آرزوهای نجیب

پیوندها

آدم اینقدر سوسول

شنبه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۵۳ ب.ظ

آخرش میمیرم. اونم از چی؟ از این سردرد کوفتی. به‌خاطر چی؟ به‌خاطر دو قدم راه رفتن بر آفتاب.

  • گلی

ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

جمعه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۷، ۰۷:۴۴ ب.ظ

یه دوستی حرف خوبی می‌زد که:

یه حرف رو نصفه می‌شنویم.

یک دهم می‌فهمیم، هیچی فکر نمی‌کنیم.

از اون طرف قریب هزار برابر واکنش نشون می‌دیم.


حالا این شده حکایت واکنش‌های دوستان طرفدار حقوق زنان به حرف‌های امروز امام جمعۀ مشهد. بندۀ خدا گویا گفته: یه پاساژی یه جشنی گرفته که توش لباس زیر زنونه عرضه کردند و این جشن مناسب شهر مشهد نیست. بعد یه سری از دوستان گفتن: که آره امام جمعه گفته لباس زیر زنونه نباید عرضه بشه، چون باعث هتک حرمت میشه!!!

  • گلی

کلیشه‌ها را با هم ریشه‌کن کنیم

پنجشنبه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۴۷ ب.ظ

امروز بحث کلیشه‌ها خیلی جمع‌وجور ولی پرکاربرد است. «عدم» کلیشه‌ای است که قرار است امروز درباره‌اش بیشتر صحبت کنیم.
«عدم» یک پیشوند منفی‌ساز است.
خب حالا بیایم ببینیم ما «عدم» رو به‌ چه صورت استفاده می‌کنیم.

ن: عدم داشتن تمرکز، عدم ریختن زباله؛
بی: عدم حوصله، عدم دقت، عدم توجه به قانون، عدم سواد، عدم صبر؛
نا: عدم آگاهی، عدم شکیبایی، عدم ناجوانمردی؛
نکردن: عدم قبول، عدم درک، عدم دریافت؛
نشدن: عدم تحقیق، عدم موفقیت، عدم کامیابی؛
نبودن: عدم بضاعت، عدم دید کافی، عدم اطمینان؛
نبود: عدم وجود؛

سؤال اینجاست وقتی ما کلی ادات منفی‌ساز فارسی داریم که اتفاقاً باعت تنوع کلمه‌ها و جمله‌هایمان هم می‌شود چرا باید از «عدم» عربی استفاده کنیم؟

خب حالا بیاید به این عبارت دقت کنید: «عدم وجود توان پاسخگویی»، خب گوینده یا نویسنده دقیقاً منظورش از این عبارت چی بوده؟ نبود وجود توان پاسخگویی!!!
خب عزیزم من بگو «توان پاسخگویی ندارد»، چه کاری است حالا؟
این جور خطاها توی ویراستاری به «خطای منطقی» مشهور است؛ یعنی خطایی که در هنگام خواندن باعث دشوار فهمی، مکث مفهومی، یا برداشت‌های متناقض، مخاطب می‌شود.

اما کاربرد صحیح «عدم» زمانی است که در معنای فلسفی آن و در مقابل «وجود» باشد.

  • گلی

این چنین بود

چهارشنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۷، ۰۶:۴۵ ب.ظ

+ حواس من زیر درخت آلبالو گم شده، دوستم داره؟

- نوچ نوچ! 

  • گلی

اف بر این دنیا

سه شنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۷، ۰۲:۱۵ ب.ظ

قسمت ترسناک  زندگی اونجاست که دنیا کم‌کم از آدم‌های قدیمی خالی میشه و جاش رو آدم‌های جدید  پر می‌کنه! 


  • گلی

مورد عجیب کلیشه‌های زبان فارسی.

يكشنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۳۲ ب.ظ
به‌نظرتان در تیتر بالا کدام کلمه کلیشه است و در معنای درستش استفاده نشده؟
الف: مورد
ب: عجیب
ج: کلیشه
د: زبان فارسی!!!

دوستانی که گزینۀ الف را انتخاب کردند، یک هدیۀ خیلی توپ خودشان را مهمان کنند لطفاً. آنهایی هم که گزینۀ درست را انتخاب نکردند خودشان را موظف کنند تا آخر این پست را بخوانند؛ چون قرار است با یک کلیشۀ خیلی خفن آشنا شوند.

خب حالا به نظرتان معنی «مورد» چیست؟
جناب دهخدای نازنین هم دربارۀ «مورد» این نظر را دارند که: «راه و محل ورود، راه آب، آبخور، جای آب خوردن مردم و بهایم در صحرا، آبشخور، مشرب، مشرع، ورود، جای آمدن و محل ورود و محل فرود آمدن، زمان یا مکان ورود، درآمد و مدخل و راه و طریق و جای و محل و مقام».
الله‌اکبر کبیرا از این همه معنی.
اما از آنجایی که ما متخصص اسراف در همه‌چیز هستیم کلمۀ «مورد» را  در شکل‌های زیر هم استفاده می کنیم.

۱: کدام مورد صحیح است؟
۲: مواردی از این دست...
۳: در اکثر موارد ...
۴: خیر، موردی ندارد.
۵: طرف، مورد دارد.
۶: فردا شب در مورد همسایگی حرف می‌زنیم.
۷: یک مورد سرقت گزارش شده است.
۸: برای علی آقا دنبال مورد خوب می‌گردم.
۹: این حسابدار مورد اطمینان است.
۱۰: از جمله موارد سرقت ادبی ....
۱۱: معنای مورد نظر از عقل، آن چیزی است که ....

خب کلمه‌هایی که مناسبی که می‌توانیم برای جناب «مورد» جان استفاده کنیم.

۱: گزینه، پاسخ، احتمال؛
۲: نمونه‌هایی؛
۳: در اکثر مواقع، در اکثر اوقات؛
۴: مشکلی، ایرادی، عیبی؛
۵: مشکل دارد، مشکوک است، خرده‌شیشه دارد؛
۶: درباره، در خصوص، راجع به؛
۷: فقره؛
۸: همسر مناسب، خانۀ خوب، شغل؛ (در این مثال باید ببینم منظور گوینده از مورد چی بوده و کلمۀ مناسب آن را جایگزین کنیم.)
۹: مطمئن.
۱۰: مصادیق.
۱۱: مدنظر.

اگر دقت کرده باشید در هیچ‌کدام از گزینه‌ها «مورد» را در جای مناسبش استفاده نکردیم. طفلی «مورد»، بیچاره «مورد».

یک وقت‌هایی هم «مورد» عزیز باعث درازنویسی می‌شود. مثلاً می‌گوییم: «مورد بررسی قرار داد»، در حالیکه خیلی راحت می‌توانستیم بگویم «بررسی کرد».


::: منبع با کلی خودشیرین‌بازی مجلهٔ انشا و نویسندگی

  • گلی

از خواب‌هایی که می‌بینم

يكشنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۷، ۰۶:۳۹ ب.ظ

دیشب خواب یکی از بلاگرها رو دیدم که اصلاً باهم گفت‌وگو یا کامنت‌بازیی نداشتم. خواب دیدم اومده بهم میگه، بیا یه کار کنیم کتابت فروشش بره بالا. گفتم مثلاً چکار؟ گفت: نمی‌دونم باید روش فکر کنم. 

گفتم همینکه بخونیش برام کافیه، اگرم دوست داشتی درباره‌اش توی بلاگ یا کانالت بنویس. انگار که از حرفم ناراحت شده باشه یکم لب‌ ورچید و گفت: نه یه کار بزرگتر باید کنیم. 


بعدشم اصلاً یادم نمیاد چکار کردیم.



بعداز ظهری هم خواب دیدم که آقای مهدی صالحی (یکی از بزرگان مؤسسهٔ «ویراستاران») عکس کتابم رو گذاشته پروفایلش. از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون که کلی توی خواب ذوق‌زده بودم.


حالا چرا دارم از این مدل خواب‌ها و با این شدت می‌بینم الله و اعلم.

  • گلی

انقلاب جن.سی

شنبه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۷، ۰۵:۴۴ ب.ظ

یکی از مزیت‌های کتاب‌خوندن اینه که قبل اینکه یه زندگی رو تجربه کنید، می‌تونید با خوندن یک کتاب از زیروبم اون سبک از زندگی سر دربیارید. مستند دیدن هم همین امتیاز رو داره. تازه تأثیرش هم بیشتر است.


مستند انقلاب جنسی، توی دو قسمت منتشر شده، که دیدنش خالی از لطف نیست.

 

از این سایت هم می‌تونید دانلودش کنید.



  • گلی

کلیشه‌ها رو بکشیم۲

جمعه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۱۶ ق.ظ

خب بعد از کلی پست روزمره‌جات یکم چیزمیز مفید یادبگیریم.
شمایی که نویسنده هستید یا شاعر و یا هرکسی که با نوشتن سروکار داره بد نیست که با کلیشه‌ها آشنایی داشته باشید.

گفتیم کلیشه زبان رو از تنوع می‌اندازه و اینکه باعث کم‌شدن کلمه‌ها در گفتار یا نوشتار روزانه‌تون می‌شه.

یکی از کلیشه‌هایی که این روزها زیاد شده؛ کلیشۀ «نسبت به» است. عبارت «نسبت به» رو باید برای مقایسۀ دو چیز استفاده کنیم. مثلاً می‌گیم من نسبت به پارسال کمی کتاب‌خوان‌تر شدم. شما کتاب‌خوانی پارسال و امسالتون رو با هم مقایسه می‌کنید پس عبارت «نسبت به» رو در جای مناسبش استفاده کردید.


اما در مثال‌های زیر «نسبت به» در معنای درستش به‌کار نرفته.

۱: مهسا نسبت به من محبت دارد.
۲: دانشجویان نسبت به سخنان استادشان نقد دارند.
۳: همۀ ما نسبت به هم توقع احترام متقابل داریم.
۴: جامعۀ ما نسبت به عملکرد ما نسبت به خودرو راضی نیست.
۵: نخبگان نسبت به جامعه مسئول‌اند.

الان بیاید توی ذهنتون به‌جای «نسبت به» کلمه‌های مناسب رو بنویسید.

اما کلمه‌های پیشنهادی ما
۱و ۲: به.
۳: از.
۴: از، دربارۀ.
۵: در قبال.


 



  • گلی

به همین سادگی، به همین خوشمزگی

پنجشنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۵۹ ق.ظ
برای اینکه دایرۀ لغاتمون بره بالا یکی از راه‌هاش بلد بودن مترادف‌هاست. مؤسسۀ ویراستان یک مجموعه از مترادف‌ها رو آماده کرده. برای اینکه از این مجموعه استفاده کنید وارد سایت ویراستاران بشید. همین‌طور که دارید سایت رو نگاه می کنید یههو یه صفحۀ شناور جلو چشمتوت ظاهر می‌شه که یک هدیه دوست‌داشتنی براتون داریم، ایمیلتون رو وارد کنید تا براتون این هدیه رو بفرستیم. هدیۀ گفته شده چیزی جزء همین مجموعۀ مترادف‌ها نیست. ایمیلتون رو که وراد کنید چند دقیقه بعدش این مجموعه براتون ایمیل می‌شه.

توی خود سایت هم یه چرخی بزنید بد نیست چون کلی مطلب آموزنده و خوادنی داره.


از اینجا هم می‌تونید به‌صورت مستقیم این هدیه رو دانلودش کنید.
  • گلی

دیوید آلموند

چهارشنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۵۶ ق.ظ

توی این چند روزه داشتم کتابی به اسم گِل می‌خوندم. نویسندۀ این کتاب دیوید آلموند است و بیشتر کتاب‌هاش تم مذهبی و فلسفی داره. ایشون دوبار نامزد جایزۀ هانس کریستین اندرسون شده و در نهایت سال ۲۰۱۰ جایزۀ هانس کریستین رو از آن خودش کرد.

مشهورترین کتابش هم اسکلیگ هست که توی ایران به اسم اسکلیگ و بچه‌ها ترجمه شده. از اونجایی که وقتی که یه کتابی می‌خونم معمولاً چندتا نقد هم کنارش می‌خونم ببینم بقیه چی‌ها گفتند. خانم شهلا انتظاریان (مترجم کتاب) در یکی از جلسه‌های نقدوبررسی این کتاب صحبت جالب دربارۀ آموند گفتند:

آلموند کسی است که اگر چه موضوع رعایت نکردن کپی‌رایت در ایران باعث مناقشات زیادی در سطح جهانی در ارتباط با مترجمان کشورمان شده است پیوسته ارتباط خوبی با مترجمان ایرانی داشته و دارد و معتقد است همین که بچه‌های ایرانی می‌توانند کتابش را بخوانند خوشحال کننده است.


حالا اگر آلموند می‌خواست مثل شاعرهای ایرانی برخورد کنند، چی الم شنگه‌ایی می شد. جالب اینجاست که  گویا آلموند پارسال می‌خواست برای نمایشگاه کتاب بیاد تهران و کارگاه نویسندگی هم برگزار کنه.


پ ن: یکی از قسمت‌های خواندنی کتاب گل این است:

ما باید در مدتی که روی خاک هستیم، هوای هم را داشته باشیم. این ساده‌ترین چیزها و سخت‌ترین چیزهاست.


گل |  دیوید آلموند |  شهلا انتظاریان | نشر آفرینگان

  • گلی

با اون شعرهاشون

سه شنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۷، ۰۵:۰۱ ب.ظ

یه خاطره دربارۀ حسین منزوی خدا بیامرز تعریف می‌کنند که خیلی جالبناک است. گویا یه مسابقۀ شعر برگزار می‌کنند و در اختتامیه‌اش از برنده می‌خوان که شعرش رو که برگزیده شده، بخونه. حسین منزوی هم گویت در اون اختتامیه بوده. برگزیده که دختر جوانی بوده میره پشت تریبون و شعرش رو می‌خونه. بعد یکی از دوست‌های منزوی با حالت عصبانیت به اون یکی دوستش می‌گه، این شعره استاد منزوی هست ببین اتفاقاً این شعر توی همین کتابیه که الان دستمه و طرف خواست بلند شه که این کشف مهمش رو به سمع و نظر همه برسونه. منزوی که صحبت‌های طرف رو می‌شنوه کتاب رو ازش می‌گیره و اون صفحه‌ای که این شعر توش بوده رو پاره می‌کنه و می‌گه از حالا این شعر من نیست و از دوستش درخواست می‌کنه این کار رو نکنه. بعد از اون منزوی از انتشاراتش هم می‌خواد که این شعر رو از کتابش حذف کنه.

این‌ها رو گفتم تا برسم به ماجرای حمیدهیراد و برخورد مثلاً شاعرهامون باهاش. نه اینکه بخوام کار هیراد رو تأیید کنم نه. می‌خوام بگم حتی شاعرهای نسل جدیدمون اونقدر کوچک هستند که به‌جای اینکه اول بیان نامه‌شون رو به‌صورت خصوصی به دفتر اون مؤسسه که کارهای هیراد رو تولید می‌کند بفرستند مثل بچه‌های یکی دوساله این ماجرا رو توی بوق و کرنا می‌کنند.

هنوز خیلی مونده به جامعۀ آرمانی و انسانی برسیم. گول هنرمند بودن و شاعر بودن و نویسنده بودن بعضی‌ها رو نباید خورد، بعضی‌ها فقط با خودشون اسم و رسم یدک می‌کشند.


  • گلی

کلیشه‌ها رو بکشیم

دوشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۰۰ ب.ظ

مرحوم ابولحسن نجفی از اعضای فرهنگستان، در زمان حیاتش یه تحقیق جالب کرده بود. ایشون در این پژوهش، به این نتیجه رسیده بود که اهل‌رسانه و مطبوعات ما تنها با ۷۰۰لغت تمام مطالب علمی، ادبی، هنری، داستانی و غیر داستانی خودشون رو بیان می‌کنند.

این یعنی یه فاجعۀ بزرگ برای اهل مطبوعات و رسانه. این یعنی فقر زبانی. یعنی کلمه و لغت بلد نیستند و در چنته ندارند که ازش استفاده کنند.

جالب اینجاست که بعد در یک تحقیق دیگه و بعد از حذف کلمات تکراری نشون دادند که فردوسی در شاهنامۀ خودش بیش از ۸۰۰۰(هشت‌هزار) کلمه استفاده کرده.

حیرت‌انگیز نیست؟ ۸۰۰۰ کلمه!

یکی از راهکارهای اینکه تعداد لغاتمون رو افزایش بدیم اینه که کلیشه‌ها رو بکشیم. خب شاید بپرسید یعنی چی؟

اصولاً کلیشه یعنی شما یک کلمه رو در معنی‌های مختلفی بکار می‌برید. به‌عنوان مثال به جمله‌های زیر دقت کنید.


۱: بازیکنان از روحیۀ بالایی برخوردار هستند.

۲: نوشتن دربارۀ بزرگان، دقت بالایی می‌خواهد.

۳:در دمای بالای ۱۵ درجۀ سانتی‌گراد نگهداری شود.

۴: بالابودن اشتیاق داوطلبان باعث شد در روز اول، ظرفیت دوره تکمیل شود.

۵:درآمدش خیلی بالاست.

۶:با فشار بالای آب بشویید.

۷:با تضمین بالاترین کیفیت.

۸:قیمت بلیت قطارشهری بالا رفت.

۹:هزینه‌های بالای زندگی، مردم را از کتاب‌خوانی باز‌می‌دارد.

۱۰: به بالای کوه رفت.


بالا در معنی لغویش یعنی چیزی که در مکانی فراتر از مکان دیگر قرار می‌گیرد.

می‌تونیم نتیجه بگیریم که در جمله‌های گفته شده، کلمۀ بالا در معنی صحیح و درست خودش به‌کار نرفته است.

خب حالا بیاید به‌جای کلمۀ بالا کلمه‌های درستی قرار بدیم.


و اما کلمه‌های پیشنهادی:

۱: چشمگیری، فراوانی، زیادی.

۲: عمیق، ژرف، موشکافانه، فروان، درست و حسابی، ریزبینانه.

۳: بیش از، فراتر از، افزون بر.

۴: مثال‌زدنی بودن، شدت، فراوان بودن.

۵: هنگفت، چشمگیر.

۶: فشار زیاد، فشار شدید.

۷: مطلوب‌ترین، عالی‌ترین، بهترین.

۸: افزایش یافت، رشد کرد، کمرشن شد.

۹: سنگین، فراوان، کمرشکن.

۱۰: این جمله درست است.


ایراد کلیشه‌ها اینه که زبان رو لاغر می‌کنه یعنی باعث میشه که ما تعداد زیادی از کلمه‌ها رو بخاطر استفادۀ بیش از حد از یک کلمه فراموش کنیم. اگر یادتون باشه قبلاً کلیشۀ خوب، عالی، بد و قشنگ رو بررسی کردیم و درباره‌اش صحبت کردیم و اینقدر طرفدار داشت که دوتا دیسلایک هم خورد((:


در پست‌های بعدی به کلیشه‌های بیشتری می‌پردازیم.



منبع: با کمی دخل و تصرف نشریۀ انشا و نویسندگی شمارۀ ۵۲

  • گلی

.

دوشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۵۸ ق.ظ

یه جایی از کتاب جز از کل هست که میگه: 

_

احساس می‌کنم یه جای زندگیم راه رو غلط رفتم؛ ولی اینقدر جلو رفتم که دیگه انرژی برای برگشت ندارم. خواهش می‌کنم این یادت بمونه مارتین. اگه فهمیدی مسیر رو اشتباه رفته‌ای هیچ وقت برای برگشت دیر نیست. حتی اگه برگشتن ده سال هم طول بکشه باید برگردی. نگو راه برگشت طولانی و تاریکه. نترس از این که هیچی به دست نیاری! 



پ ن: حرف‌هاش رو باور نکن مارتین، به امروز ما خوب نگاه کن، ما یه سال پیش یه راه رو اشتباه رفتیم؛ ولی از همون ماه‌های اول که فهمیدیم گند زدیم با انتخابمون، هرچی داریم برمی‌گردیم، به اون نقطه نمی‌رسیم که درستش کنیم. 

می‌بینی مارتین بعضی اشتباه‌ها رو هیچ‌وقت نمیشه راست و ریست کرد!




  • گلی

اینطوریاست رفیق؟

شنبه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۷، ۰۲:۵۵ ب.ظ

دیدی آخرش شیخ حسن بعد اونهمه وعده و عید دستور فیلترشدن تلگرام رو صادر کرد، بعد ما با هم یه دل‌ سیر حرف نزدیم. یه شب تا خود صبح، از صبح تا سیاهی شب. 

  • گلی

برای علاقه‌مندان به ویراستاری

جمعه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۷، ۰۲:۵۲ ب.ظ

روزهای دوشنبه در شیراز یه نشست‌هایی برگزار میشه که ویراستاران جوان دور هم جمع می‌شن و متن‌هایی که از قبل توی گروه گذاشته بودند ویرایش و درباره‌اش بحث و گفت‌وگو می‌کنند. (اگر کسی دوست داشت توی گروه باشه بهم بگه تا توی گروه اضافه‌ بشه). جلسۀ آخری که سال ۹۶ برگزار شد یکی از بچه‌ها یه مجله رو معرفی کرد و پیشنهاد داد که حتماً شمارۀ ۵۲‌اش که مربوط به ویرایش است رو تهیه کنیم و بخونیم.  این دوستمون گفت نشریه رو بهتون قرض میدم و دست‌به‌دست کنید تا همۀ بچه‌ها بتونند بخونند. بعد نشریه رو داد دست یکی از بچه‌ها و گفت شما بخونید و به بقیه بدید. خب از اونجایی که من اگر هوس خوندن یه چیز رو بگیرم تا نخونمش راحت نمی‌شینم، تصمیم گرفتم از زیر سنگ هم شده پیداش کنم و بخونمش. یکی از بچه‌های دیگه پیشنهاد داد تا اردیبهشت صبر کنم تا از نمایشگاه مطبوعات برام گیرش بیاره ولی من که نمی‌تونستم تا اردیبهشت صبر کنم.

اسم اون نشریه انشا و نویسندگی است و منم به کسایی که ویراستاری رو دوست دارند توصیه می‌کنم که این شماره رو تهیه کنند و بخونند. ولی یه نکته وجود داره که این شماره بهمن سال ۱۳۹۳ چاپ شده و شاید براتون سؤال پیش بیاد که چطوری باید تهیه‌اش کنید.

من خودم یه تماس با مدیرمسئول نشریه گرفتم و ازشون خواستم برام بفرستند. شما هزینۀ نشریه که ۸۰۰۰ تومن + پول پست رو براشون واریز می‌کنید و یه هفتۀ دیگه در خونه تحویل می‌گیرید.

شمارۀ آقای مدیرمسئول: ۰۹۱۹۴۸۲۸۸۲۸ آقای حسینی‌نژاد



  • گلی

حالا از من گفتن بود

پنجشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۴۱ ب.ظ

یه یارِ خوب، یاریه که بتونی همهٔ حرف‌هات رو بهش بگی؛ حتی اون حرف‌هایی که روت نمیشه با خودت مرورش کنی!

  • گلی

.

چهارشنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۷، ۰۲:۰۵ ب.ظ

او گفت و ناپدید شد.

  • گلی

دست و جیغ و هورررا

يكشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۰۸ ق.ظ

سال‌ها پیش در چنین روزی در خانواده‌ای مذهبی چشم به جهان گشودم؛ باشد که عاقبت به خیر شوم.

  • گلی

خلاصه اینکه به هر کی امید داشتیم، ناامیدمون کرد

دوشنبه, ۶ فروردين ۱۳۹۷، ۰۵:۰۹ ب.ظ

بعد یه مهمونی سنگین و پدردرآر نشستم روی مبل و کانال‌ها رو زیررو می‌کردم که کلیپ زیر رو دیدم و مغزم سوت کشید! 

اومدم بگم توی اولویت‌های سال ۹۷ام مطالعهٔ این بخش از تاریخه (منظورم فعالیت‌های شخص این آقاست) دنبال یه سیر مطالعاتی هستم خبر داشتید ما رو بی‌نصیب نذارید!

متشکر 

 

 



مدت زمان: 8 دقیقه 37 ثانیه 

  • گلی

بند آدم‌ها نباش

جمعه, ۳ فروردين ۱۳۹۷، ۰۲:۱۹ ق.ظ

فقط یه دیونه می‌تونه تا الان بیدار باشه و با اون حجم از خستگی مطالبی رو بخونه که ۱۵۳۲ روز ازش گذشته و با بعضی‌هاش هم حتی گریه کنه!

  • گلی

هوووف

جمعه, ۳ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۴۱ ق.ظ

گیلبرت بالاخره به حرف آمد و پرسید: «پای کس دیگری در میان است؟»

آنی فوری گفت: «نه... نه...، من هیچ‌کس را به این منظور دوست ندارم. در تمام دنیا تو را بیشتر از همه دوست دارم، گیلبرت! پس باید... باید به همین دوستی‌مان ادامه بدهیم، گیلبرت!»

گیلبرت خندهٔ تلخی کرد.

دوستی!  تا چند سال دوست، آنی! من زندگی با تو را می‌خواهم... و تو به من می‌گویی هرگز به آرزویم نمی‌رسم.

آنی فقط توانست بگوید: «متأسفم. مرا ببخش، گیلبرت!»


:::آن شرلی | ال. ام. مونتگمری | سارا قدیانی | انتشارات قدیانی | جلد سوم

  • گلی

کجایی که یادت به‌خیر

يكشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۶، ۰۴:۳۸ ب.ظ

ده سال پیش خونمون توی یه محلۀ دیگه بود. زیاد با همسایه‌هامون مراوده نداشتیم؛ یعنی بابا مامان‌هامون سلام علیک داشتند ولی بچه‌ها نه زیاد.

یادمه یه بار داشتم می‌رفتم دانشگاه پسر همسایه‌مون یه ۲۰۶ آلبالویی تازه خریده بود که براش خیلی عزیز بود. ماشین رو آورده بود بیرون داشت کف‌پوش‌هاش رو آرابیرا می‌کرد و یه آهنگ هم گذاشته بود و صداش رو تا آخر بالا برده بود. فاصلۀ خونۀ این همسایه تا ما حدوداً پنج‌شش خونه بود. از جلوی در خونمون به این بدبخت اخم کردم و وقتی بهش رسیدم یه جوری بهش چشم غره رفتم که صدای ضبطش رو کم کرد حالا من درحال چشم غره به این بدبخت بودم که خط واحد محله از سرکوچه رد شد.

اگر به این خط نمی‌سیدم حداقل یه ساعت دیر به دانشگاه می‌رسیدم در نتیجه بی‌‌خیال چشم غره به پسرهمسایه شدم گام‌هام رو تندتر کردم که به خط واحد برسم. پسر همسایه‌مون که عجلۀ منو دید معرفت به‌خرج داد و برای آقای راننده سوت زد و اونم واستاد.


تقریباً پنج ساله که توی این محلۀ جدیدیم. اون روز رفته بودم فروشگاه سرکوچه کلی مواد شوینده خریده بودم و مثل چی با کلی کیسه توی کوچه می‌اومدم و نفس‌نفس می‌زدم بعد پسر هم‌محله‌ایمون یه کپه آدامس توی دهنش انداخته و مثل بز زل زده به من، پسرۀ یه کاره حتی نیومد بگه می‌تونم کمکتون کنم یا نه!

یعنی خدایی هرچقدر به ته دنیا نزدیک‌تر می‌شیم پسرهای همسایه هم بی‌معرفت‌تر می‌شن. پسرهای همسایۀ بی‌معرفت داشتند یعنی ته بدبختی دیگه.

خلاصه اینکه قدر بچه‌های همسایۀ فعلی رو بدونید که فردا مشخص نیست چه گودزیلاهایی نصیبتون بشه.

  • گلی

اینطوریاست خلاصه :D

شنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۱۶ ب.ظ

اون روز هم رفته بودم کتابفروشی بعد فروشنده بهم گفت: ببخشید خانم محمدی اون سری نشناختمتون! 

زویا پیرزاد وار قند تو دلم آب شد و با خودم گفتم: ا ِ پس معروف بودن این مزه‌‌اییه؟ 

  • گلی

و اما طنز

يكشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۲۸ ب.ظ

به‌نظرم یکی از موضوعاتی که توی ادبیات کودک و نوجوان ایران به‌شدت جای خالیش احساس می‌شه طنزه. حالا نه اینکه همۀ حفره‌های ادبیات کودک و نوجوان ایران پر شده فقط این مونده نه! چرا که ادبیات کودک و نوجوان ایران حالا حالا‌ها کار داره که به استاندارد‌های جهانی برسه؛ ولی عجیب طنز جاش خالیه!

امروز داشتم به نویسنده‌های کودک و نوجوانمون فکر می‌کردم که کدوم‌هاشون طنز کار می‌کنند، یاد دو نفر افتادم یکی احمداکبرپور، که من کتاب‌های جدیش رو خوندم و طنز ازش نخوندم ببینم که طنزهاش چه مدلیه و شهرام شفیعی که معمولاً نوجوان کار می‌کنه. من یکی از کتاب‌های طنزش رو خوندم  که خیلی به دل من نشست.

هرچی فکر می‌کنم یادم نمیاد که نویسنده‌ دیگه‌ای باشه که تخصصی طنز کار کنه توی این حوزه!

نویسنده‌های ما معمولاً تخصصشون تلخ نوشتنه، هرچقدر سوز و گداز نوشته‌ها بیشتر باشه به‌نظرشون خیلی کار خارق‌العاده‌ای کردند!

