور کنم، و حتی می توانم  لحظه به لحظه یوم التوپ را هم به زیبایی یک فیلم خوش ساخت تصور کنم!

پس  ممنون آقای محمدرضا شرفی خبوشان بخاطر تمام تاریخی که جلوی چشمهای من ورق زدید.


پ ن: کسایی که قراره از الان کتاب های آقای خبوشان رو بخونند باید این نکته رو دقت کنند، که شاید بیست سی صفحه اول کتاب ها براتون گنگ باشه، ولی صبور باشید و باز به خوندن ادامه بدید، تا جادوی کلمات کتاب به سراغتون بیاد و شما را جادو کنه، بعد خودتون می بینید که مزه کتاب آروم آروم زیر دندونتون میره و بدون اختیار ساعت ها می شینید و کتاب رو می خونید، یه وقت هایی باآدم های توی کتاب بغض می کنید، یه وقت هایی حسودی می کنید، و یک وقت هایی توی دلتون غنج میره که یه بخش تاریخ رو این مدلی دارید می خونید!


پ ن ۲: نوروزتون مبارک(:

امیدوارم سال نود و شش براتون کلی لبخند و حال خوب هدیه بیاره، به قول جناب آقا گل البته با پشتکار و تلاش خودتون(:

  • گلی

نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر

پنجشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۸:۰۹ ب.ظ
یکی از خواننده های اینجا که من خیلی خیلی زیاد براش احترام قائل هستم، یک بار منو نصیحت کرد با این جمله که: سکوت خیلی خوبه. دنیا و آخرت آدم رو تامین می کنه!  اعتراف می کنم که دیروز به تاریخ بیست و پنج اسفند هزار و سیصد و نود و پنج خیلی شیک و مجلسی به حرفشون رسیدم. درست هست دیر رسیدم ولی خب مهم اینه که آدم اشتباه گذشته رو تکرا نکنه!



پ ن: اگر حرفی، نصیحتی، گله ایی چیزی داشتید، حتما بدون رودربایستی بگید(:




  • گلی

بی کتابی

سه شنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۱۵ ب.ظ
بنظرم دهه های چهل و پنجاه اوج ادبیات داستانی ایران است و واقعا دوره شگفت انگیزی بود. همیشه با خودم فکر می کردم ما داستان نویس هایی مثل سیمین و جلال و محمود دولت آبادی و احمد محمود و ... داشتیم و حالا بعد از آن نسل طلایی داستان نویسی ما به کجا رسید؟
 بنظر من بعد اینهمه سال ما نه تنها پیشرفتی نداشتیم که پسرفت فاحشی هم داشتیم. فکر کنید امروز داستان نویس های برند ما که کتاب هایشان خوب می فروشد از لحاظ داستان نویسی هیچکدامشان به گرد پای یک کدام از نویسنده های دهه چهل و پنجاه  نمی رسد. و نمره های کارنامه  همه شان را روی هم بگذاریم به نمره قابل قبولی نمی رسند.
خب همه این نک و ناله ها برمی گردد به قبل از خواندن کتاب "عاشقی به سبک ونگوگ" بعد از خواندن این کتاب بود که ایمان آوردم که قرار است اتفاق هایی خوبی بیفتند توی حوزه داستان نویسی سال های پیش رو. و آن قدر از خواندن این کتاب لذت بردم و شگفت زده شدم  که از اینجا و آنجا و با زحمت انداختن دوستان نازنینِ جان،کتاب های دیگر جناب محمد رضا شرفی خبوشان را خریدم. موهای تو خانه ماهی هاست را حتما حتما و تاکید می کنم حتما بخوانید جناب شرفی خبوشان چقدر قشنگ توی این کتاب توانسته حادثه ۱۵  خرداد را بدون شعار بدون ادا اطوار برای نوجوانان بیان کند و از همه هیجان انگیز تر اینکه این اتفاقات را چقدر شاعرانه به حوادث عاشورا مرتبط کرد و ایضا کتاب بالای سر آب ها، کتابی که با نگاهی جدید به دفاع مقدس پرداخته ).
شاید یکی از اتفاقات خوب سال ۹۵ شنیدن خبر چاپ کتاب جدید جناب شرفی خبوشان به اسم "بی کتابی " باشد. آنقدر ذوق زده شدم از شنیدن چاپ این کتاب که بدون معطلی کتاب را خرید اینترنتی کردم( ما چون در ده‌کوره ای به اسم شیراز زندگی می کنیم، و با آن پخش افتضاح شهرستان ادب بدون شک این کتاب مثلا ده سال بعد به شیراز می رسید، خب باید حق بدید که توی این چند روز باقی مانده به سال ریسک کنم و خرید اینترنتی کنم). و در نهایت اینکه این  کتاب و کتاب های قبل را بخوانید و به حرف های من ایمان بیاورید.

پ ن:  کتاب "بی کتابی" را از سایت نبض هنر خریدم، اول اینکه این سایت کتاب ها را تا پایان سال به صورت کاملا رایگان برای شهرستان ها می فرستد. اتفاق جالبی که موقع خرید از این سایت برایم افتاد، برخورد خیلی خیلی خاص  خانمی بود که پیگیری کتاب های ارسالی را انجام می داد، تصور کنید یکی بهتان زنگ بزند و با یک صدای مهربانی بگوید: الو سیده زهرا؟
واقعا از مدل برخوردش کلی کیف کردم، باشد که بقیه دوستان هم یاد بگیرند.

پ ن: عکس خریدهای من از سایت نبض هنر و قاعدتا عکس از پیج اینستای نبض هنر است. اون کتاب عاشقی به سبک ونگوگ رو برای تولد دوستم با کلی تاخیر خریدم، از اونجایی که سلیقه کتاب خوانیمان کلی فرق دارد بهش خبر دادم فلانی ببین من یه کتابی پیدا کردم، که مطمئنم هم تو دوسش خواهی داشت و هم من. خلاصه اینکه منتظر است که این کتاب رو ببینه و دوستی ها دوباره شکل بگیره بخاطر یه کتاب:D




  • گلی

بابا لنگ دراز

دوشنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۳۹ ب.ظ

بابالنگ دراز عزیزم

بعضی آدم ها را نمی شود داشت، فقط می شود یک جور خاصی دوستشان داشت. بعضی آدم ها اصلا برای این نیستند که برای تو باشند یا تو برای آن ها. اصلا به آخرش فکر نمی کنی. آن ها برای اینند که دوستشان بداری، آن هم نه دوست داشتن معمولی، نه حتی عشق. یک جور خاصی دوست داشتن که اصلا هم کم نیست. این آدم ها حتی وقتی که دیگر نیستند، در کنج دلت تا ابد یک جور خاصی دوست داشته خواهند شد.



بابالنگ دراز | جین وبستر | نشر افق


پ ن : بالاخره منم از این بابالنگ دراز گل گلی ها نصیبم شد، ممنون از دوست خوبی که این کتاب رو هدیه دادند (:



  • گلی

وحشی بافقی

شنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۵۲ ق.ظ

گله ای دارم از تو گله ای

که نگنجد به هیچ حوصله ای!

  • گلی

منو میگه ها

چهارشنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۳۴ ب.ظ

در قفسۀ کتاب های قصه

کتاب های صورتی هست

با قصه هایی درباره شاهزاده خانم ها

و دخترهایی که آرزو دارند شاهزاده خانم باشند

و کتاب های سیاه

دربارۀ پسرهای بد

و پسرهای شجاع.

پس... کجاست کتابی

دربارۀ دختری

که شعرهایش قافیه ندارند

و مادرجونش مثل شمع دارد آب میشود؟



مادرجون! چرا اسمم یادت رفته؟!  | سالی مورفی | نشر چشمه | پروین علی پور

  • گلی

مادرجون! چرا اسمم یادت رفته؟!

سه شنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۵۹ ب.ظ

کلا از این مدل آدمها نیستم که توی اتوبوس کتاب بخوانم، ولی از توی شرکت که زدم بیرون کتاب "  مادرجون! چرا اسمم یادت رفته" را توی دست گرفتم و توی مسیر، خواندمش تا بالاخره توی اتوبوس تمام شد. اصلا ایده های داستان نویسی خارجی ها را عجیب دوست دارم، نویسنده های ایرانی توی نوشتن همیشه دنبال چیزهای عجیب و غریب می روند و تهش هیچ چیز هم از تویشان در نمیاد بعد خارجی ها ساده ترین چیزها را سوژه می کنند و چه چیزهای محشری هم از تویشان در می آید. چقدر این کتاب ساده و تو دلبرو بود.

به قول پشت جلد کتاب: داستانی دلنشین و عاطفی درباره عشق، مرگ، و...شهامت حرفِ دلِ خود را زدن!







مادرجون! چرا اسمم یادت رفته؟! |  نشرچشمه| سالی مورفی | پروین علی پور

  • گلی

از اتفاقات وب گردی

دوشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۸:۴۷ ق.ظ
آدم این صفحه رو می خونه، احساس می کنه طفلی ها دست جمعی  همین چند دقیقه پیش از توی غار اصحاب کهف اومدن بیرون! 
مثلا از طرف بپرسی، پبشنهاد کتابت برای مردم(عامه مردم) چی هست، خیلی ریلکس زل بزنه توی چشمت و جواب بده موسیقی شعر دکتر شفیعی کدکنی!!!
قشنگ معلومه انتشارات قبلا کل کتاب های دکتر شفیعی کدکنی نازنین رو مثلا به عنوان روز کتاب بهشون هدیه داده، بعد همه هم کتاب ها رو توی کتابخونه چیدن و موقع جواب دادن به سوال ها مدام نگاهشون به قفسه کتابخونه بوده!
  • گلی

لاک قرمز

شنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۳۶ ب.ظ
نمایندگان ملت یک طرح به مجلس دادند که از این بعد حقوق مدیران پرکار کشورمان حداقل بیست و چهار میلیون باشد. (یا یک چیزی شبیه به این) در طول مدتی که نمایندگانمان سر این طرح توی سرو کله هم می زنند، لطفا فیلم لاک قرمز را بخرید و تماشا کنید. در تمام زمانی که نمایندگانمان روی آن دکمه های کوفتی می زنند برای تثبیت این طرح بیاید به حال اکرم های سرزمینمان گریه کنیم، برای تمام  حماقت هایمان برای انتخاب این نمایندگان، بیاید گریه کنیم برای اکرم هایی که در کنارمان هستند و بجای دیدنشان هی دعوای سیاسی کردیم، اصلا بیاید برای مادر اکرم گریه کنیم، برای تمام دردهایش، برای خودمان حتی، برای کشور مثلا اسلامییان، اصلا بیاید برای رئیس جمهور وقیحمان گریه کنیم که نه او حرف ما را می فهمد نه ما حرف های او را، بیاید برای تمام اکرم هایی گریه کنیم که هیچ سهمی از این کشور نداشتند، در هیچ کجای برنامه های رئیس جمهور نبود، دغدغه هیچ کدام از نمایندگان ملت نبود، هیچ بازیگری برای اکرم ها کمپین تشکیل نداد، برای اکرم هایی که در هیچکدام از لیست های سیاسیون نبودند، هیچ کس نگفت اکرم ها را ببیند "تَکرار میکنم"  اکرم ها را ببینید. بیاید گریه کنیم به حال خودمان، به حال خودمان که در تمام این سالها  هیچ کس نه دردهایمان را دید و نه شنید. بیاید گریه کنیم برای امروزی که  ما  هم جزیی از بازی یک مشت دلال سیاسی شدیم.




  • گلی

می‌شود برایم یک بابا بخری؟

سه شنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۵، ۰۶:۱۲ ب.ظ
 

خواب دیدم آمده ای . مثل همان موقع ها،  لباس چهارخانه آبی- سفیدت را پوشیده بودی و پیراهنت را به بدترین شکلی که توی دنیا ممکن است وجود داشته باشد، زیر شلوارت زده بودی. و تو انگار  تخصص اینکار را از معتبرترین دانشگاه جهان گرفته ای.  بوی عطر تنت تمام خانه را برداشته بود. دستی به موهایم کشیدی که از گرمای دست هایت از خواب پریدم با تعجب نگاهت کردم و اگر به موقع دست هایت را روی دهانم نمی گذاشتی حتما از صدای جیغم مامان را که با فاصله ی کمی از من خواب بود، بیدار می کردم.

با ایما و اشاره بهم فهماندی که از جایم بلند شوم و من مات و مبهوت، آمدنت را تماشا می کردم . بعد خودت در حالیکه تمام سعیت را می کردی که پایت را روی دست  مامان نگذاری، نشستی کنارش، دست بردی توی موهایش . نمی دانم چرا آه کشیدی؟ شاید داشتی با خودت فکر می کردی وقتی بودی مامان اینقدر موهای سفید نداشت . یا شاید هم فکر می کردی مامان کی وقت کرد، اینهمه موهایش را سفید کند؟

درد دل هایت که با مامان تمام شد ،  رفتی طرف آیینه قدی سمت چپ اتاق. و من هنوز داشتم گیج کارهایت را نگاهت می‌کردم . از جایم بلند شدم  لباس پوشیدم بعد آمدم کنارت ایستادم . داشتی مثلا خودت را راست و ریست می‌کردی. ولی اینها همش ادای راست و ریست کردن بود وگرنه نه دستی به پیراهن زیر شلوار کرده ات زدی و نه هیچ کاری که بشود ، حداقل اسمش را مرتب کردن گذاشت، انجام دادی.  فقط نمی دانم چرا رفتی سمت آیینه ؟ حتما می خواستی یاد  قدیم کنی که مامان کلی سر مرتب شدن لباس هایت حرص می خورد. هربار که همین مدلی لباس می پوشیدی مامان کلی داد و فریاد راه می انداخت که آخر مرد این چه مدل لباس پوشیدن است و کلی ایراد های ریز و درشت ازت می گرفت که آخرش هم نفهمیدم اینهمه ایراد را از کجا پیدا می کرد.  اما تو بی خیال حرف های مامان فقط می خندی و چشم و ابرو می آمدی که :

-        چشه مگه ؟ شوهر بی این خوشگلی داری قدرش رو بدون خانم .