یادمه تابستون یه کتاب از تازه‌های نشر خوندم که نویسنده‌اش دهه شصتیه.

کتاب خیلی تلخی بود. کلاً جالب اینجاست که نویسنده تمام خاطرات دردناکی که توی مدرسه داشته و این تجربه‌ها فقط مختص دهه شصتی‌ها و اون موقعیت خاص بوده رو توی این کتاب آورده. خب اولین سؤالی که اینجا پیش میاد اینه که چه اصراری است که نویسنده‌ها هرچی تلخی رو تحمل کردن رو به نسل جدید انتقال بدن؟

دوم اینکه چه ما بخوایم و چه نخوایم بچه‌های ما تلخی رو درک می‌کنند حالا چرا همه باید تلخ و جدی بنویسند تا این تلخی رو بیشتر کنند؟

یکی از تفاوت‌های فاحش ادبیات کودک ما با خارجی‌ها اینه که خارجی‌ها تلخ‌ترین موضوعات رو به زبان طنز برای بچه‌هاشون می‌نویسند. فکر کنم شاید یکی از تلخ‌ترین اتفاق‌هایی که ممکنه برای بچه توی سن کم بیفته، طلاق پدر و مادرش باشه. می‌دونید من چند کتاب کودک و نوجوان خوندم که موضوعش جدایی مادر و پدر بوده ولی طنز نوشته شده بود؟ اینقدر طنز که واقعاً اون تلخی دیده نمی‌شد؛ اما ادبیات ما چی، اول اینکه من دربارۀ طلاق پدر و مادر کتابی از نویسنده‌های ایرانی ندیدم که حالا بخواد طنز باشه یا جدی! حالا اگر خدای ناکرده گوش شیطون کر اگر نویسنده‌ای بخواد هم بنویسه، با توجه به شناختی که من از ادبیات کودکمون دارم اینقدر این رو تلخ می‌نویسند که همون بهتر که ننویسند درباره‌اش.

خلاصه اینکه حالا که این روزها همه توی بوق و کرنا کردند که کتاب عیدی بدهید، اگر تصمیم دارید برای بچه‌های فامیل کتاب هدیه بگیرید، امسال کتاب طنز بخرید براشون لطفاً. بذارید حداقل نسل‌های شادتری داشته باشیم نه اینکه هر روز آمار خودکشی‌های نوجوان‌هامون زیادتر بشه.



  • گلی

فضای مجازی

يكشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۲۷ ب.ظ

توی مراسم نشسته‌ام. زنی می‌‌گوید صفحهٔ اینستاگرامت را می‌خوانم. انگار خوشش هم آمده؛ وقتی دخترش شیطنت می‌کند، می‌گوید: «شیطنت نکن که خاله مریم می‌نویسه. می‌بره اینستا می‌ذاره.» 

در آخر مراسم، به این نتیجه می‌رسم که دیگر بچه‌ها را از آمپول نمی‌ترسانند. از لولو نمی‌ترسانند و از اینکه شیطنت کنی، این خاله آمپول داره، آمپول می‌زنه، نمی‌ترسانند. از اینستا و فضای مجازی می‌ترسانند.


:::مریم گریوانی، دو ماهنامهٔ عروسک سخنگو، آذر و دی ماه ۱۳۹۶




  • گلی

مهارت جدید مثلاً

جمعه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۲۱ ب.ظ

سال نودوشش برای من سال یادگرفتن مهارت جدید بود. 

روزهای خوش آذر ماه دورهٔ ویراستاری رو گذروندم و حالا هم دارم خیاطی یاد می‌گیرم. درسته برای خیاطی یادگرفتن یکم پیر شدم؛ ولی بازم راضیم ازش. 

جونم براتون بگه از صبح بندوبساط الگو کشیدن رو درآوردم و در حال کشیدن الگوی بالا تنه هستم؛ ولی لامصب قسمت پشتش رو متوجه نمی‌شم و الان مثل همون حیون یکم نجیب تو گل گیر کردم.

  • گلی

علیرضا شیرازی و مؤسسۀ ازدواج آسان

سه شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ۰۶:۲۶ ب.ظ

چند وقت پیش یکی از وبلاگ‌نویس‌ها یه فراخوان داده بود که جدا از نتیجۀ آخرش شما چطوری با عشقتون آشنا شدین؟

امروز از سر بیکاری نشستم پست‌های ملت رو خوندم و با کمال تعجب دیدم که تعداد خیلی زیادی از آشنایی‌ها از طریق بلاگفا و وبلاگ‌نویسی بوده.

جالبه بدونید یکی از فانتزی‌های من همیشه این بود که با بابای یحیی از طریق فضای مجازی آشنا شم بعد اون هی پست‌های عاشقانه برام بنویسه از (این پست‌هایی که آب از دهن آدم سرازیر میشه)، بعد من هی بهش بی‌محلی کنم و اون هی بیشتر اصرار کنه بعد من مثلاً الکی وبم رو پاک کنم و گم شم توی افق((:

ولی به‌نظرم اینهایی که این مدل آشنایی‌ها رو تجربه می کنند خیلی باید براشون هیجان‌انگیز باشه!

کلی پشت سر علیرضا شیرازی غر زدیم و فحش نثارش کردیم و نمی دونستیم همین آقای شیرازی لوس و ننر که هنوز با بیان لجه، کلی کفتر عشق رو بهم رسونده. اینجاست که آیه نازل میشه : که ای فرزندان آدم از روی ظاهر همدیگر را قضاوت نکنید(:


  • گلی

شب ‌های روشن از نوع کتابیش

سه شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۲۶ ب.ظ

بالاخره دیشب نشستم کتاب «شب‌های روشن» رو خوندم. برای منی که عاشق فیلم «شب‌های روشن»*ام شاید الان یکم دیر باشه  برای خوندن این کتاب.
مخصوصاً وقتی به یکی این فیلم رو معرفی می‌کردم و با کلی شور و شوق دربارۀ فیلم حرف می‌زدم و چه‌ها که در وصف این فیلم نمی‌گفتم؛ یعنی یکجوری تعریف می کردم انگار مثلاً خورۀ سینمام. ماجرا وقتی جذاب می‌شد که از شانس کج من طرف کتاب شب‌های روشن رو خونده بود و ازم می‌پرسید: راستی کتابش رو خوندی؟ و من لبخند ملیح  ولی تلخی تحویلش می‌دادم که نه!
خیلی صحنۀ  ضایع و ایضاً دردناکی بود، طوریکه آدم می‌تونه ازش یه فیلم تراژدیک بسازه.
خلاصه اینکه دیشب این کتاب رو توی دو سه ساعت تموم کردم و با ابراز تأسف از وقتی که پاش گذاشتم، باید بگم کتابش چنگی به دل نمی‌زد. اصلاً  موندم چطور سعید دقیقی (نویسندۀ فیلم شب‌های روشن) تونست از همچین کتابی، فیلم‌نامه‌ای به این شاهکاری دربیاره.  
شاید دلیل اصلی که کتاب به دلم ننشست ترجمۀ کتاب بود؛ البته ناگفته نماند که کتاب رو سروش حبیبی ترجمه کرده؛ کسی که اسمش یه برند است توی حوزۀ ترجمه.
کتاب یک داستان عاشقانه رو روایت می‌کنه، پس برای همین کلمه‌هایی که مترجم استفاده می‌کنه باید خیلی روح و احساس داشته باشه که خواننده بتونه باهاش ارتباط برقرار کنه. نه اینکه جمله‌ها رو ترجمۀ لفظ به لفظ کنه و یه مشت کلمۀ بی‌احساس رو بپاشه تو صفحه و به صرف اسم نویسنده‌ای که پشت جلد است کتاب فروش بره و تو خیال کنی وای پسر عجب ترجمه‌ای.
به‌نظرم مترجم‌های کتاب‌های کودک و نوجوان ما خیلی قوی‌تر از کتاب‌های بزرگسال هستند. مثلاً خانم کیوان عبیدی آشتیانی ترجمه‌هاش عالیه، تو اصلاً احساس نمی‌کنی که داری یه کتاب ترجمه شده می‌خونی، بسکه کلمه‌هاش احساس توش موج می‌زنه و تو می‌تونی خیلی زیاد با شخصیت‌های داستان همذات‌پنداری کنی، چون کلمه‌هاش رو درک می‌کنی؛ ولی در ادبیات بزرگسال ما کتاب‌ها ترجمه می‌شوند فقط به صرف اینکه بازار خالی از ترجمه نباشه. مثلاً یکی از مترجم‌های پرآوازۀ این روزها پیمان خاکسار است. یه وقتایی دلم می‌خواد برم به آقای خاکسار بگم، بی‌خیال رفیق واقعاً وحی نشده که همۀ کتاب‌های روز دنیا و جایزه برده رو تو ترجمه کنی، کیفیت رو فدای کمیت نکن رفیق، بسکه گند زدی به تصورات من با اون ترجمه‌هات.



*(البته نسخهٔ ایرانی فیلم، نه ایتالیایی‌اش، البته نسخهٔ ایتالیایی رو دیشب کشف کردم و هنوز ندیدمش)



پ ن: به دوستی که دیشب یه کامنت خصوصی گذاشت اینجا

سلام (:

راستش رو بخواید من خیلی وقته دیگه از کسی دلگیر نمی‌شم و نیستم. البته تا اونجایی که من یادم میاد دلیل ناراحتیم از شما چیز دیگه‌ای بود نه این دو موردی که گفتید (:

ممنون از ابراز محبتت به وریا.  

و امیدوارم که سال نود و هفت سال رسیدن به آرزوهای قشنگ و نجیبت باشه و اینکه سال نوت پیش پیش مبارک (:

  • گلی

بارون میاد جل جلکی

يكشنبه, ۶ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۰۸ ق.ظ

:::یک 

چه خوبه آدم هر روز با صدای شرشر بارون بیدار شه(: 

شیراز دست‌کمی از پاریس نداره، اگر هر روز آسمونش ابری و بارونی باشه.


:::دو 

خیلی سال پیش یه فیلم دیدم دربارهٔ یه دختر پسر. پسره وقتی می‌بینه دختره دلش پی کسی دیگه‌ای ولش می‌کنه؛ ولی بهش می‌گه، می‌دونم انتخابت مناسب نیست و من بیشتر دوست دارم برای همین من یه سال دیگه فلان‌جا منتظرت  می‌مونم اگر پشیمون شدی بیا اونجا تا دوباره مثل روز اولی که هم دیگه رو اونجا دیدیم رابطه‌مون رو دوباره شروع کنیم. 

پسره یه سال بعد میره همونجا که وعده‌شون بوده و همون‌طور که با هم قرار گذاشتن سه روز، میره سر قرار ولی دختره نمیاد یه سری اتفاقات در راستای این اتفاق می‌افته. فیلم رو خیلی دوست داشتم اون موقع، مخصوصاً اخلاق و منش پسره خیلی به دلم نشست؛ این چند روزه هی یاد فیلمه می‌افتم؛ ولی اسمش یادم نمیاد که برم دانلودش کنم و دوباره ببینمش. 


::: سه

یه شعر شیرازی هست با این مصرع شروع میشه:

بارون میاد جل جلکی جیبای آقام پر نخود چی

هی می‌خونمش هی ذوق بارون می‌کنم(:


:::چهار 

به‌نظر خدا معامله رو قبول کرده و می‌خواد ده سال از عمرم کم کنه

من که راضیم ((:


:::پنج

دکتر میم پنجشنبه می‌گفت: ایشالا شیراز سیل بیاد تو یکی رو با خودش ببره((:

  • گلی

امروز به روایت کلمه‌ها

شنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۰۸ ق.ظ

::: یک

همون صبح که برای آزمون بلند شدم، هرکاری کردم اسنپ به درخواستم جواب نداد، چرا؟ چون دیشب توی شیراز دو قطره بارون زده، خب روز جمعه باشه بارون هم زده باشه چی می‌چسبه خواب. پس کسی نبود که به درخواست اسنپی ما  لبیکی بگه. بعدش زنگ زدم آژانس سرکوچه، ایشونم گفتن ماشین نداریم باید یه ربع صبر کنید. هفتۀ پیش که می‌خواستم برم کوه ساعت شش‌ونیم‌ صبح کلی ماشین جلوی در آژانس ردیف بودن پس چرا امروز ساعت هفت‌ونیم یه دونه ماشین نیست؟ خب چون دیشب دو قطره بارون زده و روزجمعه باشه و هوا هم بارونی چکاریه آدم بره آژانس.

دیر شده و هیچ رقمه نمی‌شد معطل شد، با کلی بسم الله رفتم سرکوچه برای تاکسی. خب یه تاکسی وایساد باهاش مسیر و قیمت رو توافق کردیم رفت. حضرت آقا گیج و میج آدرس رو اشتباه رفت و کلی معطل شدم و موقع پیاده شدند پررو پرو بهم می‌گه حالا که مسیر رو دور زدم چقدر بگیرم همون قیمت توافق شده (۵تومن) یا شش تومن، من با  بزرگ‌منشی گفتم: هرچقدر خودتون راضی هستید، پررو پرو شش‌و نیم کم کرد؛ یعنی حتی به شش تومن خودش هم راضی نشد. نتیجۀ اخلاقی اینکه هیچ‌وقت به یه راننده تاکسی ایرانی نگید خودتون و کرمتون چون کلاً به کرم و وجدان اعتقاد ندارند.



::: دو

نشستم سر جلسه؛ ولی لامصب داشتم یخ می‌زدم. به مراقب می‌گم میشه این دستگاه  رو زیاد کنید دارم منجمد می‌شم؛ ولی فکر کنم کلاً به‌جای گرمایشی، سرمایشش رو روشن می کرد که بیشتر سوز می‌داد.

دیدم نمی‌تونم تحمل کنم، جام رو عوض کردم؛ ولی به غلط کردن افتادم چون صندلی کسی روش ننشسته بود و کلاً همون یه ذره گرمای بدنم صرف گرم شدن صندلی جدید  شد. حالا چرا این اتفاق افتاده توی حوزۀ امتحانی، چون دیشب دو قطره بارون زده و هوا این مدلی کولاک بوده و مدیر مدرسه با اینکه می‌دونسته فردا امتحانه، به خودش زحمت نداده بود که بسپاره بابا دستگاه رو حداقل از یه ساعت قبل امتحان روشن کنید که ساختمون اینهمه سرد نباشه.



:::سه

سر جلسۀ امتحان سؤال‌ها از بس سخت بود و هوا هم کولاک بود، که به جای جواب دادن به سؤالات به این سؤال فلسفی فکر می‌کردم چرا باید اولین کتابم درون‌مایۀ مذهبی داشته باشه؟


:::چهار

به‌نظرم بعد اینهمه سال باید مسئول‌ها یه فکری به حال آزمون ارشد و دکتری کنند، مثلاً منی که می‌خوام نقد ادبی بخونم و در تمام این  سال‌ها تمرکزم روی داستان و نقد بوده و هیچ علاقه‌ای به شعر ندارم چرا باید مثلاً سؤال‌های عروض و بحر طویل و کوفت جواب بدم. به نظرم باید از همون اول دانشجو رشته‌ای که می‌خواد رو انتخاب کنه، بعد سؤال‌های آزمون تخصصی همون رشته باشه، اونم تشریحی نه تستی با نمرهٔ منفی. مثلاً یه داستان بدن بگو نقدش کن نه سؤال‌های مسخره و منسوخ شدهٔ بحر طویل بدن.

اصلاً چرا بعد اینهمه سال ما هنوز توی ادبیات کهنمون موندیم. حالا یه کسی علاقه‌اش ادبیات کهن است خیلی هم خوب ولی من چه گناهی کردم. یا مثلاً مایی که رشته‌مون ادبیات است، حداقل توی متن سؤال‌ها نکات ویرایشی رو رعایت کنید نه اینکه نصف ذهن من بره دنبال نکات ویرایشی اون متن کوفتی استعداد تحصیلی.


::: پنج

یه کتابی می خونم به اسم «رمز اعتمادبه‌نفس« یه بخشیش دربارۀ انسان‌های کمال‌گراست. یکی از سؤال‌های استعداد تحصیلی آزمون از همین بخش کتاب بود.



:::شش

یه جوری خسته شدم از آزمون و ناامید شدم از قبولیش انگار مثلاً جایزۀ قبولی دانشگاهم دیدن «او« بوده.

  • گلی

اولش قرار نبود اینطوری بشه

پنجشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۳۲ ب.ظ



این خانمی هم که در تصویر  می‌بینید، خانم ال ام مونتگمری، خالق آنشرلی است.

خانم نویسنده، رمان آنشرلی رو تقریباً ۱۰۹ سال پیش نوشت. ۱۰۹ سال پیش در ایران تقریباً یعنی زمان احمدشاه قاجار.

کتاب در یکی از جزیره‌های کانادا می‌گذره که الان یکی از مناطق توریستی کاناداست و برای ورود به این جزیره کلی دنگ‌و‌فنگ وجود داره.

کتاب آنشرلی رو که آدم می‌خونه تازه معنی جهان سومی بودن رو درک می‌کنیم. زمانی که شاه‌های قاجار ما توی حرم‌سراها لم داده بودند، جزیرۀ کوچک آنشرلی خط راه‌آهن داشت، کانادا مجلس داشت، حزب داشت، زن‌ها وارد دانشگاه می‌شدند، زن نویسنده وجود داشت، مردمشون کتاب می‌خوندند و دغدغۀ کتابخوانی داشتند، جوانان اون جزیره درگیر تشکیل شورا برای نوسازی جزیره‌ بودند.

و اما ایران در سال ۲۰۱۷-۲۰۱۶ :

مردم توی اردیبهشت به امید و تدبیر رأی میدن، یه شعار خوشگل و توی دل برو با یه رنگ انتخاباتی دلبرتر

هنرمندهای ما، مردمی که شبیه اونا فکر نمی‌کنند، رعیت می‌خونند و دنبال یه کیسه برنج و از اینکه هواپمای اسقاطی خریدیم و اونا می‌تونند باهاش جشنواره برند خوشحال هستند و دلیل رأیشون رو همین هواپیمایی از آسمون نازل شده میدونند.

و اما در مهر و آبان و آذر و دی و بهمن و اسفند مردم کشور در دریا غرق می‌شوند، دیپلماسی قویی نداریم که از دولت چین بازخواست کنیم که چرا؟ چرا کم‌کاری؟  بر اساس تصادفات جاده‌ای، بر اثر سانحۀ هوایی، بر اثر از ریل خارج شدن قطار میمیریم.
روشنفکرهای و هنرمندهای ما یادشون میره که چه شعار‌هایی دادند و با چه شعارهایی مردم رو تشویق به رأی کردند، یادشون میره حرف‌هاشون رو. بعد یه پست اینستاگرامی می‌‌زنند و یه چس ناله می‌کنند و تا حادثۀ بعدی ما رو با بدبختی هامون تنها می‌ذارن.
بعد با مدرک زیر دیپلم برای ما نقش مصلح اجتماعی رو در میارند، نزدیک‌هاشون صدها بچه و طفل معصوم تا مرگ پیش می‌برند بعد ادای حمایت از حقوق کودکان و زنان بی‌سرپرست رو در میارند.
با پارتی محصولات چینی رو وارد کشور می‌کنند و کارآفرینان داخلی رو به خاک سیاه می‌شونند و دم از بیکاری از جوانان می‌زنند و برامون گلریزان و صدقه جمع می‌کنند و جوانی که از سر بیکاری، جرمی رو انجام داده از زندان آزاد می‌کنه، کلی دوربین با خودش می‌بره و توی دوربین زل میزنه و اشک توی چشمهاش جمع میشه و نقش زرو رو بازی می‌کنه ما بدبخت بیچاره‌ها هم براشون دست می‌زنیم و بهشون لقب هنرمند مردمی می‌دیم.
بچه‌هاشون دو تابعه‌ایی هستند و دم از کشور و ایران و خون آریایی می‌زنند.
نویسنده‌هامون کتاب‌هاشون پر میشه از مسائل جنسی و فکر می‌کنند مدرن بودن به این خزعبلات است.
سیاست‌مدارهای ما دغدغه‌هاشون تعداد فالورهاشون است و برای یه فالور بیشتر و کمتر جشن می‌گیرند و بچه‌هاشون توی کشورهای خارجی مشخص نیست برای چه کشوری تعلیمات جاسوسی می‌بینند.
ما اونقدر بدبختیم اونقدر بدبخت، که از بیرون میان برای ما مثلاً مشکلات محیط زیستی‌مون رو حل کنند کاشف به عمل میاد طرف جاسوسه بعد ما مثل احمق‌ها توی صفحه‌های اینستامون براش شیون و زاری راه می‌اندازیم.
سال‌هاست روی مدار صفردرجه داریم می‌چرخیم و مثل بشر زندگی کردن یادمون رفته.







  • گلی

خدایا خودت بهمون رحم کن

يكشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۵۲ ب.ظ

داداش ته‌تغاری من نه اسفند نامزدیش است. برای همین برای تدارک مراسم رفته بود تهران. دیشب باید بلیط می‌گرفت برای شیراز، پروازها رو که چک می‌کنه، می‌بینه که پرواز تهران-یاسوج جای خالی داره، با خودش فکر می‌کنه میرم یاسوج و یه سر می‌رم پیش فاطمه (خواهر کوچکم) و بعد میرم شیراز. توی همین گیروویر یادش میاد فاطمه برای تعطیلات اومده شیراز و منصرف میشه.

حسین سرکوچه میرسه که خبر سقوط هواپیما تهران-یاسوج رو خبرگزاری‌ها کار می‌کنه.

یعنی از صبح همش دارم با خودم فکر می‌کنم اگه حسین قشنگم توی اون هواپیما بود چی بلایی سر ما می‌اومد.

از اون طرف یکی از همکلاسی‌های فاطمه خواهرم و دکتر کردی (مشاوری که قرار بود توی دانشگاه همایش برگزار کنه) توی هواپیما بوده و فاطمه به شدت حالش بده، همش می‌گه تو رو خدا صدقه بدید.

نمی‌دونم بخاطر نبود حسین توی هواپیما خوشحال باشم یا برای غم هم‌وطن‌ها ناراحت.

از غم چی توی این کشور بمیریم خوبه؟



  • گلی

باور کن

شنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۱۴ ب.ظ

شوخیت گرفته خدا؟ 

باور کن شوخی قشنگی نیست.

  • گلی

چه کار کردی تو با من؟

پنجشنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۲۱ ب.ظ

شاید باورتون نشه ولی خیلی وقته توهم بارون زدم. مدام فکر می‌کنم داره بیرون بارون میاد و قطره‌هاش می‌خوره به شیشهٔ تراس. هی با ذوق میرم در تراس رو باز می‌کنم ولی خبری نیست.

  • گلی

واقعاً برای خودم متأسفم :|

سه شنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۳۲ ق.ظ

آدم خیلی بی‌شعوری هستم. یوقتایی اونقد حس شرارتم گل می‌کنه، که یه حرفی رو می‌زنم که نباید...

  • گلی

ایران من

جمعه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۴:۱۰ ب.ظ

اینکه من امروز لباس ایرانی بپوشم که اگر چهار بار در ماشین لباسشویی انداختم رنگ و رویش رفت مهم نیست؛ اینکه امروز من موبایل ایرانی دستم می‌گیرم که گاهی ممکن است هنگ کند یا برنامه‌ای را ساپورت نکند اصلا مهم نیست؛ اینکه من امروز یخچالم ایرانی‌ست که طبقه‌هایش شبیه طبقه‌های بعضی یخچال‌ها شیک نیست یا جایش کمی کوچکتر است اهمیتی ندارد برایم؛ اینکه نوشابه‌ زمزم می‌خورم که مزه‌اش کمی با آن نوشابه‌ی خاص متفاوت است هیچ مهم نیست. اینها اصلا برایم مهم نیست مهم فرداست. فردا که فرزندم بزرگ شد تمام تلاشش را بکند که حسابدار آن کارخانه‌ی بزرگ در همدان شود یا مدیر روابط‌عمومی یک شرکت بزرگ بین‌المللی در تبریز نه اینکه بخواهد از ایران برود؛ فردا که کانال‌های تلویزیون ژاپن و سوئد و بزریل تلویزیون ایرانی را به عنوان اولین و برترین برند جهان معرفی کند شبیه فرش ایرانی؛ فردا که همه سرودست بشکنند بیایند ایران، تا غیر از دیدن مناظر طبیعی و تاریخی‌اش چمدان‌هایشان را پر کنند از لباس‌ها و جنس‌های ایرانی که آن‌ور آب مجبورند دوبرابر بالایش پول بدهند... امروز مهم نیست فردا مهم است؛ فردای من، فردای فرزندم، فردای ایران...


از کانال: جهان یک زن


پ ن: خیلی دلم می‌خواد بدونم اونی که به پست قبل منفی داده، دقیقاً با کجای مطلب مشکل داشته. یوقتایی به جای لایک کردن یا برعکسش بیایم با هم حرف بزنیم دربارهٔ بعضی موضوع‌ها (:

  • گلی

کلیشه نباشیم

سه شنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۳:۳۶ ب.ظ

کلمه‌هایی مثل «خوب»، «بد»، «قشنگ»، «عالی» این روزها کلیشه شده. خب این کلیشه شدن به‌نظرتون یعنی چی؟

ببینید، پشت کلمه‌ها کلی انرژی مثبت و منفی هست که شما موقع استفاده کردن از آنها، این انرژی‌ها رو آزاد و در فضا پخش می‌کنید؛ اما یه‌وقتایی شما اونقدر از یه کلمه استفاده کردید که تمام انرژی رو از اون کلمه گرفتید و درواقع اون کلمه رو افسرده کردید؛ مثلاً ازمون می‌پرسند: فیلمی که دیدی چطور بود؟ اون روسری رنگش چطوره؟ روزت رو چه طور گذروندی؟
بعد ما هم خیلی خوشحال‌خوشحال می‌گیم: فیلمه خوب بود. لباسه خوب بود. روزم خوب بود.
توی این جواب‌ها اصلاً حس و طراوت و شادابی نیست و در واقع انگار طرف از سر تکلیف این کلمه‌ها رو داره ادا می‌کنه.
خب حالا چکار کنیم که درگیر این کلیشه ها نشیم؟
بیایم با کلمه‌ها کمی مهربون‌تر رفتار کنیم و  همین‌طور برای آدم‌های اطرافمون ارزش قائل باشیم و انرژی کلمه‌ها رو بهشون هدیه بدیم.
مثلاً به جای اینکه بگیم چه فیلم قشنگی، بگیم چه فیلم حیرت‌انگیزی؛ به‌جای اینکه بگیم، چه روز خوبی، بگیم چه روز محشری؛ به‌جای اینکه بگیم فلانی چقدر قشنگه بگیم فلانی چقدر خوش‌سیماست.
خب حالا خودتون و انصافتون، به‌نظرتون کدوم جمله بهتون احساس بهتری می‌ده.
-    چه روز خوبی.
-    چه روز محشری.

می‌بینید با استفاده کردن از چند کلمۀ جدید و خلاقیت به خرج دادن حتی می‌شه دنیا رو جور دیگه دید و بهش لبخند زد.

پ ن: یادمون نره که کلمه‌ها مثل من و شما احساس دارند، باهاشون مهربون باشیم لطفاً

  • گلی

اصلاً یه چیزی می گم، یه چیزی می‌شنوید

دوشنبه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۳۸ ب.ظ

خوشحالم؛ چون بالاخره بعد از کلی وقت و تلاش مستمر تونستم چند تکه لباس تولید ایران بخرم.

  • گلی

مردهای خونۀ ما کلاً خیلی شکمو هستند.
یعنی  یه چیزی می‌گم یه چیزی می‌شنوید. بعد جالب اینجاست، کلاً غذا از نظر اون‌ها پلو با گوشت است. مثلاً خوراک بادمجون از نظر مردهای خونۀ ما غذا نیست. کتلت غذا نیست و کلاً دوست دارند در کل طول هفته مرغ و گوشت و ماهی و میگو در کنار پلو بخورند.
خب بالاخره یه وقت‌هایی می‌شه که خانم خونه حوصلۀ اینهمه غذای با تشریفات رو نداره و دلش می‌خواد یه غذای سبک درست کنه و امان از اون روز.
دیروز ددی جان بنده تشریف میاره خونه، می‌بینه که ناهار خوراک سبزیجاته، کلی غر زدن که این چه غذایه، کی اینو می‌خوره، یالا من گشنمه و فلان و بهمان. آخرش هم قهر می‌کنه می‌ره می‌خوابه.
بعدازظهر هم زودی شال و کلاه می‌کنه با حالت قهر می‌ره دفترش.
هیچی تصمیم گرفتم شام میگو درست کنم که حداقل شب برگشتنی به‌جای شام منو نخوره. یعنی باید قیافۀ ددی منو موقع خوردن شام می‌دیدین که چطوری چشماش برق می‌زنه! فکر کنید آخرین لقمه‌اش رو که خورد انگار دوتا قلب از توی چشماش قلپی زد بیرون.
بعدشم اینقدر خوش‌اخلاق شد.
همش با خودم فکر می‌کنم ددی اینقدر شکمو، آخه ددی اینقدر شکمو، دلامصب ددی اینقدر شکمو؟

  • گلی

هرکس یه رازی داره

سه شنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۵۱ ق.ظ
کاش یکی پیدا می‌شد بهش از همون اول می‌گفتیم: بی‌عشق!
بعد هروقت دل‌تنگ می‌شدیم، هروقت می‌زد به‌سرمون، هروقت دیگه جا نداشت این دل لامصب برای اینهمه فشار روحی، بهش می‌گفتیم می‌شه بریم حرف بزنیم. بعد اون‌وقت اونقدر راه می‌رفتیم اونقدر حرف می‌زدیم که خالی می‌شدیم از اینهمه حرف و کلمه‌ای که توی سرمون رژه می‌ره ولی کسی نیست بشنوشون!

  • گلی

پیشی بیا منو بخور

يكشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۵۳ ب.ظ

خدایا چطوری می‌خوای تو چشم‌های بنده‌هات نگاه کنی وقتی اون بالابالاها برف میاد ولی شیراز ...

بهم نگو که تو هم، کشور رو به دو دستۀ بالای کشور و پایین کشور تقسیم کردی...

نگو...



پ ن: برای اونایی که به ویرایش علاقه دارند، مؤسسۀ ویراستاران یه مسابقه گذاشته، می‌تونید توی این مسابقه خودتون رو محک بزنید. (اینجا کلیک کنید)


  • گلی

به قرآن

شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۰۹ ب.ظ

یوقتایی هم با خودم فکر می‌کنم، دقیقاً توی مغز مادر من چی می‌گذره که توی یه روز سرد زمستونی در تراس رو چارطاق باز می‌کنه و می‌ذاره و می‌ره؟

  • گلی

پس چرا هی فکر می‌کردم بیشتر خوندم؟

جمعه, ۶ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۳۳ ب.ظ

یه کاغذ آوردم جلوم و دارم حساب‌کتاب می‌کنم که امسال چه‌ کتاب‌هایی خوندم. با عرض تأسف تا الان فقط نوزده کتاب توی لیستم رفته، هی با خودم می‌گم فقط نوزده تا؟


پ ن: به‌نظرم اگر همون اول سالی یه لیست آماده می‌کردم که من امسال می‌خوام این کتاب‌ها رو بخونم، مطمئن هم شکل کتاب‌خونیم منسجم‌تر بود و هم کتاب‌های بیشتری می‌خوندم!


پ ن: شما امسال چه کتاب‌هایی خوندید؟ دوست داشتید اسم کتاب‌ها رو کامنت کنید و یه کوچولو هم درباره‌اش صحبت کنید که چه‌طور کتابی بوده؟

  • گلی

تا این حد مردم بچه پولدارند

پنجشنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۰۷ ب.ظ

یکی از بچه‌ها با کلی شور و شوق اومد گفت که: بچه‌ها یه روسری فروشی پیدا کردم مفت.

گفتم یعنی چقدر؟

گفت :۱۸۵ هزار تومن!

بعد از اون به کلمهٔ «ارزون» و «مفت» بی‌اعتماد شدم.

  • گلی

شاید موقت

سه شنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۲۶ ب.ظ

لینک کانال فرهیخته‌ام:D رو می‌ذارم برای اونایی که می‌خواستند (:


لینک کانال


پ ن: محتوای کانال یه وقتایی (در واقع بیشتر وقت‌ها با این چیزهایی که اینجا می‌ذارم متفاوته)، مدل نوشتنش هم بیشتر دست‌نوشته‌های شخصی و شعر است.

  • گلی

سعدی شاعر عشق و زندگی

يكشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۰۷ ب.ظ

معمولاً کتاب‌هایی که اینجا معرفی می‌کردم، رمان بود. علاقۀ خودم رمان و داستان است؛ اما بعضی کتاب‌های تخصصی رو هم پیشنهاد بدیم بقیه بخونند، به‌نظرم بد نباشه و اتفاقاً خیلی هم خوندنشون شیرین است. مثلاً همین کتاب سعدی شاعر عشق و زندگی. بیست  مقاله از دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان است که دربارۀ زندگی سعدی پژوهش کرده. مثلاً یکی از مقاله‌هاش اینه: "گلستان و افسردگی سعدی". به‌نظرتون جذاب نیست؟

اگر سعدی جزو شاعرهای مورد علاقه‌تون است حتماً پیشنهاد می‌دم بخونید این کتاب رو.







  • گلی

با هم ببینیم

شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۶، ۰۶:۳۰ ب.ظ

توی چند وقت گذشته، تعدادی فیلم دیدم که دیدنشون خالی از لطف نیست.



:::یک

پسرکی با پیژامۀ راه‌راه

این فیلم دربارۀ جنگ جهانی دوم است و از زاویۀ بچه‌هایی که در جنگ حضور دارند به جنگ نگاه می‌کنه. خیلی زیاد دوسش داشتم و بهتون پیشنهاد می‌دم حتماً ببینیدش.





::: دو
دختر دانمارکی

وقتی فیلم تموم شد یه چیز عجیب ذهن منو به خودش درگیر کرد، اگر من توی اون زمان بودم و با همچین افرادی برخورد داشتم چه عکس‌العملی از خودم نشون می‌دادم. آیا همچین افرادی رو طرد می‌کردم یا حمایتشون؟




::: سه
چهار ماه و سه هفته و دو روز

بعد از دیدن فیلم یه جمله اومد توی ذهنم: بعضی غم‌ها جهانی‌اند؛ مثلاً غم "زن" بودن.

  • گلی

انارماهی

جمعه, ۲۹ دی ۱۳۹۶، ۰۲:۴۱ ب.ظ

من مطمئنم اگر ما ایرانی‌ها یک روز از کمبود آب نمیریم حتماً یک روز زیر خروارخروار زباله و پلاستیک میمیریم.

یک لحظه با خودتون خلوت کنید و ببیند در طول روز چقدر زباله تولید می‌کنید. آیا دولتمردان ما برای این استفادۀ دوباره یا از بین بردن زباله‌ها ایده‌ای دارند؟

نه فرزندانم؛ چون دولتمردان ما تا اطلاع‌ثانوی درگیر گروکشی‌های سیاسی هستند وکمبود آب و زباله و هوای پاک در اولویت یکی مونده به آخر ذهنیشون هم نیست. خب تا زمانیکه این عزیزان از خواب غفلت بیدار شند بهتره که مردم خودشون فکر چاره باشند.

از این به بعد سعی کنیم پلاستیک و مشماهای کمتری از در مغازه‌ها بگیریم، میریم خرید هرچندتا از وسیله‌هامون رو توی  یک مشما بذاریم حداقل یا اصلاً یکسری ساک‌های پارچه‌ای همراه خودمون موقع خرید داشته باشیم و از اون‌ها برای خریدهامون استفاده کنیم.

چندوقت پیش یه خرید اینترنتی داشتم از همین همسفرهای پارچه‌ای و شیک. اگر خیلی هنرمندید که خودتون درست کنید ولی اگر مثل من از هنر بویی نبردید از این ساک‌ها بخرید. که با یه تیر دو نشون زدید هم به محیط زیستتون رحم کردید و هم از تولیدکننده‌های ملی حمایت کردید.


پ ن: من این ساک‌ها رو از کانال انارماهی خریدم. دوست داشتید کانالش رو ببیند (اینجا کلیک کنید)



  • گلی

برای دوستداران زبان فارسی

چهارشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۶، ۰۲:۰۹ ب.ظ

یکی از نکته‌هایی که موقع نوشتن باید دقت کنیم، رعایت نیم‌فاصله‌ها و فاصله‌ها بین کلمات است. خب این نیم‌فاصله‌ها رو نباید دیمی استفاده کرد. دوتا منبع و مرجع وجود داره که موقع استفاده از نیم‌فاصله‌ها باید بهش مراجعه کرد و اگر مورد تأیید بود باید نیم‌فاصله یا فاصلۀ کامل زد؛ یعنی مثلاً شما می‌خواید بنویسید "رفع و رجوع" شما الان شک می‌کنید که بین "رفع" "و" "رجوع" فاصلۀ کامل بذارید یا نیم‌فاصله یعنی: "رفع‌و‌رجوع" یا "رفع و رجوع ". یا مثلاً کلمۀ "هر چیز" درسته یا "هرچیز"؟

اگر بعد از مراجعه به این دو منبع کلمه رو یافتید و شکل صحیحش رو نوشته بود که هیچ؛ اما اگر توی این دو منیع نبود یعنی فاصلۀ کامل باید بذارید.


یک: فرهنگ املایی خط فارسی  اینجا شما باید پی‌دی‌اف رو دانلود کنید و بعد اونجا دنبال کلمۀ موردنظر باشید.

دو: فرهنگ املایی ویراستاران


پ ن: این پست رو هم بخونید (کلیک)

  • گلی

آروغ زدن در تلگرام آزاد شد

يكشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۰۵ ب.ظ

مهرواه شریفی‌نیا به نقل از حمید رسایی تو کانالش پست زده: 


‎روزی پادشاهی خزانه را خالی دید، پس به وزیر خود دستور داد طرحی برای بودجه سال بعد ارائه کند. وزیر پس از مشورت با اصحاب اقتصاد، برای جبران کسری بودجه طرحی ارائه کرد که شامل سه بند بود:


‎مالیات دو برابر شود.

‎نیمی از گاو و گوسفندها به نفع دولت مصادره شود.

‎کسی حق ندارد آروغ بزند!


‎پادشاه طرح را که دید، با پوزخندی به وزیر گفت: بند اول و دوم قبول، اما سومی یعنی چی؟ چرا مردم نباید آروغ بزنند؟ وزیر گفت: قسمت سوم ضمانت اجرای دو قسمت قبل است. او ادامه داد: بند سومی برای تخلیه انرژی اعتراضی مردم است و ما با استفاده از جارچی‌ها آروغ نزدن را به مهمترین مسئله مردم تبدیل می کنیم. مردم هم به جای پرداختن به بندهای اول و دوم، به قسمت سوم خواهند پرداخت.


‎در نهایت، پس از بالا گرفتن اعتراضات، به نشانه احترام به خواست مردم، با دستور ملوکانه شما بند سوم را لغو می کنیم و مردم هم خوشحال به خانه می روند و درد اجرای دو بند قبلی را تحمل می کنند.

.............................................


حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش را

😑

  • گلی

راست گفتم ها

شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۰۷ ب.ظ

اصلا بنظرم زندگی آدم‌ها همیشه همین پروسه را دارد اینکه یک روزی، یک چیزی برایت آنقدر بزرگ است که حتی گاهی کابوست می‌شود ولی به مرور همه چیز عادی می‌شود و  به همه آن چیزها عادت می‌کنی.

اگر من جای شهردار بودم هر وقت یک اتفاق عجیب و غریب توی شهر می‌افتاد و ممکن بود تحملش برای مردم سخت باشد، می‌آمدم روی یک بنر بزرگ و با یک خط درشت که توی چشم همه هم باشد، این جمله از کتاب رقص روی لبه را می‌نوشتم: باید این روزهای بد را تحمل کنیم. فقط صبر و بعد همه چیز رو به راه خواهد شد. یکی از چیزهای قشنگی که از کتاب"رقص روی لبه" یاد گرفتم همین جمله بالاست. که اگر واقعا توی زندگیم به کار ببرم مطمئنم دنیای جای قشنگی می‌شود، برای تا ابد زندگی کردن و لذت بردن از همه چیزش.


وُریا | سیده‌زهرا محمدی | نشر آرما

  • گلی

کاش پیدا می‌شد

جمعه, ۲۲ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۱۹ ب.ظ

بعضی وقت‌ها نفرت تمام وجودم رو می‌گیره. 

اونقدر که از همهٔ آدم‌ها بدم میاد، یا شایدم از همهٔ آدم‌ها می‌ترسم، یا اصلاً شاید به همهٔ آدم‌ها بی‌اعتماد می‌شم. 

یه‌وقتایی این نفرت، یا ترس، یا بی‌اعتمادی مثل خوره می‌افته به جونم. تمام وجودم رو چنگ می‌زنه، کلافم می‌کنه.

انگار یه‌چیزی رو گم کردم، مدام دنبالش می‌گردم. یه‌وقتایی دلم می‌خواد از کسی بپرسم «اعتماد» منو ندیدی؟ 

پیداش که نکردم، دلم گریه می‌خواد. 

دلم می‌خواد گریه کنم، تا شاید همهٔ اون حس‌های بد، با اشک‌هام چکه کنه و بیفته و از وجودم بیرون بره. 


کاش فردا که خورشید طلوع کرد، «اعتماد»م پیدا شده باشه. 


  • گلی

این فقط یه هشداره

چهارشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۶، ۰۴:۵۵ ب.ظ

از وقتی دوره‌های ویراستاری رو گذروندم به‌شکل عجیب‌غریبی روی کلمه‌ها حساس شدم و وقتی متنی رو می‌خونم تمام حواسم به شکل صحیح کلمه‌ها تمرکز داره.

جالبه بدونید توی این دو سه ماهی که می‌گذره فهمیدم چقدر ما املاهامون ضعیفه. یعنی فکر کن آدم باسواد و بی‌سواد هم نداره، همه در دم غلط می‌نویسند.

بعد جالب اینجاست به بعضی‌ها هم که می‌گی بابا این مدل نوشتن غلطه، با آرامش کامل در حالیکه داره پست جدید توی کانال یا وبش می‌ذاره، می‌گه: ببین الان همه دارند این مدلی می‌نویسند.

یک‌جوری هم می‌گه همه دارند این مدلی می‌نویسند، انگار مثلاً اگه یه‌روزی همه خودشون رو بندازند توی چاه باید اینم بندازه.


ببیند اگه قرار باشه، هرکسی غلط بنویسه، دیر یا زود ما شکل صحیح کلمه‌ها از یادمون می‌ره. وقتی شکل صحیح کلمه‌ها هم یادمون بره بعد از چند سال دیگه ما نمی‌تونیم متن‌های رو که به شکل صحیحی نوشته شدند، بخونیم. مثلاَ الان توی فضای مجازی "اصلاً "  رو به‌‌شکل "عصن" می‌نویسند باور کنید اینقدر چشممون عادت می‌کنه به شکل غلط نوشتن، که یه روز می‌رسه که فکر می‌کنیم این دوتا کلمه، دو کلمۀ کاملاً متفاوت از هم هستند و از بس دیگه "اصلاً " رو ندیدیم فکر می‌کنیم یه کلمۀ فضایی است.

چند وقت پیش یکی از بچه‌ها یه متنی توی گروه گذاشت و گفت غلط‌هاش رو پیدا کنید، من هرچی می‌گشتم فقط یه غلط می‌دیدم، اینم اصرار داشت که نه دوتا غلط وجود داره نه یکی.

بعد از کلی ساعت که وقت گذاشتم تازه فهمیدم یکی از کلمه‌ها ه‌ - کسره رو رعایت نکرده و من اینو چون از بس اشتباه دیدم، مغزم دیگه به‌عنوان یه کلمۀ درست توی ذهنم ثبتش کرده.

خلاصه اینکه رفقا توی نوشتنتون دقت کنید، پس فردا یه‌کارۀ این مملکت می‌شید بعد برحسب عادت یه‌ چیزهایی رو اشتباه می‌نویسید، ملت غیور و همیشه در صحنۀ ایران رو که می‌شناسید، یه‌جوری دستتون می اندازند که انگار خودشون پدر علم املای فارسی هستند.

همین طور به این فکر کنید که هرچقدر این غلط‌ها زیاد بشه، نسل‌های آینده ارتباطشون رو با گذشتۀ خودشون از دست می‌دن چون دیگه نمی‌تونند کتاب بخونند.


خب حالا به چند تا غلط دونه درشت در فضای مجازی دقت کنید:


عکس شمارۀ یک:

ایشون اصلاً دستورخط جدیدی رو به دنیای زبان فارسی ارائه کردند که واقعاً زبان قاصره از گفتنش. برای اینکه اشک شوق بریزید و گریبان چاک کنید و سربه کوه و بیابون بذارید باید بهتون بگم ایشون نویسنده هستند:|



عکس شمارۀ دو :

لبخند تلخ می‌زنم و رد می‌شم فقط.




عکس شمارۀ سه:

ایشون در دستورخط از پیروان شمارۀ یک هستند.




عکس شمارۀ چهار:

باور کنید نزدیک بود سرچ کنم ببینم همچین نشری هست یا نه؟



  • گلی

فقط خودم و خودت

سه شنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۰۰ ب.ظ

یه‌وقتایی دلم بدجوری برای خدا می‌سوزه. بعضی از آیه‌های قرآنی که خدا آدم‌ها رو خطاب قرار داده خیلی غم داره. مثلاً همین آیۀ ۱۲ سورۀ یونس اونقدر غم توش موج می‌زنه، که دلم می‌خواد برم دست بذارم روی شونۀ خدا و بهش بگم: بی‌خیال رفیق. اصلاً این آدم‌های زمینی رو ول کن، بیا دوتایی بریم توی یه جزیرۀ دورافتاده تو بشو خدای من و منم بشم تنها بنده‌ات. هرچی هم بگی بدون سؤال‌وجواب گوش می‌دم، به‌شرط اینکه فقط دوتایی‌مون باشیم. فقط خودم و خودت.



🌱

انسان وقتی دچار گرفتاری بشود، در همه‌حال ما را صدا می‌زند: به‌پهلو خوابیده یا نشسته یا ایستاده؛ ولی همین‌که گرفتاری‌اش را برطرف کنیم، می‌رود و پشت سرش را هم نگاه نمی‌کند: انگار‌نه‌انگار ما را برای رنجی که دچارش شده بود، صدا زده بود! 



سورهٔ مبارکهٔ «یونس» آیهٔ ۱۲

ترجمهٔ: علی ملکی


  • گلی

دوست داشتن

دوشنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۵۲ ق.ظ

هر آدمی دوست‌داشتنش رو یک‌جور نشون می‌ده.

یادم میاد بعد اینکه صفحه‌کلید گوشیم رو فارسی کردم، یه روز با حوصله نشستم لیست مخاطب‌هام رو بالا و پایین کردم و آدم‌هایی که توی زندگیم مهم بودند و اتفاقاً اسمشون «ی» داشت رو پیدا کردم و همهٔ «ی»های عربی توی اسم‌هاشون رو به «ی» فارسی تغییر دادم. 

شاید به‌نظرتون مسخره بیاد ولی دلم می‌خواست آدم‌هایی رو که رو دوست دارم، اسمشون قشنگ و درست و از همه مهم‌تر به شکل فارسی توی گوشیم ثبت شده باشه. 

همین روزاست که اسم همه فارسی توی گوشیم ثبت بشه ولی بعضی آدم‌ها همیشه توی زندگیم اولویت داشتن، حتی در حد یک «ی» فارسی. 

 

 

 

  • گلی

راهنمای مردن با گیاهان دارویی

چهارشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۶، ۰۵:۰۰ ب.ظ

تنهایی چیز پری است و همزمان خالی. سرخ نیست چون شور نیست. گاهی ارغوانی است یا آبی با طیف‌های گوناگون، از آبی دامن قدیمی مادر در خوی گرفته تا آبی آسمان. آدم را می‌گیرد و ناگهان پرش می‌کند. می‌ریزد پشت پلک‌ها، زیر گلو، روی شانه‌ها. پاها شروع می‌کنند به سنگین شدن و موجب می‌شود آدم به عمق برود. آن‌قدر سنگین می‌شود که نمی‌تواند از فرو رفتن سرباز بزند. در همین تنهایی است که من شروع می‌کنم به دیدن، دیدن چیزهایی که آدم معمولی به چشم‌شان نمی‌آید. آن‌ها به قدری به دیدن چیزها با دو چشم عادت کرده‌اند که توانایی حقیقی دیدن را از دست داده‌اند. در کتابی شنیده‌ام حس دیدن مانند حس جهت‌یابی به مرور زمان در نوع آدمیزاد از بین رفته است. قدیم‌ها که نه نقشه‌ای در کار بود و نه جاده و خیابانی، آدم‌ها مانند پرندگان چشم‌های‌شان را می‌بستند و مسیرشان را حدس می‌زدند؛ اما حالا ناچارند نام خیابان‌ها و کوچه‌ها را حفظ کنند و مدام توی نقشه‌ها بگردند تا خودشان را پیدا کنند. دیدن هم همین‌طور است، اگر از آن استفاده نکنی ذره‌ذره از دستش می‌دهی.




راهنمای مردن با گیاهان دارویی | عطیه عطارزاده | نشرچشمه

  • گلی

خوبی

چهارشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۰۷ ق.ظ
خوبی فقط این نیست که برای عبادت، به طرف مشرق یا مغرب بایستید؛ بلکه خوبی اصل کاری این است که انسان‌ها خدا، روز قیامت، فرشتگان، کتاب آسمانی و پیامبران را باور کنند و اموالشان را با همۀ علاقه‌ای که به آن دارند، برای خویشاوندان، یتیمان، درماندگان، درراه‌مانده‌ها، فقیران و در راه آزادی بردگان مصرف کنند و نماز را با آدابش بخوانند و زکات بدهند و وقتی تعهد می‌دهند، به تعهدشان وفادار بمانند و به‌ویژه در سختی‌ها و خسارت‌ها و در میدان جنگ، صبور باشند. همین‌هایند که صداقت دارند و ودمراقبان واقعی‌اند.


آیۀ ۱۷۷ سورۀ مبارکۀ بقره
ترجمۀ: علی ملکی
نشر: ویراستاران
  • گلی

خدایا خودت جورش کن

سه شنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۴۰ ب.ظ

حالا توی این شلوغ پلوغی اینکه من توقع پیدا کردن کار داشته باشم، چیز عجیب و غریبیه به نظرتون؟

  • گلی

آدم نمی‌دونه گریه کنه یا بخنده؟

سه شنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۶، ۰۶:۱۷ ب.ظ

حتی اعتراضاتمون هم شبیه بقیهٔ آدم‌ها نیست. 


  • گلی

این روزها

دوشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۶، ۰۹:۵۰ ب.ظ

:::یک 

راست گفتن که بی‌خبری، خوش‌خبریه. این چند روز که کلاً به سفر گذشت و از اوضاع کشور بی‌خبر بودم روح و روانم آروم بود. کاش اصلاً تا همیشه تلگرام و اینستا همین‌طوری باشه و فیلتر.


:::دو

توی سفر با یه آقای قزاقستانی آشنا شدم، که موقع خداحافظی رو کرد بهم و گفت: زهرا شما خنده‌های خیلی قشنگی دارید. 

هیچی خواستم بهش بگم اصلاً بیا منو به فرزندخواندگی قبول کن، خونوادهٔ من که همش می‌گه نیشت رو ببند چرا همش می‌خندی:| 


:::سه 

آدم از هر سفری که برگرده، دیگه هیچ‌وقت اون آدم سابق نمی‌شه. 


:::چهار

امیدوارم که عاقبت این روزها به خیر بشه فقط.

  • گلی

کسره یا ه

چهارشنبه, ۶ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۰۵ ق.ظ

یکی از غلط‌هایی که داره روز‌به‌روز زیادتر می‌شه استفادۀ نادرست «ه»  و «کسره» به‌جای هم است.

مثلاً  یکی هم برای اینکه ارادتش را به خاک میهنش نشون بده نوشته: جانه من فدایه خاکه پاکه میهنم.
یکی هم نیست به این دوست وطن دوست بگه تو داری با این طرز نوشتنت میهن رو با خاک یکسان می‌کنی؛ همون شما فارسی رو درست بنویسی برای میهن کافیه نیازی به جان و مان هم نیست.

:pencil2:️ برای اینکه «ه» و «کسره»  را درست و به‌جا استفاده کنید راه‌حلش اینه: اگر «ه»ایی که پایان کلمه می‌شنوید،  فعل جمله است شما همون «ه» بذارید ولی اگر فعل نیست؛ پس کسره است.

مثلاً شکل درست شعر بالا به این صورت است:
جان من فدای خاک پاک میهنم.

یا:
یه امشب شب عشقه، زمونه رنگارنگه

یا:
در سرم دختر پیری عصبی می‌رقصد
شهر بر روی سر من عربی می‌رقصد.


:scissors:️ چند نکته:

یک: نشانۀ معرفه در فارسی هم «ه» است مثلاً دختره، پسره، مادربزرگه.

:mega:  توجه: «دختر» این قسمت رو با «دختر» شعر بالایی اشتباه نکنید. اینجا «دختر» معرفه است یعنی دختری که ما می‌شناسیم ولی «دختر» شعر بالا یعنی یک دختر پیر در سر من می‌رقصد.

دو: خیلی از کلمه‌ها توی زبان محاوره شکسته می‌شوند و خیلی هم واضح و روشن هستند مثلاً «اگر» وقتی شکسته میشه توی زبان محاوره میشه: «اگه» نمی‌نویسم «اگ»
و «یک» هم توی محاوره نوشته می‌شه «یه».




  • گلی

در یک نگاه

سه شنبه, ۵ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۴۶ ق.ظ

::: یک

دارم یه کتاب می‌خونم به اسم کلت ۴۵ نوشتۀ حسام‌الدین مطهری. این کتاب رو از توی یه کانال که خیلی ازش تعریف کرده بود، تحریک به خوندنش شدم. جالب اینجاست که قبل خوندن هم توی نت جست‌و‌جو کردم دیدم که آقای رضا امیرخانی در جلسۀ نقد کتاب شرکت کردند و بسیار بسیار هم از کتاب تعریف کردند و کلی هم در جلسۀ نقد، مثل همۀ جلسه‌های نقد کتاب ایرانی‌ها برای هم بره کشتند. الان صفحۀ دویست و خوردۀ کتابم و همش می‌گم چرا باید این کتاب رو توی ردۀ سنی بزرگسال چاپ کرد. کتاب از همون صفحات اولش داد می‌زنه مخاطبش نوجوان است (فرض کنیم بچه‌های ۱۵ تا ۱۸ سال نوجوان هستند).

یعنی اگر یه آدم با دید کتاب بزرگسال بره سراغ کتاب به شدت توی ذوقش می‌خوره. کتاب خوبیه ولی خب ادبیاتش نوجوانانه است.



::: دو

خیلی خوب می‌شد اگر انتشارات، رده سنی مخاطب‌ها رو ریز می کردند. مثلاً ادبیات کودک، ادبیات نوجوان، ادبیات جوان، ادبیات بزرگسال. ما توی ایران ادبیات کودک و نوجوان باهم داریم و یه دونه هم ادبیات بزرگسال. این وسط گوشت قربونی نوجوان‌ها و جوان‌ها هستند.

یادمه توی شرکت که بودم یه وقتایی برای نوشتن داستان‌ها کلی درگیر پیدا کردن نویسنده بودیم طرف یکی از نویسنده‌های قدر حوزه کودک و نوجوان بود مثلاً ما داستان نوجوان می‌خواستیم داستان کودک تحویل می‌گرفتیم و داستان کودک می‌خواستیم داستان نوجوان تحویل می‌گرفتیم. چرا چون طرف نویسندۀ قوی بود ولی مثلاً توی حوزه ادبیات کودک ولی چون ادبیات کودک و نوجوان باهم همیشه گفته می‌شه هم نویسنده و هم خود ما به اشتباه سراغ هم می‌رفتیم مثلاً اگر اینطوری جا بیفته که ایشون نویسندۀ نوجوان هستند خیلی بهتره تا بگیم کودک و نوجوان.



::: سه

رفتم کتاب بن‌بست خانم آشتیانی رو بگیرم، کتاب بن‌بست نورولت خانم آشتیانی رو خریدم، یعنی تا دم در خونه همش با خودم می‌گفتم این کتاب چقدر طرح جلدش آشناست و  خانم آشتیانی گفتند تازه از زیر چاپ اومده بیرون پس چرا توی این کتاب سال نشر رو زده ۹۱. اومدم خونه توی نت جست‌وجو کردم بعله این دوتا کتاب بوده. جالب اینجاست بن‌بست نورولت رو پارسال با کتاب‌های دیگه خرید اینترنتی کرده بودم ولی هنوز نخوندمش برای همین طرح جلدش برام آشنا بوده. خسته نباشم واقعاً.



:::چهار

چی می‌شه یه نفر می‌ره خواستگاری یه نفر ولی هیچ شباهتی بهش نداره. یعنی دقیقاً با چه الگوریتمی به این نتیجه رسیده که این آدم به دردش می خوره؟

خیلی دلم می‌خواد مغز همچین آدم‌هایی رو بشکافم تا به نتیجۀ دلخواه برسم.


:::پنج

کاش به مدت ده روز پشت سرهم شیراز بارون بیاد.


:::شش

الان شمارۀ شش داره به شمارۀ پنج می‌گه یه قرون بده آش به همین خیال باش.



  • گلی

زلزله

پنجشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۰۷ ق.ظ

 خدایا لطفاً امشب حواست به بچه‌ها ‌و پدر و مادرها باشه. 



:::بسم الله الرحمن الرحیم 

«إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَکَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ إِنَّهُ کانَ حَلیماً غَفُوراً»


«خداوند آسمانها و زمین را نگاه می‌دارد تا از نظام خود منحرف نشوند و هرگاه منحرف گردند، کسی جز او نمی‌تواند آنها را نگاه دارد، او بردبار و غفور است!»


  • گلی

بیست و یک روز بعد

دوشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۴۱ ب.ظ

به یاد «بچه‌های آسمان» فیلم «بیست و یک روز بعد» رو ببینید. 

در موردش هیچی نمی‌گم که خودتون ببینید.


دیالوگی از فیلم:

 همیشه همینجوریه! آخرین بار هوا ابر شد. باد گرفت. درختا داشتن از جا کنده می شدن. اونقدر بارون شدید شد که سیل شهرو گرفته بود. پرنده ها دور و بر لونه هاشون جیغ می کشیدن. یکی از بچه ها قسم می خورد خودش دیده خورشید یکی دوبار نورش کم و زیاد شده ...