مامان ولی گوشش به این حرفها بدهکار نبود و هر بار بیشتر نق می زد به جانت . مخصوصا وقت هایی که می خواستیم برویم خانه ی خاله حوری و دایی فرهاد . تو به مامان می گفتی بابا راننده کامیون بودن دیگه این همه ادا و اطوار ندارد .

اما مامان هر بار بیشتر به اینکار اصرار می کرد. تا بالاخره می‌توانست با همه ی ترفندهای زنانه راضیت کند که به میل او لباس بپوشی . حتما چشم مامان را دور دیدی که باز هوس کردی مثل خودِ  واقعیت لباس بپوشی. توی آیینه ی قدی داشتم به ریز کارهای نکرده ات نگاه می کردم که نگاهم کردی و چشمکی زدی  . حتما می خواستی تیپت را ندید بگیرم که آمارت را به مامان ندهم .  خواستم  بگویم که  مامان سالهاست دیگر کاری به تیپ و قیافت ندارد و حتی یک وقت هایی دلش برای همین مدلی بودنت تنگ می شود. دست گذاشتی روی دماغم که یعنی هیس . بعد دست هایم را توی دست های بزرگ مردانه‌ات گذاشتی و من خودم را مثل همان روزها بهت چسباندم. چه بالا بلند بودی مرد . روی نوک پایم ایستادم تا خودم را برسانم به سمت چپ سینه‌ات . صدای قلبت را که می شنوم دلم آرام می شود و نمی دانم چرا قطره اشکی از روی گونه هایم می چکد روی پیراهنت . زیر لب و ریز، یکجوری که انگار خودم با خودم حرف می زنم یا شاید دارم به خودم دلداری می دهم و یا حتی افسوس می خورم،می گویم: کاش این قلب تا ابد می تپید .  بجای اینکه این حرف ها را به خودت بگویم ، نگاهت می کنم  ، زل می زنم ، توی چشمهایت و می گویم : قول بده اینبار دیگر نمی روی !

بین انگشتهایت دنبال کوچکترین انگشتت  می گردم که ازت قول بگیرم. تو اما باز شوخیت گرفته و هی دست هایت را از توی دست هایم می کشی بیرون .

می دانم که نمی مانی ، مثل همه ی دفعه های قبل که نماندی . که قرار بود بمانی ولی نماندی .مثل هفت سالگی و حتی ده سالگیم . بچه تر که بودم ،قول می دادی که بمانی . سرم را می گذاشتم روی پاهایت تو برایم قصه  می بافتی ، وسط آن خیال ها و قصه ها، جایی که زال داشت از موهای رودابه  بالا می رفت تا خودش را به قصر رودابه برساند، یکهو می پریدم وسط قصه یی که به جاهای هیجان انگیزش رسیده بود و ازت می خواستم که اینبار دیگر نروی بهت می گفتم : از خدا اجازه بگیر که نروی . تو می خندیدی و  من خیال می کردم خدا دیگر کاری با ماندنت ندارد .

یکبار وقتی تو همین مدلی خندیدی و من خیال کردم که برای همیشه دارمت اما صبح شده و نشده  با دو چشم خودم دیدم که  باز مثل همه ی روزهای گذشته من را با خاطره ات جا گذاشتی و رفته‌ای. آن روز حسابی از دست خدا شاکی شدم که چرا نمی گذارد تو بیشتر و اصلا حتی برای همیشه پیشم بمانی. مگر توی بهشت چه کار مهمی بود که حتما باید آنجا می بودی و تو انجامش می دادی ؟ همان کله ی سحر که مامان داشت توی آشپزخانه نهار را درست می کرد تا بعدش برود سر کار همان طور که داشت ماکارونی های شکل دار را توی قابلمه آبجوش می ریخت ازش پرسیدم خانه خدا کجاست ؟

مامان که تا آن موقع اصلا متوجه من نشده بود گیج و منگ نگاهم کرد و گفت : تو اینجا چیکار می کنی ؟ بدون اینکه به سوالش جواب بدهم ، سوالم را دوباره پرسیدم ؟ مامان دست از سرماکارونی ها برداشت کنارم زانو زد و نشست. دستش را برد سمت موهام ، آن ها را پشت گوشم پس زد و گفت : همممم خونه خدا ؟ انگار داشت دنبال جواب سوالم می گشت که صدای اذان بلند شد چشمان مامان برق زد و گفت :خونه  ی خدا مسجده. مسجد را یکجوری گفت که انگار بزرگترین کشف جهان را کرده باشد .

باید صبر می کردم، که مامان از خانه برود بیرون چون به هیچ عنوانی اجازه نمی داد که تنهایی بروم سمت مسجد . رفتم زیر پتویم و سرم را از زیر پتو بیرون آوردم و نگاهم را از زیر پرده دادم بیرون . مامان که از در بزرگ آهنی زد بیرون . بدو رفتم سمت کمد لباسی و کلی بین لباس هایم گشتم تا  چادر سفیدی که تا دلت بخواهد  گل های ریز آبی تویش بود و کارخانه سازنده ش اصلا توی تعداد گل ها خساست به خرج نداده بود و تو از اولین سفرت به قم برایم سوغاتی آوردی پیدا کنم . چادر را جلوی همین آیینه قدی سرم کردم و رفتم سمت مسجد .

به مامان قول داده بودم که هر وقت خانه نیست ، بدون او بیرون نروم حالا که زیر قولم زده بودم برای اینکه خیال مامان را راحت کرده باشم از توی پیاده رو رفتم سمت مسجد. توی پیاده رو کلی برگ های زرد و نارنجی ریخته شده بود. اولش از خش خش کردن برگ ها زیر پایم کلی ذوق زده شده بودم و با برگ  ها بازی بازی می کردم.  نمی دانم چقدر طول کشید تا یادم آمد برای کارهای مهم تری آمده بودم بیرون و حتی زیر قولم زده بودم. درخت های افرا را که رد کردم رسیدم به ته کوچه که مسجد همان جا بود.

همیشه تصورم از خانه ی خدا این بود که باید درش همیشه باز باشد . بالاخره ممکن بود هر ساعت از روز کسی با خدا کار داشته باشد و باید خدا هم به اوضاع و احوال بنده هایش رسیدگی می کرد . اما در مسجد بسته بود . پشت در ایستادم و شروع کردم به در زدن . قدم به بلندی زنگ مسجد نمی رسید و دست هایم شاید آنقدر جان نداشت که بتواند محکم تر در بزند ، برای همین کسی در را باز نکرد . اما من تصممیم خودم را گرفته بودم که حتما باید همین امروز خدا را می دیدم . پس هرباری که در می زدم سعی می کردم در را آنقدر محکم تر از دفعه ی قبل بکوبم تا بالاخره صدای در را بشنود . نمی دانم چقدر طول کشید که بالاخره صدای خش خش پای کسی را که سعی می کرد محکم قدم بردارد را پشت در شنیدم . در که باز شد، پیرمردی با ریش های سفید توی قاب درب جا خوش کرد . به نظرم انتظار هر کسی را داشت جز من ، چون اول کمی به چپ و راست نگاه کرد و وقتی کسی را ندید مجبور شد کمی هم به پایین نگاه کند . پیرمرد وقتی من را دید دستی به سرم کشید و گفت:

-        چه خبره خانوم کوچولو ؟ خبری شده  که منو اینطوری زا به راه کردی بابا ؟

بهش گفتم: نه فقط با خدا کار دارم می شود به خدا بگی بیاد دم در ، آخه کارش دارم ؟

پیرمرد وقتی حرفهایم را شنید ، خندید . یک مدلی هم خندید که کل صورتش را لبخند پوشاند .

کنارم نشست ازم پرسید :  با خدا کار داری؟

-        آره مامانم گفت خونه ش همین جاست مگه نیست ؟

-        چرا همین جاست ولی چکارش داری ، بگو من بهش میگم !

اولش کلی اصرار کردم که حتما حتما باید خودِ خدا را ببینم ، ولی هرچقدر من اصرار می کردم ، پیرمرد بیشتر طفره می رفت . آخرش که دیدم راه به جایی نمی برم گفتم :

-        میشه به خدا بگی ، بابای منو پس بده ، آخه دلم براش تنگ شده !

پیرمرد پاهایش سست شد کنارم نشست و گفت : یا سه ساله امام حسین ! بعد بغلم کرد دستی روی سرم کشید و موهایم را بوسید و بوسید . پیرمرد مهربان نتوانست خدا را قانع کند ، که تو را به من پس بدهد ، عوضش هر روز صبح دست توی دست نوه اش " ریحانه "  می آمد خانه مان و با من بازی می کردند .  یک وقت هایی هم می بردمان پارک و باغ وحش و شهر بازی و کتابخانه و کلی جاهای دیگر که من آن روزها کلی بابتشان خوشحال بودم و راستش را بخواهی دیگر کمتر دلتنگت می شدم .

امروز باز هم تولدم است ، دوست هایم دارند آن وسط برای خودشان می رقصند و می خندد ، ریحانه هم آمده و دارد توی آشپزخانه بساط کیک را آمده می کند و من هم مثل همیشه در تمام روزهایی که شادم یاد تو و خاطراتت می افتادم . صدای ریحانه توی گوشم می پیچد که : یالا خانم آرزوی پانزده ساله‌ات هنوز مانده ؟ زود باش خانوم خانوما همه منتظر تو هستند که شمع ها را فوت کنی ؟ بچه ها را می بینم که دورم جمع شدند و صدایشان  را می شنوم که هماهنگ و یک صدا مثل گروه ارکستر می خوانند happy birth day…..  مامان هم دارد از بالای سرم برف شادی می زند ، یکی از برف های کوچولو روی دماغم می نشیند دست می کشم روی دماغم و چقدر زود برف زیر انگشت هایم آب می شود : دلم می خواهد چشمهایم را ببندم و کودکانه آرزو کنم : کاش یکی برایم بابایم را هدیه خریده باشد !

  

 

 

 

  • گلی

نبودنت

سه شنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۵، ۰۴:۲۰ ب.ظ

دوست داشتنت را گذاشته ام 

در کوزه 

آبش را بخورم!

  • گلی

خرده جنایت های خانوادگی

يكشنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۱۲ ب.ظ

اگر دیدید روزی روزگاری ددی جان و مادر گرام بنده بعد از سی سال زندگی مشترک، طلاق گرفتند شک نکنید باعث و بانیش، من بودم. چون n میلیون بار به مادر گرام گفتم: مادر من، عسل خانم، چراغ و چشم خانه، در این اوضاع خشکسالی و کمبود آب، لطفا در مصرف آب صرفه جویی کن، ولی انگار که انگار. و حتی خیلی متواضعانه n+1 بار گفتم: مادر من، الان شما مادر یک نویسنده جویای نام هستی، باید الگوی بقیه مادرها باشی، ولی باز هم گوشش بدهکار این حرف ها نیست. خب تنها راه باقی مانده فقط طلاق است و بس. 

  • گلی

آدم همون حسرت به دل بمیره خیلی بهتره

شنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۵۷ ق.ظ

حسرت به دلمون موند، که یکی برامون شعر بگه، و ما بین وزن و قافیه و ردیف های یه شاعر باشیم. یه شاعر هم پیدا شد از خصایل نیک اخلاقی ما شعر گفت ولی خب متاسفانه، با حیوان نجیبی مثل "گاو" هم بند شدیم.  


دوره پیشرفته شد آغاز 

بعد طی کردن دو پیش نیاز 

و شلوغ است دور خودپرداز 

چون که فصل جریمه آمد باز



پیشرفته شدیم نه در شعر 

که در این کافه پیشرفته شدیم

پیشرفته زنوع شیرینی

همه مهمان آش رشته شدیم


دختر برنو به دست و عاشق آن

سوژه های تفنگ هم برگشت

غائب دیگری و صاحب این

شعرهای جفنگ هم برگشت


نیست رد و نشان از سابقه ها 

زیرو رو گشته اند دغدغه ها 

از برای گرفتن رولتی 

همگی می درند این یقه ها



روز اول دسیسه ها رو شد

دست بسته و حیدری و رضا

شده بودند طعمه بدو ورود

تا درآرند یک دلی از عزا



که درگوششان صدایی گفت 

ای کسانی که در پی آشید

نقشه هایتان شدند نقش بر آب

به همین خیال پس باشید


آن دوئل محمدی و رضا 

همه را کرد کنجکاو خودش

و کمالی چکاند تیر خلاص

با صدای رسای "گاو" خودش



گل مجلس طبیب  زاده رضا

یار مونس طبیب زاده رضا

نیست مثلش در اخذ شیرینی

متخصص طبیب زاده رضا


حال به این سوال با انصاف

بده پاسخ خود شما استاد

دستِ بسته و آش و شیرینی

دستِ بسته، چرا منو آزاد؟


دلربایی طبیب زاده رضا

باوفایی طبیب زاده رضا

نکند آخرش به دنبال 

پیتزایی طبیب زاده رضا



نیست باکی از از این خسارت ها 

عشق مایی طبیب زاده رضا

باشد این چارپاره تقدیمت

به تلافی طبیب زاده رضا



:::  کارگاه شعر که نمیریم، کارگاه چگونه شیرینی از همکلاسی های خود اخذ کنیم میریم. جناب طبیب زاده هم، استاد کارگاه شعرمون هستند!