  • گلی

شما هم در درست‌نویسی سهمی دارید

يكشنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۲۲ ب.ظ

هیچ‌کس انتظار نداره که در فضای مجازی و صحبت‌های دوستانه و موقع چت کردن یا پیامک فرستادن از زبان معیار استفاده کنیم؛ ولی خوبه که موقع استفاده از زبان محاوره و شکسته‌نویسی شکل صحیح کلمه‌ها رو بکار ببریم. 

مثلاً در فارسیِ معیار، «می‌گذارم»، «بگذار»، «نگذار» رو با «ذ» می‌نویسیم؛ پس صورتِ گفتاریِ و محاوره آن‌ها را هم باید با «ذ» نوشت: «می‌ذارم»، «بذار»، «نذار». 

خیلی‌ها به‌غلط «می‌زارم»، «بزار»، «نزار» می‌نویسند.


  • گلی

خوشا

سه شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۶، ۰۴:۵۵ ب.ظ
می‌دونید غمش کجاست؛ اینکه آقازاده‌ها و از ما بهترون کشور و خوردن و بردن هیچ‌کدوم از روشنفکرها و سلبریتی‌ها اخم به ابروشون نیوردن ولی عوارض خروج از کشور شد ۲۲۰ هزارتومن همه زانوی غم بغل گرفتن. 
خوشبحالشون که هیچ غمی توی این دنیا ندارند جز خروج از کشور. واقعاً خوشبحالشون. 
می‌گم اصلاً یه چیزی، ما که نمی‌تونیم توی شادی شما بزرگان شریک شیم حداقل بیاین ما رو تو غمتون شریک کنید شاید فضای کشور به حال شاد روزهای قبلش برگرده.
راستی حال مردم کرمانشاه چطوره؟
  • گلی

شب‌نوشت

دوشنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۰۶ ق.ظ

همیشه یه دلیل برای ایجاد سردرد و بهم ریختن اعصاب آدمیزاد هست.

  • گلی

باهم یاد بگیریم

سه شنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۲۶ ب.ظ
یه سؤال
شما «اخیر» رو چی معنی می‌کنید؛ مثلاً وقتی می‌گیم سال اخیر دقیقاً چه سالی میاد توی ذهنتون: سال جاری، سال گذشته یا سال آتی؟ تا اونجایی که من دقت کردم اکثراً اخیر رو در معنی جاری و فعلی می‌گیرن. درحالیکه اخیر به معنی گذشته است پس سال اخیر یعنی سال گذشته نه سال جاری یا پست اخیر یعنی پست قبلی نه پست فعلی.

  • گلی

صفحه‌کلید فارسی

چهارشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۱ ق.ظ

یکی از حسرت‌های من تا دیشب این بود که چرا صفحه‌کلید گوشیم فارسی نیست. یعنی وقتی بچه‌ها رو می‌دیدم با گوشیشون نیم‌فاصله می‌زنند دوست داشتم بمیرم. ( همیشه اغراق صنعت پرکاربردی بوده در بین ما ایرانی‌ها:D) حالا نیم‌فاصله یک بخشی از بدبختی‌های من بود موقع سرچ توی تلگرام چون صفحه‌کلید من عربی بود و خیلی‌ها صفحه‌کلیدهاشون فارسی بود اوضاعی می‌شد هر صفحه‌کلیدی رو (kika، medad) هم نصب می‌کردم روی گوشیم جواب نمی‌داد؛ تا اینکه با فارس‌تپ آشنا شدم. ( به جون خودم ازشون پولی نگرفتم برای تبلیغ نرم افزارشون:پی)

اگر گوشی آیفون دارید، از اپ استور فارس‌تپ رو دانلود کنید بعد برید قسمت setting و بعد هم General  و از اونجا هم keyboard و در آخر هم add keyboard  و انتخابFarsTap.  به همین سادگی و به همین خوشمزگی شما از این به بعد می‌تونید یه صفحه‌کلید فارسی داشته باشید و باهاش نیم‌فاصله بزنید و از این شش کوچلوها بالای ه  "ۀ " حتی.

اونایی هم که گوشیشون اندروید است صفحه‌کلیدهای:

۱) Gborad

۲) Kika Emoji پیشنهاد می‌شه.

  • گلی

نمایشگاه کتاب استانی

يكشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۱۹ ب.ظ

از من می‌شنوید اعتبار هر نمایشگاه کتابی به سالن کودک و نوجوانش است.
شما می‌تونید برید سالن کودک و نوجوان و هی لذت ببرید از اونهمه انرژی و حالِ خوب.
دیروز رفتم نمایشگاه کتاب؛ اعتراف می‌کنم همون چند دقیقه‌ایی که تا اومدن دوستم رفتم سالن کودک و نوجوان بیشترین انرژی رو گرفتم. مخصوصاً اون دختر خانمی که توی غرفه کانون پرورش فکری بود. تنها فروشنده‌ای بود که به همۀ کتاب‌ها اشراف داشت و حتی اونقدر خوب کتاب معرفی می‌کرد که آدم دلش می‌خواست توی اون غرفه وایسته تا این خانم فقط حرف بزنه و کتاب بخونه.
بنظرم فروشندۀ هر غرفه توی جذب مخاطب خیلی مهمه چیزی که انتشاراتی‌ها اصلاً بهش توجه نمی‌کنند. خیلی از غرفه‌ها که می‌ری یا فروشنده‌اش اصلاً کتاب نمی‌شناسه یا دل به کار نمی‌ده و براش مهم نیست این آدمی که اومده کتاب بخره حداقل دو کلام باهاش حرف بزنه که شاید تونست یه کتاب خوب بخره.
چقدر خوب می شد اگه انتشارات آرما توی سالن کودک و نوجوان غرفۀ جدا داشت، که وُریا هم توی اون سالن بین همسن و سال‌های خودش بود نه توی سالن حافظ و بین اونهمه آدم بزرگ.

پ ن: نتیجۀ اخلاقی پست هم اینه که نمایشگاه کتاب شهرتون رو که می‌رید حتماً سالن کودک و نوجوان رو فراموش نکنید و از همه مهم‌تر غرفه انتشارات آرما هم تشریف ببرید و وریا یِ جان رو هم با تخفیف ویژه بخرید و از خوندنش لذت ببرید. (آیکون همون مامان سوسکه که می‌گه الهی قربون دست و پای بلوری بچه‌ام برم:joy:)

  • گلی

ویرایش و درست نویسی

جمعه, ۳ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۳۸ ب.ظ

دقت کردین، سمت راست وبلاگ یه زیر شاخۀ جدید اضافه شده به اسم ویرایش و درست‌نویسی؟


  • گلی

واقعا وای؟

جمعه, ۳ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۲۸ ق.ظ

بعضی آدم ها به شکل تهوع آوری فقط ادا در میارن، ادای متفاوت بودن، ادای خیلی خفن بودن. 

بعد جالب اینجاست جدیداً وقتی این آدمها رو می بینم هی با خودم می گم چرا یه روزی فکر می کردم واقعاً همچین آدمی خاص و متفاوته؟

  • گلی

در بهار آزادی، جای شهدا خالی

سه شنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۱۰ ب.ظ

یه جوریی هم روحانی تو نطق امروزش می گفت: این پیروزی بزرگ رو به دیپلمات ها تبریک می گم، انگار اون حرف های روزهای مناظره علیه سپاه و مدافعین حرم رو هم عمه من زده. 

خلاصه خوش به حال خودش که کلاً بالا تشریف داره.

  • گلی

والاع

سه شنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۶، ۰۱:۱۱ ب.ظ

فضا یه طوری شده که هر کس یه حساب شخصی می فرسته تو کانال و می گه این حساب فلانی و من بهش خیلی اعتماد دارم و فلان و بهمان و کمک هاتون رو بریزید به این حساب؛ یه طوری هم می گن که انگار هلال احمر برگ چغندره و تنها کسی رو هم که بهش اعتماد ندارند منم

  • گلی

تن مرده تیر چراغ برق چوبی

دوشنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۵۴ ب.ظ

نمی دانی چقدر دلم می خواهد

خودم را به یک درخت 

پیوند بزنم

خودم را به یک گل

نزدیک کنم.

تازگی ها

کوچه ای را پیدا کرده ام 

که تیربرق چوبی دارد

گاهی کنارش می ایستم و 

تن مرده اش را بو می کنم

کاش می شد 

حلقومش را از شرّ سیم ها رها کند

مرا ببرد 

همان جایی که آمده است

تا دوتایی سرمان را در ابرها و پرنده ها

فرو کنیم.

 

محمدرضا شرفی خبوشان | نامت را بگذار وسط این شعر | انتشارات شهرستان ادب

 

  • گلی

از سری پیشنهادات مادر یحیی

جمعه, ۱۹ آبان ۱۳۹۶، ۰۶:۴۴ ب.ظ
امروز یه سایت خوب پیدا کردم. برای اونایی که با تایپ کردن مشکل دارند حرف اول رو می زنه. فقط  کافیه گوگل کروم رو باز کنید و بعد سمت راست زبان رو فارسی انتخاب کنید و از سمت چپ گزینه استارت رو بزنید و بعد روی تختتون لم بدید و شروع کنید به افاضات در کردند و ایشون هم افاضات رو تایپ می کنند. خب این شما و این هم دست آورد امروز ما. (کلیک کنید)
  • گلی

(:

چهارشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۵۱ ق.ظ

  • گلی

وقتی با پزشک های خانواده مشورت می کنی؟

دوشنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۱۲ ق.ظ

من: دخترا از درون دارم آتیش می گیرم، از بیرون دارم یخ می زنم به نظرتون چه مرگم شده؟ 

آبجی خانم:  بدون اینکه آبجی زینب رو بترسونی، رو به قبله شو و جفت پاهاتم خودت بهم ببند. 

من: :| 

  • گلی

همش مقصر دولت قبل ِ قبل تر که ما بد عادت شدیم:|

يكشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۱۴ ق.ظ

شما یادتون نمیاد، یک زمانی بود که انتشارات " سمت" ارزون ترین انتشارات بود؛ طوریکه آدم دلش می خواست تمام کتاب های دنیا رو انتشارات سمت چاپ کنه.

الان کتابی رو که انتشارات سمت سال ٩١ نهایتا ٨ تومن پشت جلد می زد شده ٢٣ تومن. آخه مگه از سال ٩١ تا ٩٦ چقدر تورم شده؟؟ 

اصلا مگه حسن کلید ساز نگفته بود تورم رو کنترل کردیم پس کو؟؟ 

مردم شریف ایران( اینجا رو مدل بغض اسحاق بخونید) آخه ٨ تومن کجا ٢٣ تومن کجا؟؟؟؟

  • گلی

بعله رفقا

جمعه, ۵ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۱۴ ب.ظ
قدیما 
جواب " دوستت دارم" مرسی نبود ولی. 
  • گلی

آب زنید راه را هین که "وریا" می رسد(:

يكشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۲۷ ب.ظ

::: یک

خوب که نگاه می‌کنم مأموریت من در این دنیا نوشتن قصه‌ها و داستان‌ها است. داستان‌هایی که قرار است از زاویه‌ی دیگری به این دنیا نگاه کند و دنیا را جور دیگری ببیند و به آدم‌ها یادآوری کند که دنیا آنقدرها هم که پشت سرش حرف است، بد نیست. فقط کافی است کمی بهش فرصت دهیم تا آن روی زیبایش را هم نشانمان دهد. ایده‌ی نوشتن وریا وقتی به سرم زد که فکر کردم، یک چیزی در این دنیا زیادی می‌لنگد اول اینکه مردم سرزمینم به شکل عجیبی و البته غم‌انگیزی کتاب نمی‌خواندند. دوم آنکه شبیه هم شدن آدم‌های دور و اطرافم بود. یک روز بلند شدم و دیدم همه‌ی آدم‌های دور و برم و حتی آدم‌های توی خیابان و بانک و دانشگاه دارند شبیه هم می‌شوند. شبیه هم لباس می‌پوشند شبیه هم می‌خندند و شبیه هم خیلی کارها می‌کنند. این شبیه بودن آدم‌ها هیچ‌وقت برای آدمی مثل من که دلش چیزها و تجربه‌های جدید می‌خواست خوشایند نبود. پس وریا را نوشتم که از معجزه‌ی کتاب‌ها برایتان بگویم و اینکه کاش یک روز بلند شویم و به تعداد هفتاد میلیون نفر آدم جدید ببینیم. آدمهایی با فکرهای جدید و خلاقی که شبیه هم نیستند. به این امید که این خلاق و متفاوت بودن دریچه‌ای باشد برای بهتر دیدن و درک کردن صاحب دنیایی که آنرا خلق کرده است.

کتاب «وریا» داستان دختر نوجوانی است که دلش می‌خواهد متفاوت باشد، متفاوت ببیند، متفاوت زندگی کند و حتی متفاوت لبخند بزند؛ اما این متفاوت بودن به همین راحتی‌ها هم که خیالش را می‌کرد نبود و کلی ماجراهای ریز و درشت را برایش رقم می‌زند.

::: دو

بالاخره بعد از شش ماه وریای جان از زیر چاپ در اومد(:


:::سه

اصلا باور نمی کنم که وریا چاپ شده. تا این حد برام غیر قابل باوره یعنی. یه تشکر ویژه هم از انتشارات آرما دارم بابت اعتمادش به من.


::: چهار

لیست نمایندگی های انتشارات آرما در شهرستان های مختلف ( کلیک کنید)



 

 

 

  • گلی

...

يكشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۶، ۰۴:۰۵ ب.ظ

بسکه به روی خودم نیوردم و ادای آدم‌های خوشحال رو درآوردم و الکی خندیدم خسته شدم. 


  • گلی

شنبه پس از دفاع پایان نامه

شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۴۹ ب.ظ

::: یک

فکر کنم حدود یک سال پیش چند تا از کارهایی که باید انجام می دادم و توی اولویت بود رو توی بیان نوشتم که همیشه جلوی چشمم باشه. هرچند این جلوی چشم بودن زیاد تأثیری در زودتر انجام دادنشون نداشت و هربار با دیدنشون پشت گوش می انداختمشون ولی خب همین که دیروز بالاخره جلوی پایان‌نامه ام تیک خورد کلی حس خوبی داشت.

اگر تا پایان سال ۹۶ یه سفر برم کربلا و یه سفر برم یکی از بلاد کفر دیگه چی می خوام از این دنیا. (تا این حد قانعم ها).

دختر لازانیایی(یا دخترپیکسلی) داستانی که خیلی وقته شروعش کردم ولی هربار به یه دلیلی از نوشتنش منصرف میشم. امیدوارم این موردم هم تا قبل از تموم شدن سال ۹۶ به یه سرانجامی برسه.




::: دو

جلسه دفاعم خیلی خوب بود. اون قدرخوب که توی خواب هم نمی دیدم این مدلی داور از پایان نامه ام تعریف کنه. حس می کنم الان یه باری از روی دوشم برداشته شد.


::: سه

امروز تولد ددی جان بوده، بعد ما بچه های ناخلف یادمون نبود. ددی جان مثل همیشه به روش خودش بهمون فحش داد. اینم سندش





  • گلی

خیلی لوسم، خودم می دونم:دی

پنجشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۰۱ ب.ظ

من یادم رفت، شما یادتون باشه که فردا دفاع منه ولی هیچکس حاضر نشد بیاد جلسه دفاع.

یکیش سالگرد شوهر عمه‌شه، یکی اجازه نداره بیاد، یکی کار داره، یکی هم هست که اصلا براش مهم نیست.



  • گلی

عشقشون مستدام

پنجشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۵۶ ق.ظ

یکی از قشنگ ترین حس ها رو امشب تجربه کردم. حتما کلی با خودتون فکر و خیال کردید ولی این حس و حال خوب از اتفاق عجیبی نشات نگرفته. حس قشنگ امشب بعد از دیدن نگار جواهریان و رامبد جوان شکل گرفت. 

  • گلی

سوسول کی بودی تو؟

چهارشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۰۱ ب.ظ
چند وقت پیش مدیر بخش هنریمون به یکی از همکارهای آقا گفت که وقتی ظرفی رو استفاده می کنید زود بشورید که آشپزخونه کثیف نشه. هیچی دیگه همکار آقامون قهر کرد، ساکش رو بست و رفت از شرکت.
بعد همکارهای خانم از صبح تا شب با رئیس بزرگ دعوا و گیس و گیس کشی دارند فردا وقتی هم رو می بینند انگار نه انگار روز قبل توی جنگ جهانی چهارم به سر می بردند. می‌خوام بگم دنیا روی پیچ تاریخی تشریف داره و یکجوری داره همه چیز تغییر می کنه که باور کردنش کار حضرت فیله.
  • گلی

قحطی بزرگ

جمعه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۶، ۰۷:۰۴ ب.ظ

ما ایرانی‌ها کلا حافظۀ تاریخی خوبی نداریم یعنی یه مدلیه که دور از جون شما، حافظۀ ماهی جان پیش ما خیلی غوله. شاید برای همینه که سالهاست روی یه مدار صفردرجه می‌چرخیم. ما یاد نگرفتیم از تاریخ درس عبرت بگیریم برای روزهای آینده.

به نظرم بد نیست یه وقتایی در حد دیدن حتی یک فیلم تاریخمون رو مرور کنیم. فیلم یتیم‌خانۀ ایران رو توصیه می‌کنم حتما ببیند. بد نیست فیلم رو ببیند و  قایمکی روشنفکرهای اون موقع رو  با روشنفکرهای این روزهامون هم مقایسه کنید(:

و قبل دیدن این فیلم حتما این صفحه رو بخونید.



  • گلی

ملالی نیست جز ...

چهارشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۷:۰۹ ب.ظ

اهالی "دیر" به سنجاقک میگن "دی باد شمالو" یعنی مادر باد شمال. هر وقت سنجاقک‌ها پیداشون می‌شه میگن باد شمال میاد. باد شمال بادی هست که توی تابستون خیلی گرمه و توی زمستون خیلی سرد.

چند روزه دی باد شمالوها شیراز رو به تصرف خودشون درآورده. می‌خواستم در غم گرم بودن هوا شریکمون شید همین.


  • گلی

یه درخواست دوستانه

دوشنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۴۳ ق.ظ
دو بیت از حافظ پایین می نویسم بعد از خوندنش لطفا هر جور که تعبیرش کردید برام توی کامنت ها بنویسید
ممنون از لطفتون.



نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست
گره بگشود از ابرو و بردل های یاران زد



شیدا از آن شدم  که نگارم چو ماه نو 
ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست.
  • گلی

رادیو بلاگی‌ها

يكشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۲۵ ب.ظ

هی از مدت‌ها قبل خودمون رو به در و دیوار زدیم که بابا عیدی سادات فراموش نشه ولی هیچ‌کس به روی خودش نیورد. هیچ‌‌کس ها.  ولی خب رادیوبلاگی‌ها با یه برنامه خوب و خوشگل این عید رو به صورت ویژه تبریک گفتند. {آیکون پز دادن شدید} بنده از همین تریبون تشکرات ویژه خودم را اعلام می‌کنم و توصیه من به شما جوانان این مرز و بوم بلاگی اینه که این رادیو رو حتما دنبال کنید و دست به دست هم دهیم به مهر تا این مدل حرکات خوشگل و باکلاس ادامه دار باشه. (لینک رادیو بلاگی‌ها)

  • گلی

عید غدیر مال منه، سهم منه، حق منه

سه شنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۳۰ ق.ظ
ایشالا روز شنبه عید غدیره، خواستم یادآوری کنم که بنده سید هستم. پس تا روز شنبه وقت دارید که به ترتیب قد بیاید و عیدی هاتون رو تحویل من بدید(:

  • گلی

ما هیچ ما نگاه

پنجشنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۰۲ ب.ظ

شرکت ما برای اربعین هر ساله سوگواره‌‌ایی رو  توی بخش‌های مختلف برگزار می‌کنه (شعر داستان سفرنامه عکس نماهنگ پوستر مستند و...). الان ما در حال تدارک اختتامیه سوگواره سال 95 هستیم. توی بخش ادبی (شعر داستان سفرنامه) یکی از شرایطش ارسال اثر با رعایت نکات ویراستاری است. چون قراره این بخش‌ها توی یک کتاب جمع بشند خیلی تاکید دارن روی ویراستاری. بنده هم با منتخبین تماس گرفتم که آثارتون رو با رعایت نکات ویراستاری بفرستید بعد کلی براشون توضیح دادم منظورمون از نکات ویراستاری چی هست حتی براشون توضیح دادم مثلا برای زدن نیم‌فاصله باید کلیدهای کنترل شیفت 2 رو همزمان فشار بدید و فلان بهمان. 

حضرات نویسنده و شاعر بعد از دو هفته مثلا آثارشون رو با رعایت نکات ویراستاری فرستادند، الان که چکشون کردم، همون آثار رو با تغییر فونت فرستادن!!


به هنرمندهای بخش پوستر هم گفتیم که آثارتون رو لایه باز بفرستید هربار با فرمت jpg  می‌فرستن تازه شاکی هم هستند که چرا اینهمه بهشون می‌گیم اثرت رو بفرست من که قبلا فرستادم!!


جدی جدی سوالی که برام پیش اومده اینا در تمام این سال‌ها چطوری رشد کردند! چطوری شدند نویسنده و شاعر ولی ویراستاری رو نمی دونند؟؟ چطور طراح شدند ولی فرق لایه باز و عکس رو نمی‌دونند؟؟؟

  • گلی

بی عنوان

جمعه, ۳ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۲۹ ب.ظ

داشت خودش رو لوس می کرد، ولی نازش خریدار نداشت. 


  • گلی

دست و جیغ و هوراا

چهارشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۰۹ ب.ظ

روز پزشک رو به پزشکان بلاگستان علی‌الخصوص، بانو دلژین جان، جناب عمرانی، خانم هوپ دوست داشتنی  و بانو تیستو  تبریک می‌گم.


پ ن: هوپ جان دندان پزشک هستند ولی من دلم خواست تبریک بگم همین جا بهشون(:

پ ن: به این مناسبت می تونید این پست رو بخونید(:

  • گلی

کاش دنیامون رو بزرگ می کردیم

سه شنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۵۲ ب.ظ

یکی از چیزهایی عجیب غریبی که بین ما ایرانی‌ها وجود داره، خسیس بودنمون در نشر علم و اطلاعاتمون هست.

توی کانال یکی از انتشارات عضو هستم. چند روز پیش یه فایل صوتی توی کانال گذاشتن که درباره "نسبت تاریخی بیهقی و رمان" بود. خب از اونجایی که این روزها قرار بود با بچه ها تاریخ بیهقی بخونیم، کنجکاو شدم گوشش بدم که اگر به دردخور بود اینجا آپلودش کنم. بعد گوش دادن فهمیدم، صوت جلسه ناقص هست. به ادمین کانال پیام دادم که این فایل ناقصه، کاملش رو نمی‌ذارید که گفت این جلسه برای هترجویان فلان مدرسه‌مون هست و اجازه نداریم.

شاخم در اومد از این استدلال، بهش گفتم که بلاد کفر سیستم عامل تولید می کنند اونم اپن سورس بعد شما لنگ یه فایل صوتی هستید.

خلاصه اینکه، ادعاشون گوش فلک رو کر می‌کنه، و چه سیمنارها و سخنرانی‌هایی که ایراد نمی‌کنند در باب فضیلت علم و دانش و علی‌الخصوص ادبیات و البته گسترش همین علم، بعد موقع عمل یه فایل صوتی رو توی مشتشون سفت می‌گیرند و عین بچه‌ها پاشون رو می‌کوبونند به زمین که مال خودمونه بهت نمیدمش.

گند بزننتون که هر وقت خواستم، کمی بهتون دلخوش کنم گند زدید به همه چیز.




 


  • گلی

هی دلم می‌خواست برم زیر پستش بنویسم، شما که اینقدر 28 مرداد رو درک کردید و بعد بغض پشت بغض، میشه دو خط درباره دکتر مصدق و دکتر فاطمی بیشتر از اون چیزی که از سریال شهرزاد شنیدی، برای من بگید، هی گفتم بی‌خیال! 



  • گلی

پیدا کنید پرتقال فروش را

شنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۲۴ ب.ظ

:::یک

امروز هم، از اپراتور ایرانسل مسیج دادند، که سیم‌کارت فلان با کدملی شما ثبت شده اگر بدون اجازه شماست به اپراتور مذکور مراجعه کنید و فلان و بهمان. خب بین اونهمه کار پایان‌نامه رفتم دفتر پیشخوان سر کوچه و گفتم که همچین اتفاقی افتاده. دختره هم سرخوشانه گفت: امروز بالای دویست نفر اومدن و همچین مشکلی داشتند. گفتم خب، الان من چکار کنم؟ پرو پرو زل زده توی چشم من میگه: خب پنج تومن باید پرداخت کنی تا سیم‌کارت رو بسوزونیم. بهش می‌گم خانم خوشحال من بابت چی باید این پول رو پرداخت کنم؟ وقتی مشکل از ایرانسل بوده، خب خودش مشکل رو حل کنه چرا من؟ خولاصه دختره نهایتش گفت: خب هفت تومن پول بدین تا سیم کارت برای خودتون بشه. بهش می گم نابغه من مگه می‌خوام مغازه سیم‌کارت فروشی باز کنم. سیم‌کارت اضافه می‌خوام چکار؟

هیچی دیدم سروکله زدن باهاش بی فایده است اومدم بیرون.


::: دو

قبلا داداش من دفتر خدمات ارتباطی داشت، بعد من قشنگ در جریان ثبت یه سیم کارت ایرانسل هستم. شما برای اینکه سیم کارت ثبت کنی که فعال بشه، حتما باید یه نسخه از کارت ملی شخص با مشخصات کامل و یک نسخه از فرم دیگه رو با امضا و اثر انگشت، اسکن کنی برای سایت ایرانسل، تا سیم کارت فعال بشه.  اگر طرف اشتباهی دوتا مدرک رو یه کوچولو با اختلاف پر می کرد و ما اسکن می کردیم اپراتور ایرانسل، مدارک رو قبول نمی کرد و سیم کارت فعال نمی‌شد. الان دارم فکر می‌کنم، چطوری توی یه دفتر پیشخوان بالغ بر دویست نفر، مراجعه کردند که یه سیم کارت براشون فعال شده بدون دریافت هیچ کدوم از این مدارک، جز اینکه پای خود ایرانسل درمیان و یک سهمی از این ماجرا می بره؟؟

شاید توی نگاه اولی فکر کنید خب ۵ تومن که چیزی نمیشه، ولی توی کلان می تونی به این نتیجه برسی که واقعا یک ترفندی هست هم برای فروش دفاتر خدمات و هم برای فروش سیم کارت هایی که روی دست ایرانسل باد کرده. وقتی که مردم رو می ترسونند که اگر این سیم کارت رو نسوزونی ممکنه به اسم شما کلاهبرداری کنند، خب طرف بخاطر تر س از همین کلاه بردداری سوری مجبوره این هزینه رو پرداخت کنه.

از عصر تا حالا هر چی هم زنگ می زنم ایرانسل مدام میگه ۲۰۰ نفر در صف انتظاره هست، یعنی کمترین صف انتظارم ۱۵۰ نفر بوده، یعنی فکر کنید صدای ملت بلند شده و اصلا اپراتورهاشون آزاد نمیشن، خرای زشت.


::: سه

یعنی توی این مملکت چیزی که داره عادی میشه، همین دزدی هاست. یادمه برای آزمون دکتری، وقتی خواستم هزینه انتخاب رشته رو پرداخت کنم، گفتن مثلا ۵۰ تومن برای هزینه انتخاب رشته و ۶۰۰ تومن هم کارمزد. هر چی با خودم فکر کردم خب این کارمزد رو از کجا آوردن رو نفهمیدم. دانشگاه آزاد موقع ثبت نام اولیه بامبول در آورد که من هزینه رو جدا از دانشجو می گیرم بعد که سروصداها بالا گرفت، گفتن چون آزمون با دولتی ها ادغام نیازی به پول نیست دانشگاه آزاد به ناچار قبول کرد ولی بعد دقیقا همون پول رو موقع انتخاب رشته گرفت و تازه یه ۶۰۰ تومن هم اضافه گرفت برای مثلا کارمزد. اصلا با پرداخت ۵۰ تومن مشکلی نداشتم فقط هر چی به اون ۶۰۰ تومن فکر می کردم بیشتر احساس می کردم خر فرضم کردن و در نهایت گفتم جهنم و ضرر نهایتش یک سال می خونم برای دکتری اونم دولتی. بهتره که از همین اولش این مدلی توی کاسه مون بذارن.


::: چهار

حاالا با اینهمه دزدی یه نفر هم بخواد از حق شهروندیش توی این مسائل دفاع کنه، اصلا نمی دونه باید به کدوم خراب شده ای مراجعه کنه. چون همشون دستشون توی یه کاسه است.




  • گلی

بی جنبه ام خب

پنجشنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۴۲ ب.ظ
یکی از خواننده‌های وب، لطف کردن و وقت گذاشتن، این دو سه روز دارند آرشیو اینجا رو می‌خونند. طبق آمار بیان الان سال ۹۴ هستند. ازخدا که پنهون نیست از شما چه پنهون استرس گرفتم. کاش حداقل کامنتی چیزی می ذاشتند ببینم تا الان نظرشون چی بوده؟ اصلا اگر دنبال چیز خاصی هستند، بگند تا کمکشون کنم.