  • گلی

مادام بوکتا

چهارشنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۱۰ ب.ظ

یکی از دورترین خاطره‌ام درباره کتاب و کتاب‌خوانی برمی‌گردد به وقتی که ابتدایی بودم. درست نمی‌دانم که کلاس چندم بودم ولی این را می‌دانم که هنوز بلد نبودم درصدها و تخفیفات را حساب کنم. مثلا اگر نمایشگاهی بود که تخفیف داشت و روی اجناسش درصد تخفیف زده بود بلد نبودم حساب کنم که حالا باید با احتساب تخفیفات چقدر به فروشنده پرداخت کنم.

یک روز معلم و ناظم مدرسه‌مان بدون اینکه از قبل خبر بدهد وسط زنگ دوم آمدند و گفتند که قرار است برویم کانون پرورش فکری جایی و کتاب بخریم. خب من از آنجایی که خانه‌مان چسبیده بود به مدرسه بدو بدو رفتم از مامان پول گرفتم که مثلا بروم کتاب بخرم. مامان هم یک مشت پول خرد گذاشت کف دستم، اصلا مقدار پول و این‌چیزها را هم یادم نیست.

وقتی رفتیم نمایشگاه کتاب، چشمم خورد به کتاب بابالنگ دراز، و ته دلم غنج رفت برای خریدش. وقتی قیمت پشت جلد را نگاه کردم، قیمتش، یک کوچولو از پولی که مامان بهم داده بود بیشتر بود، ولی کنار قفسه‌ایی که کتاب را برداشتم مثلا نوشته بود ۲۰ درصد تخفیف ولی خب من بلد بودم تخفیف را حساب کنم و آن‌قدر دختر خجالتی بودم که اصلا روم نشد از مسوولش بپرسم، این کتاب با تخفیف مثلا چه‌قدر می‌شود.

پس مجبور شدم بجای کتاب بابالنگ دراز، کتاب مرغ تخم طلا را بگیرم. راستش را بخواهید هنوز که هنوز است حسرت آن کتاب بابالنگ دراز به دلم مانده. یک وقت‌هایی که می‌روم کتاب بابالنگ دراز با آن جلد گل گلی دخترانه‌اش را بگیرم یک چیزی مثل بغض که عمرش قد همۀ سال‌های ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه و آن یکی دانشگاه است می آید که خفه‌ام کند.

  • گلی

به پسرم

يكشنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۱۴ ب.ظ

یحییِ نازنینم، نمی‌دانم خدا را چه شکلی می‌بینی و تصورت از خدا دقیقا چه شکلی است. اما من همیشه خدا رو دو شکل بیشتر ندیدم و نمی‌بینم. خدایی که پیژامه راه راه آبی می‌پوشد، یک لبخند ریز روی لب‌هایش است و در حالیکه خیلی آرام به ریش‌های بلند سپیدش دست می‌کشد، تمام طول بهشت را با آن گام‌های محکم استوارش،قدم می‌زند و از آن بالا حواسش به همه‌مان هست. و خدایی که کت و شلوار مشکی اش را می‌پوشد روی تخت پادشاهیش می‌نشیند و اخم‌هایش را توی هم می‌کند.

وقتی بی‌بی و بابا محمد بار و بندیلشان را بستند و عازم بهشت شدند خدا برای من کت و شلوار مشکیش را پوشیده بود، وقتی من فقط ۱۵ سالم بود و امریکا به عراق حمله کرد و بعد از آن  تمام شب ها کابوس جنگ دیدم، خدا کت و شلوارش را پوشیده بود. در تمام روزهایی که خدا داشت حکمتش را نشانم می‌داد، کت وشلوارش را پوشیده بود و جدی و مصمم منتظر واکنش‌های من بود.

اما وقتی تو را برای اولین بار بغل می‌گیرم، وقتی اردی‌بهشت به شیراز می رسد، وقتی مامان می‌رود کربلا، خدا پیژامه راه راه آبیش را می‌پوشد.

اما می‌دانی یحیی،  خدا را در آخرت فقط یک شکل تصور می‌کنم با همان کت و شلوار مشکی، و یکجوری اخم‌هایش توی هم است که یعنی با احدی شوخی ندارد موقع حسابرسی. وقتی خدا می‌گفت: از حق خودم می‌گذرم و از حق بنده‌ام نه،  وقتی داشت می‌گفت ذره ذره اعمال و کارهایتان را حساب می‌کنم به نظرم همان کت و شلوار تنش بوده. اما مطمئنم وقتی که هر کدام از آدم‌ها عاشق می‌‌شوند باز خدا با پیژامه‌ راه راه دارد قدم می‌زند و نگاهش به زمین است.

بر خلاف خیلی‌ها که فکر می‌کنند، خدا حتما از عاشق شدن بنده‌اش دلخور می‌شود، من خیال می‌کنم وقتی آدم عاشق می‌شود خدا ته دلش قند آب می‌شود.

مثل وقتی، الهه دوستم عاشق پسر عمویش شد. نه از این مدل عشق‌های معمولی نه! از این مدل عشق‌هایی که توی آسمان نوشته می‌شوند. علی هم البته دست کمی از الهه نداشت.

وقتی علی، زنگ آخر مدرسه، موهایش را هول هولکی ژل می‌زد و بدو بدو می‌آمد دنبال الهه. علی از دیدن آنهمه دختر دبیرستانی، لپ‌هایش از خجالت سرخ می‌شد و ما دخترهای دبیرستانی از دیدن علی با آنهمه ژل اضافه‌ایی که همیشه خدا توی سرش جا می‌ماند ریز ریز می خندیدیم و از خندۀ ما علی بیشتر سرخ و سفید می شد. آن روزها حتی با آن فاصله‌ایی که بین زمین و آسمان بود، قشنگ می‌شد لبخند شیرین خدا را دید.

اما آخرش چی شد، که دو تا برادر برای دو سه وجب زمین، شمشیرشان را از رو بستند برای هم. علی وقت زن گرفتنش نبود آن موقع‌ها که پدرش مجبورش کرد همان تابستان ازدواج کند آن‌هم برای لج با برادرش.

الهه اما دیگر آن الهه قدیم نشد. مثل همۀ دخترها اولش نشست یک دل سیر گریه کرد، شیون کرد حتی. زرد شد، مریض شد. از گریه‌ها که کاری برنیامد، الهه نشست به نامه نوشتن برای علی. حتما فکر می کرد هنوز هم دیر نشده برای به دست آوردن علی. ولی تمام شده بود همه‌چیز، علی زودتر از تصور همه رفت خانۀ خودش. علی نامه‌ها را می‌خواند یا نمی‌خواند را نمی‌دانم.

به الهه با همان عقل بچگیم گفتم بی‌خیال شو دختر، بگذار زندگیش را کند، مگر دوستش نداری بگذار به داغ خودش بسوزد. بهش نگفتم علی هر روز مثل همان قدیم‌ها راس ساعت می‌آید دم در دبیرستان و ته کوچه بدون اینکه الهه بداند، می‌ایستد و الهه را تماشا می‌کند. الهه هیچکدام از این‌ها را نمی‌دانست ولی باز هم دلش پیش علی گیر بود. حتی وقتی ازدواج کرد. اصلا از همان وقت بود که خدا لبخندش محو شد. می دانی یحیی ازدواج مثل الله اکبر نماز است، الله اکبر نمازت را که گفتی دیگر نباید حواست پرت اطراف شود. ولی این را نه الهه می دانست و نه علی.

یا حتی وقتی آقای شین عاشق مریم شد، خدا باز هم به پهنای صورتش خندید.

اما مریم از آن دخترهایی بود که همیشه عاشق‌هایش را با دست پس می‌زد با پا پیش. برایم مهم نبود که مریم با آن پسرهای لوس و خودشیرین دانشگاه چه برخوردی می‌کند راستش یک وقت‌هایی هم ته دلم خوشحال بودم که سر به سرشان می‌گذارد و هیچکدامشان را حتی به کفشش هم حساب نمی‌کند ولی خب آقای شین فرق داشت، ساده ترین و مظلوم ترین آدم دانشگاه بود، اگر بقیه مریم را برای خوش‌گذرانی می‌خواستند آقای شین واقعا دلش رفته بود.

چقدر به مریم گفتم حق الناس است، اگر دوستش نداری دست از سر این پسر ساده شهرستانی بردار تا برود پی زندگیش. ولی خب مریم لذت می‌برد از این بازی‌ها. آخرش هم آقای شین انتقالی گرفت رفت شهرش تا حداقل کمتر دلش بلرزد بعد هربار دیدن مریم.

اصلا همان وقتی که آقای شین از کارهای مریم، با بغض کوله‌اش را روی دوشش انداخت و از کلاس زد بیرون، و دیگر هیچ وقت کسی ندیدش، خدا هم پیژامه‌اش را تا کرد و انداخت ته صندوقچه مخصوصش و کت و شلوارش را پوشید.

می‌دانی یحیی خدا توی دل‌های عاشق است نه دل‌های هرجایی.

عشق و عاشقی راه و رسم دارد یحیی مادر. وقتی عاشق شدی، وقتی دلت لرزید، وقتی خیال دخترک، تمام وجودت را پر کرد یادت باشد نه در عشق کم بگذاری و نه زیاده روی کنی. و یادت نرود که کاری نکنی که لبخند خدا محو شد و نا امیدش کنی.




:::به مناسبت پنج اسفند، روز سپندارمذگان البته چند روز پیشواز رفتیم(:



  • گلی

مختصر و مفید

جمعه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۳۳ ب.ظ

می آیی 

سر به هوایم می کنی

می روی.

  • گلی

اندر احوالات پایان نامه کذایی

چهارشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۲۴ ب.ظ

  • گلی

بدون شرح

چهارشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۵۰ ب.ظ
اللهم الرزقنا از این مدل بچه‌ها ( از این مدل ها)
  • گلی

.

سه شنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۴۱ ب.ظ

یکی از عجیب ترین نمازهام رو امشب خواندم ، که تا همین الان هم  خودم علامت تعجب هستم. عصر با دو تا از دوستام قرار داشتم. محل و ساعت قرارمان راس ساعت شش پایانه نمازی بود. و از آنجایی که می دانستم دورهمیان طول می کشد و همین طور مثل روز برام روشن بود که طبق معمول همیشه، رفقای گرام تاخیر دارند پس وضویم را خانه گرفتم که توی پایانه اتوبوس ها نماز مغرب و عشایم را در آن فرصت تاخیر آمدن بچه ها بخوانم. پس به محض اینکه از اتوبوس پیاده شدم خودم را به کانکسی رساندم که مثلا نماز خانه است. رفتم توی نمازخانه دیدم فقط سه تا پسر جوان هستند خب من هم خیلی معمولی رفتم توی نمازخانه سجاده برداشتم و کنجی پایین تر از آقایان ایستادم به نماز. وسط نماز به خودم آمدم که یعنی الان من دارم بین سه تا آقا بدون هیچ پرده معمول نمازخانه ها نماز می‌خوانم؟ بعد الان فضا زیاد مردانه نیست؟ و یا به عبارت دیگر من الان دقیقا  دارم چه کار می‌کنم مثلا؟

یعنی هیچ وقت تا این حد علامت سوال و تعجب توامان نبودم.

  • گلی

خوب تموم شو لطفا

سه شنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۳۷ ق.ظ

دلم می خواد، برای همه اتفاق های خوب سال ٩٥ تا ته دنیا خوشحال باشم، ولی انگار یه چیزی ته دلم سرجای خودش نیست!

  • گلی

اگر بار گران بودیم رفتیم رفقا

يكشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۴۵ ب.ظ

امروز داشتم  به یکی از دوستام می‌گفتم که ابرهای شیراز فقط  بلدند بغض کنند و گرنه عرضه یک کوچولو اشک و این‌ها را که ندارند بعد دوستم گفت خب ابرها توی استان ‌های همجوار اشک‌هایشان را می ریزند به شیراز که می رسند استراحت می کنند بعد می روند استان های دیگر باز هم بارش و اشک. بعد کلی مسخره کردیم و آه و ناله سر دادیم. عصر که آمدم خانه سازمان مدیریت بحران و همچنین هواشناسی اعلام کرد که فردا شیراز سیل می‌آید و خلاصه برای جلوگیری از عواقب در شرایطی که فقط یک کوچولو بارش داشتیم تا الان، فردا صبح تمام دانشگاه و مدارس و ادارات را تعطیل کردند.

خلاصه اگر تا سه روز آینده پستی نزدم آگاه باشید که سیل این نویسنده جوان ِ جویای نام و خوش آتیه را با خودش برده.

و اما وصیتم به شما دوستان مجازی این است که وقتی کتابم چاپ شد، با کتابم مهربان باشید و آن را بخرید و بخوانید و به دوستان خود هم پیشنهاد بدهید تا روح دوستتان در آسمان‌ها به آرامش برسد.



پ ن: امروز رفتم سایت نشر آرما بعد اسم خودم را ببین نویسنده‌هاش دیدم، اینقدر ذوق کردم که نزدیک بود سکته کنم:D (اینهاش)

  • گلی

خرده جنایت های گوگلی و ایضا خانوادگی

جمعه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۰۸ ب.ظ

خواهرم عکس پایینی رو برام می‌فرسته می‌گه ببین زهرا خیلی معروف شدی توی گوگل سرچ کردم عکست اومد بالا، می‌گم خب حالا چی سرچ کردی، میگه: " انتظار داشتن شعور از بعضی‌ها مثل اینه بری ایستگاه اتوبوس منتظر هواپیما باشی"

یعنی آقای گوگل نهایت معرفت رو در حق من ادا کرد.