  • گلی

چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم

دوشنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۰۹ ب.ظ

آشپزخانه با آن‌همه کار و ریخت و پاش پناهگاه امنی برای تنها ماندن است. حریمی برای عشق‌ها و وسوسه‌ها و تردیدها. کسی از لابه‌لای آن همه ظرف و بوی غذا و پخت و پز عشق کوچک و ترس‌خورده را نمی‌بیند. آشپزخانه مخفی‌گاه خوبی است هم برای زن هم برای رازهای زنانه.

گفته‌اند بهترین محل برای پنهان کردن چیزی، در دسترس‌ترین نقطه ممکن است. برای همین تا پایان رمان هیچ‌کس از اطرافیان کلاریس، گمان نمی‌برد کدبانوی پاکیزه و غمگین ما که بیشتر اوقاتش را در آشپزخانه می‌گذرد عاشق شده است. هیچ‌کس گمان نمی‌برد، حتی امیل که معشوق است.


چراغ‌ها را من روشن می‌کنم | شهلا زرلکی |  نقد و بررسی آثار زویا پیرزاد


پ ن: خانم زرلکی کتاب نوشته، که مثلا آثار خانم پیرزاد رو نقد کنه، نقدشون دقیقا شبیه گعده‌های دوستانه است که همه‌چیز رو تعریف می‌کنند الا موضوع اصلی. اگر همین جملۀ بالا رو نمی‌خوندم، کتابش رو پس می‌فرستادم با یه نامۀ بلند بالا با این موضوع که خان زرلکی، خواهشمندیم از این به بعد آثار هیچ بدبختی را نقد نکنید با تشکر.


پ ن: اگر روزی، روزگاری استاد دانشگاه شدم و از اون طرف، استاد راهنما پایان‌نامه، اولین کاری که می‌کنم اینه که دانشجو  رو تشویق می‌کنم که با موضوع پایان‌نامه‌اش زندگی کنه، نه ولش می‌کنم به امون خدا تا بیست روز قبل دفاع.

  • گلی

پشت پات آب می ریزم

شنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۰۳ ب.ظ

سلاممان را به خدا برسان و بگو، کاش نگاهش را از ما برندارد. 




مدت زمان: 27 ثانیه 


  • گلی

این روزها

چهارشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۵۵ ب.ظ

بچه که بودم دلم می‌خواست زودتر بزرگ شوم. حتما خیال می‌کردم دنیای آدم بزرگ‌ها باید خیلی هیجان‌انگیز باشد. دلم می‌خواست بزرگ شوم و کفش و لباس‌های آدم بزرگ‌ها را بپوشم. خانم دکتر یا خانم معلم شوم و بعد در دنیای آدم بزرگ‌ها غرق شوم. دلم می‌خواست هرروز صبح رأس ساعت مشخصی از خواب بیدار شوم، کفش سه‌سانتی‌ام را بپوشم و خوشحال خوشحال توی دنیای بزرگترها نفس بکشم و زندگی کنم. حالا خیلی وقت است که بزرگ شده‌ام. آنقدر بزرگ که هر روز صبح کاری که هیچ حتی روزهای تعطیل بیدار می‌شوم، کفش اسپورت می‌پوشم و در روزمرگی‌های دنیا غرق می‌شوم. ازکفش سه‌سانتی و از دنیای هیجان‌انگیز خبری نیست.
این روزها دلم لک زده برای همان کودکی‌های بی‌برنامه. همان روزهایی که تمام دغدغه‌هایمان بازی بود و بس. حالا بعد از اینهمه سال بزرگ بودن دلم می‌خواهد برگردم توی قاب عکس بچگی‌هایم و در هیاهوی شب تولد علی، تمام حواسم را بدهم به کیک تولد، و هی نگاهم را این طرف و آن طرف بچرخانم که بالاخره کی کیک را می‌برند. اصلا بی‌خیال از همۀ آدم‌های دعوت شده به تولد بی‌ادا و اطوار زل بزنم به دوربین و از  ته‌دل بخندم.
  • گلی

مجبوره

شنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۰۷ ق.ظ

آدم‌ یک وقت‌هایی از سرناچاری تن به یک‌سری کارها میده، که شاید اصلا با بودن و انجام دادنش حتی حال خودشم خوب نشه چه برسه به بقیه و اطرافیانش. 

  • گلی

کاش حال دلش خوب شود.

سه شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۷ ب.ظ

امروز از طرف شرکت برای کارشناسی، بخشی از داستان‌های نوشته شده باید با یک نویسنده کودک و نوجوان تماس می‌گرفتم . نویسنده‌ای که من عاشق نوشته‌های وبلاگش بودم و هر وقت دلم می‌گرفت وبش را باز می‌کردم و قصۀ اسطوره‌هایش را می‌خواندم، نویسنده‌ای که سردبیر یکی از مجله‌های مشهور بود و الان دیگر نیست.

زنگ که زدم، برخلاف انتظارم صدایش شبیه دخترهای ۱۵ ساله‌ بود. توی صدایش غم موج می‌زد. وقتی خودم را معرفی کردم که از فلان مؤسسه زنگ می‌زنم، با همان صدای غم‌دارش گفت: این روزها مدعی نویسندگی و کارشناس ادبی که زیاد است بدهید همان‌ها بنویسند.

خانم نویسنده از بی‌مهری‌ها ناراحت بود و من بهش حق می‌دادم در روزهایی که نویسنده‌های درجه صدم را روی سر حلوا حلوایشان می‌کنند مطمئنا حق ایشان خانه‌نشینی نبود.

کارمان را قبول نکرد حتی با اصرارهای زیاد، آخر صحبتم بهش گفتم: دیگر توی هیچ نشریه‌ای نیستید؟ گفت: با خودم عهد کردم که هیچ‌جا نباشم.

این را که گفت: بغضم گرفت. دلم گرفت از  اینکه این روزها هیچ‌کس در جای واقعیش نیست. دلم گرفت از نویسنده‌های زپرتی که خوب تحویلشان می‌گیرند و هیچ جشنواره‌ای نیست که به عنوان داور و دبیر دعوت نشوند ولی آنهایی که کاربلدند خانه‌نشین هستند.

یادم افتاد به دو سه سال پیش، وقتی که خسته بودم از خیلی چیزها، یادم افتاد به خیلی چیزها...

چرا هیچ چیز سرجای خودش نیست یحیی؟



  • گلی

حرف راستو از بچه بشنو

يكشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۰۳ ق.ظ
 یکی بود یکی نبود. در زمان های جدید، غیر از خدا، همه چیز بود!

(علی 5ساله)

  • گلی

موقت

دوشنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۳۱ ب.ظ

برای اونایی که قرار بود با هم بیهقی بخونیم، سمت راست وبلاگ یه صفحه جدید گذاشتم، که بیهقی رو اونجا کار می کنیم. مطالب توی صفحه رویی نمی ذارم چون می دونم خیلی ها شاید دوست نداشته باشند. پس همون گوشه سمت راست هر هفته جمعه ها همدیگه رو می بینیم.

برای شروع می تونید برید توی صفحه تاریخ بیهقی و مقدمه رو بخونید. با تشکر

  • گلی

ما هیچ ما نگاه

يكشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۳۵ ب.ظ

من با این کمپین متوجه شدم، مردم کلا تعطیل هستند.


  • گلی

عصر جمعه به وقت مستند

جمعه, ۳۰ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۱۳ ب.ظ
اول صبحی، نشستم این مستند رو نگاه کردم، عالی بود. به همه دوستداران ادبیات به‌ویژه دوستداران سلینجر توصیه می کنم، حتما ببینند.
بعد دیدن این مستند دو نکته برام خیلی جذاب و جالب اومد: اول اینکه چقدر نویسنده‌ها تو کشورهای خارجی بروو بیا دارند و می‌تونند افراد جامعه رو تحت نفوذ خودشون در بیارند دوم ویراستاران هستند، توی ایران هرکی دوتا کتاب داستان خوند رو به عنوان ویراستار توی انتشارات استخدام می‌کنند ولی اونجا ویراستارها منزلتشون و برووبیاشون بیشتر از نویسنده است.

(کلیک کنید)
  • گلی

برای تغییر دنیا

شنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۴۷ ق.ظ

این انیمیشن کوتاه رو حتما ببینید ( اینجا)

  • گلی

برای خاطر آیه‌ها

پنجشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۵۴ ق.ظ

معامله را همه‌مان تجربه کرده‌ایم. خرید و فروش جزیی از زندگی روزمره‌ ماست. تا حالا برایت پیش آمده بعد از خریدن یا فروختنِ ‌کالایی همه وجودت حسرت بشود؟! احساس کنی معامله را باخته‌ای، ضرر کرده‌ای؟! فکر کنی آن همه پول نمی‌ارزید به این کالایی که خریدم یا آن کالا ارزشش خیلی بیشتر بود از پولی که گرفتم؟!

• فکرش را بکن! یک روزی می‌آید که همه پشیمان‌اند از معامله‌هایشان. از فرصت‌های از دست‌رفته. آن‌ها که خریده‌اند، آن‌ها که فروخته‌اند. احساس خسارت و زیان بیچاره می‌کند آدم‌ها را. اسم آن روز را «روزِ پشیمانی» گذاشته‌اند. «روزِ حسرت»، «روز احساس زیان و خسارت». وَأَنذِرْهُمْ یَوْمَ الْحَسْرَةِ إِذْ قُضِیَ الْأَمْرُ وَهُمْ فِی غَفْلَةٍ.


بسمِ الله الرّحمن الرّحیم
یَوْمَ یَجْمَعُکُمْ لِیَوْمِ الْجَمْعِ ذَلِکَ یَوْمُ التَّغَابُنِ.

(یاد آرید) روزی که خدا همه شما را به عرصه محشر (برای حساب) جمع می‌گرداند و آن روز روز غبن و پشیمانی (بدکاران) است.


نوشتۀ مریم روستا ی عزیز

  • گلی

لطفا (:

سه شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۳۶ ب.ظ

خدایا یه چیز می‌گم، تو رو جون هر کسی که دوست داری نه نگو خب؟ 

میشه ازت خواهش کنم، ملت آگاه و فرهیختۀ ایران رو متوجه مسأله کم آبی کنی! به جون خودم اینجوری که ایرانی‌ها آب رو حیف و میل می‌کنند، یحیی نازنین و طفل معصوم من آب رو نمی‌بینه.


:::باید هر وقت همینطوری بی‌دلیل شیرآب رو باز نگه داشتیم، عکس پایینی رو توی ذهنمون بیاریم، که برامون یادآوری شه یکسری از مناطق محروم هستند که آب رو با این مشقت تهیه می‌کنند و سهمشون از آب چند تا دبه بیشتر نیست در ماه! شاید اینطوری کمی بیشتر توی مصرف آب دقت کردیم.



  • گلی

هجده تیر، یادبودی برای مهدی آذریزدی

يكشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۰۸ ق.ظ

امروز، روز ادبیات کودکان و نوجوانان و یادآور تلاش‌ها و خدمات مرحوم استاد مهدی آذریزدی است؛ شخصیتی که کتاب‌هایش و بویژه «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» ماندگار است.

روحش شاد و یادش گرامی.


  • گلی

.

شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۴۰ ق.ظ

 صدامو می شنوی خدا؟ من اینجام.

  • گلی

برای خاطر آیه‌ها

پنجشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۴۳ ق.ظ

گلدان کوچکم را هر صبح قبل از آن‌که بیرون بروم روی تختم می‌گذارم که حسابی نور از پنجره بتابد برایش. عصرها که برمی‌گردم آن‌قدر از مصاحبت آفتاب تر و تازه است که حسودی‌ام می‌شود؛ "خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه آن‌هاست".

بسم الله الرّحمن الرّحیم
الله وَلیّ الَّذین امنوا یُخرجُهُم مِنَ الظّلماتِ اِلَی النّور...


از دست‌نوشته‌های خانم مریم روستای عزیز

  • گلی

خودشیفتگی بیداد می کنه:D

چهارشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۵۹ ب.ظ

امروز چهاردهم تیرماه و روز قلم است. 

فقط خواستم بهتون بگم، هیچکدومتون امروز رو بهم تبریک نگفتید!!


  • گلی

مری و مکس

سه شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۲۹ ب.ظ

نمی‌دونم کیا انیمیشن مری و مکس رو دیدن؟ اگر از اونایی هستید که انیمیشن رو ندیدید، بدون معطلی اون رو دانلود کنید و ببینید؛ اگر از اونایی هستید که انیمیشن رو دیدید، بازم به خودتون فرصت بدید که یه انیمیشن خوب رو دوباره ببیند.

پ ن: سکانس آخری که مری میره دیدن مکس و با جنازه مکس رو به رو میشه، و بعد مری دستهای مکس رو توی دستش می گیره و دیوار روبه روش رو می‌بینه، همونجا باید دنیا متوقف می‌شد و جلوتر نمی‌فت.


  • گلی

آدم ندیده‌ها

جمعه, ۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۳۸ ب.ظ
میدونم دیر شده و ساعت از دو هم گذشته و سال از 96 هم داره می‌گذره که من هی به سی سال نزدیک‌تر بشم. می‌دونم هوا گرمه. می‌دونم بزرگ شده‌ام، آقا شده‌ام، چند تا از نخ فر فریای ریشم سفید شده. می‌دونم قباحت داره، خجالت داره. می‌دونم الان دیگه؟ می‌دونم وقت‌گیر آوردم. می‌دونم یمن جنگه، قطر تحریمه، داعش سگه، سپاه شیره، مثل شمشیره، اسرائیل عین لونه‌ی عنکبوته و دنیا سر پیچ تاریخیه. می‌دونم اما بذار بگم که جات خیلی خالیه!

از وبلاگ دیر و دور  (اینجا)
  • گلی

کاش تموم می‌کردند این بچه‌بازی‌ها رو

چهارشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۲۴ ب.ظ

::: یک

وقتی داشتم "وریا" رو می نوشتم، بعد از موضوع اصلی داستانم، خیلی دلم می‌خواست خیلی ریز و مجلسی کتاب‌هایی که دوست دارم معرفی کنم، اون موقع‌ها خیال می‌کردم مشکل اصلی ما کتاب نخوندن است. فکر می‌کردم اگر کتاب‌های خوب رو معرفی کنم و بعد مردم مثلا کتاب‌خون شند، دیگه همه‌چی قابل تحمل می‌شه. آدم‌ها مهربون می‌شن، عدالت اجتماعی برقرار می‌شه، اینهمه فاصله طبقاتی از بین میره، زن‌ها توی اجتماع جایگاه واقعیشون رو پیدا می‌کنند، آدم‌ها قابل اعتمادتر می‌شند، حتی جنگ نمی‌شه. خیال می‌کردم با کتاب‌ها میشه توی دنیا صلح برقرار کرد.

وقتی داشتم با وسواس زنانه‌ام کتاب‌ها رو گل‌چین می‌کردم، برای معرفی، ته دلم‌ خوشحال بودم. خوشحال بودم که یک گام بلند برداشتم توی این زمینه، چون مطمئن بودم به کارم. به اینکه معرفی کتاب‌هایی که کردم توی ذوق نمی‌زنه و مخاطب بدون اینکه متوجه بشه، بعد از خوندن کتاب کلی کتاب خوب رو شناخته و مطمئن‌تر از اینکه وقتی "وریا" تموم بشه، بدون معطلی حداقل پنج تا از اون همه کتاب معرفی شده رو میره دنبالش و می‌خره و می‌خونه و این یعنی یه برد بزرگ.

ولی راستش رو بخواید الان به این نتیجه رسیدم، که مشکل اصلی ما کتاب خوندن نیست، اگر اینستاگرام و کانال‌های کتاب خونی راست بگن، ملت ایران اتفاقا ملت کتاب‌خونی هستند، من که هر پیجی رو باز می‌کنم اولین چیزی که می‌بینم، خرید کتاب و قفسه‌های کتابخونه طرف است، جوری که منی که همیشه احساس می‌کردم، خیلی خفن و کتاب‌خون هستم، افسردگی مزمن گرفتم که چقدر از جماعت عقبم.

پس مشکل ما کتاب نخوندن ملت نیست، مشکل اساسی کشور ما فکر نکردن مردم است. مردم ما نه صبورن و نه اهل فکر. ملت ما یه ملت احساسی هستند، که همیشه دلشون می‌خواست دنبال یه عده‌ای دیگر برن، براشون مهم نبود کجا؟ مهم همرنگ شدن با اکثریت  و عقب نیفتادن از قافله بود.


::: دو

هیچ‌وقت اینقدر توی زندگی احساس خستگی نکردم، دلم می‌خواد به کشوری مهاجرت کنم، که آروم باشند و به دور از هیاهو و سیاست.

خسته‌ام کردند، هر دو گروهشون. یه روز اینا یه روز اونا. پس کی تموم میشن این، "اینها" و "اونها".





  • گلی

عید فطر به روایت بیهقی

سه شنبه, ۶ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۳۸ ب.ظ

روز دوشنبه عید فطر بود. امیر پیش به یک هفته مثال داده بود (فرمان داده بود) ساختنِ تعبیه‌هایِ این روز را. و تعبیه‌ایی کرده بودند که اقرار دادند پیرانِ کهن که به هیچ روزگار برین جمله یاد ندارند. (کهن‌سالان اقرار کردند که همچین چیزی در هیچ روزگاری به چشم ندیدند، منظورش اینه که شاه مجلس خیلی باشکوهی ترتیب داده بود و کف همه بریده بود) و سوار بسیار بود به دشت شابهار. و امیر به صفّۀ (شاه‌نشین) بزرگ به سرایِ نو بنشستن بر تختی از چوب، که هنوز تخت زرّین ساخته نشده بود. و غلامانِ سرایی که عددِ ایشان چهار هزار و چیزی بود آمدن گرفتند و در آن سرایِ بزرگ چندین راه بایستادند. 

پس امیر بار داد و روزه بگشادند. و غلامان سرایی به میدان نو رفتن گرفتند و می ایستادند تا میدان، و همه دشت شابهار شارستان شده بود. پس امیر بنشست و بر آن خضرا آمد بر میدان، و دشت شابهار و نماز عید به کرده آمد. و امیر بدان خانۀ بهاری که بر راست صفّه است به خوان (سفره)بنشست، و فرزندان و وزیر و سپهسالار و امیرانِ دیلمان و بزرگانِ حشم را برین خوان نشاندند و قوم دیگر را بر خوانهای دیگر.

و شاعران شعر خواندند، پس از آن مطربان آمدند و پیاله روانه شد چنان که از خوان‌ها مستان بازگشتند. و امیر بر نشست و به خانۀ زرّین آمد بر بام که مجلسِ شراب آنجا کرده بودند، و به نشاط شراب خوردند.


تاریخی بیهقی | مجلد هشتم، مراسم عید فطر، سال ٤٢٨ ه | به روایت ابوالفضل بیهقی | تصحیح دکتر محمدجعفر یاحقی، مهدی سیدی


پ ن: اینهمه غر زدیم سر خدا، بالاخره این ماه هم اومد و رفت تا سال دیگه(:

پ ن۲: پارسال تابستون با یکی از خواننده‌های اینجا، عروض و قافیه رو  با هم کار کردیم، شاید تابستون امسال، بخش‌های از  تاریخ بیهقی رو اینجا گذاشتم که با هم بخونیم(:

  • گلی

حرف‌های ما هنوز ناتمام

شنبه, ۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۵۰ ب.ظ

:::یک

از ماه پیش تصمیم گرفتم که هرماه یک مبلغ از حقوق ماهیانه‌ام را برای یکی از منطقه‌های محروم جنوب کتاب بخرم. با آن مبلغ خیلی کم(پنجاه هزار تومان) فقط توانستم، سه کتاب بخرم. اولش ته دلم خالی شد که چه مسخره، با سه کتاب که اتفاق خاصی نمی‌افتد ولی بعدش دیدم، همۀ اتفاق‌های بزرگ ‌دنیا از قدم‌های خیلی کوچک شروع شده است. چند روز پیش داشتم به یکی از همکارها می‌گفتم بدی ما ایرانی‌ها این است که همیشه دوست داریم، خیلی سریع به اهدافمان برسیم، صبوری را یاد نگرفتیم، اینکه قدم به قدم دنبال اهدافمان برویم. کاش صبوری را یاد می گرفتم.


:::دو

شهرستان ادب، هم دور چهارم مدرسۀ رمانش شروع شد. خیلی خوشحال‌طور ثبت‌نام کردم، بعد وقتی دکمۀ ارسال اطلاعات را زدم یادم آمد، هیچ طرح داستانی ندارم. نه اینکه هیچ طرحی نداشته باشم نه، یک طرح که دل شهرستان ادبی‌ها را به دست آورد ندارم. به نظرتان طرح داستان عشق‌های نوجوانی را شهرستان ادب تایید می‌کند؟ خب معلوم است که نه!

ولی شما اگر اهل داستان نوشتن هستید و یک طرح شهرستان ادب‌وار طور داشتید می‌توانید اینجا ثبت‌نام کنید.

(من هر وقت پستی می‌نویسم که پای شهرستان ادب هم در میان است، nمیلیون نفر ناشناس ( با آی پی ایران) نمی‌دانم از کجا سروکله‌شان توی وبم پیدا می‌شود، در نتیجه، سعی کردم آیتم دو را خیلی مؤدبانه بنویسم)


:::سه

یک جلسۀ نقد کتاب توی دانشکدۀ پزشکی برگزار شد، خب مثل نخود هر آشی ما هم رفتیم. گذاشتم همه پپسی‌هایشان را برای نویسنده و کتاب باز کردند، بعد نظرم را دربارۀ کتاب گفتم، بعد خانم منتقد خیلی عصبی‌وار گفت: نقدهای شما به کتاب توهین به من منتقد است، وقتی من به عنوان منتقد از کتاب خوشم آمده باید تو مخاطب هم خوشت بیاید!!! 


:::چهار

خدایا خسته شدم از دعا کردن، یک وقت‌هایی بنده‌هایت را غافلگیر کن و حرف‌های دلشان را زودتر از موعد مقرر بشنو و جوابشان را بده.


::: پنج

اگر آهنگ خوب بی‌کلام سراغ داشتید، لطفا لینک دانلودش رو برام کامنت بذارید(:


:::شش

.



  • گلی

این روزها

پنجشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۳ ق.ظ
دو تا کتابی که این روزها خوندم، ولی با اونهمه تبلیغ  برای هر کدومشون، اصلا دوستشون نداشتم. دلم خوش بود کتاب "عروس دریایی" رو بالاخره پیدا می‌کنم و یک کتاب خوب می‌خونم ولی خب همچنان شیراز این کتاب رو نیورده. 

سنجاب ماهی عزیز | فریبا دیندار | نشر هوپا
ستاره‌ها رو بشمار | لوئیس لوری | پروین علی پور | نشر افق





  • گلی

.

يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۵۳ ب.ظ

کاش مستجاه الدعوه ای پیدا می شد، دعای خیر می کرد برای من، برای ددی، برای مامان، برای هممون. کاش همه چیز درست می شد، بهتر از روز اولش حتی. 

  • موافقین ۶ مخالفین ۰
  • ۲۸ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۳
  • گلی

دروغ می‌گم؟

يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۲۲ ب.ظ

من اگر یک کارۀ این مملکت بی‌دروپیکر بودم به‌جای اینهمه درس‌های بی‌خود ورزش و هنر و پرورشی که به دلیل نداشتن معلم‌های مخصوص بیشتر وقت تلف کردن محض است، می‌آمدم دو سه واحد "مهارت‌های اجتماعی" توی مدارس می‌گذاشتم. اولین سرفصل آموزشی هم باید "آموزش پوشش " باشد. 

منظورم از پوشش هم حجاب و مسائل مربوط به چهارشنبه‌های سفید و غیره نیست. مثلا طرف را می‌بینی با یک تیپی می‌آید سرکار که واقعا مناسب کار نیست و تیپش بیشتر به درد باشگاه رفتن می‌خورد. جالب قضیه هم اینجاست که  طرف خیال می‌کند عجب آدم خفنی هستم با این تیپم. اصلا الان جوری شده که دختربچه‌های هفت، هشت ساله‌مان شبیه خانم‌های چهل‌ساله لباس می‌پوشند و خانم چهل‌واندی ساله شبیه دختر بچه‌های هفت، هشت ساله. منظورم این است که کلا نوع پوششمان نه به سنمان می‌خورد نه به مکان‌هایی که در حال رفت‌وآمد در آنها هستیم.

به‌نظرم یک جای کار زیادی می‌لنگد.

  • گلی

سواله پیش میاد دیگه

شنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۰۲ ب.ظ

سوالی که این روزها ذهنم رو درگیر کرده اینه: جانان شاعرها و نویسنده‌های درجه یک دقیقا چه شکلی و چه مدلی و  اصلا با چه طرز فکر و سلیقه ای هستند؟ 



  • گلی

مادر یحیی روزنامه‌نگار می‌شود.

جمعه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۱۰ ب.ظ

یک روزهایی (همین اواخر اردی‌بهشت امسال) حالم به شدت بد بود، الکی الکی قبول کردم که توی ضمیمۀ رایگان یکی از روزنامه‌های شیراز قسمت نوجوانش بنویسم، آنهم بدون یک ریال پول به عنوان حق‌الزحمه. خب آدم حالش که بد باشد تصمیم‌های بهتر از این هم نمی‌گیرد. ولی راستش را بخواهید الان راضی هستم از آن تصمیم.

خب این شما این هم اولین شماره آن ضمیمۀ رایگان. البته من فقط قسمت‌های خودم را می‌گذارم دوست داشتید، بقیۀ صفحات را هم ببینید.

صفحه اول

صفحه دوم

صفحه سوم


پ ن: نیاز نیست که بگویم روی هر کدام از صفحه‌ها کلیک کنید برای دیدن خود صفحات، هست؟

پ ن۲: انتقادات، پیشنهادات و نظراتتان را با آغوش باز پذیراییم. به قول آقای بنفش نقدتون سازنده باشد مثلا بگویید همه‌چیز خوب است، صفحه‌ات هیچ عیب و ایرادی ندارد، خیلی ماهی، چه سری، چه دمی، عجب صفحه‌ای. اصلا شما روی دست روزنامه گاردین زدید و از این حرف‌ها.

  • گلی

در ستایش "ویلایی‌ها"

پنجشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۵۸ ق.ظ
کاش می شد بعضی فیلم ها را اکران عمومی به شکل گسترده کرد. این مدلی که همه هشتاد میلیون جمعیت کشورمان در یک ساعت مشخص می رفتیم زیر آسمان خدا و مسؤولین از این تلویزیون بزرگ بزرگ‌ها  می‌خریدند  و همه‌مان همزمان یک فیلم را نگاه می‌کردیم. می‌دانید بعضی فیلم‌ها انگار خاطرات مشترک همه‌مان است، بغضی که توی فیلم است را نمی‌شود تنهایی هضم کرد، باید همه‌مان با هم ذره ذره این غم‌ها را سر بکشیم و بعد وقتی آخر فیلم اشک‌هایمان ریز ریز پاک می‌کنیم، از خودمان بپرسیم، چی شد که آخر به اینجا رسیدیم؟ قبلا که این مدلی نبودیم، بودیم؟



  • گلی

گریه‌های گرم

دوشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۱۵ ب.ظ

چندبار این داستان رو گوش داده باشم خوبه؟ هربار داستان رو پلی می‌کنم تا برسم به ته قصه و روای با صدای گرمش بگه:

- مرده میاد پایین

حتما میاد پایین برش می گردونه

نمی ذاره بره!






  • گلی

تا ۱۴۰۰ با روحانی در صلح و آرامش

جمعه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۰۰ ب.ظ

:::یک

حسن روحانی آنجایی بازی را باخت که خیال می‌کرد قصۀ خاورمیانه شبیه انیمیشن‌های والت دیزنی است. خیال می‌کرد می‌شود حرف‌های صدمن یک غاز زد و با همان حرف‌های صدمن یک غاز ابرقدرت‌ها را به خیال خودش خام کرد و بعد آخر قصه در حالی که یک دستش را گردن عمو ترامپ و دست دیگرش را گردن عمو داعشی انداخته سه تایی با هم شعر ما گل‌های خندانیم را بخوانند و تیتراژ قصه مهیج خاورمیانه بالا بیاید و همه عاقبت بخیر شوند.

از من به شما نصیحت تا زمانیکه سیاست‌مدارهایی مثل حسن روحانی و ترامپ و داعشی‌های عزیز توی این دنیا نفس می‌کشند تنها قانونی که توی دنیا علی الخصوص خاورمیانه حکمفرساست، قانون جنگل است. صلح کلمه‌ایی است برای سرگرم کردن آدم‌ها تا به منافع شخصی خودشان سرو سامانی بدهند.


:::دو

همدلی و اتحاد خوب است به شرط اینکه شعار دوازده ماه سالمان باشد نه فقط وقتی شلیک گلوله‌ها توی سرمان پیچید از سر ترس بیایم شعار اتحاد همدلی سر بدهیم. کاش آنوقتی که کرباسچی داشت نمک به زخم مادرها و همسران داغدیده مدافع حرم می‌پاشید و بقیه کف و دست و سوت می‌زدند یک آزاده بینشان پیدا می‌شد و شعار اتحاد و همدلی می‌داد. کاش وقتی حسن روحانی برای گدایی رأی توی چشم هشتاد میلیون هم‌وطن و کلی اجنبی زل زد و یکی را سرهنگ صدا زد و یکی را قاتل و سپاه و بسیج را خشونت طلب جنگ طلب، یکی پیدا می شد شعار اتحاد می‌داد.