  • گلی

پتش خوآرگر

پنجشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۳۹ ب.ظ
کتابی که این روزها می‌خوانم و خیلی ذوقش را می کنم کتاب "پتش خوآرگر"  آرمان آرین هست. پیشنهاد می‌دهم اگر مثلا از فیلم هابیت و ارباب حلقه‌ها و حتی سریال گیم آف ترونز لذت می بردید حتما سراغ این کتاب بروید. مدل ایرانی‌ این سبک فیلم‌ها  را آرمان آرین براساس داستان‌های اوستا و بندهش نوشته و چقدر هم خوب نوشته!





  • گلی

.

چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۵۵ ب.ظ

سه ساعت و پانزده دقیقه تمام را نشستم پای فیلم "لیست شیندلر" . با این سه ساعت و پانزده دقیقه می‌شد حداقل دو صفحه به پایان نامه ام اضافه کنم و یک روز، جلسه دفاعم را جلوتر بندازم و یا حتی نود درصد از کتاب جدیدی که شروع کردم را بخوانم و یا کلی کار دیگر. ولی راضیم از این سه ساعت و پانزده دقیقه ایی که صرفش کردم.

چقدر فیلم خوبی بود. حتی خوب نه عالی. پر از بغض، پر از سکانس‌های که زیر لب دعا دعا می‌کردی برای آدمهای توی فیلم، پر از اشک و حسرت.

ولی کاش کارگردان فیلم آن ده دقیقه آخر فیلم را جوانمردانه تر و انسانی تر می‌ساخت. آنجایی که سرباز روس می‌آید و به یهودی‌ها می‌گوید که شما را ارتش روسیه آزاد کرد و بعد مرد یهودی می‌گوید ما کجا برویم سرباز روسی می‌گوید شرق نروید چون شرقی ها از شما متنفر هستند و غرب هم نروید که به صلاحتان نیست و بعد یک شهر را را نشان می‌دهد که یعنی آنجا برای شماست و  در آخر ترانه" اورشلیم شهر طلا " را می خواند.

بنظرم زمین و آدمها به اندازه کافی درد کشیده اند و دیگر نیاز نیست یک ملت دیگر در آتش کینه ملتی دیگر بسوزند.






پ ن: وقتی تند و تند و پشت سر هم پست می زنم یعنی یه مرگیم شده، یه مرگیم شده؟

  • گلی

خدا همیشه حواسش هست

چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۴۶ ق.ظ

با بعضی آدم ها که برخورد می کنم، می بینم چقدر این ها آرامش دارند، چقدر با ماجراهای بد و حتی خیلی بد با متانت بر خورد می کنند. اینجاست که رو می کنم به خدا و بهش میگم: یه اپسیلون فقط یه اپیسلون از آرامش فلانی رو به من می دادی جای دوری نمی رفت ها!

و چون خدا مثل همیشه سکوت می کنه من هم با یه علامت سوال بزرگ و با حسرت به این فکر می کنم که راز موفقیتش برای به دست آوردن اینهمه آرامش چیه واقعا؟ 

  • گلی

پیام اخلاقی

سه شنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۵۶ ب.ظ

زندگی به من آموخت، که هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست!

  • گلی

و اینچین بود که "آرزوهای نجیب" گریست!

سه شنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۳۱ ب.ظ

خواهرم یه بار بهم گفت: زهرا تو یه عیب بزرگ توی نوشتن داری و اونم اینه که خیال می کنی همه داستان هات رو شبیه خودت می خونند. اون موقع ها زیاد حرفش رو جدی نگرفتم. 

تا اینکه چند روز پیش رفتم شرکت و داستانی رو که نوشته بودم و انیمیشن شده بود رو دیدم. راوی که شروع کرد به قصه گفتن، هی فکر کردم اینو واقعا من نوشتم، چرا این مدلیه؟ چرا اینقدر بده؟ اونجا بود که به حرف آبجیم رسیدم. 


  • گلی

حال الان من

دوشنبه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۱۹ ب.ظ

آهنگ رو بذارید پخش شه، بعد به تصویر نگاه کنید.
















پ ن: آهنگ و تصویر از وبلاگ بی کمپلکس برداشته شده.

  • گلی

دوست

دوشنبه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۱۶ ق.ظ

یکی از وظایف پدر و مادر نسبت به فرزندانشون این هست، که در دوست‌یابی تمام تلاش خوودشون رو کنند و با آدم‌های درست حسابی معاشرت و رفاقت کنند و این دوست‌های خوب رو برای فرزندانشون به ارث بگذارند.

  • گلی

آرزوهای نجیب

جمعه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۲۰ ب.ظ

پایان نامه ام رو که دفاع کردم، چهار گوشه علم و دانش رو می بوسم، بعد یک دل سیر زندگی می کنم!

  • گلی

.

پنجشنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۲۹ ب.ظ

خدایا به فرشته های روی شانه هایمان دستور بده

بجای نوشتن اعمالمان

برایمان "کتاب" بخوانند.


محمدرضا شرفی خبوشان

  • گلی

موهای تو خانه ماهی هاست

پنجشنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۱۷ ب.ظ

کاش برج با آن قد بلندش که از همه ما بلندتر است، می توانست تهران را هم ببیند. می توانست ببیند که الان آقای خمینی کجاست، کجا زندانی اش کرده اند. اگر می دید و می گفت، خیلی خوب بود. صاف می رفتیم همان جا و آزادش می کردیم. 


  • گلی

موهای تو خانه ماهی هاست

چهارشنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۴۸ ب.ظ

به قول ننه ام، با شکم خالی نمی شود خندید. راست می گوید ننه ام، خنده مال شکم پرهاست، اصلا مال کسی است که شکم دارد. خنده به آن ها می آید که شکمشان با خنده ای که می کنند بالا و پایین برود. 


موهای تو خانه ماهی هاست | محمدرضا شرفی خبوشان | نشر عصر داستان

  • گلی

موهای تو خانه ماهی هاست

چهارشنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۵، ۰۲:۱۵ ب.ظ

من هم از شاه خوشم نمی آید. هر چند بعضی ها اعلی حضرت صدایش می کنند و دوستش دارند، هر چند تمام عکس هایی که دارد شیک است و دارد لبخند می زند، اما کسی که این کارها را کرده باشد، خوب نیست آدم دوستش داشته باشد. کسی که یواش هم نشود پشت سرش حرف زد، حتما خیلی قلدر و بزن است.



موهای تو خانه ماهی هاست | محمد رضا شرفی خبوشان | نشر عصر داستان

  • گلی

دعاهای یک عدد نارنجی

سه شنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۱۶ ق.ظ

ای خداوند بزرگ و رحمان و رحیم!

لطفا در دلِ  ناشران و مسوولین حوزه کتاب، بنداز تا قیمت کتاب را کاهش دهند.

اصلا این جماعت چطور قیمت یک کتاب نوجوان را ۱۷هزار تومن در نظر گرفتند؟

بعد خب یک دانشجوی بدبخت بی‌پول چطور با نود هزار تومن دارایی اش می‌تواند کتاب‌های: سبک های ادبی دکتر فتوحی(۳۹ هزار تومن)، عروس دریایی (۱۳ هزار تومن) سنجاب ماهی عزیز(۱۷ هزار تومن) ستاره ها را بشمار( ۷۵۰۰ تومن)  نظریه های ادبی ( خدا تومن ) و آنهمه کتابی که استاد کارگاه معرفی کردند و باید حتما خوانده شوند و نقد شوند را بخرد؟

حالا اگر ناشران کوتاه نیامدند، لطفا حداقل ما را پول‌دار کن.






  • گلی

بدون شرح

دوشنبه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۲۰ ق.ظ

  • گلی

صرفا جهت فخر فروشی

يكشنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۳۰ ب.ظ

شاید یکی از اتفاق های خوب، این باشه، که وقتی ایمیلت رو باز می کنی، بجای ایمیل یاهو، قسط های عقب افتاده بانک، یادآوری فلان جلسه آبکی همان انتشاراتی و کلی تبلیغات الکی، ایمیل یه دوست قدیمی، ایمیل نویسنده مورد علاقه این روزهات و یا حتی ایمیل مترجم مورد ستایشت رو توی اینباکس ببینی. 

  • گلی

هنوز هم چشمای تو(فریدون آسرایی)

شنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۰۷ ب.ظ

توی این هوای بارونی و ملس می‌چسبه اساسی ( دانلود کنید)

  • گلی

زندگی با دور تند

جمعه, ۸ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۳۵ ب.ظ

من فکر نکنم هیچ‌وقت در ایران سر از دو چیز  دربیاورم. یکی مساله جشنواره‌هاست یکی سر از کار انتشاراتی ها.

یعنی یک روز از عمرم باقی باشد دلم می‌خواهد از خدا تمنا کنم، که مغز این جماعت را برایم بشکافد ببینیم توی مغزشان چی می‌گذرد دقیقا.

دیروز از توی کتابفروشی یک کتاب شعر نوجوان از انتشارات کانون پرورش فکری، به اسم"زندگی با دور تند" برداشتم. از دیشب تا حالا دارم فکر می‌کنم بر اساس چه الگوریتمی انتشارات کانون پرورش فکری اسم این چیزهایی که چاپ کرده گذاشته شعر؟ نه وزن، نه قافیه، نه اتفاقات شاعرانه، هیچ‌کدام توی این کتاب نیست. بعد جالب قضیه اینجاست تیراژ کتاب هشت هزار!!!!!!!  نسخه است. فکر کنم برای قیصرامین‌پور با آن عظمتش  همچین تیراژی کار نکردند! و جالب اینجاست این کتاب امسال نامزد دریافت لاک‌پشت پرنده هم شده!

مثلا این یکی شعر را ببینید:


عجله کن!

زندگی را از جایی محکم بگیر!

دایناسورها فکر نمی‌کردند با آن جثه

و کیا و بیای مثال زدنی،

یک روز نسلشان منقرض شود.


حالا بیایم یک شعر از قیصر امین پور ببینیم که آن هم کار نوجوان است تا تفاوت را بهتر ببیند.


لحظه‌های زندگی

مثل چشمه مثل رود

گاه می‌جوشد ز سنگ

گاه می‌خواند سرود


سر به ساحل می‌زند

موج شط زندگی

لحظه‌ها چون نقطه‌ها

روی خط زندگی


می‌رود هر دم به پیش

کاروان لحظه‌ها

مقصد این کاروان

جاده‌ای بی‌انتها


لحظه‌های زندگی

چون قطاری در عبور

ایستگاه این قطار

بین تاریکی و نور


گاه در راهی سیاه

گاه روی خط نور

گاه نزدیک خدا

گاه از او دور ِ  دور




زندگی با دور تند | زیتا ملکی | انتشارات کانون پرورش فکری

پ ن : عکس از پیج اینستای زیتا ملکی



  • گلی

سفر با حاج سیاح

پنجشنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۰۹ ق.ظ

وین به زنی ماند نجیب‌زاده، با همان وجاهت و فخامت. وقارش وادارت می‌کند در مقابلش سکوت کنی و انحناهایش را که از میان چین لباس بیرون زده دزدکی بپایی. پا به سن است ولی به یمن زندگی مرفه‌اش هنوز نشانه‌هایی از نشاط جوانی را حفظ کرده. هنوز هم با همه جور تمرین جسمی، خوش‌هیکلی‌اش را حفظ کرده و نگذاشته شکمش آویزان شود. ولی وقتی دستش را دراز می‌کند که به سبک نجبا بر آن بوسه بزنید می‌توانید چین و چروکش را حس کنید. راه رفتن خرامانش نگاهت را در امتداد مسیرش می‌کشاند، اما درست وقتی دلتان برایش غنج می‌رود می‌بینید در جواب لطیفه‌ای بی‌مزه قهقهه می‌زند و خنده‌اش با خرناسی خوک‌وار همراه است.



سفر با حاج سیاح |  احسان نوروزی |  نشر افق



پ ن: سفرنامه که می‌خوانم، اون قسمت از وجودم که عاشق سفر هست، به شدت عصبی و دلخور میشه که چرا هنوز هیچ کشوری سفر نکردی؟ یا حتی اونقدر دوست و رفیق توی خارجه پیدا نکردی که دعوتت کنند خونه شون! و حتی‌تر چرا پول نداری و اون چندرغاز پولی هم که داری رو صرف چیزهای بیخود می‌کنی و پس اندازی نداری بری سفر. بعد هی غصه می‌خورم و دلم می‌خواد برگردم به عقب و بشینم پشت اون میز و صندلی های مدرسه و وقتی معلم موضوع انشا داد که علم بهتر است یا ثروت؟ با شجاعت کامل یه انشا بنویسم و در آخر نتیجه‌گیریش بنویسم جانم مسلما ثروت بهتر از هر چیزی توی این دنیاست.

  • گلی

.

سه شنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۴۹ ب.ظ
انبار باروتم، فقط نیاز به یه جرقه دارم.
  • گلی

.

دوشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۲۴ ب.ظ

به احترام فصلِ آخر کتاب "عاشقی به سبک ونگوگ "  فقط باید سکوت کرد.

  • گلی

ممنون آقای خدا (:

يكشنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۴۴ ب.ظ

بالاخره پاییز به شیراز رسید (: 



پ ن: نمردیم و باز بارون دیدیم. 