::: سه

همیشه یکسری آدم بی‌گناه باید تاوان پس بدهند تا بقیه از خواب زمستانی بیدار شوند، البته اگر بیدار شوند.

برای آرامش روح شهدای دستپخت پرزیدنت صلوات





  • گلی

راست می گم خب

چهارشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۱۸ ق.ظ
یه روز میرم جلو سفارت انگلیس خودم رو به نشانه اعتراض آتیش می زنم. هر کی هم ازم پرسید چرا؟ بهش می گم درد بالاتر از این که هیچ شاعری تا حالا برای من شعر نگفته ؟؟
  • گلی

آره شما راست می گی(:

يكشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۰۹ ب.ظ

" ما همه آفتابگردانیم" یکی از هشتگ هایی است که انتشارات شهرستان ادب برای گروه آفتابگردان ها انتخاب کرده است. آدم یاد کتاب "قلعه حیوانات" با آن شعار معرکه اش می افتد، اینکه "ما همه برابریم ولی بعضی ها برابرترند". بعله طبق گفته شهرستان ادب ما همه آفتابگردانیم، ولی بعضی ها آفتابگردان ترند، مخصوصا برای انتخاب شاعران در دیدار رهبری. 

  • گلی

ماهیچ، ما نگاه

چهارشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۳۰ ب.ظ
بیاید به هم قول بدیم اگر روزی روزگاری آدم مهمی شدیم، بر اعصابمون مسلط باشیم، و منتقدهامون رو با الفاظ زشت خطاب نکنیم. بالاخره خیر سرمون ما الگوی مملکت هستیم و پس فردا ممکنه طرفدارهامون از همین الفاظ استفاده کنند. و این فحش و ناسزاها سینه به سینه و نسل به نسل در پای کامنت‌های  اینستاگرام سلبریتی های خارجی نقل بشه. و اینکه محض رضای خدا یاد بگیریم، اگر کسی بهمون نقد کرد، سیاست رو قاطیش نکنیم.


  • گلی

قسم به همین وهم و خیال

چهارشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۴۸ ق.ظ

تا حالا شده همۀ مردم رو یک شکل ببینید؟

من به مرحله‌ای از ایمان رسیدم که زن، مرد، پیر، جوان، دختر و پسر،  همه را یک شکل و یک مدل می‌بینم!

  • گلی

ماذا فازا؟

سه شنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۴۹ ق.ظ

یکی از بچه‌های وبلاگ‌نویس، که دانشجوی دکتری کشور سوئد است، توی کانالش نوشته:

"هرقدر که من نگران دوستان هم وطن هستم، از طرف خارجی ها نگرانی ندارم. ما همیشه با همکاران و دوستان با هم برای صرف ناهار می رفتیم. امروز ولی بدون گفتن به من رفتند بی سر و صدا. بعدتر که یکی شان را دیدم گفت، می دانستیم روزه می گیری برای اینکه یک وقت اذیت نشوی به تو نگفتیم."

ولی خب توی کشور مثلا جمهوری اسلامی ایران، هم‌وطن‌های عزیز به محض اینکه چشمشان به یک خانم که یک کوچولو محجبه هست و  شاید بخاطر قیافۀ زرد و نحیفش، حدس می‌زنند روزه است، توی ظل آفتاب زل می‌زنند توی چشم این خانم و بطری آب معدنی که خنک بودنش، با آن قطره‌های ریز آب روی جداره‌اش از بیست فرسخی مشخص است، را سر می‌کشند. 

حالا چرا با اینهمه کینه و نفرت زل می‌زنند توی چشمت و آب را سر می‌کشند را من نفهمیدم، شما اگر به نتیجۀ خاصی رسیدید من را هم بی‌نصیب نگذارید.

باتشکر

  • گلی

خدا شفام بده واقعا

سه شنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۵۱ ق.ظ

چرا من هر روز، ایمیلم رو چک می‌کنم در حالیکه می‌دونم هیچ خبری و نامه‌ایی اون تو نیست؟ تازه هر وقت چکش نمی‌کنم عذاب وجدان هم می‌گیرم، دقیقا مثل وقت‌هایی که نماز صبحم قضا میشه.

  • گلی

کاش...

دوشنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۰۹ ب.ظ

(کاش) ما هم از آن دسته آدم‌هایی بودیم که بی‌آنکه حرفی بزنیم، می‌توانستیم احساسات خودمان را نشان بدهیم و لازم نبود همه چیز را به زبان بیاوریم.



عروسک پدر | پاتریشیا کالورت | شقایق قندهاری | انتشارات امیرکبیر 

  • گلی

(:

شنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۰۷ ب.ظ

یک یادی هم کنیم از دوستانی که خیلی وقت است خبری ازشان نداریم، از جمله " ..." 

  • گلی

بعله دوستان

شنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۳۶ ب.ظ

یکی از روش‌های تنبیه اهل جهنم هم این است که خدا یک نرم افزار تولید می‌کند و بعد می دهد دست همان جماعت اهل جهنم که تستش کنند. تست فنی برای کسایی است که گناهشان کمتر است و تست محتوایی هم برای آنهایی که غرق گناه بودند. 

از صبح درگیر تست فنی بودم و الان در مرحله تست محتوایی به سر می‌برم. 


پ ن: پیامک شش صبح، داداش فسقلی من. حداقل به خودش زحمت ننداخت خودش صدقه بندازه ((:

  • گلی

اکرم‌ها تَکرار می‌شوند

پنجشنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۱۹ ق.ظ

وقتی امیر جعفری هنرمند و روشنفکر کشورمان  توی صندلیش نشسته بود و دست‌هایش را توی هوا می‌چرخاند و  با افتخار از هواپیمای اسقاطی و جشنواره‌های بین‌المللی حرف می‌زد، و مردم‌های ندار را رعیت می‌خواند، وقتی همۀ مردم به لطف تحلیل‌های تلگرامی و اینستاگرامی روشنفکر شدند و به آقای رئیسی ایراد گرفتند که برای رأی بیشتر حرف از یارانه‌های دویست و پنجاه هزار تومنی می‌زند. وقتی تلگرام و ایینستاگرام شد تنها دغدغه‌مان، وقتی پرزیدنت به این نتیجه رسید که اصلا رعیت را چه به رأی دادن؟ و برای همین صندوق‌ رأی برای رعیت‌هایش نفرستاد، وقتی دختر صفدر حسینی شد هنرمندشناس و امیر تتلو شد اخ و پیف،  وقتی همۀ ما داشتیم برای ثابت کردن حرف‌های خودمان فیلم و متن و بیانیه در فضای مجازی پخش می‌کردیم؛ رعنا، مادر علی خسته شد از این زندگی. زندگی که در آن شوهرش  شغل درست و حسابی  نداشت و صاحبخانه هم بی‌طاقت‌تر از همیشه دنبال پول اجاره‌اش بود. 

دارم فکر می‌کنم رعنا وقتی داشت پیت نفت را روی خودش خالی می‌کرد، به کجای زندگیش فکر می‌کرد؟ وقتی کبریت را زد، اصلا دلخوشی داشت که فکر روش کردن کبریت را از سرش بندازد؟  

حتما دلخوشی نداشت که کبریت را زد. حتی وقتی تمام تنش سوخت وقتی داشت بین شعله‌هایی که به مغز استخوانش می‌رسید و کمک می‌خواست، دلخوشی نداشت! 

حالا رعنا با نود و پنج درصد سوختگی روی تخت بیمارستان خوابیده، علی دوماهه بین همسایه‌ها دست به دست می‌چرخد تا مادرش برگردد خانه. چه دلخوشی الکی ما رعیت‌ها داریم که خیال می‌کنیم کسی که نود و پنج درصد از بدنش جزغاله شده برمی‌گردد به زندگی. 

ما رعیت‌ها همیشه الکی خوش بودیم، تو اما دختر صفدر حسینی غصۀ رعنا را نخور، روسری ابریشمی میلیونیت را بپوش، چادرت را تنگ بگیر و هر روز در خانۀ ملت حاضر باش تا به وقتش پشت تریبون بایستی و از حق سفره‌داران انقلاب دفاع کنی. خودت را درگیر مسائل رعناهای کشور نکن، همینکه دخترهای مظلوم وزیر را دستشان را یکجایی بند می‌کنی برای ما بس است. 



پ ن: قصۀ رعنا واقعیه، الان ایشون روی تخت بیمارستانه، البته اگر تا الان که دارم این متن رو می نویسم فوت نشده باشه(چون خیلی وضعش وخیم است) رعنا توی یه محله فقیر نشین اهواز زندگی می‌کنه، شهری  که تا وقتی جنگ بود رعیت‌هاش شد سپر شهروندهای درجه یک کشور و وقتی جنگ تموم شد به امون خدا ولش کردن رفتند، سهم نفتشون رو قاعدتا آقازاده ها می خورند و سهمشون از این زندگی حتی یه هوای پاک نیست، چون رئیس جمهور فرمودند این هوای ناپاک از بلایای طبیعیه. خلاصه اینکه توی اون محله خیلی آدم فقیر هست، برای همین تصمیم گرفتیم که قبل ماه مبارک پول جمع کنیم و به یه تعداد از این افراد کمک کنیم البته علی کوچولو توی اولویت است، هر کسی می خواد توی این کار شریک شه، لطفا پیغام بده که من شماره حساب بهش بدم برای کمک، مقدار کمکتون اصلا مهم نیست چون قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود و اینها. 


پ ن: بازهم تَکرار کردیم (اینجا رو بخونید)

  • گلی

(:

چهارشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۵۳ ق.ظ

تو همان روزهایی هستی، که سپری می‌کنی. هر روزی که می‌گذرد بخشی از وجود تو از دست می‌رود.


امام حسین(ع)

  • گلی

واقعیت همیشه هم شیرین نیست دیگه

دوشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۴۰ ق.ظ

رو کرد به آسمان و گفت: بارالها همانقدری که من بعضی از بنده هایت را دوست دارم، آنها هم من را دوست دارند؟


ندا آمد: نه !


  • موافقین ۴ مخالفین ۰
  • ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۴۰
  • گلی

می‌خواستم بگویم

يكشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۲۹ ب.ظ

مثل رخت چرکی که

چنگش می‌زدی

با دست‌هایت

با آن همه رگِ آبی

روح مکدر ما را

آب بکش بی‌بی! 

حتی اگر همین حالا

با استخوان‌های سفید و سبک

با جمجمه‌ای کوچک و 

حفره‌هایی پُر از خاک 

خوابیده باشی 

میان آن همه قبر. 

خیلی چرکم بی‌بی!

دلم نسیم مطهر آن روزها را می‌خواهد

که می‌آمد و

جان همۀ لباس هایی را که شسته بودی 

تکان می‌داد.

دلم می‌خواهد

یک بار دیگر

با آن دهانی که بوی نعنا می‌داد

بلند می‌شدی و

چهار قل را

به روی سیاه همۀ بچه‌هایت فوت می‌کردی.

بی‌بی

بی‌بی

می‌خواستم

می‌خواستم بگویم

از وقتی که مردی

هنوز بغض هیچ‌کدام از پسرانت

نترکیده است

نعش دایی را

که از سوسنگرد آوردند،

گفتی مرد باشید و گریه نکنید!

این روسری سفید و بزرگی که زیر قرآن است

هنوز بوی حنای موهای تو را می‌دهد بی‌بی،

و من دلم می‌خواهد

از این‌جا

از این‌جایی که ایستادم

از کنار طاقچه

برای همه‌چیز گریه کنم!


نامت را بگذار وسط این شعر | محمدرضا شرفی خبوشان | انتشارات شهرستان ادب


  • گلی

نهنگ ها خودکشی کردند

شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۵۵ ب.ظ

کاش روزنامه های فردا تیتر اولشان بنویسند: شانزده میلیون نهنگ خودکشی کردند!



پ ن: آنها می نویسند نهنگ، اما تو "امیر آقای جعفری" و هواداران رئیس جمهور محترم بخوانید رعیت!

  • گلی

فروغ فرخزاد

جمعه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۶:۵۴ ب.ظ

 می‌بندمت به بند گران غم

تا سوی او دگر نکنی پرواز

ای مرغ دل که خسته و بی‌تابی

دمساز باش با غم "او" دمساز



پ ن: دارم عصر جمعه‌ایی فروغ می‌خونم، و توی دلم دعا می‌کنم رئیسی رأی بیاره(:

  • گلی

هی مرد بخند، تا دنیایمان رنگی بگیرد.

پنجشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۸:۵۲ ب.ظ

پروردگارا !

با وجود دعاهای بسیارمان به درگاه تو، داریم همین‌طور جنگ‌هایمان را می‌بازیم. فردا باز نبردی در پیش داریم که واقعا مهم است. با تمام توانی که داریم، باز به یاری تو محتاجیم. برای همین می‌خواهم درخواستی کنم: نبرد فردا سوای بقیه است. جای بچه‌ها نیست. پس ناگزیرم استدعا کنم پسرت را به یاریمان نفرستی و خودت بیایی.



دعای کک، رهبر قبیلۀ کریکاس، قبل نبرد سال ۱۸۷۶ با افریکانسی‌ها

پ ن: عنوان خطاب به دکتر قالیباف است.


  • گلی

روحانی یا رئیسی؟

چهارشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۷:۱۲ ب.ظ

::: یک

سال نود و سه وقتی می‌خواستم از رشتۀ مهندسی به ادبیات تغییر رشته بدهم، همه می‌گفتند اشتباه‌ترین کار ممکن را می‌کنی، چون مهندسی نرم افزار آینده روشن‌تری دارد. شاید حرفشان منطقی بود اما من عاشق ادبیات بودم و مطمئن بودم که در مهندسی هیچ آینده‌ای ندارم چون به نرم افزار قد ادبیات علاقه نداشتم. و مطمئن‌تر بودم که اگر در رشتۀ مهندسی نرم‌افزار بمانم سال‌ها روی یک مدار صفردرجه می‌چرخم. حالا سه سال از آن تصمیمم می‌گذرد و من خوشحالم که به حرف دلم گوش دادم و رفتم سراغ ادبیات. شاید اگر ادبیات نمی‌خواندم این‌قدر جدی به نوشتن فکر نمی‌کردم. شاید این چیزی که الان هستم و این امید به زندگی که در دلم هست هیچ‌وقت نبود. من یاد گرفتم که از هر جایی جلوی اشتباه را بگیرم منفعت است.


::: دو

سال نود و دو شاید خیلی از ما خام شعارهای روحانی شدیم و بهش رأی داده باشیم. روحانی چقدر خوب بازی با کلمات را بلد بود و ما هم فریب همین کلمات پرزرق و برق او را خوردیم. اما من در تمام این مدت یاد گرفتم که ریسک کنم و تصمیم‌های جدید بگیرم و به آدم های جدید با نگاه جدید اعتماد کنم، پس من به سید ابراهیم رئیسی رأی می‌دهم.


:::سه

همۀ ما مناظره‌ها را دیدیم و چقدر از بی‌ادبی بعضی از نامزدها حرص خوردیم، اگر به تحلیل‌ها و نقدهای بعد از مناظره‌ها دقت کرده باشید، همۀ منتقدها به ادب و متانت رئیسی اشاره کردند، من در وهلۀ اول به کسی که در شأن یک ملت با آن پیشینۀ فرهنگی رفتار کند، رأی می‌دهم .


::: چهار

یکی از ضعف‌های کشور ما نداشتن قانون درست و حسابی است، برای همین نبود قانون است که اینهمه دزدی و غارت و بی‌اخلاقی در کشور صورت می‌گیرد و آب از آب تکان نمی‌خورد. من مثل روز برایم روشن است که اگر آقای رئیسی رئیس‌جمهور شود، نمی‌تواند یک شبه همۀ این نابرابری‌ها را از بین ببرد چون در وهلۀ اول ما مجلس قویی را تحویل دولتمردان ندادیم ( از مجلسی که نماینده‌اش زل می‌زند توی چشم یک ملت و از فساد اقتصادی ددی جانش دفاع می‌کند قاعدتا نباید انتظار داشت که قانونی وضع کند که جلوی این بخور بخورها را بگیرد) ولی این هم برایم مثل روز روشن است که حداقل جناب رئیسی کارنامه اقتصادی پاکی دارد و تنها مورد سیاه اما خنده‌داری که جهانگیری در مناظره‌ها بهش اشاره کرد، همان نبات و پارچه‌های سبز است.


::: پنج

خانم دانشور یک جملۀ طلایی در کتاب سووشون خود دارد که می‌گوید: شلخته درو کنید تا چیزی گیر خوشه‌چین ها بیاید، در این چهار سال به عینه دیدیم که دولت آقای بنفش، بیت‌المال را ارث پدری خود و اطرافیانش می‌داند و آن‌قدر معرفت ندارد که موقع غارت این ثروت، شلخته درو کند تا چیزی گیر بقیۀ شهروندها بیاید.


:::شش

هر وقت دیدید کسی برای پیش افتادن خودش از بقیۀ رقبا یک مشت خزعبلات تحویل مردم می‌دهد بدانید یک جای کارش بدجوری می‌لنگد. روحانی و طرفدارانش برای خراب کردن رئیسی متوصل شدند به دروغ و خیالبافی. مثلا گفتند که رئیسی اگر بیاید جنگ می‌شود، اگر رئیسی رئیس‌جمهور شود، وسط خیابان‌ها دیوار می‌کشند، رئیسی قاتل و جانی و فلان و بهمان است. من فقط در مورد آخری یک چیز می‌گویم و بقیۀ موارد را قضاوتش را می‌سپارم دست شما. تصور کنید همین الان که دارید این سطور را می‌خوانید داعش به ایران حمله کند و بعد از کلی خرابکاری و قتل تعدادی از مردم بعضی از شهرها، آن‌ها را دستگیر کنند، شما نسبت به این جماعت داعشی چه رفتاری می‌کنید؟ آیا خیلی احساسات سانتی‌مانتالی به خرج می‌دهید و آن‌ها را آزاد می‌کنید که هر  کاری که دلشان را خواست بکنند یا ...؟

سال ۶۲یی که آقای بنفش و دوستدارانش ازش حرف می‌زنند همین است که در بالا شرح دادم، به جای داعشی‌ها فقط آن روزها دارو دستۀ مسعود رجوی این بلا را سر مردم آوردند و حالا آقای بنفش دارد سنگ همان جماعت رجوی را به سینه می‌زند.


:::هفت

در این روزها خیلی از هنرمندان ما از روحانی حمایت کردند، اما یک چیزی را شاید دقت نکردید؛ اینکه همۀ هنرمندها در همۀ بیانیه هایشان به این نکته اشاره کردند که روحانی به وعده‌هایش عمل نکرد اما بخاطر فلان کس و بهمان کس ما همچنان به روحانی رأی می‌دهیم. شاید هنرمندها نفسشان از جای گرم بلند می‌شود که چهار سال عقبگرد ما را ندیدند و باز بخاطر فلانی و بهمانی دوباره به روحانی اعتماد می‌کنند.

اما چرا در همین چهار سال کسی به فکر مردم نبود، چرا هیچ‌کدام از این هنرمندها به فلانی و بهمانی متوصل نشدند برای ایجاد شرایط بهتر مردم، مگر در هر کشوری مهم‌تر از حال خوب مردم هم سراغ داریم؟ تا کی مردم باید با طناب پوسیدۀ فلانی‌‌ها و بهمانی‌ها به چاه بروند.


::: هشت

من به کسی رأی می‌دهم که دغدغه‌اش همۀ مردم باشد نه فقط تعداد کمی از مردم.


::: نه

لطفا رأی بدید، حتی اگر رأیتون سفید هست بازم برید و پای صندوق رأی سفیدتون رو بندازید.


::: ده

این را هم بخوانید




  • گلی

شما رو نمی دونم ولی من با این فیلم بغض کردم

سه شنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۰۹ ب.ظ


 

  • گلی

دلم گرفت در این هیاهو

شنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۷:۱۹ ب.ظ

دو سال پیش در حوزه ادبیات سه کتاب عجیب ذهن من را به خودشان درگیر کرد و تا دو سال درگیر این سه کتاب بودم. دوتایش به شکل عجیبی کتاب‌های زرد و عامه‌پسندی بودند که اتفاقا دو انتشارات معتبر نشرچشمه و نیستان آن‌ها را چاپ کردند. یکی کتاب " پاییز فصل آخر سال است" و دیگری کتاب "پنجشنبه فیروزه‌ای". دو سال پیش وقتی آمار فروش این دو کتاب را دیدم برق از سرم پرید باور کردنی نبود در مدت خیلی خیلی خیلی کوتاهی به چاپ‌های متعدد رسیدند در حالیکه هیچ ارزش ادبی نداشتند. و از آن‌طرف آن کتاب سومی بسیار کتاب خوبی بود ولی دیده نشد. یعنی فکر کنم هنوز که هنوز باشد در همان چاپ اولش مانده. از آنجایی که با وجود اینستاگرام خیلی سریع یک کتاب مد می‌شود تنها کاری که شاید به نظرم درست آمد، گفتن نظرم درباره این دو کتاب در همان فضای اینستاگرام بود. پس شروع کردم به نقد کردن کتاب‌ها، جواب‌هایی که گرفتم این‌ها بود: " تو حسودی می‌کنی"، "چون کتاب خودت چاپ نشده این حرف‌ها را می‌زنی"، "عغده‌ای"، "بی‌سواد، بی‌منطق" و... یک بار به یکی از این نویسنده‌ها گفتم باور کن اگر کتاب  "ماه بر فراز مانیفست "را بخوانی کتاب بعدیت خیلی بهتر از این می‌شود و از این عامه پسندی در می‌آید ولی خب نویسنده محترم فکر کرد دارم مسخره‌اش می‌کنم. باور کنید من از سرخیرخواهی آن کتاب نوجوان را معرفی کردم و اصلا قصدم مسخره کردن نبود. یک جای دیگر گفتم خب به سلیقه مخاطب‌ها رحم نمی‌کنید دلتان به حال آن درخت‌های بیچاره بسوزد که برای دو کتاب نه چندان قوی دارد از بین می‌روند. ولی خب گوش شنوایی نبود.

 جالب قضیه اینجاست جایزه جلال آن سال هم رسید به کتاب اولی. و جایزه شهید غنی‌پور هم به کتاب دومی و آن کتاب سومی فقط در حد نامزد جشنواره‌ها باقی ماند.

دو سال پیش فهمیدم بحث کردن با آدم‌ها بی‌فایده است بعضی‌ها دوست دارند کتاب عامه‌پسند بخوانند و من کی باشم که بخواهم ذائقۀ مردم را تغییر بدهم و اصلا قطع شدن درخت‌ها دقیقا به من چه ربطی دارد.

 

حکایت این روزها و حال و هوای انتخاباتی، من را یاد دو سال پیش انداخت اینکه انگار برای مردم فرقی ندارد که رئیس‌جمهورشان چه کسی باشد. برایشان این مهم است که همراه تب اینستاگرام از یک شخص به خصوص حمایت ‌کنند حالا حتی اگر  در این چهار سال امتحانش را به بدترین شکل پس داده باشد.  حالا هی من بیایم داد بزنم آزموده را آزمودن خطاست، یا صدایم را بالاتر ببرم که خانم و آقای سلبریتی ممنون که در انتخابات شرکت می‌کنید ولی به جای حمایت از یک نفر به خصوص به مردم یاد بدهید که با قدرت فکر خودشان به نتیجه برسند (ما نتیجه اعتمادمان به رأی و فکر شما را در انتخابات مجلس دیدیم، دیدیم نماینده‌ای که شما ازش حمایت کردید چطور بی‌قانونی را حق و سهم خودش می‌دانست) یا حتی‌تر با صدای بلندتری داد بزنم این جنگی که آقای محترم رئیس‌جمهور ازشان حرف می‌زنند یک جنگ روانی بیش نیست، برای گدایی یک رأی بیشتر، جنگ واقعی بین ایران و کشورهای اجنبی نیست، جنگ واقعی ایران یک روز بین خود مردم ایران اتفاق می‌افتد آن هم بخاطر فقر و نداری، آنهم برای بیکاری جوانان.

حالا تو هی داد بزن به قرآن ما هم دنبال صلح هستیم، ولی نه اینکه ما تمام تلاش‌های دانشمندان را بگذاریم در کوزه آبش را بخوریم و ابر قدرت‌ها هر روز تحریم‌هایشان را بر ما بیشتر کنند.اینکه همه انرژی هسته‌ای داشته باشند و ما نه اسمش صلح نیست رفقا. به خاطر آر فجایع سرخ‌پوست‌ها را و وقایع سیاه‌پوست‌ها.

من هر چقدر بیشتر داد بزنم و بیشتر خودم را به آب و آتش بزنم که اینکه انرژی هسته‌ای ما را تحریم کردند مثل این است که یک روز کدخدا برای تحریم بگوید هیچ نویسنده و شاعر ایرانی دیگر حق نوشتن و سرودن ندارد، انگار کمتر نتیجه می‌گیرم.

خب چه کاری است وقتی هنرمندهای ما دوست دارند سوپرمن، اتفاق‌ها باشند و مردم در فقر و نداری دست و پا بزنند بعد ژست خیرخواهانه بگیرند و  یک بازارچه خیریه تشکیل بدهند و از لنز دوربین‌ها شعار انسان دوستی بدهند و از آن طرف به کسی رأی بدهند که دردی از دردهای ملت دوا نکرد.

خانم و آقای هنرمند فرهیخته، به یاد آر که شأن مردم ایران ترحم نیست، آن بازارچۀ خیریه‌ای که تو برای فقر و بدبختی و تنگدستی مردم تشکیل می‌دهی و آن نگاه پرترحمی که به این جماعت می‌کنی حق این جماعت نیست. اگر روز انتخابات درست انتخاب کرده بودی الان برابری اجتماعی کمترین حق شهروندی آن آدم‌هایی است که با کلی پز روشنفکری روی سرشان دست ترحم می‌کشی.

آقای رئیس‌جمهور حداقل حق شهروندی من، بعد از کلی درس خواندن و بدبختی و در به دری  داشتن یک شغل با درآمد متوسط است، شادی را زمانی شما به من هدیه می‌دهید که برای من شغل ایجاد کنید.

حالا هی من داد بزنم که ملت محض رضای خدا درست ببینید و انتخاب کنید انگار کسی توی این همهمۀ انتخاباتی نمی‌شنود.

 

 

  • گلی

نتیجه اخلاقی بعد از مناظره ها

جمعه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۸:۴۲ ب.ظ

عجب صبری خدا دارد. 

  • گلی

میلادش مبارک(:

جمعه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۴۰ ب.ظ
بهترین دلیل اتهام جمعه‌ها
گفته‌اند می‌رسی، کدام جمعه؟ ها؟

گفته‌اند می‌رسی و من هنوز هم
چارشنبه‌ها به انضمام جمعه‌ها-

هفت روز هفته را مرور می‌کنم
تا فرج کنی در ازدحام جمعه‌ها

انتظار، انتظار، اشک، اشک، اشک
ندبه، ندبه، ندبه و تمام جمعه‌ها


می‌روند و تو هنوز برنگشته‌ای
بوی مرگ می‌دهد مشام جمعه‌ها

در محل ما ظهور خیر می‌کنند
پنج‌شنبه‌ها به احترام جمعه‌ها

نه تو نیستی و باز فال‌گیرها
رخنه کرده‌اند در مرام جمعه‌ها

و نگاه تو هنوز خاک می‌خورد
در تفنگ خالی امام‌جمعه‌ها


دکتر محمد مرادی


::: دکتر محمد مرادی جدیدا هم کتابشون در انتشارات شهرستان ادب چاپ شده، البته این شعر در کتاب دیگر ایشون هست(:




  • گلی

روحانی متشکریم

چهارشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۴۸ ب.ظ

بسکه نشستیم و رفتن آدمها رو دیدیم، دیگه خسته شدیم. کاش اصلا یکی پیدا می شد همه بلیت‌های رفت رو می‌گرفت و پاره می‌کرد. کاش یک روز برسه کسی بخاطر مسائل اقتصادی مهاجرت نکنه.

کاش یک روز برسه، که اونقدر با معرفت بشیم و به این شعور برسیم، که ما مردم یه کشور جزو یه خانواده هستیم، و به جای اینکه فقط به فکر خودمون و اطرافیانمون باشیم، وسط اون بخور بخورهامون یادی هم از بقیه اعضای خانواده کنیم، اونقدر وقیح نباشیم که حقوق نجومی بگیریم و بعد زل بزنیم تو چشم بقیه اعضای خانواده و بگیم دارم حقمون رو از انقلاب می گیریم. اونقدر وقیح نباشیم که نخبه هامون بخاطر داشتن یه زندگی معمولی مهاجرت کنند و بعد یه سری بی سواد بخاطر رانت و پارتی لای پر قو بزرگ شند.



  • گلی

مادام بوکتا

سه شنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۸:۰۱ ب.ظ

مِی همیشه می‌گفت: ما قبل از اینکه به این شکل به دنیا بیاییم فرشته بودیم. می‌گفت هر وقت هم از این دنیا برویم دوباره به حالت اول برمی‌گردیم و فرشته می‌شویم. آن وقت دیگر هیچ دردی احساس نخواهیم کرد.