  • گلی

عمو نوروز وار

جمعه, ۱ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۱۳ ب.ظ





پ ن: اوج خلاقیتم اون سه تا قلب بود، خودم می دونم هیچ هنر تصویری ندارم به روم نیارید((:

  • گلی

.

جمعه, ۱ بهمن ۱۳۹۵، ۰۳:۰۴ ب.ظ

خسته ام یحیی! 

کاش دست هایت را داشتم، تا روی چشمهایم می‌کشیدم و تا ابد آرام می خوابیدم. 

  • گلی

اصلا خدا هست و همین معجزاتش

پنجشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۳۴ ب.ظ

کاش فردا که از خواب بلند می شدیم، خبر می رسید که به شکل معجزه آسایی همه اون هایی که زیر آوار مونده بودند، زنده اند. بعد خدا بهمون لبخند می زد که دیدین باز بهم ایمان نداشتید، دیدید صدای همه دعاهاتون رو شنیدم ولی شما زود ازم ناامید شدید و هی تسلیت پشت تسلیت گفتید بهم. 

  • گلی

.

پنجشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۲۲ ب.ظ

کاش می شد آدم بعضی حرف ها را به خودش بگیرد، بعد با خیال راحت بمیرد.

  • گلی

خواننده محترم قضاوت بر عهده شما!

چهارشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۵، ۰۴:۳۱ ب.ظ

در راستای پست قبل و آن صفت استفاده شده برای آن انتشاراتی

::: یک

خیلی وقت پیش‌ها، یک آدمی که خیال می‌کرد مثلا نویسنده است، آن وسط مسط های کتابش به این فکر کرد که چقدر خوب می‌شد اگر یک نویسنده سرشناس، اهل قلم و معروف حتی، حواسش به نوشته‌هایش باشد (طفلک دخترک چون زیاد فیلم دیده بود، خیال می‌کرد ایران هم مثل خارج است و می‌تواند روی این گزینه حساب باز کند) دخترک بعد از کلی تحقیق و بررسی و آشنا پیدا کردن دست به دامن انتشارات شهرستان ادب شد، بعد از کلی لابی و پارتی تو بمیری و من فدات و اینها، جناب آقای عزتی پاک( مدیر ارشد قسمت داستان نویسی انتشارات شهرستان ادب) در طی بیانیه ای اعلام داشتند که دخترک کتابش را خلاصه کند، به ریحانه خانم( دختر هفده ساله یکی از بستگانش) دهد بعد از مطالعه ریحانه خانم، اگر داستان باب میل ریحانه خانم!!!! بود، این افتخار نصیب دخترک می‌شود که کتاب را یک نیم نگاهی بیندازد.


::: دو

هر نویسنده‌ای وقتی کتابش را به یک انتشاراتی می‌سپارد، تنها توقعش شاید این باشد که انتشارات مذکور از کتابش حمایت کند. کتاب عاشقی به سبک ونگوگ نامزد دریافت جایزه جلال در سال ۹۴ بود. در نهایت جایزه جلال رسید به کتاب "پاییز فصل اخر سال است" خانم نسیم مرعشی. من به عنوان یک خواننده عام نظرم این است که کتاب عاشقی به سبک ونگوگ بیشترین حق را برای این جایزه داشت نه کتاب خانم مرعشی.

حرف حسابم اما چیز دیگری است، چرا برای این کتاب، انتشارات شهرستان ادب تقریبا هیچ تبلیغی نکرد. کل مطالبی که درباره این کتاب در فضای مجازی کار شده شاید به اندازه انگشت های یک دست نباشد. این در حالی هست که همین شهرستان ادب برای آثار ضعیف تر از این کتاب گوش آسمان را کر کرده با آن تبلیغاتش.

این کتاب بعد از دوسال هنوز در همان چاپ اولش مانده در حالیکه کتاب‌های ضعیف انتشارات دیگر با تبلیغات گسترده ای که کردند به چاپ‌های متعدد رسیده. و حتی همین انتشارات شهرستان ادب برای نویسنده‌های انتشارات دیگر کلی تولد و  جشن امضا و جشن نقد کتاب راه انداخته ولی برای نویسنده‌ خودش چی؟؟؟



::: سه

البته با همه نقاط قوت کتاب، "عاشقی به سبک ونگوگ" یک ایراد بزرگ دارد. و آن هم ویراستاری کتاب است. اینقدر ویراستاری این کتاب ضعیف است که انگار مثلا  جناب عزتی پاک ( همون مسوول ارشده انتشارات)، بجای اینکه یک ویراستار حرفه ایی استخدام کند برای انتشارات، رفته باشد مثلا این کتاب را داده باشد به همان ریحانه خانم و گفته دخترم این کتاب را بین درس و مشق‌هات هم ویراستاری کن. و خب قاعدتا به دلیل کم سن و سال بودن ویراستار، حتی نتوانسته نقطه و ویرگول ها را درست بکار ببرد.


::: چهار

وقتی داشتم انتشارات مختلف را بررسی می‌کردم. آخر سر نوبت به همین انتشارات دوست داشتنی و باکلاس شهرستان ادب رسید. از انتشارات پرسیدم شرایط چاپ کتابتان چیست؟ آقای مسوول پشت خط گفت: رزومه، فایل کامل کتاب و خلاصه کتاب را در ۱۰۰۰ کلمه به ایمیل انتشارات بفرستید تا کتابتان بررسی شود. با تعجب پرسیدم: من که فایل کامل کتاب می فرستم خلاصه ۱۰۰۰ کلمه ایی چه صیغه ای است؟ مسوول محترم با صداقت کامل گفت: شورای نشر انتشارات حوصله کتاب خواندن ندارند، برای همین بعد از خواندن خلاصه، به بررسی کتاب می‌پردازند.

یعنی دوست داشتم در آن لحظه، خدا نعمت مرگ را نصیبم می‌کرد بعد از اینهمه اخلاق حرفه ایی در حوزه نشر کتاب. هر چند صداقت طرف قابل تقدیر بود ولی خدایی مرگ بهترین گزینه روی میز بود برای این حرکت این انتشارات فاخر.


::: پنج

آقای خامنه‌ایی در جمعی گفته بود، گویا در حوزه کتاب و داستان و شعر  امیدشان به شهرستان ادب است. یعنی فکر کنید اوضاع فرهنگی مملکت اینقدر قاراش میش هست که رهبر به این جماعت امید بسته. یعنی دلم می‌خواهد بروم بزنم روی شانۀ رهبر و بگویم بی‌خیال رفیق، آدم ناامید باشد بهتر از این است که به این جماعت امید داشته باشد.







  • گلی

عاشقی به سبک ونگوگ

دوشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۵، ۰۴:۴۹ ب.ظ

گاهی حرف‌هایی می‌زنیم که اسمش را می‌گذاریم شوخ طبعی؛ حرف‌هایی که از سایۀ ناتوانی ما می‌زند بیرون. حرف‌های جدی‌مان را می‌پیچیم لای شوخی؛ نه بخاطر اینکه رندیم یا تیزهوشیم، به خاطر این که توان گفتن حرف جدی را نداریم، به خاطر اینکه مخاطبمان قدرتش بیشتر است. می‌دانیم که مخاطب به هیچ‌مان نمی‌گیرد و مثل لعبتک گنجه دوستمان دارد. فقط  در همین حد. چطور می‌شود با این مخاطب جدی بود، وقتی چنین حسی به نگاهش داری؟ حرف جدی نمی‌زنیم فقط به این خاطر که ضعیفیم، و من قبول دارم که در برابر این ملکۀ شیطان، هنوز هم ضعیفم.




عاشقی به سبک ونگوگ |  محمد رضا شرفی خبوشان |  انتشارات خاک بر سر  "شهرستان ادب"

  • گلی

انتخاب عنوان خر است :|

شنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۵۸ ب.ظ

یه وقتایی دلم از آدمها میگیره، دلیلش رو می دونم ولی الکی خودمو می زنم کوچه علی چپ که یعنی نمی دونم! 

بعد دلم برا بعضی آدمها تنگ میشه، آدمهایی که شاید فقط ازشون یه اسم بدونم همین! بعد دلم می خواد به بعضی آدمها بگم، کاش می شد چند نسخه ازت بزنن بعد نگه ات داریم برا روز مبادا یا حتی تقسیمت کنیم بین مردم! 

دلم می خواد اون آدمهایی که ازشون دلگیرم، رو از زندگیم حذف کنم، ولی نمیشه چون آشنان، اونایی که هم دلم براشون تنگ شده که هیچ کاری نمیشه کرد چون عملا نمیشناسمشون که بهش بگم دلم تنگت شده، به اون آدمهای دسته سومی هم نمیشه گفت که خیلی خوبین چون پررو میشن! 

خلاصه در این مواقع هیچ غلطی نمی کنم، و به خودم امید میدم فردا حالت بهتر میشه و همه چی یادت میره!


  • گلی

به پسرم

جمعه, ۲۴ دی ۱۳۹۵، ۰۶:۵۹ ب.ظ

یحیی قشنگم! 

خیلی چیزها در این دنیا وجود دارد که باید یادت بدهم. اما ای کاش آنقدر مادر خوبی باشم که بلد باشم "رفتن" را یادت بدهم.

می دانی یحیی! رفتن آنقدرها هم که مردم خیال می کنند بد نیست. اگر رفتن را بلد نشوی گیر می کنی وسط اتفاقات دنیا.باید یادت بدهم که دل بکنی از چیزهای که تو را به زشتی های این دنیا سنجاق میکند!

یحیی  ِ مادر در زندگی به روزهای می رسی که باید کنده شوی از چیزهایی که شاید خیال کنی ماندن و رفتنت با هم هیچ توفیری ندارد. ولی یادت نرود که در این دنیا هیچ دو فعلی شبیه هم نیستند.

یک چیز را خوب یاد بگیر پسرم، هر وقت قصد رفتن کردی، تمام قد برو.

هر وقت تصمیم به رفتن گرفتی، همه چیزهایی که تو را وصل می کند به گذشته، رنگ ها، صداها، بوها و حتی رد پایت، همه و همه را در کوله ات بگذار و آرام و بی صدا بدون اینکه کسی جز خودت خبردار شود، برو. یکجوری برو که انگار هیچ وقت، در آن نقطه و زمان از دنیا نبودی. 

رفتن را بلد شو یحییِ من!

  • گلی

ول کن ماجرا هم نیستند

جمعه, ۲۴ دی ۱۳۹۵، ۰۲:۳۳ ب.ظ

کسی که ادعای نویسندگی داره، باید یه دفتر و قلم همیشه و همه جا همراهش باشه، وگرنه یهو و بی هوا و حتی وسط خستگی های شب قبل ناشی از عروسی، شخصیت های داستانی یه جوری تو سرش جیغ و داد می کنند، که سر بیچاره تا مرز جنون هم پیش میره! 

  • گلی

قال مادر یحیی

سه شنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۳۰ ب.ظ

به کسی پول قرض ندید، اگه قرض دادید توقع برگردوندش رو نداشته باشید! 

  • گلی

عاشقی به سبک ونگوگ

سه شنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۴۷ ق.ظ

تو این طوری بودی نازلی! 

وقتی مطمئن میشدی آدم های دور و برت، چیزی از زهر مستی و گیجی هوای تو را توی وجودشان دارند، رهایشان می کردی به حال خودشان. مثل یک مار حریص و گرسنه که افتاده باشد توی قفس خرگوش ها، یکی یکی، اول فقط نیش می زدی و بعد هوس هوس، دور هر کدام که دلت می خواست، می پیچیدی.



عاشقی به سبک ونگوگ | محمد رضا شرفی خبوشان | انتشارات شهرستان ادب

  • گلی

تصمیم گرفتم جواب نامه ش رو بنویسم (:



  • گلی

خدایا میشه بغلم کنی؟

جمعه, ۱۷ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۲۳ ب.ظ

  • گلی

روزنامه فروش

پنجشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۵، ۰۶:۴۳ ب.ظ

دبیر ریاضی مان در اولین جلسه گفت که امسال بیشتر روی مجهولات کار می کنیم. به نظر من منصفانه نیست کسی را که توی زندگی با یک عالمه مجهول دست به گریبان است این جا هم درگیر مجهولات ریاضی بکنند!






روزنامه فروش |  وینس وایر |  پروین علی پور  |  نشر چشمه ( کتاب ونوشه)

  • گلی

روزنامه فروش

پنجشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۵، ۰۶:۴۰ ب.ظ

موقعی که تازه دعا کردن را یاد گرفته بودم هر شب از خدا می خواستم فردا صبح که بیدار می شوم بتوانم درست حرف بزنم. اما فردا صبح باز همان آش بود و همان کاسه!





روزنامه فروش |  وینس واتر |  پروین علی پور | نشر چشمه (کتاب ونوشه )

  • گلی

روزنامه فروش

پنجشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۵، ۰۶:۴۰ ب.ظ
خانه آقای اسپیرو و انبار آرا تی هر دو ترسناک بودند اما به دلایل متفاوت. خانه آرا تی ترسناک بود چون می دانستم آراتی بیشتر اموالش را از این طرف و آن طرف دزدیه است. ولی خانه آقای اسپیرو ترسناک بود چون نمی دانستم آیا آن قدر باهوشم که بتوانم چیزهایی که در آن همه کتاب هست سردربیاورم یا نه !




روزنامه فروش | وینس واتر | پروین علی پور | نشر چشمه ( کتاب ونوشه)
  • گلی

روزنامه فروش

چهارشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۲۰ ب.ظ

چرا سه - سه - بیشتر بچه ها سه-سه - سه بدون مشکل حرف می زنن سه -سه - سه و من نمی تونم؟

سوال ساده ای بود که از وقتی یادم می آمد، دلم می خواست آن را از کسی بپرسم. از کسی که حقیقت را بگوید. یک بار از مام پرسیدم ولی او گفت که خواستِ خداست. جوابش با عقل جور در نمی آمد. نمی شد باور کرد خدای به آن بزرگی بخواهد چنین بلایی سر بچه ای کوچک بیاید. 




  • گلی

خرده جنایت های خانوادگی

دوشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۰۵:۱۰ ب.ظ

اصلا محبت از این خواهر من چکه می کنه ها. کشته مرده ادبیاتش هستم((:







حالا فکر می‌کنید برا یه آدم ذلیل و بی اعصاب و پیر شده در راه پایان نامه چی خریده؟




  • گلی

پیشنهاد انیمیشن خوب لطفا؟

دوشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۰۴:۰۸ ب.ظ

به نظرم انیمیشن خونم پایین اومده، که اینقدر بی حوصله و بی انگیزه ام!

  • گلی

بدون شرح

چهارشنبه, ۸ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۲۰ ق.ظ

  • گلی

یکی بیاد می خوام تو بغلش گریه کنم

يكشنبه, ۵ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۰۰ ب.ظ

انتشارات آرما قبول کرد. 

  • گلی

دنیای هیچ خانم متشاعر!

پنجشنبه, ۲ دی ۱۳۹۵، ۰۴:۴۰ ب.ظ
"او" 
تمام "من" را در یک چمدان ریخت و رفت! 
رفت و پشت یک "هیچ" نشست.
من خیره به "هیچ"، بغض پاییز در گلویم 
می شکست.
من مانده بودم 
و یک دنیای پیچ در پیچ!
خسته تر از من بود چایِ من
چون بی لب "او" روی میزم می نشست!
بعد از این، منِ بی او چشمهایش را هرگز نبست
رو به راه و رو به هیچ!



پ ن: فکر کنم شاملو امشب بیاد بخوابم و بگه بی خیال رفیق، دست از سر کچل من و مدل شعرام بردار، تو شاعر بشو نیستی((:
  • گلی

تا این حد آسمون شیراز بی بخاره ها

چهارشنبه, ۱ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۰۵ ق.ظ

یکی از فانتزی هام هم اینه که شیراز  دو هفته تموم ، پشت سر هم و بدون وقفه بارون بیاد!




پ ن: مامان داره از اونور اشاره می‌کنه یک شب تا صبح هم راضی هستیم، دو هفته پیشکش :|

  • گلی

شاید جنونش فروکش کرده:D

سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۶:۴۷ ب.ظ

بعضی آدم ها خوبند، بعضی ها خوب تر.




  • گلی

یه چیزی شبیه جنون

دوشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۴۷ ب.ظ

یک وقت هایی بعضی از آدم ها یه کاری می کنند( به زعم خودشون خوشمزه بازی، به نظر من سبک بازی) که از عالم و آدم بدم میاد، جوری که دلم می خواد ٩٩ درصد آدمهای روی کره خاکی رو بلاک کنم!

  • گلی

باتشکر

دوشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۴۶ ق.ظ

جدیدا هر کی به من می رسه قبل اینکه حالم رو بپرسه ازم می‌پرسه پایان نامه رو چکار کردی؟

کسانی که هستند به کسانی که نیستند خبر بدن که بنده یعنی مادر یحیی ِ نازنین هنوز من باب پایان نامه هیچ غلط خاصی نکردم!

  • گلی

ها؟

شنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۴۹ ب.ظ

شاید قبیله ات رو گم کردم؟

  • گلی

تا این حد آدم نوستالژیک بازی هستم ((:

چهارشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۰۹ ب.ظ

کلا موقع جواب دادن به تلفن های ناشناس خشن هستم. دقیق نمی دونم چرا، ولی شاید دلیلش صدام باشه که ملت فکر می کنند خیلی توش ناز دارم برای همین برای اینکه ملت سوء برداشت نکنند مجبورم خشن جواب بدم که اگر طرف قصد مزاحمت داشت، با این صدای به قول ملت ناز دار، قصد مزاحمت بیشتر نداشته باشند. 

چند وقت پیش یه پسره زنگ زد و با همون لحن خشن جواب دادم، تلفن رو که قطع کرد مسیج داد، اینقدر توی مسیجش با شعور بود که خواستم بهش مسیج بدم غلط کردم اصلا بیا با هم دوست شیم، ولی خب اسلام دست و بالمون رو بسته بود. 

خلاصه اینکه اینقدر این پسر باشعور بود که مسیجش رو واسه یادگاری نگه داشتم((:

  • گلی

خواستم برایش بنویسم، بجای این افاضات برای دیگران، کمی همین مدل حرف‌ها را برای خودت بنویس.

برایش ننوشتم و هربار سکوت می‌کنم و حرص میخورم از حرف‌هایش.

هیچ‌وقت حرف‌های مهمم را به کسی نگفتم. هزار میلیون بار حرف‌های مثلا مهمم توی سرم چرخ می‌خورند و می‌خورند، ولی هیچ‌وقت از سر به زبان نمی‌رسند.

از سر به زبان نمیرسند و آخرش دیوانه‌ام می‌کنند این حرف‌های نزده.

  • گلی

چرا زندگی من اینقدر بدون طنز هست واقعا؟

جمعه, ۱۹ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۳۹ ب.ظ

همین روزهاست که بیام اینجا بنویسم: خاطرات طنز شما را خریدارم! بعد به ازای هر خاطرۀ جذاب و سوتی که دادید، بهتون حق السوتی بدم!

  • گلی

مثلا شعر

پنجشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۰۲ ب.ظ

مثلا این سفیدها برای صبح 

مثلا صورتی برای عصر

مثلا بعد از تمام صورتی و سفید

ها

من بنشینم کنار تو

بروم از بلندی های عشقت بالا

مثلا تو بخندی بجای صورتی و سفیدها

مثل آن عصر پاییز

که تو سایه ماه بودی و من خندان

گرفتم دستت را ای جان

گفتمت من و تو و ماه و دور از دگران

هیچ نخواهم دگر از آبادی

تا دستت را تو به دستم دادی! 



پ ن: صورتی و سفیدها منظور قرص های آرامبخش هست(:

  • گلی

چیزی که شما درواقعیت هستید، چیزی که ملت می بینند

چهارشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۳۷ ب.ظ

یکشنبه‌ها کارگاه شعر دارم، از بین آن جمع، ظاهرا من سوسول ترینشان هستم. و برعکس سه‌شنبه‌ها کلاس بیهقی دارم، بین آن جمعیت باز هم به ظاهر اما اینبار، مذهبی‌ترینشان من هستم. جوری که استادم دیروز معذرت خواهی کرد که اگر بحث مذهبی پیش می‌گیرد و گفت امیدوارم که بحث بچه‌ها و حرف‌هایشان باعث ناراحتی من نشود.

از یکشنبه تا سه شنبه فقط یک روز فاصله‌ است، اما انگار  ایمان من بین این یک روز هزار فرسنگ با آنچه مردم می‌بینند فرق دارد.

  • گلی

زده بود به سرش

سه شنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۵۶ ب.ظ

+ نموندی که؟

- نخواستی که بمونم

  • گلی

زیر نور ماه شیشه ایی

يكشنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۳۳ ب.ظ

شاید بتوانی گذشته را بنویسی و بخشی از آن را از وجودت پاک کنی. مردم این کار را می کنند. می نویسند، ازشان جدا می شود و بعد احساس رهایی می کنند. 

رها کردن گذشته. این کار مثل جادوگری است، انگار یک پاک کن بزرگ جادویی داری. تمام چیزهای دردناک و آزاردهنده را می نویسی و بعد ... بنگ ... همه چیز فراموش می شود و می رود تا زمانی که خودت بخواهی ببینی چه نوشته ای و آن را دوباره بخوانی! 



زیر نور ماه شیشه ای | ژاکلین وودسون | نشر افق | کیوان عبیدی آشتیانی

  • گلی

حاء سین نون

يكشنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۴۲ ق.ظ
تصمیم گرفتم که سرو شکلی منظم به کتاب خواندنم بدهم پس در یک حرکت خودجوش تصمیم گرفتم در هر ماه چهار  کتاب بخوانم(یک کتاب بزرگسال، یک کتاب  نوجوان، یک کتاب مذهبی و در نهایت یک کتاب تخصصی ادبیات).
خب برای این ماه : عاشقی به سبک ون گوگ، جلدٍ یک آن شرلی، حاء سین نون و دو قرن سکوت را در نظر گرفتم. بعد از خواندن آن شرلی رفتم سراغ حاء سین نون که درباره حضرت مجتبی است و نویسنده آن آقازاده‌ایی به نام سید علی شجاعی است.
حضرت مجتبی را دوست دارم، شاید بخاطر سکوتش( ما از امام حسین، امام علی، حضرت سجاد  و تقریبا بقیه امامان دیگرمان کلی حرف و حدیث و کتاب داریم ولی از  حضرت مجتبی نه) شاید برای مهربانی بیش از حدش و شاید هم بخاطر مظلومیتش از اول تاریخ تا همین الان.
مظلومیتی بالاتر از این که سید علی شجاعی برایت یک کتاب بنویسد. کتابی که نویسنده اش حتما با خودش خیال کرده که چه کار خفنی کردم ولی در واقعیت .....
بعد از چند صفحه خواندن کتاب، کنار گذاشتمش و رفتم سراغ یک کتاب جوان. کاش آدرس منزل سید علی شجاعی را داشتم، که برایش پستش می‌کردم، تا حداقل به اجبار هم شده دو تا کتاب خوب بخواند تا این مدلی افتضاح بار نیاورد.
کتاب خوب نوشتن کار سختی نیست، فقط کافی است دل بدهید به سوژه‌تان و آنقدر به کارکتر اصلی قصه‌تان بال و پر بدهید تا خودش، قصه اش را روایت کنید. کاری که نویسنده کتاب "زیر نور ماه شیشه ای" کرده است. نویسنده این کتاب مثل سید علی شجاعی ادا در نیاورده و خیلی خیلی راحت داستانش را روایت کرده و چیز معرکه ایی هم از آب در آمده آنقدر معرکه که ته دلت آرزو می‌کنی که کاش تو هم بتوانی روزی روزگاری این مدلی بنویسی!
لازم نیست بگویم که این کتاب را طبق معمول انتشارات افق چاپ کرده و ترجمه خانم عبیدی آشتیانی است.

::: در پست‌های بعدی قسمت‌های جذاب کتاب را می‌گذارم ( البته اگر می خواستم قسمت های جذاب را بنویسم باید کل کتاب را می نوشتم ولی خب فقط به بخشی از کتاب اکتفا می کنم)



  • گلی

سکوت

شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۲:۱۲ ب.ظ

سه چهار روز هست، که گوشیم رو سایلنت کردم؛ انگار، دیگه منتظر کسی نیستم!

  • گلی

عروسک سخنگو

جمعه, ۱۲ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ق.ظ

 در ادبیات بزرگسال هر کس بخواهد خودش را آدم فرهیخته و کتاب‌خوان جلوه دهد، حتما باید مثلا در عکس‌هایی که از کتابخانه‌اش در اینستاگرام شیر می‌کند،  قسمتی از کادرش را اختصاص دهد به مجله همشهری داستان و اگر وبلاگ‌نویس باشد حتما و حتما یک پست در مورد این مجله بنویسد و سخنرانی‌های در راسای این مجله وزین ایراد کند.

و اما در ادبیات کودک و نوجوان از آن‌جایی که زیاد طرفدار ندارد، و اصلا یک جاهایی هم اگر بگویی مثلا علاقمند به ادبیات نوجوان هستی، چپری نگاهت می‌کنند و زیر لب هم می‌گویند اف بر تو با آن سلیقه‌ات. برای همین شاید مجلۀ عروسک سخنگو کمتر دیده شده باشد. ولی عروسک سخنگو دقیقا در فرهیختگی چیزی از همشهری داستان کم ندارد و حتی به نظر من چند سطح بالاتر هم هست.

صفحۀ اول مجله نوشته: عروسک سخنگو کلمه ای است برای بچه‌های ۳ تا ۱۰۰ ساله ( از این مدل جمله‌هاست که می‌شود یک‌جایی یادداشتش کرد و هی ذوقش را کرد)

بیشتر صفحات مجله از نوشته‌های کودکان پر شده، و این جذابیت مجله را بیشتر می‌کند( ایده‌های داستان نویسی  بعضی از این بچه‌ها معرکه است، بسکه ایده‌های نو و جدیدی است برای نوشتن)

چیزی که این مجله را برای من هیجان انگیز کرده، صراحت لهجه کسی است که به نامه‌ها جواب می‌دهد و کسی که کتاب‌هایی چاپ شده را نقد می‌کند. نویسنده‌های این دو قسمت آنقدر صریح و بدون رودربایستی حرف می‌زنند که به وجد می‌آیی و اصلا با هیچ احد و الناسی هم شوخی ندارند. یک جورایی وقتی این دو بخش را می خوانم یاد نقد‌های جناب فراستی می افتم دقیقا با همان رک و راستی.
الان همین صراحت لهجه آنقدر برای من جالب آمده که اگر روزی روزگاری کتابم چاپ شد یک نسخه‌اش را حتما برای عروسک سخنگو می‌فرستم تا نظرشان را بدهند.