جای خالی می | سین تیا رایلنت | نسرین وکیلی |  نشر ونوشه


پ ن: چاپ اول این کتاب سال ۸۴ بوده، و من همین چند روز پیش خوندمش؛ می‌دونید با این حساب چند سال از کتاب‌های خوب ادبیات عقب هستم؟


  • گلی

!

دوشنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۳۲ ب.ظ

یه جوری سرم درد می کنه، انگار مقصر اینهمه دروغ بافی حسن و اسحاق منم !

  • گلی

نامت را بگذار و س(...)ط این شعر

يكشنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۶:۴۷ ب.ظ

سلام ساکن اردی‌بهشت‌های احتمالی شیراز

سلام یحیی جان

این روزها چه سخت می‌شود

به بهانۀ بهارنارنج

یک بار دیگر به شیراز آمد.

تنها باری که دیدمت

برگ‌های نوزاد

دور قاب عکست جشن گرفته بودند.

تنها بار

رازقی‌های نوجوان

بالای لبخندت تاب می‌خوردند و

سنگ قبرت

لباسی از بهارنارنج پوشیده بود

تنها بار

اردی‌بهشت بود

که آمدم.

بوی دهانت

فصل را شکفته بود

ایستادم و تمام سنگ قبرت را

که شعرتر از هر چیز دیگری بود خواندم،

«

بسم رب الشهداء

زنم فریاد، برگویم که ای مادر، تماشا کن

بخوان تو آل‌عمران را  و شو آگه ز کار من

شدم با اولیا و انبیا هم بزم و هم آیین

مکن از بهر من گریه، ببین عز و وقار من

شهید بسیجی؛ یحیی گوشه‌نشین

فرزند سیف الله، متولد 1349 که در عملیات 

والفجر 8 جبهه اروند کنار مورخه 64/11/21 

توسط  بعثی ها به درجه رفیع شهادت نائل آمد

»

چه خوب شد

که این شعر

بوی ۱۵ سالگی تو را گرفت

بوی نامت

بوی مرامت

بوی اردی‌بهشت‌های احتمالی شیراز!



نامت را بگذار وسط این شعر | محمدرضا شرفی خبوشان | شهرستان ادب


پ ن: یه کوچولو توی شعر دست بردم(:


  • گلی

آرزوهای نجیب

شنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۴۸ ب.ظ

بنظرم هر آدمی توی زندگی باید یک بابالنگ دراز داشته باشد. نه بخاطر اینکه از پرورشگاه نجاتش بدهد، یا حتی برایش به مناسبت‌های مختلف کلی پول بفرستد تا مثلا جوراب ابریشمی بخرد که جلوی جولیا پندلتون‌های دنیا کم نیاورد و حتی‌تر در رمانتیک‌ترین بخش ماجرا با بابالنگ درازش قرار بگیرد و تهش به ازدواج ختم شود. نه!

هر آدمی باید یک بابالنگ دراز داشته باشد فقط برای اینکه یک وقت‌هایی برایش نامه بنویسد و کمی درد دل کند همین.

  • گلی

دنیا با همین تفاوت هاش قشنگه

جمعه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۳۰ ب.ظ
اتفاق قشنگ امروز این بود که موقع مناظره‌ها، وقتی جهانگیری حرف می زد (با چاشنی کمی دروغ البته) صدای کف و سوت همسایه روبه‌رویی می‌اومد و وقتی قالیباف با اون نشاط همیشگی و نگاه مثبتش به دنیا حرف می‌زد از این ور صدای دست و سوت من می‌رفت بالا.


  • گلی

عطار جان

جمعه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۰۲ ق.ظ

«گفت: این زن...

«زانکه چون ما نیست

«می‌داند....

«کز کدامین گمشده مانده ست دور،

«وز که افتاده ست زینسان ناصبور...

«داند او تا بر که می‌باید گریست!


پ ن: شعر " نو" بالایی از چسباندن، چند مصرع شعر عطار جان از کتاب منطق الطیر درست شده (:

 

  • گلی

می دونم ناشکری محض ِ ولی خسته ام

پنجشنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۲:۵۹ ب.ظ

اینقدر خسته‌ام که دلم می خواد چشام رو ببندم. تا اینکه بالاخره یکی صدام بزنه که، زهرا بلند شو بالاخره تموم شد دنیا. چشمام رو باز کنم و ببینم آره راست می گه بالاخره همون روزی که وعده اش رو دادن رسیده. اونوقت چشام رو با خیال راحت ببندم و تا ابد یک دل سیر بخوابم.

  • گلی

دستشون هم درد نکنه(:

سه شنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۴:۳۳ ب.ظ

انتشارات آرما محبت کردن و دعوتمون کردن نمایشگاه کتاب. ولی سوالی که اینجا پیش میاد اینه که آرما جان اصلا با خودت فکر کردی که سرکار خانم محمدی توی اون شهر درندشت کجا بره؟ کارتن خواب شه یعنی؟؟؟ خب عزیزم یه هتلی، یه بلیط رفت و برگشت ترجیحا قطاری چیزی همراه دعوت نامه می‌فرستادی و دل ما شاد می‌کردی. خب آدم باید با یه امیدی یه عشقی اینهمه راه رو پاشه بیاد تهرون! بد می‌گم بگید بد می‌گی؟




پ ن: حرکتشون خیلی قشنگ بود و من هم چون معمولا برای همه‌چیز ذوق می‌کنم از دیدن این دعوت نامه هم کلی ذوق مرگ شدم. ولی مثلا اگر می‌اومدن یکم حوصله به خرج می‌دادن و برای هر کسی یه نامه کوچک می نوشتند و اینطوری دعوت‌نامه رو از حالت عمومی به یه دعوت‌نامه خصوصی تبدیل می‌کردند مطمئنا ذوقش بیشتر بود. منظورم اینه که آدم‌ها با یکم وقت بیشتر صرف کردن می تونند کلی کارهای شگفت انگیز و به یادماندنی‌تری کنند.

  • گلی

جای مردان سیاست بنشانید درخت

يكشنبه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۳۹ ب.ظ

همه تریپ سیاست بر داشته‌اند کل فضای مجازی پر شده است از زنده باد و مرده باد فلانی و بهمانی. و جالب اینجاست که ما ایرانی‌ها مثل همیشه دنیا را یا سیاه می‌بینیم یا سفید. دنیا و آدم‌ها و حزب‌هایش نه سیاه‌اند و نه سفید بلکه خاکستری‌اند. خاکستری دیدن را یاد بگیرید، نقاط ضعف و قوت نامزدهای انتخابات را با هم ببیند لطفا.

و هیچ‌وقت فراموش نکنید دوستی، محبت، عشق و انسانیت می‌ارزد به سیاست. و کاش سیاستمدارها می‌تواستند قد این عکس، حال دل آدم‌ها را خوب می‌کردند.





  • گلی

می‌آیی؟

شنبه, ۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۲۸ ب.ظ

روزمرگی یعنی اینکه، هر روز راس ساعت ۸:۳۰ وارد اتاقک آسانسور بشی و کلید طبقه چهار رو فشار بدی و ساعت ۱۶:۰۰ بازم وارد اتاقک بشی و اینبار دکمه همکف رو فشار بدی. و دوباره روز از نو و روزی از نو.

سیمین دانشور توی کتاب سووشون می گه:آدم باید در این زندگی یک کار بزرگتری از زندگی روزمره بکند. باید بتواند چیزی را تغییر دهد. حالا که کاری نمانده بکنم پس عشق می ورزم!


  • گلی

یک نفر ....

جمعه, ۸ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۰۸ ب.ظ
بنظرم بهشت جایی هست، که در هیچ جمله ای، هیچ فعل مجهولی وجود ندارد و حتی هیچ ایهام و استعاره ای.
و کلمه‌ها روشن‌ترین و واقعی‌ترین معنی خود را دارد.
و تو هیچ‌وقت به ضمیر جمله‌ها شک نمی‌کنی. 
  • گلی

نفسم گرفت از این شب

پنجشنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۵۲ ب.ظ

وقتی رفتید سراغ حافظ، مطمئن باشید که یه چیزی دیگه سر جای خودش نیست! 

  • گلی

محمد سهرابی

چهارشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۰۵ ب.ظ

دانی که من نفس به چه منوال می زنم

چون مرغ نیم‌کشته پر و بال می‌زنم

هر شب به طرز وصل تو صد فال می زنم

بیمم مده ز هجر که تب خال می زنم!



:::: شعر خیلی عاشقانه ای هست ولی جالبه بدونید که این شعر در مدح امام علی سروده شده(:



  • گلی

عنوان ندارد

چهارشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۲۲ ب.ظ

نمی دونم تا حالا بهتون گفتم یا نه؟ ولی زندگی اونقدرها بهمون وقت نمیده، که هی بنشینیم و منتظر خبرهای خوب باشیم. کاش برای اتفاق های خوب پیش قدم می شدیم قبل از اینکه خیلی دیر بشه!


شیفته اون سه تا فسقلی سمت چپی شدم، (اون آبی و زرد و زرشکی رو میگم ها) چه خوشمزه هم می خندن(:



  • گلی

اینستا، تلگرام یا ایمیل مساله این است؟

چهارشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۲:۳۳ ق.ظ

من اگر روزی روزگاری یک نویسنده معروف شدم، راه ارتباطی با مخاطب هام را "ایمیل " می گذارم.  از آنجایی که  الان هر طفل شیرخواری، به اینستا دسترسی دارد و بنظرم خیلی کار خاصی نیست که مثلا یکی از مخاطب هات در حالیکه دارد، همین طور دیمی پست‌ها را لایک می‌کند، یک " الهی فدات بشم"، "شما چقدر خوبید" و  "کتابتون شاهکار هست" و حتی  "من با کتاب های شما تا آسمان اوج می گیرم"،  بچسابند تنگ آخرین پست شما.  و حتی تعداد فالورهایت میلیونی باشد ولی اصلا ندانند تو چکاره‌ای!!

ولی خب ایمیل دادن، شرایطش فرق دارد، هر کسی حوصله اش نمی شد که صفحه ایمیلش را باز کند و دو سه خطی حتی از سر کنجکاوی برای تو بفرستد. اصلا ایمیل دادن و ایمیل گرفتن انگار توی ایران هنوز جا نیفتاده. مثلا من یک سال پیش برای یکی از اساتید، فلان دانشگاه معروف ایمیل فرستادم ولی خب هنوز دریغ از یک جواب فحش حتی. برای همین کسی که به خودش زحمت می دهد و برای تو وقت می گذارد و ایمیل می دهد یعنی برایش خیلی خاص و پرفکت بودی.

حالا اگر می‌شد، نامه کاغذی بنویسند و تو هر روز که از سر کار می‌آیی کلی نامه داشته باشی که خیلی عالی است ولی خوب توی این شرایط که زندگی روی دور تندش افتاده، فکر کنم این یک فقره درخواست، کمی تا قسمتی زیادی فانتزی است و خدای ناکرده اگر من آدرس پستیم را به عنوان راه ارتباطی پشت جلد کتابم بنویسم بدون شک ملت فکر می کنند چیزی مصرف کردم. پس به همان ایمیل قناعت می کنم.

ولی جالب است بدانید از همین الان برایم مثل روز روشن است که هر هزار سال یک ایمیل به صندوق نامه هایم می فرستند ولی خب راضیم به همین خاص بودن.


  • گلی

من جای شما بودم همین الان دانلودش می کردم!

دوشنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۲۴ ب.ظ

nبار من  فیلم شب های روشن  رو دیدم و حاضرم n+1 بار دیگه هم ببینمش. چقدر خوب ِ این فیلم و چقدر نجیب. اعتراف  می کنم که هر بار می بینمش انگار دارم دنبال یک گمشده می گردم توی این فیلم، یک گمشده که هیچ وقت توی دنیای واقعی پیداش نکردم. 

و اعتراف بعدیم این هست که این فیلم من رو وسوسه کرد ادبیات بخونم!




  • گلی

):

شنبه, ۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۲:۴۲ ب.ظ

غمگینم 

مثل کسی که نماینده اش رد صلاحیت شده. 

  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۴۲
  • گلی

وریای جان

پنجشنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۶، ۰۳:۲۹ ب.ظ

آخی فسقلی من (کلیک کنید) 

اومد بیرون باهاش مهربون باشید لطفا (:


  • گلی

جای خالی می

سه شنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۶، ۰۴:۲۵ ب.ظ
چطوری روزتون رو شب می کنید، در حالیکه کتاب کودک و نوجوان نمی خونید؟ 
اصلا اونجایی از کتاب  "جای خالی می"  که اٌب داره برای سامر از حال "می" میگه می ارزه به کل کتاب بزرگسالی که تا الان خوندید! باور ندارید امتحان کنید.





  • گلی

شیدا از آن شدم ....

دوشنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۰۵ ق.ظ

همه چیز زیر سر بهار است یحیی!

بهار وحشی است.  می آید همه چیز را بهم می ریزد و بعد انگار که اتفاق خاصی نیفتاده باشد، آرام و بی صدا می رود.

اصلا خودش را یکجوری به آن راه می زند، انگار که نه انگار اینهمه آشوب زیر سر او است. 

بهار که نباید اینهمه وحشی باشد مگر نه؟

  • گلی

تا این حد بدبخت یعنی

دوشنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۱۸ ق.ظ

ما از اون آدمهایی هستیم، که دستمون رو تا آرنج هم توی ظرف عسل کنیم، دهن مردم بذاریم، آخرش دستمون رو گاز می گیرن. 

خلاصه اینکه ما اگه شانس داشتیم اسممون شمسی جون بود. 

  • گلی

صرفه جویی کنید خو

يكشنبه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۱۹ ق.ظ
خدایا تو که اون بالا نشستی، تو که از همه چیز آگاهی بنظرت کی مردم ایران بالاخره می فهمند که باید در مصرف آب صرفه جویی کنند؟
  • گلی

دقیقا چرا خداجون؟

شنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۲۷ ق.ظ

یکجوری شیراز گرم شده و ما توی فروردین کولر روشن کردیم، انگار مقصر اینهمه بی اخلاقی انتخاباتی ماییم.





  • گلی

صرفا جهت فخر فروشی

پنجشنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۰۰ ق.ظ

کتاب امضا شده توسط نویسنده کتاب "عاشقی به سبک ونگوگ "  و ایضا  "بی کتابی " و از همه مهم تر " موهای تو خانه ماهی هاست". 



  • گلی

خوبه حواسش هست.

يكشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۶، ۰۴:۴۸ ب.ظ

هر جا که دلم از دنیا می گیره. وقتی بعضی کارهای آدم ها ناراحتم می کنه و یا حتی عصبی، فقط یه چیز می تونه آرومم کنه. اونجا که خدا می گه : ذره ذره اعمالتان را حساب می کنم. با خودم میگم: خوبه خدا حواسش هست.

بعد خوشحال خوشحال، به زندگی ادامه می دم.

  • گلی

مثلا شعر

جمعه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۶، ۰۹:۲۷ ب.ظ

هی مَرد 

کلماتت را هی کن به سمت شعرهایم

که من

 همان دختر شعرهای بی قافیه ام

به هم بریز کلماتت را

معجزه ای کن

بلند شو

غزلی بخوان و آشوبم کن

دوباره سر به هوا کن

مرا

که سالهاست 

در غربی ترین نقطه قلبم

منتظر فرمان توام




  • گلی

.

شنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۵۲ ق.ظ

تولدم مبارک(:

  • گلی

چطوری بعضی ها می تونند اینقدر خوب بنویسند؟

چهارشنبه, ۲ فروردين ۱۳۹۶، ۰۳:۴۵ ب.ظ

تاریخ را همیشه دوست داشتم. همیشه دلم می خواست تاریخ ایران را از اول، اولش بخوانم. بچه که بودم همین کار را کردم. دقیق یادم نیست چند سالم بود. فقط یادم هست بخاطر علاقه ام به ذوالقرنینی که از قبل خوانده بودم دلم کشید تاریخ را از دوره هخامنشیان بخوانم. و خواندم. اما  کتابی که انتخاب کرده بودم آنقدر بد بود که  دیگر هیچ وقت سراغ تاریخ نرفتم. بد که می گویم یعنی اینکه  از حرف های قلمبه سلمبه توی کتاب سر در نمی آوردم و همین باعث شد که  شاید دیگر تاریخ را دوست نداشته باشم.

اصلا شاید برای همین تجربه های مشترک باشد که خیلی از ماها از تاریخ چیزی سر در نمی آوریم و اطلاعات تاریخیمان بر می گردد به همان اطلاعات کتاب تاریخ دوران مدرسه مان.

همین یک ساعت پیش که کتاب "بی کتابی "  را به عنوان اولین کتاب سال ۹۶ تمام کردم. دوباره یادم افتاد چقدر تاریخ خواندن را دوست دارم. چقدر خوب است که رمان بخوانی و از تویش تاریخ را مرور کنی وقتی خط به خط کتاب را می خواندم می توانستم لحظه به لحظه روز به توپ بستن مجلس را تصور کنم، با زن های  توی خانه ظهیرالدوله می رفتم از این سر خانه به آن سر خانه و غارت کردنش را می دیدم و حتی لحظه گلوله خوردن ناصرالدین شاه در حرم شاه عبدالعظیم را. همه این ها مثل یک فیلم خوش ساخت جلوی چشمم رژه می رفت و حظ می بردم از اینکه یک نویسنده پیدا شده که دغدغه تاریخ دارد و دلش می خواهد بجای اینکه کتاب هایش پر شود از عشق های آب دوغ خیاری دختر و پسر هایی با هر نوع تفکر و آیین و مذهبی، خط به خط تاریخ را برایمان با کلمه های جادوییش شرح داد.

حالا من به لطف کتاب های این نویسنده، ۱۵ خرداد را می توانم تصور کنم، حال دختران و زنان به اسارت رفته را می توانم تصور کنم، و حتی می توانم  لحظه به لحظه یوم التوپ را هم به زیبایی یک فیلم خوش ساخت تصور کنم!

پس  ممنون آقای محمدرضا شرفی خبوشان بخاطر تمام تاریخی که جلوی چشمهای من ورق زدید.


پ ن: کسایی که قراره از الان کتاب های آقای خبوشان رو بخونند باید این نکته رو دقت کنند، که شاید بیست سی صفحه اول کتاب ها براتون گنگ باشه، ولی صبور باشید و باز به خوندن ادامه بدید، تا جادوی کلمات کتاب به سراغتون بیاد و شما را جادو کنه، بعد خودتون می بینید که مزه کتاب آروم آروم زیر دندونتون میره و بدون اختیار ساعت ها می شینید و کتاب رو می خونید، یه وقت هایی باآدم های توی کتاب بغض می کنید، یه وقت هایی حسودی می کنید، و یک وقت هایی توی دلتون غنج میره که یه بخش تاریخ رو این مدلی دارید می خونید!


پ ن ۲: نوروزتون مبارک(:

امیدوارم سال نود و شش براتون کلی لبخند و حال خوب هدیه بیاره، به قول جناب آقا گل البته با پشتکار و تلاش خودتون(:

  • گلی

نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر

پنجشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۸:۰۹ ب.ظ
یکی از خواننده های اینجا که من خیلی خیلی زیاد براش احترام قائل هستم، یک بار منو نصیحت کرد با این جمله که: سکوت خیلی خوبه. دنیا و آخرت آدم رو تامین می کنه!  اعتراف می کنم که دیروز به تاریخ بیست و پنج اسفند هزار و سیصد و نود و پنج خیلی شیک و مجلسی به حرفشون رسیدم. درست هست دیر رسیدم ولی خب مهم اینه که آدم اشتباه گذشته رو تکرا نکنه!



پ ن: اگر حرفی، نصیحتی، گله ایی چیزی داشتید، حتما بدون رودربایستی بگید(:




  • گلی

بی کتابی

سه شنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۱۵ ب.ظ
بنظرم دهه های چهل و پنجاه اوج ادبیات داستانی ایران است و واقعا دوره شگفت انگیزی بود. همیشه با خودم فکر می کردم ما داستان نویس هایی مثل سیمین و جلال و محمود دولت آبادی و احمد محمود و ... داشتیم و حالا بعد از آن نسل طلایی داستان نویسی ما به کجا رسید؟
 بنظر من بعد اینهمه سال ما نه تنها پیشرفتی نداشتیم که پسرفت فاحشی هم داشتیم. فکر کنید امروز داستان نویس های برند ما که کتاب هایشان خوب می فروشد از لحاظ داستان نویسی هیچکدامشان به گرد پای یک کدام از نویسنده های دهه چهل و پنجاه  نمی رسد. و نمره های کارنامه  همه شان را روی هم بگذاریم به نمره قابل قبولی نمی رسند.
خب همه این نک و ناله ها برمی گردد به قبل از خواندن کتاب "عاشقی به سبک ونگوگ" بعد از خواندن این کتاب بود که ایمان آوردم که قرار است اتفاق هایی خوبی بیفتند توی حوزه داستان نویسی سال های پیش رو. و آن قدر از خواندن این کتاب لذت بردم و شگفت زده شدم  که از اینجا و آنجا و با زحمت انداختن دوستان نازنینِ جان،کتاب های دیگر جناب محمد رضا شرفی خبوشان را خریدم. موهای تو خانه ماهی هاست را حتما حتما و تاکید می کنم حتما بخوانید جناب شرفی خبوشان چقدر قشنگ توی این کتاب توانسته حادثه ۱۵  خرداد را بدون شعار بدون ادا اطوار برای نوجوانان بیان کند و از همه هیجان انگیز تر اینکه این اتفاقات را چقدر شاعرانه به حوادث عاشورا مرتبط کرد و ایضا کتاب بالای سر آب ها، کتابی که با نگاهی جدید به دفاع مقدس پرداخته ).
شاید یکی از اتفاقات خوب سال ۹۵ شنیدن خبر چاپ کتاب جدید جناب شرفی خبوشان به اسم "بی کتابی " باشد. آنقدر ذوق زده شدم از شنیدن چاپ این کتاب که بدون معطلی کتاب را خرید اینترنتی کردم( ما چون در ده‌کوره ای به اسم شیراز زندگی می کنیم، و با آن پخش افتضاح شهرستان ادب بدون شک این کتاب مثلا ده سال بعد به شیراز می رسید، خب باید حق بدید که توی این چند روز باقی مانده به سال ریسک کنم و خرید اینترنتی کنم). و در نهایت اینکه این  کتاب و کتاب های قبل را بخوانید و به حرف های من ایمان بیاورید.

پ ن:  کتاب "بی کتابی" را از سایت نبض هنر خریدم، اول اینکه این سایت کتاب ها را تا پایان سال به صورت کاملا رایگان برای شهرستان ها می فرستد. اتفاق جالبی که موقع خرید از این سایت برایم افتاد، برخورد خیلی خیلی خاص  خانمی بود که پیگیری کتاب های ارسالی را انجام می داد، تصور کنید یکی بهتان زنگ بزند و با یک صدای مهربانی بگوید: الو سیده زهرا؟
واقعا از مدل برخوردش کلی کیف کردم، باشد که بقیه دوستان هم یاد بگیرند.

پ ن: عکس خریدهای من از سایت نبض هنر و قاعدتا عکس از پیج اینستای نبض هنر است. اون کتاب عاشقی به سبک ونگوگ رو برای تولد دوستم با کلی تاخیر خریدم، از اونجایی که سلیقه کتاب خوانیمان کلی فرق دارد بهش خبر دادم فلانی ببین من یه کتابی پیدا کردم، که مطمئنم هم تو دوسش خواهی داشت و هم من. خلاصه اینکه منتظر است که این کتاب رو ببینه و دوستی ها دوباره شکل بگیره بخاطر یه کتاب:D




  • گلی

بابا لنگ دراز

دوشنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۳۹ ب.ظ

بابالنگ دراز عزیزم

بعضی آدم ها را نمی شود داشت، فقط می شود یک جور خاصی دوستشان داشت. بعضی آدم ها اصلا برای این نیستند که برای تو باشند یا تو برای آن ها. اصلا به آخرش فکر نمی کنی. آن ها برای اینند که دوستشان بداری، آن هم نه دوست داشتن معمولی، نه حتی عشق. یک جور خاصی دوست داشتن که اصلا هم کم نیست. این آدم ها حتی وقتی که دیگر نیستند، در کنج دلت تا ابد یک جور خاصی دوست داشته خواهند شد.



بابالنگ دراز | جین وبستر | نشر افق


پ ن : بالاخره منم از این بابالنگ دراز گل گلی ها نصیبم شد، ممنون از دوست خوبی که این کتاب رو هدیه دادند (:



  • گلی

وحشی بافقی

شنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۵۲ ق.ظ

گله ای دارم از تو گله ای

که نگنجد به هیچ حوصله ای!

  • گلی

منو میگه ها

چهارشنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۳۴ ب.ظ

در قفسۀ کتاب های قصه

کتاب های صورتی هست

با قصه هایی درباره شاهزاده خانم ها

و دخترهایی که آرزو دارند شاهزاده خانم باشند

و کتاب های سیاه

دربارۀ پسرهای بد

و پسرهای شجاع.

پس... کجاست کتابی

دربارۀ دختری

که شعرهایش قافیه ندارند

و مادرجونش مثل شمع دارد آب میشود؟



مادرجون! چرا اسمم یادت رفته؟!  | سالی مورفی | نشر چشمه | پروین علی پور

  • گلی

مادرجون! چرا اسمم یادت رفته؟!

سه شنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۵۹ ب.ظ

کلا از این مدل آدمها نیستم که توی اتوبوس کتاب بخوانم، ولی از توی شرکت که زدم بیرون کتاب "  مادرجون! چرا اسمم یادت رفته" را توی دست گرفتم و توی مسیر، خواندمش تا بالاخره توی اتوبوس تمام شد. اصلا ایده های داستان نویسی خارجی ها را عجیب دوست دارم، نویسنده های ایرانی توی نوشتن همیشه دنبال چیزهای عجیب و غریب می روند و تهش هیچ چیز هم از تویشان در نمیاد بعد خارجی ها ساده ترین چیزها را سوژه می کنند و چه چیزهای محشری هم از تویشان در می آید. چقدر این کتاب ساده و تو دلبرو بود.

به قول پشت جلد کتاب: داستانی دلنشین و عاطفی درباره عشق، مرگ، و...شهامت حرفِ دلِ خود را زدن!







مادرجون! چرا اسمم یادت رفته؟! |  نشرچشمه| سالی مورفی | پروین علی پور

  • گلی

از اتفاقات وب گردی

دوشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۸:۴۷ ق.ظ
آدم این صفحه رو می خونه، احساس می کنه طفلی ها دست جمعی  همین چند دقیقه پیش از توی غار اصحاب کهف اومدن بیرون! 
مثلا از طرف بپرسی، پبشنهاد کتابت برای مردم(عامه مردم) چی هست، خیلی ریلکس زل بزنه توی چشمت و جواب بده موسیقی شعر دکتر شفیعی کدکنی!!!
قشنگ معلومه انتشارات قبلا کل کتاب های دکتر شفیعی کدکنی نازنین رو مثلا به عنوان روز کتاب بهشون هدیه داده، بعد همه هم کتاب ها رو توی کتابخونه چیدن و موقع جواب دادن به سوال ها مدام نگاهشون به قفسه کتابخونه بوده!
  • گلی

لاک قرمز

شنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۳۶ ب.ظ
نمایندگان ملت یک طرح به مجلس دادند که از این بعد حقوق مدیران پرکار کشورمان حداقل بیست و چهار میلیون باشد. (یا یک چیزی شبیه به این) در طول مدتی که نمایندگانمان سر این طرح توی سرو کله هم می زنند، لطفا فیلم لاک قرمز را بخرید و تماشا کنید. در تمام زمانی که نمایندگانمان روی آن دکمه های کوفتی می زنند برای تثبیت این طرح بیاید به حال اکرم های سرزمینمان گریه کنیم، برای تمام  حماقت هایمان برای انتخاب این نمایندگان، بیاید گریه کنیم برای اکرم هایی که در کنارمان هستند و بجای دیدنشان هی دعوای سیاسی کردیم، اصلا بیاید برای مادر اکرم گریه کنیم، برای تمام دردهایش، برای خودمان حتی، برای کشور مثلا اسلامییان، اصلا بیاید برای رئیس جمهور وقیحمان گریه کنیم که نه او حرف ما را می فهمد نه ما حرف های او را، بیاید برای تمام اکرم هایی گریه کنیم که هیچ سهمی از این کشور نداشتند، در هیچ کجای برنامه های رئیس جمهور نبود، دغدغه هیچ کدام از نمایندگان ملت نبود، هیچ بازیگری برای اکرم ها کمپین تشکیل نداد، برای اکرم هایی که در هیچکدام از لیست های سیاسیون نبودند، هیچ کس نگفت اکرم ها را ببیند "تَکرار میکنم"  اکرم ها را ببینید. بیاید گریه کنیم به حال خودمان، به حال خودمان که در تمام این سالها  هیچ کس نه دردهایمان را دید و نه شنید. بیاید گریه کنیم برای امروزی که  ما  هم جزیی از بازی یک مشت دلال سیاسی شدیم.




  • گلی

می‌شود برایم یک بابا بخری؟

سه شنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۵، ۰۶:۱۲ ب.ظ
 

خواب دیدم آمده ای . مثل همان موقع ها،  لباس چهارخانه آبی- سفیدت را پوشیده بودی و پیراهنت را به بدترین شکلی که توی دنیا ممکن است وجود داشته باشد، زیر شلوارت زده بودی. و تو انگار  تخصص اینکار را از معتبرترین دانشگاه جهان گرفته ای.  بوی عطر تنت تمام خانه را برداشته بود. دستی به موهایم کشیدی که از گرمای دست هایت از خواب پریدم با تعجب نگاهت کردم و اگر به موقع دست هایت را روی دهانم نمی گذاشتی حتما از صدای جیغم مامان را که با فاصله ی کمی از من خواب بود، بیدار می کردم.

با ایما و اشاره بهم فهماندی که از جایم بلند شوم و من مات و مبهوت، آمدنت را تماشا می کردم . بعد خودت در حالیکه تمام سعیت را می کردی که پایت را روی دست  مامان نگذاری، نشستی کنارش، دست بردی توی موهایش . نمی دانم چرا آه کشیدی؟ شاید داشتی با خودت فکر می کردی وقتی بودی مامان اینقدر موهای سفید نداشت . یا شاید هم فکر می کردی مامان کی وقت کرد، اینهمه موهایش را سفید کند؟

درد دل هایت که با مامان تمام شد ،  رفتی طرف آیینه قدی سمت چپ اتاق. و من هنوز داشتم گیج کارهایت را نگاهت می‌کردم . از جایم بلند شدم  لباس پوشیدم بعد آمدم کنارت ایستادم . داشتی مثلا خودت را راست و ریست می‌کردی. ولی اینها همش ادای راست و ریست کردن بود وگرنه نه دستی به پیراهن زیر شلوار کرده ات زدی و نه هیچ کاری که بشود ، حداقل اسمش را مرتب کردن گذاشت، انجام دادی.  فقط نمی دانم چرا رفتی سمت آیینه ؟ حتما می خواستی یاد  قدیم کنی که مامان کلی سر مرتب شدن لباس هایت حرص می خورد. هربار که همین مدلی لباس می پوشیدی مامان کلی داد و فریاد راه می انداخت که آخر مرد این چه مدل لباس پوشیدن است و کلی ایراد های ریز و درشت ازت می گرفت که آخرش هم نفهمیدم اینهمه ایراد را از کجا پیدا می کرد.  اما تو بی خیال حرف های مامان فقط می خندی و چشم و ابرو می آمدی که :

-        چشه مگه ؟ شوهر بی این خوشگلی داری قدرش رو بدون خانم .

مامان ولی گوشش به این حرفها بدهکار نبود و هر بار بیشتر نق می زد به جانت . مخصوصا وقت هایی که می خواستیم برویم خانه ی خاله حوری و دایی فرهاد . تو به مامان می گفتی بابا راننده کامیون بودن دیگه این همه ادا و اطوار ندارد .

اما مامان هر بار بیشتر به اینکار اصرار می کرد. تا بالاخره می‌توانست با همه ی ترفندهای زنانه راضیت کند که به میل او لباس بپوشی . حتما چشم مامان را دور دیدی که باز هوس کردی مثل خودِ  واقعیت لباس بپوشی. توی آیینه ی قدی داشتم به ریز کارهای نکرده ات نگاه می کردم که نگاهم کردی و چشمکی زدی  . حتما می خواستی تیپت را ندید بگیرم که آمارت را به مامان ندهم .  خواستم  بگویم که  مامان سالهاست دیگر کاری به تیپ و قیافت ندارد و حتی یک وقت هایی دلش برای همین مدلی بودنت تنگ می شود. دست گذاشتی روی دماغم که یعنی هیس . بعد دست هایم را توی دست های بزرگ مردانه‌ات گذاشتی و من خودم را مثل همان روزها بهت چسباندم. چه بالا بلند بودی مرد . روی نوک پایم ایستادم تا خودم را برسانم به سمت چپ سینه‌ات . صدای قلبت را که می شنوم دلم آرام می شود و نمی دانم چرا قطره اشکی از روی گونه هایم می چکد روی پیراهنت . زیر لب و ریز، یکجوری که انگار خودم با خودم حرف می زنم یا شاید دارم به خودم دلداری می دهم و یا حتی افسوس می خورم،می گویم: کاش این قلب تا ابد می تپید .  بجای اینکه این حرف ها را به خودت بگویم ، نگاهت می کنم  ، زل می زنم ، توی چشمهایت و می گویم : قول بده اینبار دیگر نمی روی !

بین انگشتهایت دنبال کوچکترین انگشتت  می گردم که ازت قول بگیرم. تو اما باز شوخیت گرفته و هی دست هایت را از توی دست هایم می کشی بیرون .

می دانم که نمی مانی ، مثل همه ی دفعه های قبل که نماندی . که قرار بود بمانی ولی نماندی .مثل هفت سالگی و حتی ده سالگیم . بچه تر که بودم ،قول می دادی که بمانی . سرم را می گذاشتم روی پاهایت تو برایم قصه  می بافتی ، وسط آن خیال ها و قصه ها، جایی که زال داشت از موهای رودابه  بالا می رفت تا خودش را به قصر رودابه برساند، یکهو می پریدم وسط قصه یی که به جاهای هیجان انگیزش رسیده بود و ازت می خواستم که اینبار دیگر نروی بهت می گفتم : از خدا اجازه بگیر که نروی . تو می خندیدی و  من خیال می کردم خدا دیگر کاری با ماندنت ندارد .

یکبار وقتی تو همین مدلی خندیدی و من خیال کردم که برای همیشه دارمت اما صبح شده و نشده  با دو چشم خودم دیدم که  باز مثل همه ی روزهای گذشته من را با خاطره ات جا گذاشتی و رفته‌ای. آن روز حسابی از دست خدا شاکی شدم که چرا نمی گذارد تو بیشتر و اصلا حتی برای همیشه پیشم بمانی. مگر توی بهشت چه کار مهمی بود که حتما باید آنجا می بودی و تو انجامش می دادی ؟ همان کله ی سحر که مامان داشت توی آشپزخانه نهار را درست می کرد تا بعدش برود سر کار همان طور که داشت ماکارونی های شکل دار را توی قابلمه آبجوش می ریخت ازش پرسیدم خانه خدا کجاست ؟

مامان که تا آن موقع اصلا متوجه من نشده بود گیج و منگ نگاهم کرد و گفت : تو اینجا چیکار می کنی ؟ بدون اینکه به سوالش جواب بدهم ، سوالم را دوباره پرسیدم ؟ مامان دست از سرماکارونی ها برداشت کنارم زانو زد و نشست. دستش را برد سمت موهام ، آن ها را پشت گوشم پس زد و گفت : همممم خونه خدا ؟ انگار داشت دنبال جواب سوالم می گشت که صدای اذان بلند شد چشمان مامان برق زد و گفت :خونه  ی خدا مسجده. مسجد را یکجوری گفت که انگار بزرگترین کشف جهان را کرده باشد .

باید صبر می کردم، که مامان از خانه برود بیرون چون به هیچ عنوانی اجازه نمی داد که تنهایی بروم سمت مسجد . رفتم زیر پتویم و سرم را از زیر پتو بیرون آوردم و نگاهم را از زیر پرده دادم بیرون . مامان که از در بزرگ آهنی زد بیرون . بدو رفتم سمت کمد لباسی و کلی بین لباس هایم گشتم تا  چادر سفیدی که تا دلت بخواهد  گل های ریز آبی تویش بود و کارخانه سازنده ش اصلا توی تعداد گل ها خساست به خرج نداده بود و تو از اولین سفرت به قم برایم سوغاتی آوردی پیدا کنم . چادر را جلوی همین آیینه قدی سرم کردم و رفتم سمت مسجد .

به مامان قول داده بودم که هر وقت خانه نیست ، بدون او بیرون نروم حالا که زیر قولم زده بودم برای اینکه خیال مامان را راحت کرده باشم از توی پیاده رو رفتم سمت مسجد. توی پیاده رو کلی برگ های زرد و نارنجی ریخته شده بود. اولش از خش خش کردن برگ ها زیر پایم کلی ذوق زده شده بودم و با برگ  ها بازی بازی می کردم.  نمی دانم چقدر طول کشید تا یادم آمد برای کارهای مهم تری آمده بودم بیرون و حتی زیر قولم زده بودم. درخت های افرا را که رد کردم رسیدم به ته کوچه که مسجد همان جا بود.

همیشه تصورم از خانه ی خدا این بود که باید درش همیشه باز باشد . بالاخره ممکن بود هر ساعت از روز کسی با خدا کار داشته باشد و باید خدا هم به اوضاع و احوال بنده هایش رسیدگی می کرد . اما در مسجد بسته بود . پشت در ایستادم و شروع کردم به در زدن . قدم به بلندی زنگ مسجد نمی رسید و دست هایم شاید آنقدر جان نداشت که بتواند محکم تر در بزند ، برای همین کسی در را باز نکرد . اما من تصممیم خودم را گرفته بودم که حتما باید همین امروز خدا را می دیدم . پس هرباری که در می زدم سعی می کردم در را آنقدر محکم تر از دفعه ی قبل بکوبم تا بالاخره صدای در را بشنود . نمی دانم چقدر طول کشید که بالاخره صدای خش خش پای کسی را که سعی می کرد محکم قدم بردارد را پشت در شنیدم . در که باز شد، پیرمردی با ریش های سفید توی قاب درب جا خوش کرد . به نظرم انتظار هر کسی را داشت جز من ، چون اول کمی به چپ و راست نگاه کرد و وقتی کسی را ندید مجبور شد کمی هم به پایین نگاه کند . پیرمرد وقتی من را دید دستی به سرم کشید و گفت:

-        چه خبره خانوم کوچولو ؟ خبری شده  که منو اینطوری زا به راه کردی بابا ؟

بهش گفتم: نه فقط با خدا کار دارم می شود به خدا بگی بیاد دم در ، آخه کارش دارم ؟

پیرمرد وقتی حرفهایم را شنید ، خندید . یک مدلی هم خندید که کل صورتش را لبخند پوشاند .

کنارم نشست ازم پرسید :  با خدا کار داری؟

-        آره مامانم گفت خونه ش همین جاست مگه نیست ؟

-        چرا همین جاست ولی چکارش داری ، بگو من بهش میگم !

اولش کلی اصرار کردم که حتما حتما باید خودِ خدا را ببینم ، ولی هرچقدر من اصرار می کردم ، پیرمرد بیشتر طفره می رفت . آخرش که دیدم راه به جایی نمی برم گفتم :

-        میشه به خدا بگی ، بابای منو پس بده ، آخه دلم براش تنگ شده !

پیرمرد پاهایش سست شد کنارم نشست و گفت : یا سه ساله امام حسین ! بعد بغلم کرد دستی روی سرم کشید و موهایم را بوسید و بوسید . پیرمرد مهربان نتوانست خدا را قانع کند ، که تو را به من پس بدهد ، عوضش هر روز صبح دست توی دست نوه اش " ریحانه "  می آمد خانه مان و با من بازی می کردند .  یک وقت هایی هم می بردمان پارک و باغ وحش و شهر بازی و کتابخانه و کلی جاهای دیگر که من آن روزها کلی بابتشان خوشحال بودم و راستش را بخواهی دیگر کمتر دلتنگت می شدم .

امروز باز هم تولدم است ، دوست هایم دارند آن وسط برای خودشان می رقصند و می خندد ، ریحانه هم آمده و دارد توی آشپزخانه بساط کیک را آمده می کند و من هم مثل همیشه در تمام روزهایی که شادم یاد تو و خاطراتت می افتادم . صدای ریحانه توی گوشم می پیچد که : یالا خانم آرزوی پانزده ساله‌ات هنوز مانده ؟ زود باش خانوم خانوما همه منتظر تو هستند که شمع ها را فوت کنی ؟ بچه ها را می بینم که دورم جمع شدند و صدایشان  را می شنوم که هماهنگ و یک صدا مثل گروه ارکستر می خوانند happy birth day…..  مامان هم دارد از بالای سرم برف شادی می زند ، یکی از برف های کوچولو روی دماغم می نشیند دست می کشم روی دماغم و چقدر زود برف زیر انگشت هایم آب می شود : دلم می خواهد چشمهایم را ببندم و کودکانه آرزو کنم : کاش یکی برایم بابایم را هدیه خریده باشد !

  

 

 

 

  • گلی

نبودنت

سه شنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۵، ۰۴:۲۰ ب.ظ

دوست داشتنت را گذاشته ام 

در کوزه 

آبش را بخورم!

  • گلی

خرده جنایت های خانوادگی

يكشنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۱۲ ب.ظ

اگر دیدید روزی روزگاری ددی جان و مادر گرام بنده بعد از سی سال زندگی مشترک، طلاق گرفتند شک نکنید باعث و بانیش، من بودم. چون n میلیون بار به مادر گرام گفتم: مادر من، عسل خانم، چراغ و چشم خانه، در این اوضاع خشکسالی و کمبود آب، لطفا در مصرف آب صرفه جویی کن، ولی انگار که انگار. و حتی خیلی متواضعانه n+1 بار گفتم: مادر من، الان شما مادر یک نویسنده جویای نام هستی، باید الگوی بقیه مادرها باشی، ولی باز هم گوشش بدهکار این حرف ها نیست. خب تنها راه باقی مانده فقط طلاق است و بس. 

  • گلی

آدم همون حسرت به دل بمیره خیلی بهتره

شنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۵۷ ق.ظ

حسرت به دلمون موند، که یکی برامون شعر بگه، و ما بین وزن و قافیه و ردیف های یه شاعر باشیم. یه شاعر هم پیدا شد از خصایل نیک اخلاقی ما شعر گفت ولی خب متاسفانه، با حیوان نجیبی مثل "گاو" هم بند شدیم.  


دوره پیشرفته شد آغاز 

بعد طی کردن دو پیش نیاز 

و شلوغ است دور خودپرداز 

چون که فصل جریمه آمد باز



پیشرفته شدیم نه در شعر 

که در این کافه پیشرفته شدیم

پیشرفته زنوع شیرینی

همه مهمان آش رشته شدیم


دختر برنو به دست و عاشق آن

سوژه های تفنگ هم برگشت

غائب دیگری و صاحب این

شعرهای جفنگ هم برگشت


نیست رد و نشان از سابقه ها 

زیرو رو گشته اند دغدغه ها 

از برای گرفتن رولتی 

همگی می درند این یقه ها



روز اول دسیسه ها رو شد

دست بسته و حیدری و رضا

شده بودند طعمه بدو ورود

تا درآرند یک دلی از عزا



که درگوششان صدایی گفت 

ای کسانی که در پی آشید

نقشه هایتان شدند نقش بر آب

به همین خیال پس باشید


آن دوئل محمدی و رضا 

همه را کرد کنجکاو خودش

و کمالی چکاند تیر خلاص

با صدای رسای "گاو" خودش



گل مجلس طبیب  زاده رضا

یار مونس طبیب زاده رضا

نیست مثلش در اخذ شیرینی

متخصص طبیب زاده رضا


حال به این سوال با انصاف

بده پاسخ خود شما استاد

دستِ بسته و آش و شیرینی

دستِ بسته، چرا منو آزاد؟


دلربایی طبیب زاده رضا

باوفایی طبیب زاده رضا

نکند آخرش به دنبال 

پیتزایی طبیب زاده رضا



نیست باکی از از این خسارت ها 

عشق مایی طبیب زاده رضا

باشد این چارپاره تقدیمت

به تلافی طبیب زاده رضا



:::  کارگاه شعر که نمیریم، کارگاه چگونه شیرینی از همکلاسی های خود اخذ کنیم میریم. جناب طبیب زاده هم، استاد کارگاه شعرمون هستند!


  • گلی

مادام بوکتا

چهارشنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۱۰ ب.ظ

یکی از دورترین خاطره‌ام درباره کتاب و کتاب‌خوانی برمی‌گردد به وقتی که ابتدایی بودم. درست نمی‌دانم که کلاس چندم بودم ولی این را می‌دانم که هنوز بلد نبودم درصدها و تخفیفات را حساب کنم. مثلا اگر نمایشگاهی بود که تخفیف داشت و روی اجناسش درصد تخفیف زده بود بلد نبودم حساب کنم که حالا باید با احتساب تخفیفات چقدر به فروشنده پرداخت کنم.

یک روز معلم و ناظم مدرسه‌مان بدون اینکه از قبل خبر بدهد وسط زنگ دوم آمدند و گفتند که قرار است برویم کانون پرورش فکری جایی و کتاب بخریم. خب من از آنجایی که خانه‌مان چسبیده بود به مدرسه بدو بدو رفتم از مامان پول گرفتم که مثلا بروم کتاب بخرم. مامان هم یک مشت پول خرد گذاشت کف دستم، اصلا مقدار پول و این‌چیزها را هم یادم نیست.

وقتی رفتیم نمایشگاه کتاب، چشمم خورد به کتاب بابالنگ دراز، و ته دلم غنج رفت برای خریدش. وقتی قیمت پشت جلد را نگاه کردم، قیمتش، یک کوچولو از پولی که مامان بهم داده بود بیشتر بود، ولی کنار قفسه‌ایی که کتاب را برداشتم مثلا نوشته بود ۲۰ درصد تخفیف ولی خب من بلد بودم تخفیف را حساب کنم و آن‌قدر دختر خجالتی بودم که اصلا روم نشد از مسوولش بپرسم، این کتاب با تخفیف مثلا چه‌قدر می‌شود.

پس مجبور شدم بجای کتاب بابالنگ دراز، کتاب مرغ تخم طلا را بگیرم. راستش را بخواهید هنوز که هنوز است حسرت آن کتاب بابالنگ دراز به دلم مانده. یک وقت‌هایی که می‌روم کتاب بابالنگ دراز با آن جلد گل گلی دخترانه‌اش را بگیرم یک چیزی مثل بغض که عمرش قد همۀ سال‌های ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه و آن یکی دانشگاه است می آید که خفه‌ام کند.

  • گلی

به پسرم

يكشنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۱۴ ب.ظ

یحییِ نازنینم، نمی‌دانم خدا را چه شکلی می‌بینی و تصورت از خدا دقیقا چه شکلی است. اما من همیشه خدا رو دو شکل بیشتر ندیدم و نمی‌بینم. خدایی که پیژامه راه راه آبی می‌پوشد، یک لبخند ریز روی لب‌هایش است و در حالیکه خیلی آرام به ریش‌های بلند سپیدش دست می‌کشد، تمام طول بهشت را با آن گام‌های محکم استوارش،قدم می‌زند و از آن بالا حواسش به همه‌مان هست. و خدایی که کت و شلوار مشکی اش را می‌پوشد روی تخت پادشاهیش می‌نشیند و اخم‌هایش را توی هم می‌کند.

وقتی بی‌بی و بابا محمد بار و بندیلشان را بستند و عازم بهشت شدند خدا برای من کت و شلوار مشکیش را پوشیده بود، وقتی من فقط ۱۵ سالم بود و امریکا به عراق حمله کرد و بعد از آن  تمام شب ها کابوس جنگ دیدم، خدا کت و شلوارش را پوشیده بود. در تمام روزهایی که خدا داشت حکمتش را نشانم می‌داد، کت وشلوارش را پوشیده بود و جدی و مصمم منتظر واکنش‌های من بود.

اما وقتی تو را برای اولین بار بغل می‌گیرم، وقتی اردی‌بهشت به شیراز می رسد، وقتی مامان می‌رود کربلا، خدا پیژامه راه راه آبیش را می‌پوشد.

اما می‌دانی یحیی،  خدا را در آخرت فقط یک شکل تصور می‌کنم با همان کت و شلوار مشکی، و یکجوری اخم‌هایش توی هم است که یعنی با احدی شوخی ندارد موقع حسابرسی. وقتی خدا می‌گفت: از حق خودم می‌گذرم و از حق بنده‌ام نه،  وقتی داشت می‌گفت ذره ذره اعمال و کارهایتان را حساب می‌کنم به نظرم همان کت و شلوار تنش بوده. اما مطمئنم وقتی که هر کدام از آدم‌ها عاشق می‌‌شوند باز خدا با پیژامه‌ راه راه دارد قدم می‌زند و نگاهش به زمین است.

بر خلاف خیلی‌ها که فکر می‌کنند، خدا حتما از عاشق شدن بنده‌اش دلخور می‌شود، من خیال می‌کنم وقتی آدم عاشق می‌شود خدا ته دلش قند آب می‌شود.

مثل وقتی، الهه دوستم عاشق پسر عمویش شد. نه از این مدل عشق‌های معمولی نه! از این مدل عشق‌هایی که توی آسمان نوشته می‌شوند. علی هم البته دست کمی از الهه نداشت.

وقتی علی، زنگ آخر مدرسه، موهایش را هول هولکی ژل می‌زد و بدو بدو می‌آمد دنبال الهه. علی از دیدن آنهمه دختر دبیرستانی، لپ‌هایش از خجالت سرخ می‌شد و ما دخترهای دبیرستانی از دیدن علی با آنهمه ژل اضافه‌ایی که همیشه خدا توی سرش جا می‌ماند ریز ریز می خندیدیم و از خندۀ ما علی بیشتر سرخ و سفید می شد. آن روزها حتی با آن فاصله‌ایی که بین زمین و آسمان بود، قشنگ می‌شد لبخند شیرین خدا را دید.

اما آخرش چی شد، که دو تا برادر برای دو سه وجب زمین، شمشیرشان را از رو بستند برای هم. علی وقت زن گرفتنش نبود آن موقع‌ها که پدرش مجبورش کرد همان تابستان ازدواج کند آن‌هم برای لج با برادرش.

الهه اما دیگر آن الهه قدیم نشد. مثل همۀ دخترها اولش نشست یک دل سیر گریه کرد، شیون کرد حتی. زرد شد، مریض شد. از گریه‌ها که کاری برنیامد، الهه نشست به نامه نوشتن برای علی. حتما فکر می کرد هنوز هم دیر نشده برای به دست آوردن علی. ولی تمام شده بود همه‌چیز، علی زودتر از تصور همه رفت خانۀ خودش. علی نامه‌ها را می‌خواند یا نمی‌خواند را نمی‌دانم.

به الهه با همان عقل بچگیم گفتم بی‌خیال شو دختر، بگذار زندگیش را کند، مگر دوستش نداری بگذار به داغ خودش بسوزد. بهش نگفتم علی هر روز مثل همان قدیم‌ها راس ساعت می‌آید دم در دبیرستان و ته کوچه بدون اینکه الهه بداند، می‌ایستد و الهه را تماشا می‌کند. الهه هیچکدام از این‌ها را نمی‌دانست ولی باز هم دلش پیش علی گیر بود. حتی وقتی ازدواج کرد. اصلا از همان وقت بود که خدا لبخندش محو شد. می دانی یحیی ازدواج مثل الله اکبر نماز است، الله اکبر نمازت را که گفتی دیگر نباید حواست پرت اطراف شود. ولی این را نه الهه می دانست و نه علی.

یا حتی وقتی آقای شین عاشق مریم شد، خدا باز هم به پهنای صورتش خندید.

اما مریم از آن دخترهایی بود که همیشه عاشق‌هایش را با دست پس می‌زد با پا پیش. برایم مهم نبود که مریم با آن پسرهای لوس و خودشیرین دانشگاه چه برخوردی می‌کند راستش یک وقت‌هایی هم ته دلم خوشحال بودم که سر به سرشان می‌گذارد و هیچکدامشان را حتی به کفشش هم حساب نمی‌کند ولی خب آقای شین فرق داشت، ساده ترین و مظلوم ترین آدم دانشگاه بود، اگر بقیه مریم را برای خوش‌گذرانی می‌خواستند آقای شین واقعا دلش رفته بود.

چقدر به مریم گفتم حق الناس است، اگر دوستش نداری دست از سر این پسر ساده شهرستانی بردار تا برود پی زندگیش. ولی خب مریم لذت می‌برد از این بازی‌ها. آخرش هم آقای شین انتقالی گرفت رفت شهرش تا حداقل کمتر دلش بلرزد بعد هربار دیدن مریم.

اصلا همان وقتی که آقای شین از کارهای مریم، با بغض کوله‌اش را روی دوشش انداخت و از کلاس زد بیرون، و دیگر هیچ وقت کسی ندیدش، خدا هم پیژامه‌اش را تا کرد و انداخت ته صندوقچه مخصوصش و کت و شلوارش را پوشید.

می‌دانی یحیی خدا توی دل‌های عاشق است نه دل‌های هرجایی.

عشق و عاشقی راه و رسم دارد یحیی مادر. وقتی عاشق شدی، وقتی دلت لرزید، وقتی خیال دخترک، تمام وجودت را پر کرد یادت باشد نه در عشق کم بگذاری و نه زیاده روی کنی. و یادت نرود که کاری نکنی که لبخند خدا محو شد و نا امیدش کنی.




:::به مناسبت پنج اسفند، روز سپندارمذگان البته چند روز پیشواز رفتیم(:



  • گلی

مختصر و مفید

جمعه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۳۳ ب.ظ

می آیی 

سر به هوایم می کنی

می روی.

  • گلی

اندر احوالات پایان نامه کذایی

چهارشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۲۴ ب.ظ

  • گلی

بدون شرح

چهارشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۵۰ ب.ظ
اللهم الرزقنا از این مدل بچه‌ها ( از این مدل ها)
  • گلی

.

سه شنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۴۱ ب.ظ

یکی از عجیب ترین نمازهام رو امشب خواندم ، که تا همین الان هم  خودم علامت تعجب هستم. عصر با دو تا از دوستام قرار داشتم. محل و ساعت قرارمان راس ساعت شش پایانه نمازی بود. و از آنجایی که می دانستم دورهمیان طول می کشد و همین طور مثل روز برام روشن بود که طبق معمول همیشه، رفقای گرام تاخیر دارند پس وضویم را خانه گرفتم که توی پایانه اتوبوس ها نماز مغرب و عشایم را در آن فرصت تاخیر آمدن بچه ها بخوانم. پس به محض اینکه از اتوبوس پیاده شدم خودم را به کانکسی رساندم که مثلا نماز خانه است. رفتم توی نمازخانه دیدم فقط سه تا پسر جوان هستند خب من هم خیلی معمولی رفتم توی نمازخانه سجاده برداشتم و کنجی پایین تر از آقایان ایستادم به نماز. وسط نماز به خودم آمدم که یعنی الان من دارم بین سه تا آقا بدون هیچ پرده معمول نمازخانه ها نماز می‌خوانم؟ بعد الان فضا زیاد مردانه نیست؟ و یا به عبارت دیگر من الان دقیقا  دارم چه کار می‌کنم مثلا؟

یعنی هیچ وقت تا این حد علامت سوال و تعجب توامان نبودم.

  • گلی

خوب تموم شو لطفا

سه شنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۳۷ ق.ظ

دلم می خواد، برای همه اتفاق های خوب سال ٩٥ تا ته دنیا خوشحال باشم، ولی انگار یه چیزی ته دلم سرجای خودش نیست!

  • گلی

اگر بار گران بودیم رفتیم رفقا

يكشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۴۵ ب.ظ

امروز داشتم  به یکی از دوستام می‌گفتم که ابرهای شیراز فقط  بلدند بغض کنند و گرنه عرضه یک کوچولو اشک و این‌ها را که ندارند بعد دوستم گفت خب ابرها توی استان ‌های همجوار اشک‌هایشان را می ریزند به شیراز که می رسند استراحت می کنند بعد می روند استان های دیگر باز هم بارش و اشک. بعد کلی مسخره کردیم و آه و ناله سر دادیم. عصر که آمدم خانه سازمان مدیریت بحران و همچنین هواشناسی اعلام کرد که فردا شیراز سیل می‌آید و خلاصه برای جلوگیری از عواقب در شرایطی که فقط یک کوچولو بارش داشتیم تا الان، فردا صبح تمام دانشگاه و مدارس و ادارات را تعطیل کردند.

خلاصه اگر تا سه روز آینده پستی نزدم آگاه باشید که سیل این نویسنده جوان ِ جویای نام و خوش آتیه را با خودش برده.

و اما وصیتم به شما دوستان مجازی این است که وقتی کتابم چاپ شد، با کتابم مهربان باشید و آن را بخرید و بخوانید و به دوستان خود هم پیشنهاد بدهید تا روح دوستتان در آسمان‌ها به آرامش برسد.



پ ن: امروز رفتم سایت نشر آرما بعد اسم خودم را ببین نویسنده‌هاش دیدم، اینقدر ذوق کردم که نزدیک بود سکته کنم:D (اینهاش)

  • گلی

خرده جنایت های گوگلی و ایضا خانوادگی

جمعه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۰۸ ب.ظ

خواهرم عکس پایینی رو برام می‌فرسته می‌گه ببین زهرا خیلی معروف شدی توی گوگل سرچ کردم عکست اومد بالا، می‌گم خب حالا چی سرچ کردی، میگه: " انتظار داشتن شعور از بعضی‌ها مثل اینه بری ایستگاه اتوبوس منتظر هواپیما باشی"

یعنی آقای گوگل نهایت معرفت رو در حق من ادا کرد.



  • گلی

پتش خوآرگر

پنجشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۳۹ ب.ظ
کتابی که این روزها می‌خوانم و خیلی ذوقش را می کنم کتاب "پتش خوآرگر"  آرمان آرین هست. پیشنهاد می‌دهم اگر مثلا از فیلم هابیت و ارباب حلقه‌ها و حتی سریال گیم آف ترونز لذت می بردید حتما سراغ این کتاب بروید. مدل ایرانی‌ این سبک فیلم‌ها  را آرمان آرین براساس داستان‌های اوستا و بندهش نوشته و چقدر هم خوب نوشته!





  • گلی