خلاصه اگر دنبال یک مجله خوشحال برای کودکان اطرافتان یا کودک درون خودتان هستید مجله عروسک سخنگو را از دست ندهید.







  • گلی

و اینک شعر

پنجشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۱۸ ق.ظ

رفته بود تا در میان خاطراتش گم شود

در میان رنگ و بوها و صدایش گم شود 

از این زمستان رجیم، ترسیده بود 

رفته بود تا لای موهای نگارش گم شود

دست برد در بادها، تا که شاید بیرون کشد آن یادها

اما هر چه گشت خاطراتش را نیافت

سوز و سرمای نبودش در همه جانش دوید

با رنگ و بوها و صدایش غصه بافت

هق هق مردانه اش را مو به مو دیوار شنید

آنکه باید می شنید، اما نبود، اما ندید!


پ ن: به نظرتون چطوره؟؟ اسم شعر میشه روش گذاشت؟؟ پیوستگی داره بنظرتون؟؟ 

  • گلی

پایان کتابِ اول

سه شنبه, ۹ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۳۳ ب.ظ

توی زندگیمون هیچ وقت یه گیلبرت نامی نبود، تا باهاش برای رسیدن به هدف های زندگیمون رقابت کنیم، و در سکانس های آخر نوجوانیم، وقتی در دراماتیک ترین حالت ممکن با گیلبرت زندگیمون آشتی کردیم، رو کنیم مثلا به مادرمون بگیم: مامان اون نیم ساعتی که تو ازش حرف می زنی برای من فقط چند دقیقه طول کشید، می دونی مامان ما باید پنج سال حرف نزدن رو جبران کنیم. 



پ ن: اگه از پست سر در نیوردید بهتون حق میدم، و تنها پیشنهادم برای نجات از این سردرگمی که دچارش شدید اینه که کتاب آن شرلی رو بخونید تا سر دربیارید از حرف هام. 

  • گلی

مادام بوکتا

دوشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۳۶ ب.ظ

ای پدر مهربان و مقدس!

آرزوهای من آن قدر زیادند، که گفتن همه آنها وقتت را می گیرد؛ بنابراین فقط دوتا از مهم ترین هایشان را می گویم. لطفا کاری کن من در گرین گیبلز بمانم و لطفا کاری کن وقتی بزرگ شدم، چهره زیبایی داشته باشم. 

با احترام فروان. آن شرلی



::: آن شرلی | ام. ال. مونتگمری | انتشارات قدیانی | جلدِ اول

  • گلی

مادام بوکتا

دوشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۵۱ ق.ظ

عاشق نشدن هم کار سختی است مگر نه؟؟




آن شرلی | جلدِ اول | نشر قدیانی | ال.ام. مونتگمری

  • گلی

قال مادرِ یحیی

شنبه, ۶ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۱۸ ق.ظ

کاش یه روز بلند شیم از خواب، با دوتا چشمهای خودمون ببینیم، همه سیاستمدارها مُردن. 

بنظرم دنیای بدون سیاستمدارها، دنیای بدون دروغ دنیای قشنگ تری هست.

  • گلی

سه دیوانه

چهارشنبه, ۳ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۲۳ ب.ظ

::: یک

توی دورۀ کارشناسی یک گروه ده نفره بودیم. ظاهرمان از ساده ترین بچه‌های دانشگاه بود ولی شیطنت از چشمهایمان می‌بارید. بر عکس آن استاد زشتِ پایگاه داده که یک روز من و الی را جلوی چشم ۵۰ دانشجوی دختر و پسر از کلاسش انداخت بیرون، بقیۀ استادها هوایمان را داشتند و شیطنت‌هایمان را اصلا به رویمان نمی آوردند.

توی بوفۀ دانشگاه وقتی دختر و پسرهای دانشگاه خیلی شیک و مجلسی نشسته بودند و کافی‌هایشان را به با کلاس ترین شکل ممکن( حتی با کلاس تر از انچه توی تلویزیون این وری و آن وری نشان می دهند) نوش جان می کردند، اکیپ ما سر یک بستنی چوبی دعوا راه انداخته بودند، و کل بوفه دانشگاه از صدای جیغ جیغ ما پر شده بود که این بستنی چوبی آخری حق کیست؟ یا وقتی بچه‌های دانشگاه مثل همه مهندس ها می رفتند، نمایشگاه الکامپ آن هم تهران، اکیپ ما می رفت نمایشگاه کودک، شهرک گلستان و پشت میزهای کوچک بچه ها می نشستیم نقاشی می کشیدیم، و آخرش با بابا برقی عکس یادگاری می‌انداختیم. می خواهم بگویم وصله ناجور بچه های مهندسی نرم افزار و آی تی  ما ده یازده نفر بودیم که هیچ چیزمان به خانم و مهندس های اتو کشیده دانشگاه نمی خورد.

دورۀ کارشناسی که تمام شد، آن اکیپ ده یازده  نفری هم انگار عمرش تمام شد. یکی ازدواج کرد، یکی رفت ولایتشان، یکی رفت شرق، یکی رفت شمال غربی ترین استان ایران، یکی کارمند شد، یکی قیافه گرفت، یکی درگیر شد و از این یکی ها انقدر اتفاق افتاد که آن ده یازده نفر شد سه نفر. من پری و نرجس جون.


::: دو

پری از هفته قبل هماهنگ کرده بود که بعد از کلاس ِمن برویم همان سینما با کلاس که جدیدا معالی آباد راه افتاده. پری قبلش اصرار کرد زهرا، لطفا راس ساعت ۶:۲۰ دقیقه نمازی باش، چون سابقه ات توی قول و قرار خراب است.

 با پری تصمیم گرفتیم برای تجربه هم که شده با مترو برویم معالی آباد. متروی شیراز، بعد از پنجاه سال آنهم به لطف دولت قبل افتتاح شد و برای ما شیرازی‌ها مثل یک رویاست هنوز. با پری مثل دوره دانشجویی توی مترو مسخره بازی در اوردیم. دوره کارشناسی زیاد با هم مچ نبودیم، پری یکبار گفت دلیلش سیاست بود، زهرا آدم سیاسی بود، و شاید هم متعصب نرجس ان موقع ها گفت: پس زهرا را نشناختی، اصلا متعصب نیست ولی پری همچنان روی سیاسی بودن من پافشاری می‌کند. اما خیلی وقت است با پری می‌خندم و مسخره بازی در می‌آورم. انقدر که کل واگن خانم ها چپ چپ نگاهمان می ‌کنند ولی با پری بی خیال ادا و اصول دخترانه کلی با مترو سلفی می‌گیریم.


::: سه

موقع بلیت گرفتن، پسرک گفت: تمام بلیت ها تمام شده الا ردیف اول، ردیف اول هم مناسب نیست، چون هم گردنتان درد می‌گیرد هم چشم‌هایتان. به نرجس که حرف های پسرک را انتقال دادم، پسرک وسط حرف هایم پرید که من نگفتم شاید گردنتان درد بگیرد قطعا گردن درد می‌گیرید. از اینهمه وسواس پسرک در کلمه ها خنده ام می گیرد ولی با همۀ اینها بلیت را گرفتیم. وقتی وارد سالن سینما شدیم و ردیف اول نشستیم تازه معنی حرف های پسرک را فهمیدیم. هر چی خودمان را کج و کوله کردیم ولی فایده نداشت. به نرجس گفتم: کاش با خودمان پتو آورده بودیم تا حداقل کف زمین دراز می کشیدیم و فیلم می دیدیم. پری بعد سه ثانیه پایش را کشید سمت دهن من، بهش می گویم چرا پات توی دهن من هست الان، می خندد می گوید: خب چکار کنم باید چپری شوم تا پرده را ببینم خب! بعد پیشنهاد داد که من هم پام را سمت دهن نرجس بکشم تا بتوانم فیلم ببینم. ربع ساعت داشتیم حرف می زذیم و می خندیدیم تا بتوانیم بهترین پوزیشن را پیدا کنیم برای دیدن فیلم، نرجس بی خیال فیلم شد و گفت حداقل بیاید یک سلفی بگیریم برای اینستاگراممان نرجس دوربین را روشن کرد که عکس بگیریم که مسوول سالن امد سمت نرجس و گفت شما سه نفر از وقتی آمدید یا دارید حرف می زنید یا می خندید الان هم که دارید فیلم می گیرید رعایت کنید خانم ها سالن سینماست ها.


::: چهار

پری دوست داشت پفک بخرد برای سینما رفتن، من و نرجس گفتیم نه  ساندویچ. نگاه قیمت ها که کریدم دیدیم هات داگ آمریکایی را زده اند ۹ تومن. به نرجس گفتم قیمتش زیاد است بیا شریکی بخوریم، پری قبول کرد ولی نرجس نه! آخرش سه تا هات داگ خریدیم، موقعی که هات داگ ها را نرجس توی سالن آورد، به پری گفتم با این پولی که دادیم به این هات داگی که قد یک ساندویچ سوسیس هم نیست می شد ۹ تا فلافل خرید، و تا یک هفته هم ازش خورد. نرجس موافق حرف های من بود ولی پری روی تعداد فلافل ها بحث داشت.


::: پنج

نکته اخلاقی فیلم فروشنده هم این بود که اگر روزی روزگاری بهتان تجاوز شد، تا آن موقع در روشنفکری به مرحله ای از ایمان رسیده باشید که برای رو شدن دست شخص متجاوز زار زار گریه کنید توی خیابان.


::: شش

برای اینکه نرجس را از حس خوشایند مترو محروم نکرده باشیم برگشت باز هم  سوار مترو شدیم. توی مسیر، همان مترو ندیده های دو ساعت قبل بودیم، با این تفاوت که اینبار نرجس اینقدر ذوق داشت که موقع حرکت مترو در هر ایستگاه، حرکت واگن را به حرکت هواپیما توی باند تشبیه می‌کرد. و پری از خنده نزدیک بود کف واگن غش کند. و برای همه مسجل شد که ما برای اولین بار است که از مترو استفاده می کنیم.


::: هفت

هنوز هم بعد از  اینهمه وقت خیلی چیزها را یاد نگرفتیم. یاد نگرفتیم، حداقل ادای با کلاس بودن را دربیاوریم، ادای آدمهای باسواد، ادای آدمهای  پولدار، حتی ادای خیلی چیزها که همیشه و همیشه برای دخترها مهم بود و بین ما بیشتر شبیه یک جوک مسخره است. دخترهای به سن و سال ما تمام سعیشان را می کنند که چهر‌ه های موجهی از خودشان توی دنیای مجازی علی الخصوص اینستاگرام به جای بگذارند. دخترهای خیلی معقول و روشنفکر اهل کتاب و هنر و سینما که تمام دغدغه اشان مسایل فرهنگی کشور است ولی خب ما هنوز همان دخترهایی هستیم که  مسخره ترین عکسمان از مترو را در صفحه هایمان شیر می کنیم، که خودمان با دیدن قیافه مان از حجم اینهمه مسخره بودن، غش می کنیم از خنده، حتی اگر آن ده نفر حالا شده باشند فقط سه نفر.










  • گلی

قال مادر یحیی

يكشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۲۴ ب.ظ
هیچ‌کس مسوول شکست‌ها و نرسیدن‌های ما نیست، الا خودِ ما. نه نبود عدالت اجتماعی، نه تبعیض‌های نژادی، نه رانت و پارتی، نه جامعۀ بی در و پیکرمان، هیچ‌کدام از این‌ها دلیل خوبی برای شکست‌هایمان نیست. پس بهتر است به جای غر زدن بعد هر شکست، نفسی چاق کنیم و بلند شویم و به مسیرمان ادامه دهیم.


پ ن: با تشکر از استاد عزیز برای آموزش این تفکر ناب
  • گلی

ببخش لطفا

جمعه, ۲۸ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۳۲ ب.ظ

خدایا منو ببخش، که بنده هات رو قضاوت کردم. خواسته یا ناخواسته، به حق یا ناحق. 

  • گلی

خانم متشاعر

پنجشنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۵، ۰۴:۵۸ ب.ظ

همه می گویند جامانده ایم

اما من هر روز، راس ساعت دلداگی 

منتظرت می مانم

باران که ببارد، من هم کربلایی

شده ام!




پ ن: سبک جدیدی از شعر آیینی رو، رونمایی کردم(:

  • گلی

::: اندر احولات یک عدد نارنجیِ سرخوش

چهارشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۲۱ ب.ظ

دیروز کلاس بیهقی داشتیم. و طبق برنامه قبلی متن خوانی بر عهدۀ این حقیر سرپا تقصیر بود. بعد از خوانش بنده که اتفاقا با اتمام کلاس همزمان بود. هم کلاسی‌های عزیز به بنده لطف بی‌شمار داشتن و گفتن، وای خانم فلانی چقدر خوب خوندید، ممنون و اینها. و کلی از این مدل تعارفات برای بنده تکه پاره کردند. و خوب من هم قاعدتا ته دلم قند آب می‌شد و خیلی متواضعانه می‌گفتم: خواهش می کنم، ببخشید بد خوندم و از این خزعبلات. بعد مجددا دوستان می‌گفتند نفرمایید این چه حرفیه خانم بهمانی، شما خیلی شیوا خوندید، کاش ما هم یکم یاد بگیریم و از این مدل حرف‌ها. بعد مجددا من سرخ  سفید شدم و دقیقا این جاها هم مقدار بیشتری قند توی دلم آب شد، طوریکه اگر دو دقیقه بیشتر این فرایند قند اب شدن طول می‌کشید حتما و حتما مرض قند می‌گرفتم و حتی یک آقایی از همکلاسی‌ها به صورت ویژه تشکرات خودش را ابلاغ کرد. خلاصه من خیلی احساس، پرفکت بودم کردم و اصلا این احساس در کلمه و جمله عبارات و پاراگراف نمی گنجد دوستان.

بیشتر از این وقت دوستان عزیز را نگیرم، کار به جایی رسید که بعد از کلاس من با اعتماد به نفسی چسبیده به سقف  رو به استاد گرام کردم و با دماغ بالاگرفته عرض کردم: برای دفعات بد حتما با من هماهنگ باشید و متن‌ها را از همین امشب برام بفرستید تا برای سه شنبه مشکلی پیش نیاید.

اما .. اما دوستان این همۀ ماجرا نبود، ماجرا از این جا به بعدش جالب می‌شود که امروز وقتی که  جناب استاد فایل صوتی جلسه قبل را توی کانال گذاشت، کل قسمت متن خوانی بنده را کات کرده بود. یعنی به حدی بد بود که طفلی اصلا روش نشد توی کانال به این فرهیختگی قرارش بدهد.

الان با این حرکت استادِ جان ِ جانان، یک دماغ سوخته و اویزان روی دست بنده جا مانده است.

  • گلی

خانم متشاعر

دوشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۵، ۰۴:۵۳ ب.ظ

شنبه است 

یا چهارشنبه؟

اصلا هر چند شنبه!

چشمهایم را که می بندم

پشت پلک هایم نشسته ای

از اینجایی که منم

تا آنجا که تویی

هزار پاییز فاصله است

برگرد

و از تمام آیینه ها ببار

"بی تو" بودن مزه خاک می دهد!



پ ن: شعر نو سرودم که خود شاملو انگشت به دهن میمونه خدا بیامرز(:

  • گلی

تاریخ مذکر

يكشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۵۶ ب.ظ

تاریخ ما، به شهادت خودش، در طول قرون، به ویژه پیش از مشروطیت، تاریخ مذکر بوده است؛ یعنی تاریخی بوده است که همیشه مرد، ماجرهای مردانه، زور و ستم‌ها و عدل و عطوفت‌های مردانه، نیکی‌ها و بدی‌ها، محبت‌ها و پلشتی‌های مردانه بر آن حاکم بوده‌اند. زن اجازه نقش‌آفرینی نیافته است، به همین دلیل از عواما مونث در این تاریخ چندان خبری نیست. مرد از نظر بزرگترین مورخ ایران، یعنی ابوالفضل بیهقی، بزرگترین عنصر سازندۀ تاریخ است، و به همین دلیل هر کجای تاریخ مسعودی را که ورق بزنید، اعمال مردانی را می‌بینید که در حال ساختن یا نابود کردن چیزهایی هستند و این چیزها همه عناصر تاریخی هستند.... تاریخ بیهقی تاریخ مردان است و اگر از زن یاد می‌شود، یا مادر حسنک است یا مادرانی چون مادر حسنک هستند که هیچگونه تحرک واقعی ندارند و یا اگر تحرک ناچیزی داشته باشند، در حدود حلوا و شیرینی پختن برای مردان و یا امیران جوان محمد و مسعود، تحرک دارند. زن در تاریخ بیهقی خنثی است، نه از نظر فرهنگی چیزی به وجود می‌آورد  و نه از نظر تاریخی نقشی دارد.... و حقیقت این است که زن ایرانی در گذشته، عملا وجود خارجی نداشته است و اگر وجود خارجی داشته، وجود مخفی، مرموز، عقب نگهداشته شده و مرد زده بوده است. سیادت تاریخی مرد، زن را تنها به عنوان یک انسان درجه دو، انسان شیئ شده و از انسانیت افتاده، خواسته است، طوری که گوئی او حتی حاضر و ناضر بر جریان‌های تاریخی هم نمی توانسته است، باشد، چه رسد به اینکه مثل زینب اعراب با نطق و بیانش مجلس یزید را بلرزه درآورد و یا مثل ژاندراک، عصیان را به وحی و الهام درآمیزد و قیامش را منطقی و در عین حال الهی نشان دهد. و یا مثل الیزابت اول دل شیر پیدا کند و سلیح رزم بپوشد و در میدان جنگ حاضر شود و قوم خود را به ضد ناوگان شکست ناپذیر فیلیپ اسپانیایی به مبارزه برانگیزد و حتی پیروز هم از آب درآید.... پس تاریخ ایران در گذشته مذکر بوده است و بی‌زن؛ و زن متاسفانه در دالان‌ها و پستو پسله‌ها نگهداشته شده است.






:::تاریخ مذکر | رضا براهنی | نشر اول



  • گلی

امروز در یک نگاه

جمعه, ۲۱ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۵۴ ب.ظ

::: یک

همیشه گفته‌ام، این آدم‌های قدیمی انگار جنسشان از گِل نبوده، اصلا انگار خدا رفته باشد و این آدمهای قدیمی را به صورت خاص با یک علاقۀ خاصی گِلشان را ورز داده تا همانی شود، که خودش می‌خواهد.

در نوجوانی یک ماجرای جالبی را شنیدم، کسی تعریف می‌کرد، زمان کشف حجاب، خانمی بوده که بخاطر اینکه حجابش را داشته باشد، بعد از آن اتفاقات، کلِ عمرش را در خانه مانده و قدم از خانه بیرون نگذاشته.


::: دو

داشتم فکر می‌کردم، یک خانم، تمام عمرش را در یک چاردیواری می‌گذارند، فقط برای اینکه لبخند محبوبش را ببیند، اما ما چی؟ چند بار شده که برای رضای خدا از علاقه مندی‌هایمان گذشتیم؟ ما حتی از چیزهایی بی‌ارزش نگذشتیم چه برسد به چیزهای باارزش. یک وقت‌هایی فقط و فقط باید برای رضای خدا از خیلی از دلخوشی‌ها بگذریم و اما و اگر و دلیل و برهانی پشتش نیاوریم.


:::سه

ما همیشه خیال می‌کنیم رفاقت باید پشت‌بندش، عزیزم و فدایت شوم و از این مدل تعارفات باشد. و دوست خوب کسی است که همیشه تاییدمان کند، برعکس به نظر من رفیق خوب کسی است که یک وقت‌هایی محکم با پشت دست بکوبد توی صورتت و اشکت را دربیاورد تا یادت بیاید داری اشتباه می‌کنی.


::: چهار

همیشه تصورم این بودکه ، در دو چیز خیلی خفنم، یکی اطلاعات عمومی و دومی هوش بالا. امروز توی آزمون استخدامی فهمیدم من نه باهوشم نه اطلاعات عمومی قویی دارم، چون تعداد زیادی از تست هوش‌ها را جواب ندادم و چشم انداز بیست ساله را هم چیزی ازش نمی دانستم جواب دهم.


::: پنج

به نظرم آدم‌هایی که بعد از بیست و اندی سال، هنوز یاد نگرفتن یک صف درست ببنید و توی صف بستن حق خوری نکنند به درد ِ تربیت یک نسل نمی‌خورند. یعنی در واقع به جای امتحان گرفتن و تلف شدن سه ساعت از وقت یک جماعت، اگر به ملتی که صف بستند، یک نگاهی می انداختند، کارشان برای گزینش خیلی راحت تر می‌شد.


::: شش

خدایا ما سادات چرا یکهو قاط می زنیم، بهمان آرامشی شایستۀ اولاد پیغمبر عطا بفرما.


::: هفت

یکی از سوال هایمان این بود، روز قلم و روزجهانی قلم چه روزهایی هست، و باید به عرضتان برسانم، با عرض پوزش، جوابش را نمی‌دانستم.





  • گلی

عجب صبری خدا دارد.

سه شنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۲۹ ب.ظ

کشور عجیب غریب و پر از تناقضی داریم. مذهبی‌هایمان قرتی هستند و قرتی‌هایمان مذهبی.

مثلا دخترهای مذهبی زیادی می‌شناسم از همین مدل دخترها که از یک هفته قبل محرم سر تا پا  لباس سیاه می‌پوشند تا خود اربعین. از همین‌هایی که ردیف اول هر روضه‌ای می‌نشیند و یک بسته دستمال کاغذی باید حتما دم دستشان باشد. همیشه صفحات اینستاگرامشان پر از لبیک یا حسین و این مدل حرف‌هاست. شب و روزشان را به کارهایی فرهنگی مشغول هستند وبلاگ‌هایشان پر است از بیانیه‌های حفظ حریم محرم و نامحرم. برای هر فیلم و کتابی نقد می‌نویسند و حفظ حریم عفاف رو توصیه اکید می‌کنند. صفحات مجازیشان پر است از کتاب‌های انتشارات سوره مهر و نیستان. سعی می‌کنند رهبر را حضرت آقا صدا کنند، البته موقع ادای حضرت آقا سرشان کمی به چپ زاویه می‌گیرد و ح را حتما غلیظ ادا می‌کنند. ولی خوب اینها همه‌اش یک طرف ماجراست، ماجرا وقتی جذاب می‌شود، که مثلا وقتی آن مداح خوشگله می‌آید روضه می‌خواند همین خواهرهای حزب الهی  گوشی‌هایشان را فوکوس می‌کنند روی چهرۀ آن برادر عزیز. و حتما زیر لب فتبارک الله احسن الخالقین را فراموش نمی‌کنند. پنل وبلاگ‌هایشان پر است از دلبری های زنانه آن هم با برادر‌های دینی‌شان. یحتمل التماس دعا دارند در هر رکعت نماز شبشان ، و یا شاید هم، مسائل ریز مذهبی دیگر که ما جماعت کافر ازش سر در نمی آوریم. با پا پس می‌زنند و با دست پیش.

خیلی وقت است این حرف‌ها روی دلم سنگینی می‌کند، اینکه حالم از هر چی دختر مذهبی و حزب الهی بهم می‌خورد. از همین‌ها که دایه دار فرهنگ  دین و اسلام هستند ولی هیچیشان شبیه آدم نیست. دروغ چرا یک وقت هایی دلم می‌خواهد انقدر قدرت داشتم که همه‌شان را جمع می‌کردم و آتش می‌زدم تا نسلشان منقرض شود. نسلشان منقرض که نمی‌شود هیچ،  برعکس  انگار کود شیمایی پایشان ریخته باشی، هر روز تعداشان بیشتر می‌شود آنقدر زیاد شده‌اند که هر جا می‌روم یک نمونه اش را حتما می‌بینم، بلاگستان که پر شده از این مدل دخترها، دخترهای خوب ناز نازی پر از ادا و اصول مذهبی طور.

همۀ این‌ها را گفتم که به این نکته برسم که: خواهرم لطفا و خواهشا با خودت روراست باش.


  • گلی

فرمایشات یک عدد نارنجی بی‌اعصاب

سه شنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۴۳ ب.ظ

شماهایی که این روزها، صفحات مجازیتان پر شده از رفتنتان به کربلا و الکی مثلا به بهانۀ حلالیت طلبیدن و این مدل حرف‌ها، مدام فخرفروشی می‌کنید، بدون هیچ رودبایستی باید به عرضتان برسانم که از همه‌تان متنفرم(با تشدید روی ر). بابا فهمیدیم آدم خوب‌‌های قصه شمایید و آدم بده قصه ما. و حتی مثل روز برایمان روشن شده که شما میهمان‌های ویژه این مراسم خاص هستید.

اصلا ما خودمان خیلی وقت هست که فهمیده‌ایم آنقدر بد هستیم، که خدا هم ازمان ناامید شده، دیگر نیازی نیست که مدام به رویمان بیاورید و هی مثلا پروفایل‌هایتان را عکس پیاده‌روی بگذارید و استاتوس‌هایتان را پر کنید از جمله‌های قشنگ قشنگ معنوی.

  • گلی

پاییز

دوشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۱۸ ب.ظ

چه جوریاست که آدم توی پاییز بی دلیل دلش گریه می خواد؟  

  • گلی

یعنی خواب نیستم؟؟

يكشنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۳۲ ب.ظ

امروز یک چیز عجیب و شگفت انگیز دیدم. بعد از کلاسم تقریبا سه کوچه پایین تر از خونمون یک ماشین رو دیدم که سبزی می‌فروخت. قیمتش مناسب بود بیست کیلو خریدم. بعد موقعی که خواستم بیارمش خونه،  دیدم، جدی جدی اصلا از توان من بیرون هست که بیست کیلو سبزی رو حمل کنم. حتی آقای سبزی فروش گفت: این سبزی قد وزن خودت هست  اصلا بی خیال شو که خودت ببریش. بعد اون یکی همکارش گفت: خونتون کجاست؟ گفتم سه کوچه بالاتر، گفت دقیقا کجای کوچه، گفتم وسط کوچه! بعد گفت خوب تو برو من با یه پراید سفید میارمش تا دم کوچه!

من تشکر کردم. و اومدم. تقریبا یه صدمتر راه رفتم دیدم صدای نفس های کسی از پشت سرم میاد، دیدم دو تا آقاهه بیست کیلو سبزی رو توی یه کیسه بزرگ کردن با هم میارن. وقتی نگاهشون کردم، معذب شدم. همون همکاره گفت: بی خیال، تو جلوتر برو ما میاریمش.

خولاصه دو تا آقاهه بدون ماشین سبزی ها رو  آوردن، تا دم در خونمون. طفلی اصلا ماشین نداشت، فقط برای اینکه من معذب نشم گفت: با ماشین میارمش.

الان توی یک شوک عجیبم. باور کنید خیلی وقت بود اینهمه جوانمردی رو یکجا ندیده بودم.

  • گلی